قادر رنجبر نظرات دوشنبه 29 خرداد 1396 ، 03:25 ب.ظ


 
برای خواندن رمان به ادامه مطلب برید


با صدای هلهله ی آدینه سر خدمتکار خونه عصبی از خواب پا شدم

دستی به موهای لخت بلندم کشیدم

 و با همون لبای خواب بلندم پا برهنه از اتاق بیرون اومدم

از نرده های طبقه بالا آویزون شدم

موهای بلندم روی هوا معلق شد

با صدای خشداری گفتم:آدینه چه خبره کله سحر بابا بذار بخوابم

صدای مهربون آدینه بلند شد

_خواب چیه خانوم جان باید هلهله کنی

از پله ها پایین رفتم

_باز چی شده؟؟مامان اینا کجان؟

آدینه سری تکون داد

من نمیدونم پسر عمارت شاهی چی توی تو دیده که عاشقت شده

یهو چشم هام باز شد

موهامو کنار زدم

_تو چی گفتی؟!

خنده ی ریزی کرد

_چیه خواب از سرت پرید خانوم جان

پشت چشمی نازک کردم

_نخیر،کی گفته فقط واسم سوال شد همین

آدینه سری تکون داد گفت:

_من این موهارو تو آسیاب سفید نکردم خانوم جان
عشق تو چشمات دو دو میزنه

خندیدم و سرمو پایین انداختم

_حالا بگو چی شده

_اول برو دست و صورتو بشور بعد بیا تا بهت بگم

پامو زمین کوبیدم

اه آدینه

_همینه که هست دیگه نمیخوای که هیج

رفتم سمت سرویس بهداشتی 

مش رحمان چه زن لجبازی داره

صدای خنده ی آدینه بلند شد

وارد سرویس بهداشتی شدم

آب و باز کردم و صورتم و شستم

نگاهی به چهرم که توی آیینه افتاده بود انداختم

پوست سفید،چشم ابروی مشکی و خال کوچکی که گوشه ی لبم خودنمایی میکرد

از چهرم راضیم

دستی به موهای بلندم کشیدم

از سرویس بهداشتی بیرون اومدم

رفتم سمت آشپزخونه

دل تو دلم نبود تا بدونم چه اتفاقی افتاده و عمارت شاهی چه خبره

_پشت میز نشستم و شروع کردم به خوردن

دهن پر گفتم:بگو دیگه

_واه دخترم این چه وضع غذا خوردن
الان اگه خانوم تورو اینطوری ببینه حتما مواخذت میکنه

دستی تو هوا تکون دادم

_الآن که مامان نیست

آدینه روی صندلی نشست گفت:

_جونم برات بگه آقا بزرگ امروز از عمارت شاهی زنگ زد

_خب

_خب به جمالت،

_اه آدینه جوون

_چیه دختر جان 
دخترم انقدر هول؟؟

و ریز خندید گفت

_پدرت گوشی و برداشت و انگار تورو برای آقای عمارت خواستگاری کردن
نتونستم ذوقم رو پنهون کنم

دستامو به هم کوبیدم و گفتم:

_وای یعنی من و برای شاهو خواستگاری کرده

آدینه سری تکون داد و گفت:

_اینطور به نظر میاد

_کی میان؟!

_انگار آقا بزرگ خیلی عجله دارن و قرار خواستگاری امشب گذاشتن

تند از جام بلند شدم

_وای چرا زودتر بیدارم نکردی؟
باید حموم برم آماده بشم

_صبر کن خانوم جان
انگار آقا بزرگ شرط کرده تا موقع عقد که بله رو میدی نباید هم و ببینین

_یعنی چی؟!

_لب و لوچه ات و اینطوری نکن ها زشته
یکی ندونه فکر میکنه شوهر ندیده ای
هر چند ندیده ای 

_اه آدینه جوون

لبخند مهربونی زد و پیشونیم و بوسید

_برو تو سالن الآن خانوم و ماه پری میان

_کجا رفتن مگه؟!

_صبح با راننده رفتن برای خرید

سری تکون دادم...

_نازپری نیومده؟ ؟

_نه شاید شب با شوهرش بیاد

با ذوق رفتم سمت پله ها 

پله هارو دوتا یکی رفتم بالا وارد اتاقم شدم

چرخی جلوی آیینه زدم

باورم نمیشه شاهو از من خوشش اومده باشه

نوه ی دوم آقا بزرگ،مرد بزرگ عمارت شاه

عمارتی که هرکسی آرزوی عروس شدن رو داره

آقا بزرگ مرد خیلی پولدار و بزرگ تهرانه...

۵تا نوه داره که هر ۵ تاش پسرن و همه تو دمو دستگاه شاه هستن

ساشا نوه ی بزرگ آقا بزرگه که همه میگن دیوونس...اما تا حالا ندیدمش

شاهو نوه ی دومه آقابزرگه و عزیز کرده ی آقا بزرگ یکی از دست راستی های شاه و بهرام و بهراد و بهزاد

بهرام و بهزاد زن دارن و توی همون عمارت هستن..

بهزاد خارجه..ساشا هم که اصلا نمیدونم کجاست و چیکار میکنه...

دوباره با یادداوری خاستگاری شاهو ته دلم غنچ رفت

چند بار فقط توی مهمونیای بزرگ دیده بودمش همه ی دخترا عاشقش بودن

چشامو بستم و دستامو باز کردم

پرت شدم روی تخت

بالشت و بغل کردم.

با ذوق به سقف خیره شدم

تا اومدن مامان و ماه پری خودمو سرگرم کردم 

طاقت نیاوردم و از اتاق بیرون اومدم

از پله ها پایین رفتم که در سالن باز شد و مادر با ماه پری وارد شدن

دست راننده هم پر خرید بود

همه رو روی میز گذاشت

تند از پله ها پایین اومدم و رفتم سمت مادر

بوسه ای روی گونه اش زدم

با پشت دست گونه اش رو پاک کرد و گفت:

_نکنه تا الآن خواب بودی؟؟

_نه خیلی وقته بیدارم
کجا رفته بودین کله ی سحر؟!

مادر روی مبل نشست گفت:آدینه برام نوشیدنی بیار

ماه پری خرید هایی که کرده بود و روی میز خالی کرد و گفت:

_ویدیا ببین چیا خریدم

بی حوصله گفتم:مبارکه

و پیش مادر نشیتم

مادر نگاهی بهم انداخت گفت:

_آدینه حتما بهت گفته شب قراره آقا بزرگ برای خواستگاری بیاد

سری تکون دادم

مادر اما انگار کمی ناراحت بود و دیگه چیزی نگفت

ظهر پدر اومد خونه 

با دیدنم لبخندی زد و آغوش باز کرد

پریدم بغل پدر

پیشونیم و بوسید گفت:دخترم بزرگ شده

با خجالت سرم و پایین انداختم

ناهار توی سکوت خورده شد

پدر و مادر برای جرت عصرگاهی رفتن اتاقشون

رفتم سمت پله ها تا برم بالا که با شنیدن اسم از دهن مادر گوش وایستادم 

نگاهی به اطرافم انداختم

و وقتی مطمئن شدم کسی نیست آروم پاورچین رفتم سمت اتاق مادر و پدر

گوشمو چسبوندم به در تا صدای مادر و بهتر بشنوم

_آقا ویدیا هنوز بچس و زوده ازدواج براش 
اونم کجا عمارت شاهی

دلشوره افتاد تو دلم


چرا مادر راضی نیست

صدای پدر اومد

_چی میگی خانوم؟!همه آرزوشونه عروس اون عمارت بشن
حالا این شانس نصیب ویدیا ما شده چرا باید از دست بدیم؟!

هرچی صبر کردم دیگه صدایی نشنیدم

رفتم سمت پله ها 

اما فکرم درگیر صحبت پدر و مادر بود

اما با یادداوری اینکه قراره عروس عمارت شاهی بشم همه چیو فراموش کردم

تا شب دل تو دلم نبود

آدینه و جند کارگر دیکه خونه رو تمیز کردن

ظرف های بلند میوه و آجیل رو تو سالن پذیرایی چیدن

مادر کت و دامن شیک و مجلسی پوشید

آرایش ملایمی انجام داد و موهای کوتاهش رو سشوار کشید

ماه پری هم آماده از پله ها با من رفت

با لب و لوچه آویزون زیر نرده های طبقه ی بالا نشستم

ناز پری با ناز اومد بالا

با دیدنم خندید گفت:

_آبجی وسطی داری عروس میشی ها
اونم عروس کجا

و چشمکی زد

با اعلام اومدن مهمون ها با استرس خودمو کشیدم کنار تا ببینم

آروم نگاهی به پایین انداختم

آقابزرگ با اون ابهت و عصای دسته مارش که داد میزد چوب علاءست و خودش عتیقه به حساب میاد وارد شد

پشت سرش مرد قد بلند و هیکلی که پشتش به من بود و نتونستم بشناسمش 

و در آخر با دیدن شاهو دلم زیر و رو شد و قلبم شروع به تند زدن کرد

وقتی همه از دیدم محو شدن به نرده ها تکیه دادم و با استرس گوشه ی لبم و جویدم

نمیدونم چند ساعت مید که داشتن حرف می زدن که با صدای قدم هایی از نرده فاصله گرفتم

با دیدن پدر از جام بلند شدم

پدر با دیدنم نگاه دقیقی بهم انداخت گفت:

_نظرت چیه دخترم؟!

دستامو توی هم قفل کردم گفتم:

_همه چی یهو شد آخه

پدر لبخندی زد گفت:

_ما که آقابزرگ و عمارت بزرگش رو میشناسیم پس حرفی نیست
فقط میمونه جواب تو و انگار شاهد و آقا بزرگ خیلی عجله دارن

_هر چی شما بگین

_این که نشد جواب گل دخترم
تو آقابزرگ و قانون های اون عمارت رو میدونی
زبونم لال هر اتفاقی بخواد بیوفته باید تا زنده هستی توی اون عمارت زندگی کنی
ببین دلت چی میگه

سرم و بلند کردم

_پدر من..

نتونستم ادامه بدم که پدر گفت:

_توچی؟!

_من،من شاهو رو دوست دارم

پدر پیشونیم و بوسید 

_پس مبارکه عزیزم
میرم بگم جواب توام مثبته

لبخندی زدم..پدر رفت

و بعد از نیم ساعت مهمون ها رفتن

با رفتن مهمون ها تند از پله ها پایین رفتم

که ماه پری کل کشید و تبریک گفت

مادر بغلم کرد و با بغض گفت:

_دوست نداشتم عروس اون عمارت بشی اما اینکه قسمت اینه..خوشبخت بشی دخترم

صدای ماه پری بلند شد

_چقدر این آقا دوماد عجله داره
آخه کی تو یه هفته عروس میشه؟!

که آدینه گفت:یه هفته بعد جشن باشه

_چی

_بله خواهرم هفته دیگه جشنته

هم خوشحال شدم هم استرس اومد سراغم

مادر دستی به سرم کشید 

_نگران نباش همه چی به بهترین نحو صورت میگیره





برچسب ها ویدیا ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر