قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 5 دی 1397 ، 07:05 ب.ظ



نرگس جون از آشپزخونه داد زد_بچه ها بیاید ناهار...


نیلا_پاشو بریم که اولین ناهار دونفره مون بدون پنهان کاری خیلی میچسبه


آروم خندیدم_فکر میکردم خیلی ناراحت بشی


بلند شد و دستم کشید_نه اتفاقا خیلیم خوشحالم
دروغمون تموم شده
چی ازین بهتر؟؟


همراهش به سمت آشپزخونه رفتم


نگاه متعجب نرگس جون بین منو نیلا در گردش بود
_نمیدونم کدومتون مهمونید و کدوم صاحب خونه 
هردوتون بفرمایید..خونه خودتونه


از لحنش خندم گرفته بود
که مصطفی با اخم وارد شد_عزیز یه جوری رفتار میکنی انگار تاحالا دوقلو ندیدی!!


نرگس جون چشم غره ای بهش رفت_ندیدم که....


مرتضی خندون کنار مصطفی نشست _چقد حسودی میکنی!


مصطفی با دلخوری بشقاب برنجی برای خودش کشید و بی حرف مشغول شد 


عجیب از حرص خوردنش لذت میبردم 


و با لبخند و ذوق زل زده بودم بهش 
که نیلا سقلمه ای بهم زد_بخور


لبخندم پهن تر شد_چشم


مشغول خوردن شدم


بعد ناهار آشپزخونه رو مرتب کردیم 
پسرا توی سالن پذیرایی نشسته بودند و درمورد زمان و مکان و تدارکات عروسی بحث میکردند


نیلا_بعدظهر میخوایم بریم واس خرید لباس عروس..


چشمام از خوشحالی برق زد_واقعا؟؟


چشمکی زد_آره..حالا که دیگه قرارنیست پنهون کاری کنیم توام با ما میای..


اخم کمرنگی روی پیشونیم‌نشست_بیخیال دیگه سرخر میخوای چیکار؟؟


نیشگونی از بازوم‌گرفت_تو نباشی منم نمیرما...


با صدای مصطفی دوتایی به سمتش برگشتیم‌که..
*
*
*
*
*
 
مصطفی_ماهم‌میایم..


اروم لب زدم_کجا؟؟


عقب گرد کرد_خرید لباس عروس..


از آشپزخونه خارج شد


من و نیلا به هم‌نگاهی انداختیم_خدا میدونه چی تو فکرشه..


نیلا_کم کم دارم فکر میکنم‌مصطفی یه تخته اش کمه..


آب دهنم‌قورت دادم_خدا بخیر کنه..


توی ماشین نشسته بودیم
مرتضی از آیینه به نیلا نگاه کرد_کجا بریم؟؟!


نیلا_نمیدونم..من جایی نمیشناسم زیاد...


مصطفی _برو خیابان....


مرتضی سری تکون داد بعد از نیم‌ساعت جلوی یه مزون لباس عروس ایستاد


از ماشین پیاده شدیم و با دیدن لباس های سفید پشت ویترین لبخند روی لبم‌نشست_نمیدونم چقد خوشحالم که تورو توی لباس عروس میبینم...


نیلا دستم گرفت_بیا عین مامانا حرف میزنه واسم..


خندیدم دنبالش کشیدم شدم


داخل مغازه پر از لباس های جور واجور بود_واااو اینجا خیلی خفنه...
یادم باشه پولدار شدم یه مزون لباس عروس بزنم..خودش یه عشقه


نیلا خندید_انشالله توخوابت ببینی


مرتضی_نیلا بیا اینو ببین


نیلا با خنده ازم جدا شد


که مصطفی فرصت غنیمت شمرد سریع اومد به سمتم_بیا بریم بگردیم..


متعجب گفتم_کجا؟؟


با چشم به لباسا اشاره کرد_بین لباسا دیگه
تا این دوتاهم انتخاب کنن


سرم به نشانه موافقت تکون دادم 
جلوتر به راه افتادم


مطمئن بودم چشمام از خوشحالی برق میزنن
آرزوی هردختری که توی زندگیش لباس عروس بپوشه اونم شبی که قراره به عشقش...


با یاد آوری آرین اخمی روی پیشونیم‌نشست_عشق...هه
مصطفی_عشق چی؟؟


سریع به خودم اومدم _ها؟هیچی..


دو قدم بلند ازش جلو زدم کنار لباس عروس زیبایی ایستادم...
لباسش به تنهایی وسط مغازه گذاشته شده بود و نور های زیادی روش میتابید و تمام مروارید ها و سنگ دوزی هاش زیر نور میدرخشید


بددن توجه به مصطفی با ذوق دستام‌بهم‌کوبیدم_این خیلی قشنگه..
دهن باز کردم تا نیلا صدا بزنم که دستی روی دهنم‌نشست_هیس بابا داد نزن


چشمام گرد شد 
مصطفی چشمکی زد_خب اونا دارن لباس پروو میکنن توام اینو بپوش به توکه بیاد به نیلاهم میاد دیگه..


دستش از روی دهنم برداشتم_اما من که...
اخم‌کرد_برو ناز نکن تورو کسی نمیگیره آرزو به دلت میمونه لباس عروس بپوشیا ازین فرصت استفاده کن...


با حرفش غم بزرگی توی دلم نشست


بی صدا سر تکون دادم
که مصطفی فروشنده رو صدا زد_این لباس برای پروو میارید؟!


فروشنده با لبخند سری تکون داد ازمون دور شد ..
مصطفی به پرده ای اشاره کرد_فکر کنم‌باید بری پشت اون پرده واس تعویض لباس..
به عقب چرخیدم _باشه...


مصطفی_منم بیام ببینمت؟؟


انقد مظلوم این حرف زد که دلم سوخت ولی با بی رحمی تمام_معلومه که نه..
نیلا رو صدا بزن بیاد..


اخم کرد_باشه نمیام..
انگاری میخوام بخورمش


پوزخند زدم_یه ذره از داداشت یادبگیر..


تای ابروش بالا برد_اون زیادی یاد داره
وگرنه منم به سهم خودم چیزایی بلدم..
و چشمکی زد_میخوای نشونت بدم؟




چشم ازش گرفتم_ایش..پسره پررو


به سمت پرده رفتم 
که یهو با دیدن نیلا 
پشت پرده چشمام‌گرد شد_تو کی اومدی؟؟


خندید و چرخی زد_این لباسه چطوره؟؟!
با دیدن لباس پفی عروسکی خیلی خوشکلی توی تنش محکم دست زدم_عالیه عالیه ولی...
رنگش چرا اینجوریه؟؟
این لباس بیشتر به درد نامزدی میخوره نه عروسی!!


نیلا بغ کرد شونه هاش آویزون شد_آخه خیلی خوشکله


فروشنده پرده کنار زد و لباسی به سمتم‌گرفت_بفرمایید اینم لباستون...




با لبخند لباس ازش گر فتم_ممنونم..


_بیا نیلا اینو بپوش..


اخم کرد_من حال ندارم تو بپوش من ببینم


کلافه نفسم‌بیرون دادم_کوآلا


خندید_بپوش ببینم‌چه شکلی میشی..


با ذوق لباسم از تنم‌کندم و مشغول پوشیدن لباس عروس شدم
بعد از اتمام کارم
به سمت نیلا چرخیدم _چطوره؟؟


دهن‌نیمه بازش بست_عالی نیلو...


چشمکی زدم_پس همینو بردار..


آهی کشید_دلم‌میخواست دوتا مثل هم‌بخریم...


چشم غره ای بهش رفتم_خسته نشدی انقد مثل هم بودیم؟؟!


ابروهاش بالا برد_نوچ اتفاقا دلم‌میخواد شوهرامونم‌مثل هم باشه


ریز خندید_بیا همین مصطفی رو تور کن


پیراهنم به سمتش پرتاب کردم_عمرا من زن این یارو....
هنوز حرفم‌کامل نکرده بودم‌که..


که با صدای مصطفی خشکم زد_یادم رفت شرطمو بگم‌مگه نه؟؟!


عقب گرد کردم که با اخم غلیظی زل زد بود به ما


من من کنان _سلاا....اا..ام


پوزخندی زد_بهتره برای خودت یه لباس عزا بخری چون مجبوری با همین یارو ازدواج کنی


چشمام از تعجب گرد شد
نیلا_چی؟؟!


مصطفی لبخند خبیثی زد_بخاطر علاقه زیادتون بهم ..میخوام‌کمکتون کنم که ازهم جدا نشید...


صدای مرتضی بلند شد_مصطفی کجا رفتی؟؟!


همینطور که نگاه خیرشو به من دوخته بود ابروهاش بالا برد_عزیزم بهترین لباس برای شب به یاد موندنیت انتخاب کن...


عقب گرد کرد چند قدم بیشتر ازمون دور نشده بود که ایستاد_راستی سریع تر کارتون تموم کنید بریم آرین خونه منتظره




نگاهم در کسری از ثانیه خیش اشک شد


به سمت نیلا برگشتم‌که بهت زده به جای خالی مصطفی زل زده بود_چرا اینجوری کرد؟؟!


قطره اشکی از چشمم بیرون چکید


بی صدا لباس از تنم کندم


مانتومو از روی زمین برداشتم که دستی دور بازوم حلقه شد


آروم سرم به سمتش کج کردم
نیلا_نگران نباش نمیذارم مصطفی اذیتت کنه


لبخند کمرنگی زدم_غلط میکنه بخواد اذیت کنه


دوتایی بلند شدیم_همه چیزو به مرتضی میگم اونوقت دیگه لازم نیست به مصطفی باج بدیم


اخم‌کردم_این کارنکنیا..


نیلا_چرا؟؟!


آهی کشیدم_حس خوبی به گفتن این دروغ کهنه ندارم..میبینی مصطفی فهمید چه عکس العملی نشون داد..
مرتضی..


نیلا بین حرفم پرید_مرتضی هیچوقت مثل مصطفی نمیشه...


بی حرف نگاه کوتاهی بهش انداختم 
و به سمت خروجی به راه افتادم


تصمیم گرفتیم من لباسی که نیلا انتخاب کرده یود رو بپوشم و نیلا لباس عروسس که من انتخاب کردم..


بعد از سفارش لباسا


به سمت خونه به راه افتادیم
توی ماشین زل زده بودم به خیابون که نیلا زمزمه کرد_آرین دوست مصطفی ست؟؟
خونه نرگس جون چیکارداره؟؟!
از کجا اومده ؟؟کیه ؟؟چه شکلیه ؟؟


با دست به پیشونیم کوبیدم_آخ نگفتم بهت؟؟


متعجب گفت_چی رو؟!
نفسمو کلافه بیرون دادم_آرین زندس..


نیلا ریلکس گفت خب مگه میخواست مرده..


یهو ساکت شد مکثی کرد_ منظور از آرین که اون آرین خودمون نیست؟؟


سری تکون داد_چراخودشه..


چشماش گرد شد_چطور ممکنه؟؟!


همه چیز برای نیلا تعریف کردم


تمام مدت فقط با دهن باز نگاهم میکرد_واای عجب ادم بیشعوری بوده..
الان میخواد بیادخونه نرگس جون واس چی؟؟


شونه هام بالا بردم_نمیدونم..ولی من که دیگه دل ازش بریدم




مصطفی ماشین کنار ساختمان پارک کرد رو به مرتضی_شما برید داخل من یکم دیگه میام


مرتضی سری تکون داد 
از ماشین پیاده شد
دستم به دستگیره رفت که مصطفی صدام زد_توبمون نیلو کارت دارم..


از توی آینه زل زده بود بهم


من که آب از سرم گذشته بود
نیلا غم زده نگاهم کرد که لبخند زدم_برو عزیزم من میام..


به اجبار از ماشین پیاده شد
سرم به سمت مصطفی چرخوندم 
که از ماشین پیاده شد و روی صندلی عقب کنارم نشست..


مصطفی _قبل از هرکار باید از یه چیزی مطمئن بشم...


متعجب گفتم_ چی؟


که با قرار گرفتن لباش روی لبام خشکم زد


دستاش دور شونه هام حلقه شد
ولی دستای من بی حس کناربدنم افتاده بود


آروم و با ولع مشغول بوسیدن لبام بود


انقد کارش یهویی بود که مغزم از کارافتاد و نمیدونستم الان باید چیکار کنم


من مثل یه عروسک بدون هیچ عکس العملی توی بغلش فشرده میشدم...


که ازم جدا شد لبخندی زد_خودشه...


چشمام‌ کم کم گرد شد..
و ابرو های بالا رفتم توی هم گره خورد_میشه توضیح بدی دلیل این مسخره بازیت...


نذاشت حرفم کامل کنم که از ماشین پیاده شد_ماهم با مرتضی و نیلا هم زمان عقد میکنیم


با صدای بلندی داد زدم_چی؟؟!


شونه هاش بالا برد_این شرط منه.اگه میخوای زندگی خواهرت خراب نشه بهتره قبول کنی...
درضمن (چشمکی زد) اینجوری هیچوقت ازش جدا نمیشی ..


به سمت ساختمان رفت


ناباور زل زده بودم به جای خالیش...


خدایا این دیگه چه امتحانی بود..؟؟!
وارد خونه نرگس جون شدم که آرین با دیدن من 
سریع از جاش بلند شد نگاه متعجبش بین من و نیلا که روی مبل نشسته بود درگردش بود_اینجا..چه خبره؟؟!


انقد غمگین بودم که حوصله جواب دادن به کسی رو نداشتم بی حرف کنار نیلا نشستم


مصطفی مثل قبل دروغش رو تحویل آرین داد


لباس آرین مثل ماهی باز و بسته میشد_اما من...
یعنی من..
این امکان نداره..


مرتضی _چی شده داداش مگه تاحالا دوقلو ندیدی؟؟


آرین سریع خودش رو جمع و جور کرد_دیدم اما من خب با نیلا..


مصطفی سریع بین حرفش پرید_بیخیال آرین جان


آرین آهی کشید و ساکت شد و آروم زل زد به نیلا..


حتما فکر میکرد نیلا کسی که عاشقش بوده و حالا قراره یا مرتضی ازدواج کنه..


سنگینی نگاهم حس کرد 
و نگاه مظلومش توی چشمام دوخت...
حس خوبی داشتم 
اینکه میتونستم اون دروغ بزرگش رو با دروغ خودم انتقام بگیرم...


ولی دلم نهیب میزد این بی رحمیه تو زمانی عاشقش بودی..


همگی توی سکوت زل زده بودیم بهم که نرگس جون سکوت شکست_آرین جان آخرهفته مراسم ازدواج نیلا جان و مرتضی ست
حتما تشریف بیاریا..از طرف من اون دوستت روهم دعوت کن خیلی پسر گلی بود..


آرین آروم لب زد_چشم
من دیگه رفع زحمت میکنم 


آخرین نگاهش به نیلا انداخت _امیدوارم خوشبخت بشی..


نیلا با حرص نگاهش ازش گرفت_ممنون..




بدون توجه به من از خونه خارج شد


روی مبل ولو شدم_نمیدونم چرا با رفتن آرین هیچ حسی نداشتم..
الان باید از غصه غمبرک میزدم
یا مثل ابر بهار اشک میریختم


ولی بی صدا فقط به گل های قالی زل زده بودم


*
آخرهفته خیلی زودتراز اونی که فکرش میکردم رسید


نیلا توی لباس عروس مثل یه پرنسس میدرخشید...


نرگس جون وقتی خبر ازدواج من و مصطفی رو شنید روی پاش بند نبود
همش تکرار میکرد_پسرام به ارزوشون رسیدن
..همیشه دلشون میخواست هردوشون با دوتاخواهردوقلو شبیه به هم ازدواج کنن و حالا خدا قسمتشون کرده..




نگاهس به خودم توی آیینه انداختم
موهام کاملا بالای سرم جمع شده بود و آرایش خیلی ساده ای روی صورتم داشتم


نیلا_نیلو هنوز هم نمیخوای ازین کارت دست برداری؟؟


چپ چپ نگاهش کردم_بیخیال نیلا من به این ازدواج راضیم


غرید_فکر میکنی خرم نمیفهمم بخاطر من داری اینکارو میکنی؟؟


کمی فکر کردم_بخاطر تونیست نیلا..ته دلم احساس میکنم علاقه ای به مصطفی دارم..شاید بعد ازدواج به عشق تبدیل شد
با صدای آرایشگر به بحثمون خاتمه دادیم
_عروس خانوما آقایون دادماد دم در منتظرن..


نیلا یا لبخند جوابش داد_ممنون..


ارایشگر_خیلی برام جالب بود دوتا عرووس دوقلو و دوتا داماد دوقلو..تو یه شب باهم ازدواج کنن وایی خیلی رویاییه مگه نه؟؟


پوزخند زدم_آره خیلی


با ذوق بهمون چشم دوخت_کاش لباساتون هم مثل هم بود


ریز خندید_اونوقت دامادتون شمارو ازهم تشخیص نمیداد..چی میشد شبه حجلتون


شمام تا آخرین حد گرد شد _واا زشته خانوم از شما بعیده..!


سریع خندش جمع کرد_بله ببخشید..بفرمایید ..


اول نیلا به سمت در رفت پشت سرش به راه افتادم


پف لباسم انقد زیاد بود که احساس میکردم رو هوا راه میرم 
شنلم روی سرم مرتب کردم 
به محض خروجم از آرایشگاه نگاه مرتضی و مصطفی به سمتم چرخید


هاج و واج نگاهشون میکردم
که مرتضی سر به زیر به سمتم اومد
و دسته گلی به سمتم گرفت_بفرمایید خانومم


لب گزیدم و نگاه متعجبم به نیلا دوختم که با لبخند گشادی نگام میکرد و چشمکی زد


سری تکون دادم_من نیلو هستم اقا مرتضی..


تکونی خورد
سریع به سمت نیلا رفت
از کاراش خندم گرفته بود


با صدای مصطفی کنار گوشم جا خوردم_خوشکل شدیا..
البته صورتت ندیدم از بس اون شنل وامونده رو کشیدی پایین


نیلا رو دیدم قضاوت کردم


پوزخندی زدم_باشه


مصطفی که انتظار سردی من نداشت 
تای ابروش بالا رفت...
توی یه ثانیه ابروهای بالا رفتش درهم گره خورد جاش رو به اخم داد_گوشت تلخ


به سمت ماشینش رفت


بی توجه بهش همونجا ایستاده بودم
که نیلا داد زد_یالا عاقد منتظره...


آهی کشیدم_کاش میشد فرار کنم...
ولی دیگه دیر شده بود
شاید مصطفی میتونست اون مردی باشه که کل زندگی باقی مونده ام رو با اطمینان رو بهش تکیه کنم..
ولی این آدمی که من شناخته بودم؟؟!
بعید بود بعید.....


توی ماشین نشستم
و پشت سر ماشین نیلا اینا به راه افتادیم..


دلم‌نمیخواست با مصطفی هم‌کلام بشم..
نمیدونم چم شده بود..
ولی دوتا حس متفاوت درونم درحال جنگ بودن


حس نفرت و حس دوست داشتن...
یعنی میشد این مرد رو دوست داشت؟!


به محض پیاده شدنم جلوی باغ نیلا هراسون به سمتم اومد_میگم نیلو؟؟


به سمتش چرخیدم‌ 
منتظر حرفش بودم 
که نگاهی به مصطفی انداخت 
سرم به سمت مصطفی چرخوندم که با نگاه خیره اش روی نیلا برخورد کردم


نیلا لب گزید_بعدا بهت میگم..


سری تکون دادم
و باهمراه شدن مرتضی باهامون هرچهارنفر وارد باغ شدیم
صدای سوت و دست و کل زدن به اوج خودش رسیده بود
ناخودآگاه لبخندی روی لبم‌نشست
_خوشحالم که خوشبخت شدی خواهری


نیلا آهی کشید_امیدوارم توام خوشبخت بشی...


دستش توی دستم گرفتم فشردم


مستقیم به سمت سالن عقد رفتیم


نیلا رو پاش بند نبود و مرتضی با نگاهی عجیب به من چشم دوخته بود


آروم درگوشم زمزمه کرد_نیلو باید باهات حرف بزنم


_خب بگو..


با چشم به مصطفی که دقیقا کنارمن ایستاده بود اشاره کرد_تنهایی..


کمی از مصطفی فاصله گرفتم_بگو بابا با این سر و صدا هیچی نمیشنوه...


آب دهنش قورت داد_من همه چیز رو به مرتضی گفتم دیگه لازم‌نیس بخاطر من خودت درگیر کنی


با صدای بلندی داد زدم_چی؟؟


لبخند زد_مرتضی با زندگی قدیممون مشکلی نداشت..
متعجب گفتم_وواقعا؟؟ازینکه بهش دروغ گفتیم و..


بین حرفم پرید_با هیچی...گفت مهم آیندمونه ‌و گذشته ها گذشته...


لبخندی زدم_آفرین به شوهر خوواهر..


چشمکی زد_دیگه لازم نیس با مصطفی سر سفره عقد بشینی..


قلبم هری ریخت..
واقعا دیگه لازم نبود..
میتونستم با کسی ازدواج کنم که دوستش دارم


با چشم دنبال مصطفی میگشتم‌که سنگینی نگاهی توجهمو جلب کرد با دیدن آرین و مهبد بدنم یخ کرد...


نیلا_آرین هم اومده..


_دخترا بیاید بریم بشینید عاقد رسید‌..منتظر شماس..


نگاهی به چهره خوشحال نرگس جون انداختم
که دستم کشید_بدو دیگه...




مارو به سمت جایگاه برد


چهارتا صندلی کنارهم گذاشته شده بود
و دو طرفش مرتضی و مصطفی بودند من و 
نیلا وسط نشستیم


نگاهم هنوز روی آرین بود که با نگاه غمگینی زل زده بود به ما...


نیلا سقلمه ای بهم زد_عاقد میخواد اول از شما شروع کنه نمیخوای چیزی بگی؟؟




خشکم زده بود


نگاه سردم روی چهره مصطفی ثابت شد...


دستش روی دست مشت شدم‌گذاشت آروم فشرد
نمیدونم چقد توی فکر بودم که
با صدای عاقد به خودم اومدم_آیا وکیلم؟؟


میتونستم همین الان بزنم زیر همه چی و 
ولی حسی بهم‌میگفت میتونی با مصطفی زندگی جدیدی داشته باشی
هرچند عشقی این وسط نبود ولی...


_برای بار آخر میپرسم آیا وکیلم؟؟


آب دهنم قورت دادم
نیلا آروم زمزمه کرد_نمیخوای مخالفتت بگی خودم‌بگم؟؟


نیم خیز شد که سریع دستش گرفتم آروپ لب زدم _به امید زندگی بهتر ... و 
با صدای بلندی گفتم_ بله...


صدای کل کشیدن و دست زدن بلند شد


نرگس جون سریع به سمتم‌اومد_بهت تبریک میگم عروس گلم‌انشالله خوشبخت بشی...


نیلابا حرص نگاهش ازم‌گرفت


مرتضی با لبخند سری برام تکون داد 


دوباره نگاهم روی مصطفی لغزید که با نگاه خاصی زل زده بود بهم...
یعنی میشد عشقی رو اینجوری آغاز کرد؟؟!


                        *************پایان**************


به قلم:حدیثR
م.ه بوررمضان







ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر