قادر رنجبر نظرات شنبه 29 مهر 1396 ، 10:02 ب.ظ



سایر پارت ها ی رمان گندم 

بارون به شدت مى بارید. پدر و مادرم و بقیه روستاى بالا رفته بودن براى عروسی یكى از دوستان پدرم. برادر كوچیكم خواب بود.
شال بافتنى كه خودم بافته بودم رو روى سرم انداختم و از خونه بیرون اومدم.
شدت باران زیاد بود و حیاط گلى شده بود. چكمه هاى پلاستیكى بلندم رو پوشیدم.
سرى به لونه ى مرغ ها زدم. صداى رعد و برق رعشه به تن آدم مى انداخت. سمت طویله رفتم. درشو باز كردم.
گاو و گوساله گوشه ى طویله بسته شده بودن. اومدم از طویله بیرون بیام كه جمال وارد طویله شد.
 
-تو اینجا چیكار مى كنى؟
-دیدم خانواده ات نیست.
-آره رفتن روستاى بالا. براى چى اومدى؟ یكى ببینتت چى؟
 
-كسى نمی بینه. تا كى باید صبر كنم؟
-خودتم میدونى خانواده ام اجازه نمیده باهات ازدواج كنم.
-چرا؟ چون پولدار نیستم
-چون میگن بیکاره ایی اهل زندگی نیستی
جمال اومد سمتم. قدمى به عقب برداشتم.
-خودت چى؟ منو دوست ندارى؟
نگاهم رو از نگاهش گرفتم.
-دوست دارم ولى باید فراموش كنیم.
توی  دو قدمیم ایستاد.
-این همه مدت صبر نكردم كه حالا بدون هیچ كامى ازت برم.
شوكه و متعجب سر بلند كردم.
-چى دارى میگى؟
خنده اى كرد.
-خودت مى فهمى.
و شال بافتم رو محكم از سرم كشید. دستامو روى سرم گذاشتم.
-دارى چیكار مى كنى؟
-كارى كه باید همون اول مى كردم.
بازوهامو گرفت و صورتش خم شد روى صورتم. ترسیده بودم از این بى آبروئى.
از اینكه توى این طویله لعنتى چه اتفاقى قراره برام بیوفته!

صورتم رو برخلاف صورتش یه ورى كردم كه چونه ام رو محكم گرفت و لب هاشو روى لب هام گذاشت. ته دلم خالى شد.
-تو رو خدا ولم كن.
-تازه اولشه ...
و بى توجه به تقلاهایى كه براى نجات عفت و دخترانگیم مى كردم با خشونت لباسم رو كشید پایین.
هر دو دستم رو محكم بالاى سرم گرفته بود و روى زمین خوابوندم.
حتى صداى حیوانات داخل طویله هم دراومده بود اما جمال بى توجه به ضجه هام كار خودش رو كرد.
با دردى كه تو پایین تنه ام پیچید چشم هام رو بستم.
تمام امیدم ناامید شد و چه بى رحمانه زن شدم. دستهام سست كنارم افتاد و دیگه تقلایى نكردم.
كارش كه تموم شد از روم بلند شد گفت:
-حالا ببینم ننه ات چطورى مى خواد شوهرت بده!
و از طویله بیرون رفت. هق هقم تو گلو خفه شد. دستم و توى دهنم گرفتم تا فریاد نزنم.
حالا با این بی آبروئى چكار كنم؟ واااى خدا، جواب خانواده ام رو چى بدم؟
نگاهى به لباسهاى پاره شده ام انداختم و خونى كه روى زمین ریخته بود.
 با هق هق و دست هاى لرزون روى خون دست كشیدم.
نباید كسى چیزى بفهمه، نباید! با دو دست روى سرم زدم. خدایا با این بى آبرویى چیكار كنم؟
چطور عاشق این شیطان شده بودم؟ كسى كه به عشقش رحم نكنه ...!
با بدن درد بلند شدم و دستم رو به دیوار گرفته از طویله بیرون اومدم. بارون به شدت مى بارید و تا رسیدن به در خونه خیس شدم.
در خونه رو باز كردم. برادر كوچكم احمد خواب بود.
به سختى لباس هامو عوض كردم و لباس هاى پاره ام رو برداشتم و از خونه بیرون اومدم.
كنار درخت و كندم و لباس ها رو چال كردم. اشك مى ریختم و لباس هایى كه شاهد بى حرمت شدنم شده بودن رو زیر خاك مى كردم.
به خونه برگشتم و زیر لحاف خزیدم. اشك هام دوباره سرازیر شدن. حس نجس بودن مى كردم.
تمام عشقم پر كشیده بود و حس نفرت تمام وجودم رو گرفته بود.
نمیدونم با چه حالى خوابم برد. با صداى غرغرهاى مامان چشم باز كردم.
-صنوبر ... صنوبر ... پاشو تنور و آتیش كن باید نون بپزم.
تو جام نشستم كه زیر دلم تیر كشید. با درد و اخم دستم رو روى شكمم گذاشتم.
با یادآورى دیشب ترس نشست توى دلم. با داد مامان از رختخواب بلند شدم و جام رو جمع كردم.
روسریم رو سفت بستم و از خونه بیرون اومدم. بارون بند اومده بود ولى هنوز همه جا گل بود. مامان با دیدنم گفت:
-چرا قیافه ات اینطورى شده؟
هول كردم.
-چرا، چى شده؟
-رنگ و روت پریده.
-چیزى نیست.
مامان دیگه توجهى نكرد و رفت تا نون هایى كه آماده كرده بود بیاره. تنورشو روشن كردم. آتیش زبانه كشید. ذهنم درگیر بود.
دلشوره مثل خوره افتاده بود تو وجودم. كترى بزرگ رو كنار آتیش گذاشتم تا بجوشه.
مامان سینى بزرگ نون ها رو آورد و كنار تنور نشست.
-برو فلاسكارو بیار چائى رو دم كن.
-چشم.
کارها رو که کردم شال بزرگی روی شونه هام انداختم و چکمه های رو پام کردم.
-مادر یه سر پیش ماه بانو میرم.
-زود برگرد. چه معنی میده دختر همه اش اینور اونور باشه؟ هم سن و سالای تو بچه شونم به دنیا اومده.
از حصار رد شدم. خونه ی ماه بانو چند تا در از ما فاصله داشت. نگاهی به اطراف انداختم.
برادر کوچک جمال تو کوچه داشت بازی می کرد.
رفتم سمتش.
-سلام جلال، خواهرت خونه است؟
جلال نگاهی بهم انداخت.
-نه، از صبح زود که جمال از ده رفته ننم با جمیله رفتن خونه ی عموم.
با شنیدن رفتن جمال احساس کردم آب سردی روم ریختن. با صدای لرزونی لب زدم.
-مگه داداش جمالت کجا رفته؟
-داداش جمالم رفته شهر. گفت کار و بارش گرفت من و ننه رو با جمیله میبره.
دستم و به دامن چین دارم گرفتم. حالم دست خودم نبود. حالا با این بی آبرویی چیکار می کردم؟
سرگردون به خونه برگشتم. مادر با دیدنم گفت:
-واه صنوبر، امروز یه چیزیت شده ها دختر!
میدونستم مادرم زن تیزی هست. سری تکون دادم.
-نه، دیشب حتماً سرما خوردم.
مادر سری تکون داد. دلم یه جای خلوت می خواست تا گریه کنم اما هیچ کجا رو نداشتم.
دو روزی از اون شب نحس می گذره اما هیچ راه چاره ای ندارم.
بعضی وقتا به سرم میزنه تا خودکشی کنم اما از مرگ می ترسم.
از دستشویی بیرون اومدم. پایین تنه ام میسوزه. دستم و روی شکمم گذاشتم. زیر دلم تیر می کشید.
-صنوبر چت شده؟
-نمیدونم مادر حتماً می خوام حیض بشم که
دل و کمرم درد می کنه.
-توبه از دست شما دخترا. کاش تو رو هم مثل خواهرت صنم شوهر میدادم راحت میشدم. چه معنی میده دختر خونه ی پدرش باشه؟
-اما من فقط ۱۶ سال سن دارم!
-من سن تو بودم صنم به دنیا اومده بود و تو رو تو راه داشتم.
حرفی برای زدن نداشتم. مادر اگر می فهمید که چه بلایی سر دخترش اومده حتماً زنده به گورم می کرد.
هوا سرد بود و بارون لحظه ای قطع نمی شد. روزها از پس هم میگذره بدون اینکه راه چاره ای پیدا کنم.
با احساس حالت تهوع سمت پشت خونه رفتم ولی فقط دل درد و حالت تهوع داشتم. چند روزی میشد این حالم بود.
با صدای مادر هراسون بلند شدم.
-تو تا منو دق ندی دست از سرم برنمیداری! خدمتکار آقا اومده ... ارباب مثل اینکه مهمون شهری داره. منم دست تنها کاری ازم برنمیاد. امشب بیا بریم بلکه کمک دستم باشی.
-نمیشه من نیام؟
-تو غلط می کنی نیای ... میبینی پیر شدم، هم کار خونه ی خودم هم رخت شویی خونه ی ارباب. برو یه چیزی بپوش بریم.
به ناچار و بی میل آماده شدم. همراه مادر از خونه بیرون تومدیم.
مادر هفته ای دو بار خونه ی خان می رفت برای شستن لباس ها و پختن نان.
زن بزرگ خان خاتون و خان مادر رو دوست داشتن برعکس ده های دیگه که اکثر خان ها و خان زاده ها ظالم بودن، خان آدم خوبی بود.
همراه مادر وارد حیاط بزرگ خان شدیم. اولین بار بود به خونه ی خان می اومدم.
حیاطی بزرگ با دو تا خونه ی دو طبقه، یه منبع و چاه آبی گوشه ی حیاط.
بقیه  مردم روستا باید از چشمه و دریا آب می آوردن.
اما خان چاه آب داشت. چند تا پسربچه در حال بازی تو حیاط بودن.
از طرز پوشش شون معلوم بود که خان زاده هستن. مادر تشت لباس و دستم داد.
-برو لب دریا و اینا رو بشور بیار.
پیشونی بندم رو محکم کردم و تشت لباس ها رو روی سرم گذاشتم. از در پشتی حیاط خان سمت دریا رفتم.
لباس ها رو شستم و برگشتم. دو تا ماشین توی حیاط بود.
متعجب به ماشین ها نگاه کردم. اولین بار بود ماشین میدیدم.
غرق ماشینها بودم که بشگونی از بازوم گرفته شد. آخی گفتم.
-ذلیل مرده بیا برو کارت و بکن. به چی این آهن ها چشم دوختی؟
دستی به بازوم کشیدم. همه در مال کار و فعالیت بودن.
دوباره حالت تهوع بهم دست داد. بوی غذا باعث شد تا حالم بدتر بشه.
دستمو جلوی دهنم گرفتم و از مطبخ بیرون اومدم. مادرم دنبالم اومد. سمت پرچین حیاط رفتم.
نتونستم تحمل کنم و دوباره اوق زدم اما چیزی نیومد. صدای مادرم نگران بلند شد.
-حالت خوبه صنوبر؟
حال جواب دادن نداشتم. با صدای اسبی مادرم از کنارم بلند شد.
صدای محکم و پر جذبه ی مردونه ای باعث شد تا بیحال سر بلند کنم.
نگاهم به مردی قد بلند و چشم و ابرو مشکی و پرهیبت افتاد. سریع بلند شدم. مادرم جلو رفت.
-سلام خان.
خان سری تکون داد.
-چیزی شده؟
-نمیدونم، دخترم حالش بد شده.
خان نگاه خیره ای بهم انداخت. ترسیده سرم رو پایین انداختم.
-بیارش اتاق کارم شاید مریض شده. شانس دخترت خانم دکتری هم از شهر بین مهمونام هست.
مادرم هول کرد.
-نه خان چیزی نیست. چند روزه حال نداره.
-زن، رو حرف من حرف نزن!
همراه مادر راه افتادم. در اتاقی رو باز کرد. همراه مادر گوشه ی اتاق ایستادم.
 بعد از چند دقیقه خان همراه زنی وارد اتاق شدن.
نگاهم روی لباسهای زن ثابت موند. شلوار راسته ای همراه با پیراهن کوتاه تنش بود. تا حالا جنین لباسهایی ندیده بودم.
خان رو کرد به زن:
-ببین دختر رعیت چشه.
زن رو به روم ایستاد. سرم و بلند کردم.
-خوب، کجات درد میکنه؟
مادر پیش دستی کرد.
-خانم جان حالت تهوع داره و رنگش چند روزه پریده.
دستم و گرفت و دو انگشتش رو روی نبض دستم گذاشت.
-چند وقت از ماهیانه ات میگذره؟
با یادآوری ماهیانه ترس افتاد تو دلم. اصلاً کی مریض شده بودم؟ چرا یادم نبود؟
-دختر شما حامله است!
قلبم وایستاد. چشم هامو با درد بستم. مادرم زد تو صورتش گفت:
-خانم جان اشتباه می کنی ... دخترم هنوز ازدواج نکرده!
زن بی خیال شونه ای با ناز بالا داد و سمت در اتاق رفت.
-تشخیص من بارداریه.
پاهام به زمین چسبیده بود. مادرم زد تو سر و صورتش.
-تو چیکار کردی؟ چه خاکی به سرم بریزم؟ این بی آبروئی رو کجا ببرم؟
اومد سمتم و مشت های محکم به سر و صورتم زد. هق هق خفه ای کردم. دیگه پنهان کاری فایده نداشت.
-مادر به خدا من بی گناهم ... اون شبی که شما نبودین جمال اومد. اون به زور بهم ...
نتونستم ادامه بدم. مادرم روی زمین نشست. دلم براش سوخت.
حق داشت. با صدای خان به خودم اومدم.
-فعلاً گریه و زاری رو بذار کنار. دخترتو بگیر برو خونه ات.
همراه مادر از اتاق بیرون اومدیم. هوا تاریک شده بود.
صدای هق هق خفه ی مادر تو سکوت شب رقت انگیز بود.
-چیکار کردی دختر ... چیکار کردی .... این بی آبرویی رو چیکار کنم؟ میدونی مردم ده بفهمن سنگ سارت می کنن؟ خدایا چه بلایی بود سرمون اومد؟
مشتی به بازوم زد.
-آخه ذلیل مرده چرا همون شب نگفتی؟ یه خاکی تو سرمون می ریختیم.
وارد حیاط شدیم. بابا با دیدنمون اومد سمتمون.
-چی شده زن که داری زار میزنی؟
-بگو چی نشده ... نپرس !!!
و زد روی دستش.
-میگی چی شده یا نه؟ دلم هزار راه رفت.
-از این بی آبروت بپرس ... از این ذلیل شده بپرس.
پدر اخمی کرد.
-باز چیکار کردی، ها؟
نگاهی به مادر انداختم.
-به خدا من تقصیری ندارم.
و اشک هام روون شد.
-زن میگی چی شده یا نه؟
-دخترت حامله است!
بابا فریاد زد:
-چییییی؟؟؟؟
هیسسسس.... آروم باش مرد. میخوای مردم ده بفهمن، آره؟
پدر اومد سمتم و از بازوم گرفت کشید. برد سمت طویله. هوا تاریک بود. مادر فانوس به دست هراسون دنبالمون اومد.
در طویله رو باز کرد. پرتم کرد توی طویله. حرفی برای زدن نداشتم.
دلم برای پدر و مادرم می سوخت. حق داشتن!
یک عمر با بدبختی دختر بزرگ نکرده ان که حالا مایه ی بی آبروییشون شده ام.
پدر رفت سمت دیوار و شلاق اسب رو برداشت. با دیدن شلاق عرق سرد روی کمرم نشست.
-مرد چیکار می کنی؟
-زنده به گورش می کنم ... توی همین طویله. دختری که باعث آبروریزی من باشه رو نمیخوام. خدایا چه گناهی کردم که چنین دختری رو نصیبم کردی؟
شلاق و دور دستش پیچوند و شلاق روی هوا تابی خورد. روی کمرم فرود اومد.
صدای شرق شلاق توی سکوت طویله پیچید و همزمان صدای شیهه ی اسب بلند شد.
درد به کمرم پیچید. نفسم رفت و لبم رو محکم به دندون گرفتم.
با هر بار بالا و پایین شدن شلاق بی حال و بی حال تر می شدم.
انقدر که دیگه چیزی نفهمیدم و جسم بی جونم روی زمین نم دار طویله افتاد.
آرزو کردم تا بمیرم ولی این بی آبرویی ادامه نداشته باشه.
با احساس درد چشمهام رو باز کردم. گوشه ی طویله افتاده بودم. تمام تنم درد می کرد.
بغضم شکست و اشک هام روی گونه های زخمیم روان شد.
چرا نمرده بودم؟ خدا چرا زنده ام؟ حالا با این بچه ی بی پدر چیکار کنم؟ اگر بفهمن همه میگن حرومزاده است.
با باز شدن در طویله نگاه ترسانم رو به در دوختم. مادر وارد طویله شد. با دیدنم سری تکون داد. 
-چرا این کار و با ما کردی؟ آخه چرا؟ دلت برای این پدر پیرت نسوخت؟ اون پسر لااوبالی چی داشت که دل بهش دادی و این بی آبرویی رو به بار آوردی؟
با صدای خش دار نالیدم.
-مادر من نخواستم ... اون خودش به زور با من این کار و کرد.
مادر سطل و زیر پستان گاو گرفت و دستمال سرش رو محکم کرد.
-کمر پدرت رو خم کردی .... یه شبه پیرش کردی. باید کی رو پیدا کنم تا این حرومزاده ی توی شکمت رو سقط کنه؟
صداش لرزید.
-خدایا چه مصیبتی بود سرمون آوردی؟
توی خودم مچاله شدم. دوباره حالت تهوع سراغم اومده بود اما جرأت نداشتم عکس العملی نشون بدم.
مادر سطل شیر و برداشت.
-پاشو پاشو آب گرم کردم حمام کن. حق نداری از خونه بیرون بری. هیچ کس نباید از این موضوع خبردار بشه حتی خواهرت.
و از طویله بیرون رفت. دستم و روی زمین گذاشتم.
و به سختی از روی زمین بلند شدم. سرم گیج رفت و جلوی دیدم تار شد. کمی مکث کردم.
وقتی حالم خوب شد به سختی از طویله بیرون اومدم.
نور آفتاب اذیتم کرد. کسی تو حیاط نبود.
سمت خونه رفتم و از توی بقچه ام لباسی برداشتم. سمت حموم گوشه ی حیاط رفتم.
مادر آب برام گذاشته بود. لباس هامو درآوردم. با دیدن خون خشک شده ی روی لباسم پوزخند تلخی روی لبهام نشست.
روی صندلی چوبی کوچیکی که کار بابا بود تا راحت باشیم تو حمام سیمانی نشستم.
هوا سرد بود. تشت رو پر از آب کردم.
بدن زخمیم رو شستم. دستم به زخم ها که می خورد دلم ضعف می رفت. به سختی حمام کردم و لباس هام رو پوشیدم.
از حموم بیرون اومدم. مادر توی حیاط دنبال مرغ ها بود. با دیدنم گفت:
-بهتره بری توی خونه ... نمیخوام کسی با دیدنت شک کنه.
سرم و پایین انداختم و سمت خونه رفتم. لحاف کرسی رو بالا زدم و زیر کرسی نشستم.
باید با این بخت بدم چیکار می کردم؟
غروب بود. پدر اومد. روم نمی شد تا نگاهش کنم. به اتاق پستو رفتم.
چند روزی بدون اینکه کسی رو ببینم گذشت.
مادرم دنبال دایه ای بود تا بچه رو سقط کنه اما مثل اینکه کسی نبود.
مثل تمام روزها تو اتاق پستو نشسته بودم که مادر وارد شد.
-پاشو که بدبخت شدیم.
دلم هری ریخت. با نگرانی بلند شدم.
-چی شده؟
-خان خواسته من و تو رو ببینه.
-خان برای چی؟
-چه سؤالها می پرسی دختر جان! آماده شو باید بریم. خدا خودش کمک کنه.
شال بافت بزرگی روی شونه هام انداختم و با مادر ....









 برای دوستانتون در تلگرام به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر