قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 5 دی 1397 ، 07:03 ب.ظ



تا سه میشمرم‌گوشیمو آوردی وگرنه خونه رو روی سرت خراب میکنم...


گوشم به در چسبوندم صدای آروم مرتضی شنیدم که سعی درآروم کردنش داشت_مصطفی آروم باش..چیزی نشده که..


مصطفی محکم با مشت به در کوبید که ترسیده گوشم از در فاصله دادم 
_تو دخالت نکن ..من میدونم و این.....


صدای داد نرگس جون شنیدم_مصطفی.؟؟
اوه اوه بلبشویی بود پشت در


چند دقیقه سکوت شد 


آب دهنم قورت دادم آروم در باز کردم که با وزن چیزی روی در باعث شد چند قدم عقب برم 


نتونستم تعادلم حفظ کنم و پخش زمین شدم
و سنگینی شخصی روی بدنم افتاد


از شدت فشار و سنگینی چشمام نزدیک بود از حدقه بزنه بیرون..


با دیدن یه جفت چشم مشکی فوق عصبانی که سفیدی چشماش به قرمزی میخورد...
به سختی آب دهنم قورت دادم


از ترس و به کل موقعیتم فراموش کرده بودم 
آروم سلام دادم


مصطفی مثل مجسمه فقط زل زده بود توی چشمام...


و نگاهش آروم روی لبام لغزید 


تازه فهمیدم که تمام بدنم زیر بدن مصطفی دفن شده و دستاش کنار صورتم نشسته بود


با حس گرمی نفساش از فکر موقعیت بیرون اومدم


سرش هر لحظه نزدیک ترمیشد و نگاهش فقط روی لبام بود


که جیغ کشیدم_داری چیکار میکنی؟؟


سریع سرش عقب برد و 
بلند شد کنارم روی زمین نشست




خودم عقب کشیدم رو به روش نشستم
و چشماش بست و دستی بین موهاش کشید_برو گوشیمو بیار..


اخم‌کردم و گوشیو به سمتش گرفتم_بیا گوشی ندیده


چنان چشم غره ای بهم رفت که نزدیک بود خودم خیس کنم


گوشی از دستم قاپید_توش فضولی که نکردی؟


چپ چپ نگاش کردم_نه مگه فضولم؟


زیرلب غرید و با طعنه گفت_اصلا


مرتضی شتاب زده از خونه بیرون زد و با دیدن من و مصطفی که رو به روی هم‌نشسته بودیم نفسش آروم بیرون داد


شانس آورده بودم دو دقیقه زودترمیومد و منو و مصطفی و رو توی اون حالت میدید 
بدبخت میشیدم....


یهو مصطفی وحشی شد و چنگ زد و مچ دستم گرفت و سمت خودش کشید...
که مرتضی عصبی و اروم اسمش رو صدا زد


با حرص دستم ول کرد از روی زمین بلند شد و به سمت واحدشون رفت


مرتضی سر به زیر کنارم نشست_خوبی؟؟


متعجب از رفتار ضد و نقیض مصطفی لب زدم_آره


از روی زمین بلند شدم
مرتضی_باشه...
فردا ساعت ۷ میام دنبالت..شب بخیر


سری تکون دادم_شب خوش


و در پشت سرم بستم
_خداهرچی دیونه هست رو یه جا شفا بده


نیلا خندون به در اتاق تکیه داده بود_خوب تو بغل پسر مردم حال میکردیا!!
تازه داشت به جای خوبش میرسید..


خودم روی مبل انداختم 
که صدای قژ قژش دراومد
بی دلیل عصبی بودم و غریدم_من شام نمیخورم شب بخیر
نیلا دیگه هیچی نگفت


**
صبح با صدای آهنگ گوشی بزور لای چشمام باز کردم


نیلا کنارم روی زمین نشسته بود و توی پلاستیک های جلوی پاش دنبال چیزی میگشت


_نرفتی آزمایش مگه؟؟


لباسی از داخل پلاستیک بیرون کشید_رفتم 
تازه با مرتضی خرید هم رفتیم...


روی مبل نشستم_چقد زود..


لباس به سمتم گرفت_اینو واس تو گرفتم


نگاهی به لباس شب بلند و مشکی ساده انداختم_واس چی؟؟


چشم غره ای بهم رفت_واس عروسی دیگه


_اووو هنو کو تا عروسی..


نیلا خندید_اخر همین هفته اس


جیغی کشیدم_چی؟؟؟


نیلا نیشش باز کرد_خب
ما که همه کارامون آمادس چرا زودتر عروسی نگیریم


متعجب گفتم_آخه انقد زود؟؟


نیلا_واای نمیدونی امروز رفتیم خونمون رو هم دیدم انقد بزرگ و خوشکل بود با تمام وسایل
مرتضی گفت حتی یه تیکه جهیزیه هم نمیخواد تهیه کنیم


از این همه ذوق و شوق نیلا لبخندی روی لبم نشست


نیلا_من باید برم خونه نرگس جون 
آهی کشید_ قرار لیست مهمونا رو تهیه کنن 


باید بگم من کسی ندارم واس عروسی دعوت کنیم..


_باشه منم میخوام برم بیرون


لباسا رو توی پلاستیک گذاشت_کجا؟؟


شونه هام بالا بردم_نمیدونم میرم یه چرخی بزنم توخونه حوصله ام سر رفته..


نیلا_باشه...


گوشی به سمتم گرفت _
.پس گوشی رو با خودت ببر اگه مشکلی پیش اومد بهم زنگ بزن


گوشی از گرفتم و توی جیب شلوارم چپوندم_باشه...هندزفری رو هم بهم بده


از روی زمین بلند شد


لباسام از دیشب عوض نکرده بودم 
با اینکه چروک و نامرتب شده بود حوصله تعویض لباس هم نداشتم و


دستی به لباسم کشیدم که نیلا همراه چادر از اتاق بیرون اومد


هندزفری به سمتم گرفت_بیا..
این چادرم ببر لازمت میشه موقع برگشتت


چادر و هندزفری ازش گرفتم 
_باشه..من‌میرم کاری نداری؟؟


متعجب گفت_با همین لباسا میری؟؟


خندیدم_هرچی نامرتب تر باشم مزاحم کمتر..


سری از روی تاسف تکون داد_خب میترشی توخونه


لپش کشیدم_همون تو مزدوج شدی بسه
هرموقع بی شوهری زد به سرم شوهرتوهس


پس گردنی بهم زد_چشات درویش کن نفله..


با خنده از خونه خارج شدم
آروم به سمت پله ها رفتم
و تند تند دوتا یکی ازشون پایین رفتم


کسی توی پارکینگ نبود


با دو از ساختمان خارج شدم و نفس عمیقی کشیدم_آخیش آزادی...


هندزفری توی گوشی فرو کردم و همینطور که سرم پایین بود مشغول گشتن بین آهنگا بودم تا یه آهنگ خوشکل پیدا کنم..


که به یه آهنگ آروم برخوردم


"فکر نمیکردم چشام اشکو ببینه
ولی رسم روزگار انگار همینه
که یکی دیونه وار عاشق بمونه
ولی تا آخرفقط تنها بمونه




من توی این سالها یه روز خوش ندیدم
اخرش به اخرین حرفت رسیدم
که میگفتی عشق ما هم اشتباه بود
عشق از همون اول فقط تو قصه ها بود


اشتباه بود
این دروغ عاشقیت واسم گناه بود
اخه عاشق که رفیق نمیه راه نیست...
""
انقد غرق آهنگ بودم که وقتی به خودم اومدم نزدیک خیابون ایستاده بودم


و ماشینی جلوی پام ایستاده بود
_خانوم کجا میری؟؟


بی اختیار لب زدم_بهشت زهرا
 
تا به خودم اومدم‌کنار قبر ارین نشسته بودم و صورتم خیس از اشک بود


آهی کشیدم_این حس تنهایی داره خفه ام میکنه..
کاش بودی..


سرم روی قبر گذاشتم و یه دل سیر اشک ریختم
بخاطر وجود چادر از گرما نزدیک بود خفه بشم


سرم از قبر فاصله دادم که با شنیدن صدای آشنایی 
خشکم زد
_کجایی؟؟
...
_آخه قبرستون جای قرار گذاشتنه!
..


توی ذهنم دنبال صاحب صدا بودم 


با اینکه سرم روی زمین بود و اون شخص رو نمیدیدم ولی میشد حس کرد که فاصله اش با من ۱۰ قدم بیشتر نیست


صدای مرد دوباره بلند شد_سر قبرتم...


بلند خندید_گمشو بیا کار دارم باید برم


کمی سرم به سمتش چرخوندم که با دیدن آرین چشمام تا اخرین حد گرد شد_ همیشه انقد عجول بودی..


سریع مثل جن زده ها صاف نشستم که هردو به سمتم چرخیدم


باورم‌نمیشد 
آرین اینجا..؟؟!
پس مرگش!!همش دروغ بود


مصطفی با دیدنم اخم کرد
ولی من نگاهم میخ مردی بود که تمام این مدت با دروغ مرگش زندگی کرده بودم


آرین_تو..تو اینجا!!


خودم جم و جور کردم و ایستادمو پوزخندی زدم_چقد مضحک میشه سر قبر کسی گریه کنی که خودش خوشحال خندون داره میچرخه


قدمی به سمتم برداشت_بذار توضیح بدم


جیغ کشیدم_چیو؟؟هان چیو لعنتی
همین بود عشقت؟؟
نگفتی من چی میکشم..


آرین آروم لب زد_مجبور بودم..کارم..


پوزخندم غلیظ تر شد و بین حرفش پریدم_حالا میفهمم چرا خانوادت ترک کردی...انقد مغروری که کارت از هرچی توس زندگی مهم‌تره برات آره؟؟


دهن باز کرد حرفی بزنه که دیوانه وار جیغ زدم_این خزعبلات تکراری که بخاطر کارت مجبور به دروغ شدی و میخواستی ماموریت انجام بدی هزار کوفت زهرمار تحویل من نده


مصطفی_یکی بگه اینجا چه خبره!!
مگه تو قرار نبود بری پیش نرگس جون برای نوشتن لیست مهمونای عروسی؟؟!


آرین متعجب لب زد_عروسی کی؟؟!


مصطفی_گفتم‌که اخر هفته عروسی نیلو و مرتضی ست


آرین‌نگاه لرزونش روی صورتم خشک شده بود


انقد دلم شکسته بود که پوزخند زدم_اره ..امیدوارم تا اون موقع ماموریتتون تموم بشه و بتونید بیاید...


با قدم‌های بلند به راه افتادم که آرین داد زد_نیلو...
حتی یه لحظه هم دلم نمیخواست دوباره ببینمش 
به شدت عصبی و ناراحت بودم
بخاطر آرین نه..
از دستم خودم که دل به کسی داده بودم
که قبل از من عاشق شده بود


عاشق کارش....


با قدم های بلند به سمت خیابون به راه افتادم


که یهو کسی دستم از پشت سر کشید بخاطر نداشتن تعادل پرت شدم توی بغلش


انتظار داشتم آرین باشه
ولی با دیدن نگاه خشمگین مصطفی جاخوردم


مصطفی_الان زنگ زدم خونه..گفتن ک...


دلم هری ریخت..
و ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود میدونستم میخواد چی بگه..
گند زده بودم..
قرار بود هیچکس منو اینجا نبینه و حالا!!!


دستام روی سینه اش گذاشتم سعی میکردم خونسرد باشم...
ولی چطوری؟؟


با صدای داد آرین دست مصطفی از دور مچم باز شد


_مصطفی دو دقیقه بهمون وقت میدی؟؟


مصطفی با غیض نگاهش ازم گرفت_نه آرین جان یه مشکلی پیش اومده باید حلش کنم..
شب بیا خونه ما تا درموردش صحبت کنیم..


آرین آهی کشید_باشه
و نگاهش ازم‌گرفت


مصطفی_بریم
متعجب گفتم_کجا؟؟!


چشماش توی حدقه چرخوند_یه جایی که تکلیفتو روشن کنم


چند قدم عقب رفتم_تکلیف من روشنه...
پورخند زد_تو اره ولی اون کسی که تو خونه اس نه...
آب دهنم قورت دادم_چی کار میخوای بکنی؟؟!




پوزخندش غلیظ تر شد_چیزی که حقتونه...


و چنگی به بازوم زد و منو مثل یه عروسک دنبال خودش کشید


و به محض رسیدن به ماشین
در باز کرد
منو پرت کرد داخل


و خودش پشت فرمون نشست داد زد_مرتضی هم میدونه؟؟


جاخوردم_چیو؟؟!


اخم کرد_اینکه اینهمه مدت دروغ گفتین؟؟
چرا؟؟


عزیز گفت نیلو خونس درصورتی که تو اینجایی
این یعنی چی؟؟!
نگاهم ازش گرفتم_دوقلو بودن جرم نیست


بلند خندید_نه جرم نیست ولی نه برای کسایی که خودشون یه نفر جا میزنن و کل ملت میذارن سرکار...


حتی آرین هم نمیدونست دونفرید..


سریع سرم به سمتش کج کردم‌که صدای ترق تروق استخون گردنم بلند شد_به آرین هم‌گفتی؟؟!
 
بدون اینکا نگاهش رو از جاده بگیره_نه..ولی باید اونم بدونه که این همه مدت گول چه ادمی رو خورده


اخم کردم_ماکسی رو گول نزدیم


پوزخند زد_پس اینکارتون چی بود؟؟!


آهی کشیدم_مجبور بودیم


پوزخنده اش غلیظ تر شد_کی مجبورتون کرد؟؟!


داد زدم_وقتی از بچگی نه پدر داشته باشی نه مادر..
وقتی حتی پول یه وعده غذا توی روز رو نداشته باشی
وقتی لباسات انقد پاره و پوره باشه که مجبور باشی همش خودت رو با دست بپوشونی و و دزدی کنی
اجبار نیس؟؟
مارو زندگی مجبور کرد میفهمی؟؟
متعجب گفت_از بچگی؟؟


اخم‌کردم_اره از ده سالگی پدر و مادرم جدا شدن هیچکدومشون دوتا سرخر اضافه تو زندگیشون نمیخواستن و مارو ول کردن
منو نیلا هم مجبور بودیم برای تامین غذا و لباس و جای خواب 
خودمون یه نفر جا بزنیم تا بتونیم زندگی کنیم


_الان که دیگه مجبور نیستین چرا به دروغتون ادامه دادین؟؟!


رومو به سمت خیابون کردم_الانم مجبوریم
چون بازم پولی تو بساط نداریم..


صدای زنگ تلفنش بلند شد نگاهی به صفحه انداخت_مرتضی ست
ترسیده لب زدم_نمیخوای که بهش بگی؟؟


مصطفی_چرا نگم؟


من من کنان لب زدم_آخه ..اخه ممکنه از ازدواج با نیلا...


چشم‌غره ای بهم رفت_واس همین اتفاقا میخوام بهش بگم که بدونه با کی میخواد یه عمر زندگی کنه


دستش رو که روی دنده بود توی دستم گرفتم_خواهش میکنم..تنها دلخوشی و دلیل خوشحالی نیلا بعد اینهمه سال مرتضی ست


تازه داره رنگ خوشبختی رو میبینه نذار زندگیش خراب تراز اینی که هست بشه


مصطفی_ اونوقت زندگی داداش من خراب بشه مشکلی نیس؟؟


اخم کردم_ما اونقدری که فکر میکنی بد نیستیم..


بلند خندید_شاید بخاطر همین اونقدری یه فرصت بهت دادم ولی به یک شرط بزرگ که اونم شاید کل زندگی خودت رو خراب کنه


خوشحال بهش چشم دوختم_من بخاطر نیلا هرکاری میکنم


پوزخندی زد_حتی گذشتن از کل زندگیت؟؟


آب دهنم قورت دادم_مگه شرطت چیه؟؟


داخل کوچه پیچید_مطمئن باش چیزی نیست که توبهش علاقه داشته باشی..


کنار ساختمان پارک کرد_قبول میکنی یا نه؟؟


_اما من نمیدونم اون شرط چیه!!


ماشین خاموش کرد_زندگی خواهر یا خودت؟؟
من همین الان میتونم برم پایین و همه چیو به عزیز و مرتضی بگم..
این نه تنها باعث بهم خوردن عروسی میشه بلکه ازین ساختمانم باید برید..
مطمئنم جای هم واس موندن ندارید...


ولی میتونم کاری کنم که هردوتون کنارهم باشید و دیگه لازم نباشه به کسی دروغ بگین و خودتون مخفی کنید..
انتخاب با تویه!!؟
کدومش؟


نگاه لرزونم بین دوتا تیله مشکی که با بی رحمی تمام زل زده بود بهم درگردش بود


بی اختیار لب زدم_زندگی خواهرم..


سری تکون داد_خووبه میدونستم عاقل ترازین حرفایی ..حالا پیاده شو


_کجا؟؟!


بیخیال از ماشین پیاده شد_بریم خونه دیگه..


رو بند چادر روی صورتم کشیدم 
و از ماشین پیاده شدم
که به سمتم اومد و اونو از روی سرم کشید_نیازی به این نیست..


چشمام از تعجب گرد شد_اما ممکنه کسی منو..


دستم کشید_دیگه مهم نیس


قلبم مثل قلب گنجشک توی سینه ام میکوبید و هرلحظه ممکن بود از دهنم بزنه بیرون


تاحالا توی عمرم انقد بی پناه و درمونده نشده بودم
نمیدونستم مصطفی میخواد چیکار کنه
ولی دلم نهیب میزد 


هرکاری بکنه به نفع تو نیست


وارد ساختمان شدیم و راهم به سمت واحدمون کج کردم که دستم محکم ترگرفت_میریم خونه ما


چشمام گرد شد_ولی توگفتی اگه به حرفات گوش بدم به کسی چیزی نمیگی..


سر تکون داد_الانم سر حرفم هستم


اخم کردم_اگه من بیام خونه مارو باهم میبینن و..


دستم گرفت و دوباره دنبال خودش کشید_نگران نباش ...


پشت درواحد نرگس جون ایستاده بودیم 
که اشاره ای بهم کرد _چادرتو دربیار...


بیحرف چادر از سرم‌کندم
انقد استرس داشتم 


که حتی نمیتونستم کلمات رو توی ذهنم ردیف کنم و بپرسم میخواد چیکار کنه؟!


کف دستم عرق کرده بود 
و تمام بدنم انگار توی کوره اتیش قرار داشت


مصطفی زنگ در زد
که قلبم برای لحظه ای از حرکت ایستاد...


مصطفی_هی چرا انقد رنگت پریده..حالت خوب نیس؟؟


به سختی سرم به سمتش کج کردم و لب زدم_میترسم.. بذار برم خونه
دهن باز کرد جوابم بده 


ولی دیگه دیر شده بود با باز شدن در 


سرهردومون به سمت شخصی که درباز کرده بود چرخید و....
نیلا با دیدن من چشماش گرد شد 
و لباش مثل ماهی هی باز و بسته میشد و نگاهش بین من و مصطفی در گردش بود
معلوم‌بود شک بزرگی بهش وارد شده 


گند زده بودم به همه چی و تنها امیدم این بود مصطفی وضع رو
خراب ترازین که هست نکنه


صدای مرتضی بلند شد_نیلا کیه ؟؟




که سریع مصطفی منو هل داد سمت نیلا 


لب گزیدم و سریع خودم پرت کردم توی بغلش و زار زدم _میدونی چقد دنبالت گشتم؟؟اجی ..


بزور سعی میکردم چند قطره اشک از چشام بیرون بیاد


و آروم کنارگوشش لب زدم_مصطفی همه چیز فهمیده ..همش تقصیرمنه متاسفم..
ولی نمیذارم مشکلی برای توپیش بیاد قول میدم


ازش جدا شدم 
نیلا مثل مجسمه فقط نگاهم میکرد
مرتضی 
پشت سرنیلا ظاهر شد که با دیدن من از تعجب زیاد 
چشماش گرد شد و من من کنان گفت_این ...اون..این...کیه مصطفی؟!


مصطفی ریلکس لبخندی زد_معرفی میکنم
خواهر گمشده نیلا جان هستن..


مرتضی_خواهر؟؟


مصطفی _یعنی از شباهتشون معلوم‌نیست؟


مرتضی اخمی کرد_ازکجا پیداش کردی؟؟


مصطفی _اگه بذاری بیایم تو برات میگم


مرتضی سری تکون داد و عقب رفت


نیلا بهت زده زل زده بود به من


حالش درک میکردم
دلم‌میخواست آب بشم برم زیر زمین


آهی کشیدم و پشت سر بقیه وارد 
خونه شدیم


که نرگس جون با دیدن ما 
مثل بقیه از تعجب نزدیک بود غش کنه




لبخندی زدم 
که هیچ شباهتی به لبخند نداشت بیشتر شبیه این بود که یه ور لبت کج شده باشه..


همه با تعجب نگاهشون بین من و نیلا درگردش بود
و نیلا هنوز ساکت بود و من با چشمام سعی داشتم 
کمی آرومش‌کنم


اگه این وضع بیشتر طول میکشید مطئنا میزدم زیر گریه


مصطفی_با آرین قرار داشتم 
که توی شهر به یه چهره فوق العاده آشنا رو به رو شدم
اولش فکر کردم نیلاس
ولی وقتی به سمتش رفتم حتی منو نشناخت..


شک کردم تا اینکه متوجه شدم ایشون به تازگی از خارج به ایران آومدن و دنبال خواهر گمشدش میگرده..
منم آوردمش پیش خواهرش


نرگس جون رو به من کرد_آره دخترم..


بزور لبخند آرومی زدم_بله..


مرتضی _نیلا تو نگفتی یه خواهر دوقلو داشتی؟؟


نذاشتم نیلا حرفی بزنه و 
سریع بین حرفشون پریدم_خبرنداشته


منم تازه یه ساله فهمیدم ..پدر و مادرمون مارو ازهم جدا کردن و از وجود اون یکی بی خبر بودیم


مرتضی چشماش ریز کرد و آهانی گفت


مصطفی_ازین به بعد نیلو جان پیش خواهرش زندگی میکنه...البته با اجازه زن داداش عزیز


نیلا از بهت دراومد سریع جواب داد_حتما من از خدامه...


لبخندی زد 


نرگس جون_خب حتما مهمون ما گرسنشه بریم ناهار امادس..


مرتضی مشکوک پرسید_چطور بعد اینهمه مدت انقد خوب فارسی صحبت میکنید؟؟


خندیدم_آ پدرم اجازه نمیداد بجز زبان فارسی به زبان دیگه ای صحبت کنم


مرتضی_کجا زندگی میکردی؟؟


نرگس جون_قدرت خدارو برم خیلی شبیه به هم هستید..
اگه کسی ندونه ممکنه فکر کنه به نفرید...


رنگم پرید 
همگی تند تند سوال و جواب میکردن 
نمیدونستم جواب مرتضی رو چی بدم
یا در جواب نرگس جون چی‌بگم!!؟


مصطفی برای پایان دادن به بحث لبخند زد_عزیز مگه من و مرتضی فرق داریم؟؟


نرگس جون_آره زمین تا آسمون


مصطفی متعجب پرسید_وا چه فرقی؟؟
 
نرگس جون خندید_اخلاق تو برعکس مرتضی خیلی غیر قابل تحمله..


مصطفی چشماش گرد شد نالید_عزیز!!؟؟


نرگس جون چشمکی زد و به سمت آشپزخونه رفت_دروغ میگم‌مگه؟


آروم لب زدم_حتی نرگس جونم اخلاق عن نوه شو میشناسه


مصطفی چون کنارم ایستاده بود حرفموشنید اخم کرد_فهمیدم چی گفتی!!


پوزخندی زدم_خداروشکر
و کنار نیلا روی مبل نشستم و به ظاهر برای ابراز دلتنگی سرم نزدیک گوشش بردم_ببخشید..


لبخند گشادی زد و منو یهویی توی بغلش کشید_اتفاقا خیلیم خوب شد دیگه مجبور نیستم تنهایی تو عروسیم باشم..
واقعا حس میکنم‌بعد سالها بهم رسیدیدم


نالیدم_اگه مرتضی بفهمه دروغ گفتیم چی؟؟


نیلا شونه اش به شونه من کوبید_بیخیال ازکجا میخواد بفهمه..
هی پسر ..
مصطفی هم ادم خوبی بود و خبر نداشتیما..فکرش نمیکردم اینجوری کمکمون کنه


پوزخند زدم_اونم به نفع خودش کار کرد..


نیلامتعجب پرسید_چه نفعی؟؟


شونه هام بالا بردم_نمیدونم..ولی برای کمک به ما یه شرط گذاشت..




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر