قادر رنجبر نظرات یکشنبه 30 مهر 1396 ، 09:51 ب.ظ

برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید



نگاهش را به چشم‌هام دوخت، حالم یه جوری شد. سرم رو پایین انداختم.

-فرداشب می‌بینمت.

سری تکون دادم و امیر حافظ رفت.

با رفتن امیرحافظ روی مبل نشستم و نگاهم‌رو به لباس‌های روبه‌روم دوختم؛ یعنی بعد از این همه سال داشتم‌ کسی  که مادرم بود رو می‌دیدم.

چرا هیچ حسی نسبت بهش نداشتم، خالی از هر حسی.

بعد از اومدن احمدرضا به اتاقم رفتم.

با تابش نور آفتاب بیدار شدم. صبحونه آماده کردم.

احمدرضا وارد آشپزخونه شد. توی سکوت صبحونه‌ش رو خورد.

-ساعت هفت آماده باش میام دنبالت تا بریم.

-بله.

-بهتره یه چیز درست بپوشی تا مضحکه‌ی بقیه نشی.

-بله آقا.

-خوبه.

از خونه بیرون رفت. میز رو جمع کردم و دستی به سالن کشیدم.

ظهر شد، به بهارک غذا دادم. استرس و دلهره داشتم.

لباس‌های بهارک رو که یه لباس کوتاه سفید پفی با کلاهش بود روی تخت گذاشتم.

وارد حموم شدم.

بهارک رو شستم و حوله دورش پیچیدم و روی تخت گذاشتم.

بدنم‌ رو تمیز شستم.حوله دور سرم پیچیدم و از حموم بیرون اومدم.


لباس راحتی پوشیدم. جلوی موهام و بافت ریز کردم.

روبه‌روی آینه نشستم.

نگاهم رو به دختر توی آینه دوختم.

دلم می‌خواست زیبا به نظر بیام، اما نمی‌دونستم چه کاری انجام بدم.

کمی مرطوب کننده به صورتم زدم.

مداد مشکی رو برداشتم و توی چشم‌هام کشیدم.

ریمل رو برداشتم و نفس عمیقی کشیدم.

از این کارم...

خنده‌م گرفت. کارم به کجاها رسیده بود!!

مژه‌های بلندم رو ریمل زدم.

نگاهی تو آینه انداختم خوب بود اگر اون سیاهی پشت چشمم رو فاکتور می‌گرفتم.

پنکگ زدم و چون بلد نبودم رژگونه بزنم از خیرش گذشتم.

چیزی به اومدن احمدرضا نمونده بود. کت و شلوارم رو پوشیدم، فیت تنم بود.

کفش‌های پاشنه سه سانتی مشکی پام کردم. موهام رو سشوار کشیدم و بافت رو یک طرف پیشونیم باز گذاشتم.

لباس‌های بهارک رو تنش کردم.

باصدای باز شدن در سالن دست‌هام به لرز در اومد و استرسی که از عصر سعی در پنهان کردنش داشتم، دوباره برگشته بود.


صدای قدم‌هاش که داشت بالا میومد به گوش رسید.

قامت بلندش تو چهارچوب نمایان شد.

جوراب‌های بهارک رو پاش کردم و ایستادم.

-سلام.

سری تکون داد.

نگاهی به سر تا پام انداخت.

ابرویی بالا داد.

-این رو کی خریدی؟

-دیروز امیرحافظ برام آورد.

با شنیدن اسم امیرحافظ اخمی میان ابروهاش نشست.

دست‌هاشو بهم قلاب کرد و روی سینه‌ش گذاشت.

-اون‌وقت با اجازه کی راهش دادی خونه‌ی من؟

رنگم پرید.

-ببخشید آقا مگه باید اجازه می‌گرفتم؟

-چیه نکنه دو روز نیومده فکر کردی همه کاره‌‌ی این خونه هستی. معلوم‌نیست چه چراغ سبزی بهش نشون دادی که ان‌قدر بهت می‌رسه. حتماً وقت‌هایی که من نیستم میاد این‌جا که ان‌قدر خوب سایزت رو می‌دونه!

نه آقا، بخدا اون‌طور که فکر می‌کنین نیست.... باور کنین!

_ من شما زن‌ها رو خوب می‌شناسم.

-میرم آماده بشم.

ازم فاصله گرفت. با رفتنش نگاهی به لباس تنم انداختم.

از این‌که احمدرضا بد گمان بود  بهش حق می‌دادم.

بهارک رو بغل کردم و از پله‌ها پایین اومدم، روی مبل نشستم.

دلهره امونم رو بریده بود، کاش کسی رو داشتم تا بهم دل‌گرمی می‌داد.

هر زمان که یادم می‌اومد که شب قراره ببینمش، دست و پاهام به لرزه می افته 

با بوی ادکلن احمدرضا از روی مبل بلند شدم، کت و شلوار مشکی با پیرهن سرمه‌ای پوشیده بود.

-بریم.

به دنبالش راه افتادم و سوار ماشین شدم.

قلبم‌ محکم به سینه‌م می‌زد.

احساس می‌کردم که آتیش داره از گونه‌هام فوران می‌کنه.

پنجره رو پایین کشیدم و سرم رو سمت خیابون چرخوندم.

-دیدن زنی که جز دنیا آوردنت هیچ‌کار دیگه‌ای برات نکرده نگرانی نداره. اونم یه ادم ‌مثل آدم‌های دیگه.

به همه‌ی اینا فکر کرده بودم، اما مگه این قلب لعنتی چیزی حالیش می‌شد.

انقدر نفرت در وجودم انباشته شده بود که نمی‌تونستم به این چیزها فکر نکنم.

ماشین رو کنار خونه‌ی آقاجون نگه‌داشت.

نفس عمیقی کشیدم و از ماشین پیاده شدم.

بهارک رو تو بغلم فشردم.

در حیاط باز بود و جلوی در چراغونی کرده بودن.

وارد حیاط شدیم.

چندتا پسربچه در حال بازی توی حیاط بودن.

سمت ورودی سالن رفتیم.

هرچی به در ورودی سالن نزدیک‌تر می‌شدم، استرس و اضطرابم بیشتر می‌شد.

صدایی از تو سالن به گوش می‌رسید.

احمدرضا وارد سالن شد، پشت سرش وارد سالن شدم.

طوری ایستادم که کاملاً پشت سر احمدرضا پنهان  بودم.

با صدای زنانه ای ضربان قلبم بالا رفت. صدا برام تازگی داشت. 

این قلب لعنتی دروغ نمیگه، صدای خودش بود! زنی که مثلاً مادره!!

-سلام احمدرضا، عزیزم ... چرا انقدر دیر اومدی؟

احساس می کردم هوا برای نفس کشیدن کم آوردم. حالت تهوع بهم دست داده بود. دهنم طعم بدی می داد. 

بهارک و محکم تو بغلم فشردم ... کاش بغض نکنم. 

صدای سرد احمدرضا رشته ی افکارم رو پاره کرد. 

-نیازی نبود زود بیام. 

مرجان با صدای کش داری گفت:

-احمد رضا ...

توی دلم پوزخند تلخی زدم. احمدرضا چرخید و دستشو روی کمرم گذاشت. نمی تونستم نگاهش کنم. 

-این دخترته؟!

-این پرستار دخترمه که با ما زندگی می کنه. 

احمدرضا فشاری به کمرم آورد. به سختی سر بلند کردم. نگاهم به زن جوون رو به روم خیره موند. 

موهای بلوند روشن، شالی که باز روی موهاش انداخته بود. کت خز با آستین های سه ربع، شلواری کوتاه که مچ پاش نمایان بود و کفش های پاشنه بلند. 

هیچ شباهتی با هم نداشتیم. قلبم خودش رو به در و دیوار سینه ام می زد. 

مرجان اخمی کرد. 

-یعنی چی پرستار دخترته؟ 

-یعنی دیانه جان با ما زندگی می کنه. 

پوزخندی زد. 

-فکر نمی کنی سنش زیادی برات کمه؟ تو که بد سلیقه نبودی!!

-اونش دیگه به خودم مربوطه. 

با دیدن خاله انگار دنیا رو بهم دادن. دیدن مادری بعد از بیست و چند سال واقعاً سخت بود. 

خاله لبخند زنان بهمون نزدیک شد. 

-اومدین؟

احمدرضا سری تکون داد. مرجان رو کرد به خاله. 

-چرا نگفته بودی احمدرضا پرستار خونگی برای دخترش گرفته؟

خاله ابرویی بالا داد. 

-مگه باید می گفتم؟ 

-معلومه که باید می گفتی! 

احمدرضا پوزخندی زد و دست توی جیب شلوارش کرد. 

-چیه دختر عمو؟ نیومده خودتو مالک میدونی؟!

خاله نگاهی به من و بعد به مرجان انداخت. مرجان ‌اخمی کرد و باعشوه از احمدرضا رو گرفت.

احمدرضا پوزخندی زد و از کنارمون رد شد و رفت.

با رفتن احمدرضا مرجان نگاه بدی بهم انداخت و به دنبالش رفت.

با رفتن مرجان نفسم رو آسوده بیرون دادم. خاله کنارم اومد و دستش رو روی بازوم‌ گذاشت.

نگاه لرزانم رو سمت احمدرضا و مرجان گرفتم. خاله نگاهش رو بهم دوخت.

لب گزیدم تا اشکم در نیاد. خاله فشاری به بازوم آورد.

-می‌دونم سخته دخترم، مرجان خواهرمه، اما فکر کن مادری نداری ... این‌طوری خودخوری کنی خودت رو از بین می‌بری!

-سخته خاله، خیلی سخته مادرت تو رو به‌عنوان دشمنش ببینه؛ یعنی هیچ حسی غریزه ی مادرانه‌‌ش رو تحریک نکرده تا شک کنه من دخترشم؟

-دیانه ی عزیز، مرجان فقط به فکر خوشگذرونی‌هاشه نه چیز دیگه‌ای.

امیرحافظ سمتمون اومد.

-خاله و خواهرزاده یه ساعته چی بهم می‌گن؟  

-چیز خاصی نیست پسرم، حواست به دیانه باشه می‌رم به مهمون‌ها برسم.

با رفتن خاله امیرحافظ نگاه دقیقی به سرتا پام انداخت.

-چه‌قدر این لباس بهت میاد.

نگاهش کردم. دلم می‌خواست لبخندی در جوابش بهش بزنم ولی لبهام کش نمی‌اومدن.

-دیدیش؟

سری تکون دادم.

-قلبم درد می‌کنه، یه چیزی انگار داره روی دلم سنگینی می‌کنه.

-نمی‌تونم بگم درکت می‌کنم چون نمی‌تونم؛ اما ازت می‌خوام خودت رو کنترل کنی.

نگاهم رو به جمعیت خندون روبه‌روم دوختم.

انگار تنها کسی که لبخند نمی‌زد من بودم!

میون جمعیت نگاهم به هانیه افتاد که گوشه‌‌ی سالن نشسته بود.

چهر‌ه‌ش انگار اون جذابیت همیشگی رو نداشت. لحظه‌ای دلم برای هانیه سوخت.

با یه هوس یا عشقی آتشین آینده ی خودش رو تباه کرد. 

-میخوای بهارک و بدی بغل من؟

نگاهم رو از مهمون ها گرفتم. 

-نه تو بغل خودم باشه استرس کمتری دارم. 

امیرحافظ سری تکون داد. با اشاره ی احمدرضا دوباره به دلشوره افتادم. 

اینکه این مرد چرا امشب انقدر لطفش نسبت به من گل کرده. 

دلم گوشه ای از سالن رو می خواست اما حالا باید دوباره جائی می نشستم که مرجان قرار داشت. 

خواستم به حرفش بی اعتنایی کنم اما با اخمی که کرد مجبور به اطاعت شدم. 

با قدم های لرزون به سمتشون رفتم. 

مرجان روی مبل رو به روی احمدرضا نشسته بود. احمدرضا روی مبل دو نفره ای لم داده بود. 

میدونستم دلش فقط انتقام از مرجان رو می خواد. 

آقاجون و خانم جون با دیدنم سری برام تکون دادن. سلامی زیر لب دادم. مرجان اخمی کرد. 

-بیا اینجا بشین. 

با فاصله روی مبل کنار احمدرضا نشستم. مرجان پا روی پا انداخت. 

مردی هم سن های احمدرضا اومد جلو. لبخندی روی لبش بود. 

خانم جون با دیدنش خواست بلند بشه که مرد پیش دستی کرد. 

-بشین خاله. 

و خم شد و گونه ی خانم جون رو بوسید و با آقاجون احوالپرسی کرد. 

-به، مرجان خانم ... چه عجب شما از اونور آب دل کندین و اومدین!

مرجان لبخندی روی لبش نشست و دستشو سمت مرد دراز کرد. مرد دست مرجان و فشرد. 

-خیلی از دیدنت خوشحالم میلاد. 

-من بیشتر بانو. 

و روی مبل کناری مرجان جای گرفت. یهو مثل کسی که تازه متوجه شخصی بشه رو کرد به احمدرضا. 

-عه، احمد چرا ندیدمت؟!

و نیم خیز شد. احمدرضا پوزخندی زد. 

-شما چشمت جای دیگه بود ما رو ندید ... راحت باش! 

میلاد دوباره روی مبل جای گرفت. دلم می خواست هرچی زودتر این مهمونی مسخره تموم بشه و به خونه برگردیم. 

احمدرضا دستش و روی مبل پشت سرم گذاشت. بهارک تو بغلم وول خورد. 

یهو خم شد روی

بهارک. چون کارش یهوئی بود صورتش به گونه ام برخورد کرد. ضریان قلبم بالا رفت. 

بعد از مکثی فاصله گرفت. 

نفسم رو آسوده بیرون دادم که با نگاه میلاد و مرجان رو به رو شدم. 

احمدرضا خونسرد پا روی پا انداخت. 

-چیه؟ نکنه باید برای بوسیدن دخترم از شما اجازه می گرفتم؟

شوکه برگشتم سمت احمدرضا. این کی دخترش رو بوسید؟! میلاد خندید. 

-نه داداش راحت باش شما ... فقط نگفتی این دختر خانوم چیکارته؟

-پرستار دخترمه ... تمام وقت با ما زندگی می کنه. 

-مگه خانواده نداره؟

با این حرف میلاد نگاهم سمت مرجان کشیده شد که تمام حواسش به مکالمه ی میلاد و احمدرضا بود. 

-پدر و مادر نداره. 

میلاد نگاه ترحم برانگیزی بهم انداخت. اصلاً از نگاهش خوشم نیومد. 

با حرف مرجان نتونستم پوزخندم رو مهار کنم. 

-از کی تا حالا خونت شده خونه ی بی خانمان ها؟!

-از وقتی که بعضی از مادرها بخاطر هوا هوسشون بچه هاشون رو ول کردن. 

رنگ از رخ مرجان پرید. عصبی غرید:

-حرف دهنتو بفهم احمدرضا. خودتم میدونی من بچه ای ندارم. 

-تو لیاقت بچه داشتنو نداشتی. 

-نه که تو داری؟ مادر بچه ات رو کشتی ...

احمدرضا به جلو خم شد. محکم و جدی گفت:

-زن خائن و باید کشت. 

میلاد مداخله کرد. 

-یادآوری گذشته چه سودی براتون داره؟ ... گذشته تموم شده. 

-شاید احمدرضا دوست داره یادی از کذشته کنه!!

-نه متأسفانه انگار بعضی ها فیلشون یاد هندستون کرده و از اون سر دنیا پاشدن اومدن انگار خبریه! ... اما اشتباه می کنی، این بویی که میاد بوی گوشت نیست، خر داغ کردن! 

مرجان رنگ به رنگ شد و از روی مبل بلند شد. خواست بره که میلاد هم بلند شد. 

با رفتن مرجان و میلاد ...

آقاجون اخمی کرد.

-احمدرضا چرا با مرجان کمی راه نمیای؟ اون الان دیگه دخترعموته.

احمدرضا پوزخندی زد.

-عمو جان بچه نیست که ... مادر یه دختر بیست و سه ساله‌ست، البته ماشاءالله مرجان کودک درونش فعاله و مثل بچه‌ها رفتار می‌کنه.

-تو دختر، کاری که نکردی مرجان شک کنه؟

-نه.

-خوبه، آفرین.

-پاشو برو به بچه یه چیزی بده بخوره حتماً گرسنه‌شه.

از خدا خواسته از روی مبل بلند شدم و سمت آشپزخونه رفتم.

احساس می‌کردم که برای بعضی‌ها بودنم تعجب برانگیزه، این‌که این غریبه این‌جا چیکار می‌کنه.

خواستم وارد آشپزخونه بشم‌ که یهو امیرعلی جلوی راهم سد شد و باصدای آرومی لب زد:

-چطوری دخترخاله؟ ننه‌ت رو دیدی؟

از طرز صحبتش خنده‌م گرفته بود و با یادآوری این‌که مرجان مادرمه، چیزی ته قلبم رو فشرد.

سر بلند کردم. ابرویی بالا داد.

-می‌دونی الان که دارم فکر می‌کنم می‌بینم که از مادرت خوشگل‌تری، ولی خنگی! لامصب خاله‌ی ما معجون جوونی خورده، پیر شدن نداره.

-شاید خورده.

-چی؟

-همونی‌که گفتی!

-من چی گفتم؟

نفسم رو کلافه بیرون دادم.

-همون معجون جوونی دیگه!

-کی معجون جوونی خورد؟

باصدای مرجان که از فاصله‌ی کمی به گوشم رسید، احساس کردم ته قلبم خالی شد و نفرت فواره کشید.

-هیچ‌کس خاله جون، داشتم به پرستار بهارک می‌گفتم که همسایمون نود سالشه ولی عجیب جوونه، گفتم برم خواستگاریش بگیرمش. داشتم با دیانه مشورت می‌کردم.

-پس اسم پرستار دختراحمدرضا دیانه‌ست.

-عه خاله، مگه نمی‌دونستی؟ آره طفلک یه تختشم کمه!




برچسب ها دیانه ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر