قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 5 دی 1397 ، 06:55 ب.ظ




بعد ازچند دقیقه زن اول سرش از اتاق بیرون آورد _عزیزم چطوره؟؟


کامل با لباس خواب از اتاق بیرون اومد


من بجای اون از خجالت نزدیک بود بمیرم




مصطفی به سمت دیگه ای چرخید و پشتش به ما کرد


مرد لبخندی زد با خوشحالی زن تشویق میکرد_عالیه چندتا رنگ دیگه هم بردار


آروم گفت_دوست دارم امشب همشو واسم بپوشی
و خندید و چشمکی زد


زن لب گزید و به اتاق برگشت


تمام بدنم گر گرفته بود


خدایا توبه..
همیشه از این جنگولک بازی های زنو شوهری متنفر بودم اونم جلو چشم دیگران 


زن و مرد بعد از خرید از فروشگاه بیرون رفتن


ولی من همچنان با لپای گل انداخته 
همونجا ایستاده بودم


نفسم کلافه بیرون دادم_خاک برسرا...همین کارا میکنید جوانای مردم میل به ازدواج ندارن دیگه تف تف


توی فکر اون دوتا زن و مرد بودم


با صدای مصطفی از جاپریدم_سلاا..ام


نگاهی بهش انداختم_مرتضی؟؟!


بدون اینکه سرش بلند کنه سر تکون داد_بله..اومدم بگم اگه از کارتون راضی هستین برای استخدام برید پیش مصطفی..


بی حرف نگاهش دنبال میکردم که هرجا مینشست جز روی لباسا


بدبخت حتی از لباس زیر هم خجالت میکشید؟؟!


با فکر شیطانی که به ذهنم اومدلبخند خبیثی زدم و...
 
یهو با ذوق جیغ کشیدم_وااای این لباس زیر چقد خوشکله ..همیشه دلم میخواست 
یکی ازینا داشته باشم


مرتضی بهت زده نگاهش از من گرفت و لباس زیر دوخت و لب گزید 


_من دیگه برم
با دیدن چهره اش لبخندم پررنگ ترشد_کجا؟؟


مکث کرد
_وااای اینو بپوشم ببینم بهم میاد..


دستم به دکمه مانتوم بند کردم که مرتضی لرزش خفیفی کرد و سریع عقب گرد کرد_من رفتم خداحافظ




لبخند پت و پهنی که روی صورتم نقش گرفته بود یه هیچ عنوان پاک شدنی نبود


با چشم رفتن مرتضی رو نگاه میکردم


_هی منو دیونه رفتارت کن..


نگاهی به لباس خوای توی دستم انداختم


تازه متوجه باز بودن لباس شدم
یه لباس خواب توری فوق العاده نازک و سسکی...به رنگ قرمز 
جنس خیلی نرم و لطیفی داشت


خودم توی لباس تصور کردم که با دلبری به سمت مرتضی که روی تخت نشسته بود میره و...


با صدای داد کسی ترسیده برگشتم_خانوم؟؟




مصطفی با اخم زل زده بود به من و نگاهش پایین اومد با دیدن لباس توی دستم تای ابروش بالا رفت


که سریع لباس پشت سرم قایم کردم_داشتم..لباسا رو مرتب میکردم..


قدم بلندی برداشت و رو به روی من ایستاد_احیانا مرتب کردن لباسا ربطی به قیافه سرخ شده مرتضی نداشت که...




خندید مصنوعی کردم_اوه نه اصلا!!


چشماش ریز کرد و غرید_یه بار دیگه برادر من بخاطر خجالتی بودنش دست بندازی ..ناجور حالتو میگیرم..


هاج و واج نگاهش کردم که داد زد_فهمیدی؟؟


ترسیده سرم تکون دادم_آره بابا چرا داد میزنی حالا..
ولوم صداش به رخ ادم میکشه


با غیض نگاهش ازم گرفت_بیا فرم استخدام‌پر کن تا از استخدامت منصرف نشدم


عقب گرد کرد


که با دو پشت سرش به راه افتادم


ناخودآگاه دوباره نگاهم به سمت مرتضی رفت 
که با دیدن من سرش پایین انداخت...


تمام حواسم پیش مرتضی بود که محکم خوردم به..


ستون وسط فروشگاه


از درد نمیتونستم‌چشمام باز کنم
صدای خنده ریز بقیه بلند شد


لب گزیدم که صدای آروم و دلنشین مرتضی توی گوشم پیچید_حالتون خوبه؟؟


سعی میکردم گریم نگیره آروم سر تکون دادم_آره..


مردونه خندید_حالا چرا چشماتون باز نمیکنید؟؟


لای چشمم باز کردم که سرش پایین انداخت


خود درگیری داشتا ..یه ساعته زل زده به من حالا سرش میندازه پایین


مصطفی مثل شیری که تو کمین آهو زل زده بود به ما و با عصبانیت گفت_خانوم سر به هوا اگه سرتون اومد سرجاش تشریف بیارید برای پر کردن فرم..




تای ابروم بالا بردم 
این به من گفت سر به هوا ؟؟


پسره یخچال


چشم غره ای بهش رفتم 


لبخند دلنشینی تحویل مرتضی دادم_مرسی ..حالم خوبه..


مرتضی سری تکون داد_خواهش میکنم


و به سمت میزش رفت


اخم کرد و رو به روی مصطفی نشستم


که پوزخند زد_خنده اش واس دیگران و اخماش برای ما




خودم به نشنیدن زدم_چیزی گفتین؟؟


برگه رو به سمتم گرفت_نه..


نگاهی سرسری به سوالات برگه داخل دستم انداختم


و شروع کردم به پر کردن فرم از شیرمرغ تا جون آدمیزاد سوال کرده بود توی برگه اش


با رسیدن به کلمه تک فرزند/چندفرزند
مکث کردم


خطی روی کلمه چندفرزندی کشیدم
تا اخرعمرمون هم من و نیلو یکی بودیم و هیچوقت ما نمیشدیم 
پس تک فرزندی واژه کاربردی تری بود


_تموم شد؟؟


جاخوردم_چی؟؟


با چشم به کاغذ اشاره کرد_دوساعته زل زدی به کاغذ 


برگه سمتش گرفتم_اره تموم شد


نگاهی گذاره به برگه انداخت_حقوق پیشنهادیت؟


شونه هام بالا انداختم_هرچی به بقیه میدید من مشکلی ندارم..
سری تکون داد_میتونی بری..


از روی صندلی بلند شدم 
به سمت قسمت خودم رفتم 
و پشت میز نشستم و دست به سینه زل زدم به اشخاص مختلفی که در رفت و امد بودن


یهو با دیدن چهره آشنایی چشمام از تعجب گرد شد
_این دوتا اینجا چیکار میکنن!!


سریع پشت میز قایم شدم و یواشکی چشم دوختم به عرفان و احسان
که ریلکس وارد مغازه شدن بعد از احوال پرسی گرم و صمیمی با مصطفی به سمت قسمت مردونه رفتن


یعنی مصطفی و مرتضی این دوتا رو میشناختن؟!
نکنه اینام قاچاقچی بودن !


عرفان درحال صحبت کردن با مردی بود


احسان هم چهار چشمی اطراف رو دید میزد
اینا خیلی مشکوک بودن


سریع گوشیم از جیب تنگ شلوارم به سختی بیرون کشیدم و شماره خونه گرفتم 


بعداز چند بوق صدای نیلو توی گوشم پیچید_چی شده زنگ زدی از عشقت...


بین حرفش پریدم_نیلو شماره مهبد رو داری؟؟!


خندید_مهبد؟چی شده یاد اون کردی؟؟!
نکنه دلت...




با عجله گفتم_عرفان و احسان اینجان


ساکت شد بعد ا زمکثی کوتاه داد زد_چی؟؟


_هیس..میگم دوقلوها اینجان..


نیلو_کجایی مگه!؟


غریدم_قضیه اش مفصله میام برات توضیح میدم فقط اگه شمارشو داری زنگ بزن بهش بگو بیادشب بیاد خونه ...
تا برسم..مطمئنا دفعه اولشون نیس این دوتا میان اینجا...


نیلو آروم باشه ای گفت


_فعلا کاری نداری؟؟


نیلو_نیلا نینجا بازی درنیاریا قایم شو نبیننت..دردسرم درست نکن..


و نالید_خیلی مواظب خودت باش..نگرانتم


همینجور که حرکات دوقلوها زیر نظر داشتم _باشه فعلا خدافظ..


تماس قط کردم
نگاهی به مرتضی و مصطفی انداختم که بیخیال مشغول کار خودشون بودن


دوقلوها هم بسته ای از مرد فروشنده گرفتن و بعد از خداحافظی از فروشگاه خارج شدن


برگشتم و پشت میز روی زمین نشستم
دستم بین موهام فرو بردم_وای نکنه مثل فیلما این فروشگاه مواد مخدر و قاچاقی جا به جا میکنن


لب گزیدم_یعنی مرتضی هم باهاشون هم دسته؟؟
زارزدم _
چرا انقد بدشانسی میاریم اخه
یهو با نشستن کسی کنارم مثل جت ازجا پریدم و با دیدن..
با دیدن دختر ریز میزه ای چشمام‌گرد شد


خندید_چرا اینجا قایم شدی؟؟!


سریع از روی زمین بلند شدم و لباسام تکوندم_هیچی دنبال چیزی میگشتم


ریز خندید_اها..
دستش به سمتم دراز کرد_من آیی هستم


متعجب گفتم_هان؟؟!


که با دیدن قیافم بلند خندید_آیناز هستم ولی بچه ها آیی صدام میزنن


زیر لب غریدم_چه مخفف زشتی..


_شنیدم چی گفتی..


جا خوردم و 
سریع غریدم_اصلا گفتم‌که بشنوی..آیی جان


شونه ای بالا انداخت_اسمت توچیه؟؟


خندیدم_نی هستم


مکثی کرد_چی؟!


_نیلا ...چیز یعنی اسمم نیلو ء


سری تکون داد_خوشبختم نیلو 


دستش به گرمی فشردم_همچنین


به نظر دختر خون گرمی میرسید
دست به سینه ایستاد_نمیخوای لباسازیرای خفنتونو نشونم بدی؟


_ها...اره اره..چی لازم داری؟؟


سرش نزدیک ترآورد _سوتین توری .. از اوناش که همه چیزت دیده میشه..خیلی هات باشه..


آب دهنم توی گلوم پرید چندبار سرفه کردم
که بلند خندید


چند مدل سوتین روی میز گذاشتم که از بینش 
سوتین قرمزی رو برداشت_این قشنگه.. چشمکی زد _و صد البته از اوناش..


سر تکون دادم_اره..خیلی ازاوناشه..خیلی


بعد از تسویه حساب خانوم آیی از مغازه خارج شد


تمام روز توی مغازه سرپا ایستاده بودم
دیگه نای ایستادن نداشتم


لخ لخ کنان پیاده به سمت خونه به راه افتادم


غریدم_پسره انقد شعور نداشت حداقل یه تعارف بکنه 


منو تا خونه برسونه..
دراز بی خاصیت..
فقط بلد متلک بندازه
حیف مرتضی داداش یه ادم بیشعور شده...


همینطور غرغر میکردم که
با سر خوردم زمین 


صدای آشنایی توی سرم پیچید_واقعا دست وپاچلفتی هستی..


عصبی نالیدم_اه حتی صدای نکره اش هم از سرم بیرون نمیره..


اشک توی چشام جمع شده بود..
ازخستگی زیاد حتی نا نداشتم از روی زمین بلند بشم‌که باز..
 
که باز صدای مصطفی توی گوشم پیچید_پاشو جمع کن خودتو..


نه انگاری صدا خیلی واقعی تراز یه تصور بود
نگاهی به اطراف انداختم که با دیدن مصطفی و مرتضی که بالای سرم ایستاده بودند
سریع بلند شدم_آ ..سلام


مصطفی عقب گرد کرد_بیا بریم میرسونیمت..نگی بی معرفت بودن


به سمت ماشینش رفت
هاج و واج نگاهشون میکردم‌که مرتضی لبخندی زد_بفرمایید..


لب زدم_اخ قربون متانتت..


باهاش هم قدم شدم..


به محض رسیدن به خونه 
بدون اینکه منتظر پسرا بشم 
با دو به سمت واحد رفتم
با دیدن دوجفت کفش مردونه جلوی در اه ی کشیدم_اه دیر رسیدم..


مرتضی_مشکلی پیش اومده؟؟


به سمتشون چرخیدم
که نگاه مرتضی روی کفشا موند
مصطفی_انگاری مهمون دارید...اونم مهمونی که وقتی خونه نیستی میاد خونه




هول کردم _آ چیزه..


پوزخندی زد_مزاحم نمیشیم..
انگاری خیلی وقته منتظرن


و به سمت واحدخودشون رفتن


بیخیال مشتم کف دستم کوبیدم_اه حالا چجوری برم داخل


تقه ای آروم به در زدم
از استرس زیاد تند تند مشغول شکستن قلنج انگشتم بودم که در واحد باز شد


و نیلو با دیدن من سریع چنگ زد به لباسم و منو داخل واحد کشید_کدوم گوری هستی دوساعته!؟


_چی شده؟؟!


نیلو آروم لب زد_مهبد اومده..درمورد دوقلوها که گفتی ازت سوال کنه.‌..عجله هم داره..انقد من رو سوال پیچ کرد..نفهمیدم چجوری پیچوندمش..


_کجا نشستن؟!


نیلو عقب رفت_با شفقت زیاد تونستم راضیشون کنم پشت دیوار پذیرایی بشینن که اومدنت به مشکل نخوره


بدو لباسات عوض کن برو پیشش


نگاهی سر سری به لباساش انداختم_اما پیرهن قرمز من کثیف شد انداختم تو لباس شویی


نیلو غرید_خاک برسرتنبلت کنن


و توی حرکت لباسش از تنش بیرون کشید و با لباس زیر جلوی من ایستاد_زود بپوش تا نیومدن




من توی آشپزخونه قایم میشم..


لبخندی زدم_جوون چه بدن سکسی داری


غرید_خفه بی ادب..


مانتوم از تنم کندم و پیراهن قرمز نیلو رو پوشیدم و بعد نفسی عمیق به سمت پذیرایی به راه افتادم و..


*نیلو*
با حرص زیر میز قایم شدم..
 
کمر لختم به سرامیک ها خورد و یخ زدم مو به تنم راست شد


خودم رو بغل کردم و یکم جلوتر نشستم...


خدا خدا می کردم یه وقت کسی نیاد اینجا.


تقریبا نیم ساعتی رو منتظر بودم.
صدای صحبت های مبهمشون می اومد.
با صدای بسته شدن در لبخندی روی لبم نشست.


سریع از زیر میز بیرون اومدم و به سمت حال رفتم که زنگ در رو زدن...


نیلا به سمت در رفت و از چشمی بیرون رو نگاه کرد.


خودم رو پشت ستون قایم کرده بودم


که یهو نیلا به جای باز کردن در دوید سمت اتاق و آروم گفت:
- من جیشم ریخت در باز کن


به سمت در رفتم:
- کی بود؟
صداش رو شنیدم که گفت:
- آ فکر کنم نرگس جون.


بیخیال به سمت در رفتم
با فکر اینکه نرگس جون پشت در 


با لبخند در رو باز کردم که با دیدن مصطفی خشکم زد...


می دونستم مصطفی است چون اونم خیره شده بود بهم بدون اینکه ذره ای قرمز بشه.


جیغ خفه ای کشیدم و سریع پشت در پناه گرفتم
با اخم گفتم:
- چی می خوای؟


سرش به طرفین تکون داد تا حواسش جمع بشه
معلوم بود از دیدن من با لباس سوتین شوکه شده..
منم شکه شده بودم


یادم باشه حساب این نیلای بیشعور برسم




مصطفی- مادرجون گفت عینکش مونده اینجا اومدم ببرم.
نگاهی به خونه انداختم:
- خودت برو از پذیرایی بردارش..


خودم رو کامل پشت در کشیدم و به دیوار تکیه دادم.
در رو هم کامل باز کرده بودم تا حداقل بدن برهنمو بپوشونم


منتظر شدم تا برگرده...
پشت در ایستاده بودم و زل زدم ب نقش نگارش


نمی دونم چقدر گذشته بود ولی مطمئنا از برداشتن یه عینک خیلی بیشتر طول کشیده بود.


نکنه رفته؟
عصبانی داد زدم:
- مصطفی رفتی؟
جوابی نیومد.


پسره ی گوسفند
رفته عمدا نگفته که من رو اذیت کنه


از پشت در بیرون اومدم و در رو بستم...
غرغرکنان به عقب
چرخیدم که با دیدنش درست پشت سرم جیغی کشیدم...


با یه لبخند پر از شیطنت بهم خیره شده بود...


اومدم چیزی بگم که نیلا حراسون از اتاق بیرون اومد چشم هام گرد شد...


با دیدن مصطفی که پشتش بهش بود خشکش زد...
سریع پرید توی اتاق


سریع نگاهم رو ازش گرفتم ولی مصطفی چرخید
مطمئنا سایه نیلا رو دیده




مصطفی با پوزخند برگشت و نگاهم کرد:
- پس بگو چرا لباس زیر تنته، یه ربطی به اون ادمی که رفت توی اتاق داره




شوکه شده نگاهش کردم که گفت:
- وسط کار مزاحم شدم...


به سمت اتاق رفت:
- بذار ببینمش چطور پسریه..


وحشت زده به مصطفی که به سمت اتاق می رفت خیره شدم.
سریع از جا پریدم و جلوش ایستادم.


دستش رو گرفتم:
- حق نداری توی خونه ام سرک بکشی، برو بیرون.


دستش با عصبانیت پس کشید- چیه؟ نکنه می ترسی دستت رو شه؟
میترسی بفهمم فاحشه ....


بی اختیار با تمام قدرت کوبیدم توی صورتش 


بغض کرده نگاهش کردم.
چطور به خودش اجازه میداد کسی اینجوری قضاوت کنه؟!


پوزخند زد:
- چیه؟ بهت برخورد؟ اگه فاحشه نبودی اینجوری لخت و عور جلوی من نمی گشتی، ..


دوباره محکم توی گوشش زدم:
- حق نداری ...تو...حق نداری...


قدمی سمتم برداشت و قبل اینکه عقب برم کمرم رو چنگ زد


دست هاش داغ داغ بود و نگاهش به دلم وحشت می انداخت.
قبل از اینکه به کارش فکر کنم خم شد و لب هاش رو روی لب هام گذاشت


تکونی خوردم که محکم کمرم رو گرفت و نگهم داشت
آروم و در عین حال با فشار می بوسیدم.


ناخودآگاه چشم هام رو بستم
گرمی دست هاش دور تنم من رو...
بغض کردم


من رو یاد آرین مینداخت


نه خود آرین بود اون... اون اینجا بود


خودش رو عقب کشید که به یقه اش چنگ زدم و وحشت زده از اینکه بخواد بازم تنهام بذاره چشم هام رو باز کردم که


مصطفی پوزخند زد:
- نه انگار خوشت اومده
تازه حواسم جمع شده بود


سریع دستام روی سینه اش گذاشتم و به عقب هلش دادم


قلبم مثل قلب گنجشک میزد..
هجوم خاطرات باعث شده بود 
بدنم داغ بشه..
نفسام کوتاه شده بود


به سمت در اشاره کردم و آروم لب زدم_برو بیرون


مصطفی هاج و واج ایستاده بود و منو نگاه میکرد
که بلندتر داد زدم_گمشو بیرون


اخمی کرد 
با نگاه سرسری به اتاق 


از خونه بیرون زد


وسط اتاق ولو شدم
حالم اصلا خوب نبود..
دلم میخواست واقعا آرین اینجا بود


چرا آغوش و بوسه مصطفی انقد اشنا بود..


با فرو رفتن توی آغوش کسی جا خوردم


که با دیدن نیلا 
زدم زیر گریه
نیلا_آروم باش خواهری ... خودم حساب این پسر بیشعور میرسم


نگاه خیسم توی چشماش دوختم_آرین بود...


متعجب گفت _یعنی چی؟


سرم روی شونه اش گذاشتم_نمیدونم چرا وقتی بغلم کرد حس کردم آرینه..


نیلا خندید_توهم زدی خواهری..اثرات دوریه


آهی کشیدم_آره


اشکام با دست پاک کردم و اخم کردم_اصلا تو کدوم گوری قایم شده بودی؟؟


خندید_تو سبد لباس چرکا 


و صورتش جمع کرد


خندیدم_میگم بو عن گرفتی..
منو از بغلش پس زد_گمشو ببینم بچه پررو


به سمت حموم رفت
از جام بلند شدم از داخل کمد لباس بلند آستین داری بیرون کشیدم
پوشیدم


همونطور که از اتاق بیرون میرفتم داد زدم_نیلا من میرم شام بذارم


نیلا باشه ای گفت مشغول آواز خوندن شد..


درد پام کمتر شده بود میتونستم راحت راه برم


بعد از پختن نیمرو شاهانه
پشت میز نشستم 
منتظر نیلا شدم


نیم ساعتی از حموم کردن نیلا میگذشت


عادت نداشت ۱۵ دقیقه بیشتر توحموم بمونه


نگران شده بودم
به سمت اتاق رفتم
و تقه ای به در حموم زدم..
_نیلا؟؟
صدای نیومد


ترسیده داد زدم_نیلا کدوم گوری هستی؟؟!


تند تند دستگیره حموم بالا پایین میکردم که در حموم باز شد با دیدن...
که با دیدن دست پر خون نیلا خشکم زد


سریع به خودم اومدم دویدم سمتش_نیلا نیلا ..


ناله ای کرد_آخ..درد میکنه


از ترس حتی توان فکر کردن هم نداشتم
ژیلت پر خون گوشه حموم افتاده بود و نیلا پخش زمین شده بود ...


و سریع به سمت تلفن رفتم 
شماره اورژانس گرفتم بعد دادن آدرس دوباره پیش نیلا برگشتم
تند تند مشغول پوشیدن لباساش شدم
تمام بدنش پر از کف بود 


هق زدم


بدنش توی بغلم‌گرفتم 
_آخه چرا اینکارو با خودت کردی؟؟
چرا میخواستی خودکشی کنی..؟؟
چرا میخواستی تنهام بذاری؟؟


همینجور گریه میکردم..
نیلا بیهوش شده بود 


صدای زنگ در بلند شد


نمیتونستم برم در باز کنم


لعنت به این پنهون کاری 
که حتی نمیتونستم جون خواهر نجات بدم




صدای شکستن در واحد بلند شد
اشک ریختم
سریع به سمت تخت رفتم و زیر تخت قایم شدم


صدای چند مرد بلند شد..
_خانوم ؟؟خانوم کجایید؟؟


صدای مصطفی بود یا مرتضی 
نمیشد تشخیص داد
که نگران رو به مرد گفت_اینجا فقط یه دختر تنها زندگی میکنه..


مرد_ولی کسی که زنگ زد ..گفت خواهرش حالش بده..


لب گزیدم_خاک به سرم..انقد هول بودم که نفهمیدم چی گفتم!!


در اتاق باز شد


کسی وارد شد با دیدن نیلا که رو به روی در حموم بود داد زد_اینجاس...


و چند نفر دورش نشستن


از زیر تخت دید خوبی نداشتم


مرد_سریع انتقالش بدین بیمارستان..




بعد از خارج شدن مرد
سریع از زیر تخت بیرون پریدم به سمت در دویدم که یادم اومد الان نیلا تو ساختمان نیست و اگه کسی منو ببینه خیلی بد میشه


یاد چادری که قبلا با نیلا خریده بودیم افتادم
و با عجله از داخل کمد برداشتم و پوشیدم


و بعد از بستن روبندش سریع از خونه بیرون زدم


حتی وقت نداشتم منتظر آسانسور بشم و با دو از پله پایین رفتم




کسی تو ساختمان نبود


به محض خروجم از ساختمان آمبولانس به راه افتاد




کنار خیابون برای تاکسی دست تکون دادم و سریع سوار شدم_آقا دنبال اون آمبولانس برید


تموم مسیر دلم مثل سیر و سرکه میجوشید


با یاد آوری اینکه نیلا بخاطر ما و دروغمون ممکنه خودکشی کرده باشه ..
عصبانی مشت گره کردم روی پام کوبیدم..
به محض توقف ماشین کنار خیابون 
سریع پیاده شدم
و به سمت بیمارستان رفتم


نیلا روی برانکارد به سمت اتاقی بردن 


مصطفی و مرتضی عین بادیگارد ها دو طرف در اتاق ایستاده بودند




نگاهی به اطراف انداختم به ناچار روی صندلی رو به روی اتاق نشستم که مصطفی نگاه بدی بهم انداخت


رو بندم کمی بالا تر کشیدم و سرم پایین انداختم
استرس زیاد داشت جونمو میگرفت


با پام روی زمین ضرب گرفتم
که در اتاق باز شد و دکتری بیرون اومد 


نیم خیز شدم به سمتش برم که مصطفی و مرتضی سریع تراز من جلوشو گرفتن


گوشام تیز کردم تا حرفاشون بشنوم


مصطفی _چی شد دکتر؟حالش خوبه؟؟!


دکتر سری تکون داد_آره ضربه زیاد سخت نبوده
مصطفی با تعجب گفت_کدوم ضربه؟!
رگ دستش چی ؟؟!


دکتر لبخندی زد_اون که یه خراش سطحی بود بخاطر اینکه با تیغ تیز بود خون ریزیش زیاد شده


بیهوشی بیمار بخاطر ضربه خوردن سرش بود نه خون ریزی زیاد...
اونم به احتمال زیاد پاش لیز خورده و سرش به لبه شیر آب یا وان خورده..


الانم بیهوشه ،به هوش که اومد میتونید ببریدش خونه..


نفس آسوده ای کشیدم
دوتایی به سمت اتاق رفتن که دکتر جلوشونو گرفت_کجا!؟


مصطفی_بریم ببینیمش!!


دکتر اخمی کرد_چه نسبتی باهاش دارید؟؟!


مرتضی سریع تراز مصطفی جواب داد_همسایش هستیم


که مصطفی چشم غره تپلی بهش رفت
و مرتضی حرفش دیگه ادامه نداد..


دکتر_پس اجازه دیدنش ندارید..


مصطفی به دکتر نزدیک تر شد و چیزی در گوشش گفت که دکتربالبخند نگاهی به مرتضی انداخت


هاج و واج نگاهشون میکردم که دکترخندید_فقط چند دقیقه میتونید ببینیدش..


چشمام ریز کردم 
این مصطفی هم موزماری بودا


مرتضی و مصطفی وارد اتاق شدن


پشت سرشون به سمت در رفتم
و آروم از لای در سرک کشیدم
نیلا روی تخت خوابیده بود..







ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر