قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 5 دی 1397 ، 06:59 ب.ظ



پرستاری بعد از تزریق سرم 
برگه ای به سمت مصطفی گرفت_این داروهاش برید بخرید و برای تسویه حسابم برید صندوق


مصطفی برگه رو گرفت نگاهی بهش انداخت
رو به مرتضی کرد_بیا بگیر برو واس خانومت دارو بخر


به وضوح رنگ مرتضی پرید اعتراض کرد_مصطفی!!


مصطفی پس گردنی بهش زد_پاشو جمع کن خودتو..تاکی میخوای خجالت بکشی..حتی وقتی بیهوشه هم ازش خجالت میکشی،!
مرتضی نگاه چپ چپی به مصطفی انداخت و برگه از دستش کشید_من خجالت نمیکشم فقط ..
مصطفی شیطون خندید_فقط چی؟؟


مرتضی به سمت در اومد_هیچی


سریع روی صندلی پشت در نشستم و سرم پایین انداختم..


بعد از خروج مرتضی 


دوباره به سمت در رفتم


مصطفی دستاش توی جیب شلوارش زده بود و با اخم زل زده بود به نیلا


با تکون نیلا 
سریع مصطفی نگاهش ازش گرفت 


به سمت در اتاق دوید


حتی وقت نشد برگردم و روی صندلی بشینم
به محض باز شدن در 
مصطفی با دیدن من جلوی در ورودی خشکش زد و اخمی کرد_چیزی لازم دارید؟؟!


جرات نداشتم حرف بزنم‌میترسیدم از روی صدا منو بشناسه


و سری تکون دادم و الکی با دست به داخل اتاق و پرستارا اشاره کردم


که اخم مصطفی غلیظ تر شد_کسی با من کار داره؟؟!


تند تند سرم به نشونه تایید تکون دادم و به اخر راه رو اشاره کردم


مصطفی نفسش رو کلافه بیرون داد_حتما باز مرتضی به مشکل خورده..


و بدون توجه به من به سمت پذیرش رفت


لبخندی روی لبم نشست و سریع پریدم توی اتاق که با دیدن چشمای باز نیلا به سمتش رفتم_خاک برسر بیشعورت کنن..
سکته ام دادی..


نیلا دستش روی سرش گذاشت _آخ سرم ..فکر کنم با اون ضربه کج شده باشه..


خودم روی بدنش انداختم و سفت بغلش کردم_خیلی ترسیدم..فکرمیکردم خودکشی کردی


جیغ کشید_اخ له شدم..اخه کدوم خری با ضربه به سرش خودکشی میکنه؟؟!




دستش بلند کردم 
که داد زد_وای دستم قطع کردم؟؟!


خندیدم_بیشعور خل و چل


با ابرو به دراتاق اشاره کرد_کی توی اتاق بود که تا چشم باز کردم مثل جن پرید بیرون؟؟


رو بند از روی صورتم برداشتم_مصطفی


نیلا_جوون چه خوشکلی شما لامصب


نیشگونی ازش گرفتم که جیغ زد_اینجوری با بیمار رفتار میکنن؟؟


چپ چپی نگاهش کردم_بیمارش از منم سالم تره


سر چرخوند_پس کو؟؟


متعجب گفتم_چی؟؟!


نالید_آبمیوه و کمپوت و رانی و ویسکی و...که واس بیمارمیارن؟؟!


 
دستم بلند کردم بزنم توی سرش که داد کشید_نزنیا..باز ضربه مغزی میشم


خندیدم_امان از دست تو..خوبه یه ساعت پیش داشتی میمردی..
تقه ای به در خورد
که سریع روبندم پایین کشیدم


مرتضی با سر پایین افتاده وارد اتاق شد و با دیدن من خشکش زد_شما؟؟!


نیلا لبخند مهربونی زد_دنبال اتاق دخترش میگشت ..اومد پیش من 
منم طفلی رو به حرف گرفتم


مرتضی سرش دوباره پایین انداخت _اها...


داروهای نیلا رو همراه با نسخه پزشک روی میز گذاشت_اینم داروهاتون..


نیلا_ممنونم خیلی لطف کردین


مرتضی_ خواهش میکنم وظیفه بود


یهو مصطفی مثل گاو سرش انداخت پایین اومد داخل اتاق 
زیر لب غریدم_بازم به شعور مرتضی که یه در زد


بخاطر اینکه نزدیک نیلا بودم فقط اون متوجه حرفم شد و ریز خندید..


مصطفی_برگه ترخیص رو گرفتم ...


با دیدن من اخم کرد


که دست نیلا رو فشردم
قبل ازینکه مصطفی بهم‌گیر بده 


بی حرف از اتاق خارج شدم




بیرون ساختمان بیمارستان
روی نیمکتی نشستم منتظر
شدم
دست به سینه تکیه داده بودم به نیمکت با اخم زل زدم به در بیمارستان


که یهو مهبد هراسون ازماشین پیاده شد به سمت بیمارستان رفت


متعجب از جا پریدم_این اینجا چیکار میکرد؟؟


حس فضولیم شدیدا داشت خفم میکرد


و با دو دنبالش رفتم 
بخاطر چادرم‌نمیتونستم تند راه برم 


به محض ورودم به ساختمان مهبد به سمت اتاق نیلا رفت


چشمام ریز کردم_این از کجا خبردار شده؟!


به سمت در رفتم که با خروج مصطفی از اتاق سریع راهمو به طرف دیگه ای کج کردم


پشت سرش مرتضی از اتاق خارج شد


هردو با اخم زل زده بودن بهم
مصطفی نگاه ریزی به من انداخت و رو به مرتضی 
غریدخاک برسرت..من میدونم اخرش همه چیو خراب میکنی میره


تای ابروم بالا رفت


مرتضی عصبی تراز اون جواب داد_میگی چیکار کنم ؟؟!بچسبم بهش


مصطفی طعنه ای بهش زد و از کنارش گذشت_ازین پس هیچی به من مربوط نیس..هرکاری دلت میخواو بکن




از کنار من گذشت 
چهره مرتضی به شدت توهم رفته و کلافه بود


با خروج مهبد و نیلا 
تازه به عمق داستان پی بردم


مهبد زیر بغل نیلا رو گرفته بود
و درکل کامل بغلش کرده بود بهش کمک کرد از بیمارستان خارج بشه


مرتضی تمام مدت سرش پایین انداخته و تمام رگ های دستش مشت کردش بیرون زده بود و رنگش به کبودی میزد 


لبخندی ناخودآگاه روی لبام نشست 


پس پسرخجالتی قصه ما دلبسته دختر شیطون شده 


خیلی دوست داشتم نیلا رو توی لباس عروس ببینم
میدونستم این آرزو برای هردومون زیادیه
ولی بازم با دیدن یکیمون توی لباس عروس و خوشبخت شدنش 
اوج خوش شانسی بود...
 
پشت درخت رو به روی درحیاط خونه منتظر خروج مهبد بودم


هوا به شدت گرم بود و زیر اون چادر سیاه مثل شیرآب عرق میریختم


دیگه طاقتم تموم شده بود
از روی زمین بلند شدم به سمت ساختمان برم‌که 


در حیاط باز شد سریع پشت درخت قایم شدم


مهبد از خونه بیرون زد و سوار ماشینش شد


به محض رفتنش پریدم توی ساختمان 


آسانسور داشت به طبقه پایین میومد


سریع پله ها رو دوتا یکی بالا رفتم 




توی اخرین پله نفسم دیگه بالا نمیومد


درواحدمون باز بود 
وارد خونه شدم
صدای کسی نمیومد


به سمت اتاق خواب رفتم
که با شنیدن صدای مرتضی پشت درخشکم زد


*نیلا*
مرتضی دستمالی روی پیشونیش کشید
از شدت خجالت عرق کرده بود
_میخواستم چیزی بهتون بگم....


دکمه های مانتو مو باز کردم زیرش یه تاپ یقه گشاد تنم بود که بخاطر افتادگی یقه اش بدن سفیدم به شدت خودنمایی میکرد
تندتند سر تکون دادم_بله بفرمایید..


مرتضی سرش بیشتر خم کرد و آب دهنش قورت داد _درمورد..چیزه!؟؟
اون چیز بود که یه روز...


لبخند ریزی زدم بچه هول کرده بود از روی تخت بلند شدم _یکم واضح تر توضیح بدید
والا چیزی 
نمیفهمم از حرفاتون..


دوباره دستمالش روی پیشانیش کشید _یه روزی تو اتاق گفتین که..


قدمی به سمتش برداشتم که جاخورد باچشمای گرد شده نگاهم کرد_من چی‌گفتم؟؟!




مرتضی عقب رفت_بنظرم..چیز کنیم..
من ....آ ...


لکنت گرفته بود
من به شدت از خجالت و حجب حیاش لذت میبردم


مرتضی_من میرم بعدا میام


عقب گرد کرد که چنگ زدم و دستش گرفتم_کجا ..؟میخواین منو تنها بذارید؟!


زیر لب چیزی گفت و دستش رو عقب کشید_بعدا خدمت میرسم..
و سریع به سمت در رفت و از خونه خارج شد


لبخند گشادی روی لبام نشست
که یهو یه جن پرید توی اتاق 
از ترس جیغی کشیدم و با دیدن...


با دیدن نیلو نفس راحتی کشیدم_زهرم ترکید


چشماش ریز کرد_خوب پسر مردم گذاشته بودی توآمپاس‌..
لبخند دندون نمایی زدم_وای نمیدونی چقد خوشکل میشه وقتی خجالت میکشه ...بجون توخیلی حال میده..


تند تند چادر و لباساش بیرون آورد روی تخت انداخت_ی کاری نکن ازت پشیمون بشه..اذیت کردنم یه حدی داره نیلا


مکثی کردم 
راست میگفت شاید با اذیت کردنش اونو دل زده میکردم


آهی کشیدم_خب دوسش دارم..


ریز خندید_اونم داره..


سریع به سمتش یورش بردم_چی؟؟ازکجا میدونی؟؟!


منو به عقب هل داد_وای نچسب بهم دارم از گرما تلف میشم


ازش فاصله گرفتم_خب بگو!


دست به سینه ایستاد_وقتی بیهوش بودی با مصطفی درموردت حرف میزدن فهمیدم اوشونم دلبسته ...


به من اشاره کرد_ایشون شدن..


خدا میدونست چقد خوشحال بودم و با ذوق جیغ کشیدم_جوون من؟؟راست میگی؟؟
واای یعنی الان میخواست اعتراف کنه من الاغ نذاشتم!؟؟


نیلو شونه هاشو بالا برد_شاید..


دپرس روی تخت نشستم_به نظرت یه بار دیگه رگمو بزنم میاد اعتراف کنه!!


دهن باز کرد جواب بده که صدای زنگ در بلند شد


سریع به سمت در دویدم_حتما مرتضی ست


با دو خودم به در رسوندم و نفس عمیقی کشیدم و در باز کردم


با دیدن مرتضی لبخند گشادی روی لبام نشست که باحرفش..
با حرفش اخم کردم_ببند مگس میره توش..


زیر لب غریدم_حیف این چهره که شبیه عشق منه..


مصطفی_چیزی گفتی؟؟


باهمون اخم غلیظ جواب دادم_باتونبودم..


پوزخندی زد_خوبی؟؟!


متعجب پرسیدم_اره..چطور؟


عقب گرد کرد_هیچی ..
و به سمت واحدشون رفت و در بست


_وا پسره نفهم، بی ادب


صدای خنده ریز نیلو از پشت سرم بلند شد


به عقب برگشتم که صدای خندش بلند تر شد_وای بدجور حالتو گرفت...


چشم غره ای بهش رفتم_زهر مار..کجاش خنده داره؟؟


بزور خندشو جمع کرد_هیچ..جا..


خودم روی مبل انداختم_من فردا میرم سر کار


نیلو اخم کرد_هنو یه ساعت نیس از بیمارستان اومدیا!!
لازم نکرده فردا خودم میرم بشین خونه استراحت کن 
بخاطر ضربه مغزت جابه جا شده 
بیاد سرجاش


به سمت اتاق خواب رفت_من میرم بخوابم..شامم نمیخورم..شب بخیر


نفسم بیرون دادم_اه یعنی فردا نمیشه مرتضی ببینم؟؟!
اگه قصد کنه فردا اعتراف کنه من نباشم چی؟؟


زار زدم_نه....


*نیلو*
صبح با احساس سوزشی توی پام از خواب بیدار شدم


و نگاهی به زخم پام انداختم
با اینکه بهتر شده بود ولی تیکه ای ازش هنو زخمش تازه بود و باهرتکون زخمش از هم باز میشد و میسوخت


نگاهی به ساعت رو میزی انداختم 
ساعت ۷ صبح بود 


با حرص از روی تخت بلند شدم


_نیلا..نیلا کجایی...


از اتاق خارج شدم 
با دیدن نیلا که بدون بالشت و تشک روی زمین ولو بودترسیده به سمتش دویدم_نیلا نیلا...


هوم آرومی زیر لب گفت


غریدم_زنده ای؟؟


به پهلو چرخید_جون نیلا ولم کن تا صبح تو فکر مرتضی بودم الانم داشتم خواب عروسیمون میدیدم بیدارم کردی اه..


با دهن باز نگاهش میکردم که سرش با دستاش گرفت و خوابید


بلند خندیدم_نه جدی جدی از دست رفتی باید امشب برات برم خواستگاری تا از دوری شوهر نمردی...


چند تقه به در واحد خورد که نیلا مثل چس فیل پرید هوا_وای مرتضی ست اومده اعتراف کنه...
و با دو دوید سمت در که پریدم پشت مبل قایم شدم


صداشون شنیدم
_سلام صبح بخیر


نیلا با صدای که ذوق داشت _سلام صبح شمام بخیر..


خاک برسرت نیلا همین اول کاری یه جوری رفتار میکنه انگار ترشیده توخونه..


مرتضی _اومدم دنبالتون بریم سر کار


نیلا_چشم الان میام بفرمایید تو


مرتضی _نه همینجا خوبه


نیلا_باش پس من لباسم بپوشم اومدم


و سریع به سمت اتاق دوید
انگار نه انگار بهش گفته بودم من امروز به جاش میرم سرکار


*نیلا*
امروز بهترین روز زندگیم بود


خبری از خرمگس معرکه مصطفی نبود 
و فقط من و مرتضی بودیم


با صدای مرتضی از فکر و خیال بیرون اومدم _ببخشید نیلا خانوم..


سریع جواب دادم
_جانم..


که لب گزید و حواسش بیشتر جمع رانندگیش کرد_میخواستم اگه میشه امشب..


به سمتش چرخیدم_امشب چی؟؟


معلوم بود خنده اش گرفته _امشب با نرگس جون بیایم...


بین حرفش پریدم_بیایید بیایید خونه خودتونه..تشریف بیارید...


مرتضی بلند زد زیر خنده


خنده ای مردونه و جذاب


زل زده بودم به چهره اش 
تاحالا خندیدنش رو ندیده بودم!!
وقتی میخندید خیلی خوشکل میشد


با اینکه مرتضی و مصطفی خیلی شبیه بودن
ولی مرتضی ته چهره اش خیلی جذاب تر بود..


کل روز توی فروشگاه نفهمیدم چجوری گذشت 
و فقط لحظه شماری میکردم 
زودتر شب بشه..


به محض رسیدنم به خونه پریدم سمت اتاق _نیلو نیلو پاشو جمع کن خودتو مهمون داریم


نیلو که تا کمر خم شده بود توی کمد سریع خودش بیرون کشید_چی؟؟


لبخند گله گشادی زدم_مرتضی داره میاد خواستگاری


مکث کرد و بهت زده گفت_شوخی میکنی؟؟


چند بار طول و عرض اتاق قدم زدم_نه..وای چی بپوشم ..وای فکرش بکن ..میخوام ازدواج کنم اونم با کسی که دوست دارم..


خیلی شیرینه مگه نه؟؟


منتظر جواب نیلو بودم
به سمتش چرخیدم که با دیدن چهره غمگینش تازه متوجه گند کاریم شدم


لب گزیدم و آروم گفتم_نیلو!!


آب دهنش به سختی قورت داد_جانم
لبخند شیرینی زد_پس بلاخره رفتنی شدی..


وای فکرش بکن دارم از شرت راحت میشم ..
دیگه نیلای نیس هی گند بزنه و خراب کاری کنه ...
معلوم بزور داره بغضش رو کنترل میکنه


به سمتش رفتم و بغلش کردم_الکی خودت دلداری نده من هرجا برم توام میای


منو پس زد_چی چیو میای؟؟انتظار نداری با شوهرت تو یه خونه باشم که!!اونم وقتی نمیدونه دونفریم


خندیدم_چرا که نه‌...اونوقت تورو بامن اشتباه میگیره و بجای من یه شب ...


با دست توی سرم زد_زر نزن ...بیشعور منحرف


گمشو برو حموم بو عن میدی..اینجوری مرتضی نیومده منصرف میشه
بعد از یه بشور و بساب مفصل 
از حموم خارج شدم 


نیلو آروم روی تخت نشسته بود و زل زده بود به زمین


به سمتش رفتم_پخ..


هبچ تکونی نخورد
با دست آروم روی شونه اش زدم_نیلو؟؟


ترسیده از جاش بلند شد_بله؟؟


_حالت خوبه؟؟


لبخند کمرنگی زد_آره بیا لباستو حاضر کردم بپوش


دست به سینه نگاهش کردم_پس تو چی؟؟


همینطور که لباسا رو از کمد بیرون میکشید _نمیتونیم دوتاییمون بریم که..
اوناهم غریبه نیستن میدونن یه دختر تنهایی ...


پس لازم نیس من باشم


صداش لرزش خفیفی داشت به سمتش رفتم و از پشت سر بغلش کردم_نیلو؟؟


آروم هومی گفت
چونمو روی شونه اش گذاشتم_من هرجا برم از کنار تو تکون نمیخورم..
کجای دنیا رو دیدی دوتا خواهر دوقلو ازهم جدا بشن؟؟


نیلو آروم با انگشت زیر چشمش کشید و منو از خودش جدا کرد_دیونه نشو قرار نیس یکی دوقلو ها همیشه سرجهیزیه اون یکی باشه..


بهت زده نگاهش کردم که لباسا رو توی بغلم‌گذاشت_زودباش بپوش الان میان


از اتاق خارج شد


رفتارش خیلی عجیب شده بود


آهی کشیدم
شاید ازدواج با مرتضی فکر خوبی نباشه..
دلم‌نمیخواست نیلو رو غمگین ببینم
من و نیلو از بچگی هیچکس رو نداشتیم و اگه الان‌منم تنهاش میگذاشتم...


اره من تصمیمم رو گرفتم 
ازدواج نمیکنم ..


لباس هام با یه دست لباس راحتی که تن نیلو هم بود عوض کردم
و مشغول شونه کردن موهام شدم که
نیلو هراسون پرید تواتاق _اومدن نیلا بدو...
یا دیدن من که با لباس
توخونه وسط اتاق ایستاده بودم خشکش زد_توچرا حاضر نشدی؟؟


لبخندی زدم_منصرف شدم


اخم کرد_ازچی؟؟


روی تخت نشستم_ازدواج..میخوام به مرتضی بگم قصد ازدواج ندارم..


چشمکی زدم_میخوام پیش خواهریم بمونم


ابروهای نیلو بالا رفت_دیونه شدی؟؟
پاشو لباسا رو بپوش برو تو سالن منتطرتن...


لم دادم روی تخت_نمیرم..
 
نیلو چشماش ریز کرد_باشه میرم‌میگم قصد ازدواج نداری..


و از اتاق خارج شد


چیز عجیبی روی دلم سنگینی میکرد


آب دهنم به سختی قورت دادم
قلبم شکسته بود..نیم خیز شدم به سالن برم 
ولی باز پشیمون شدم 


مرتضی رو راحت از دست دادم


ولی بجاش نیلو رو برای همیشه داشتم
اره این خودش تا اخردنیا کافی بود...


نیلو




فکر نمیکردم نیلا انقد راحت از این شرایط بگذره


میدونستم بخاطر منه که نمیخواد با مرتضی رو در رو بشه..


به محض ورودم به سالن نرگس جون لبخندی زد_لباستم عوض نکردی که..


لبخند خجلی زدم_آخ ببخشید یادم رفت..


بخاطر نیلا به بهونه تعویض لباس به اتاق رفتم ولی به کل حواسم از همه چی پرت شد


روی مبل نشستم_بفرمایید ازخودتون پذیرایی کنید


نرگس جون_ غریبه نیستم دخترم..راحت باش


مصطفی طبق معمول با اخم و دست به سینه زل زده بود به من..
انقد نگاهش سنگین بود که احساس خفگی میکردم


ولی مرتضی اروم و سر به زیر نگاهش به گل های فرش دوخته بود


نرگس جون_قرض از مزاحمت اینکه این اقای مرتضی عاشق شده


مرتضی سریع سرش بلند کرد و اعتراض گونه گفت_عزیز..؟!


نرگس جون لبخندی زد_چیه دروغ میگم؟


مرتضی لب گزید و سرش پایین انداخت


لبخند پررنگی روی لبام نشست
میدونستم نیلا با مرتضی خوشبخت میشه...واقعا امثال مرتضی دیگه تو این زمونه خیلی کم‌پیدا میشد


نرگس جون_خب میگفتم..




*نیلا*


عصبی تند تند ناخنام میجویدم..
و گوشه تخت جمع شده بودم


نمیدونم این قرار خواستگاری بخاطر انتظار من زیادی طول کشید یا همیشه و همه جا همین قدر طولانی میشه..


انقد حرص خورده بودم که تا دو دقیقه دیگه اگه خبری نمیشد سکته میکردم 
با صدای بهم خوردن در سریع از اتاق خارج شدم


نیلو مشغول جمع کردن ظرفا بود


با دیدنم به سمتم برگشت


_چی شد،،؟؟


آهی کشید_چی میخواست بشه؟؟


آب دهنم به سختی قورت دادم_جواب منفی بهشون دادی؟؟
بیخیال شدن؟؟
همه چی تموم شد؟؟
مرتضی چی‌گفت؟


نیلو خم شد ظرف از روی میز برداشت_مگه همونو نمیخواستی؟


 
بهت زده لب زدم_آره..


با خنده به سمتم چرخید_خب پس...
فردا اماده باش مرتضی میاد دنبالت برید واس آزمایش..
بعدشم کارای عقد و عروسی انجام میدیم..
آقا دوماد خیلی عجله داره


و لبخندش پهن تر شد..


با چشمای گرد شده زل زده بودم به دهن نیلو_شوخی میکنی؟؟


چهرشو با نمک کرد_بنظرت قیافم به ادمایی میخوره که دارن شوخی میکنن؟؟


جیغ بلندی کشیدم و پریدم توی بغلش _واای عاشقتم نیلو...
یدونه ای...


خندید_اینجوری رفتار میکنی حس میکنم 
بی شوهری داشت داغو نت میکردا




تقه ای به در واحد خورد که سریع از نیلو جدا شدم_وای حتما مرتضی ست بچم یه دقیقه نمیتونه دوریم تحمل کنه


نیلو خندید_گمشو بابا ندید بدید..


به سمت در دویدم و لباسم مرتب کردم و در باز کردم


با دیدن سر پایین افتاده مرتضی دلم قنج رفت..


دستش به سمتم دراز کرد_ببخشید از بس هول شدیم یادم رفت حلقه رو بهتون بدم..


و جعبه انگشتری به سمتم گرفت و درش باز کرد


با دیدن حلقه ظریف و تک نگین وسط جعبه دهنم باز موند...


لبخندی به وسعت تمام صورتم روی لبام نقش بست 
با سنگینی نگاهی سرم بلند کردم که با دیدن یه جفت چشم مشکی براق 
که با لبخند زل زده بود بهم خجالت زده سرم پایین انداختم
مرتضی خنده مردونه ای کرد_نمردم دیدم توام خجالت کشیدی..


سرم بلند کردم و با پررویی تمام _گفتم یه ذره ادای خانومای با شخصیت دربیارم..


چشمای مرتضی برق خاصی داشت
اولین بار بود میتونستم نگاهم توی چشماش بدوزم بدون اینکه نگاهش ازم بدزده


با صدای سرفه کسی سریع خودم جمع و جور کردم
مصطفی_شرمنده ام مزاحم اوقات عاشقانتون میشم
فقط گوشی موبایلم روی میز جا گذاشتم 


زیر لب غریدم_خرمگس..الان موقعدجا گذاشتن چیزی بود اخه اه اه


مصطفی چشماش ریز کرد_چیزی گفتین؟؟


_آ ..ااالان میارمش..
سریع داخل خونه برگشتم


به سمت پذیرایی رفتم
ولی خبری از گوشی نبود


اطراف میز و مبلا رو گشتم که صدای نیلو توجهم جلب کرد_پیس پیس


به سمت صدا چرخیدم
نیلو پشت مبل نشسته بود و گوشی روی هوا تکون داد_دنبال این میگردی؟؟


سریع کنارش زانو زدم و اروم گفتم_بده گوشی رو
ابروهاش بالا برد_نوچ


متعجب گفتم_چرا؟؟


خندید_تو گوشیش چیزای جالبی داره جون نیلو بذار ببینمشون بعد ببرش


چشم غره ای بهش رفتم
_زشته نیلو
که صفحه گوشی به سمتم گرفت و با دیدن عکس....


با دیدن عکس لخت مصطفی و مرتضی
که دوتایی خیس آب بودن 


لبخند پهنی رو لبم نشست_جوون چقد سسکی...


چشم غره ای بهم رفت_حیا کن..


خندیدم_منو میگی شوهرمه اشکال نداره توچی؟؟


لبخندی زد_منم شوهر خواهرم از هفت پشت محرمه...


چشمکی زد_حالا برو مصطفی رو بپیچون بیا اینارو ببینیم


سری تکون دادم سریع به سمت در رفتم‌...


نیلو*


تند تند توی گالری مصطفی مشغول گشت و گذار بودم که با دیدن عکس دختری توی بغل مصطفی خشکم زد


کامل دستاش دور کمر دختر حلقه کرده بود 
و با خنده زل زده بودن به دور بین




سریع عکس رد کردم که دوباره عکس اون دختر دیدم
اینبار لب تو لب بودن...
دستام شروع کرد به لرزیدن..


عکس بعدی مصطفی تنها بود با لباس سربازی و ‌...
با دیدن چهره آشنای آرین .چشمام گرد شد...
آره خودش بود 
آرین بود


ضربان قلبم اوج گرفته بود


نیم خیز شدم 
و تند تند عکسا رو رد کردم تا بازم عکسی از ارین پیدا کنم ولی خبری نبود.


ماتم زده زل زده بودم به عکس


معلوم بود مال چندسال پیش
چون چهره هردوشون خیلی بچگانه بود


آهی کشیدم..
_به چی زل زدی؟؟


ترسیده گوشی از دستم افتاد_هین..
نیلا_چی شد؟؟


با من من لب زدم_هیچی.‌..
سریع گوشی از روی زمین برداشت _بذا ببینم چی دیدی ک..


و اونم با دیدن ارین خشکش زد و دهنش شش مترباز مونده بود_یعنی اینا باهم رفیق بودن؟


عکسا رو رد کرد یهو داد زد_اوه این دختره کیه با مرتضی؟؟


اخم کردم_مصطفی ست 


نیلا_نه مرتضی ست
کسی عصبانی محکم به در کوبید
نیلا_اوه مصطفی ست ..


ابروهام‌بالا رفت_چی بهش گفتی مگه؟؟!


نیشش تا بنا گوش باز کرد_هیچی ..
تلپ در روش بستم و گفتم عکساتو که ببینم گوشیتو میارم


جیغ خفه ای کشیدم_دیونه شدی؟؟الان بیاد تو هردومون درجا خفه میکنه


ابروهاش بالا برد_هردو نه خواهری من که رفتم خودت میدونی با مصطفی جون..


با دو به سمت اتاق دوید


باکف دست به پیشونیم کوبیدم_حالا چجوری جواب این گاو زخمی رو بدم؟


به سمت در رفتم که صدای داد مصطفی بلند شد_باز کن این در تا نشکوندم..
دختره چشم سفید منو میذاری سر کار..






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر