قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 5 دی 1397 ، 06:54 ب.ظ




آب دهنش قورت داد_نه..


روی صندلی نشستم و دستم برای برداشتن تیکه کاهو دراز کردم
که مرتضی با قاشق پشت دستم کوبید


دستم سریع پس کشیدم_اخ


اخم کرد و بدون نگاه کردن به من گفت_خوشم نمیاد ناخونک بزنی...


متعجب ‌نگاهش میکردم که نرگس جون خندید_یکم وسواس داره بچم..


چشم غره ای به مرتضی رفتم
و از روی صندلی بلند شدم_نرگس جون کمک میخواین؟؟!


لبخند مهربونی زد_نه مادر تو استراحت کن هنوز زخم پات خوب نشده


لب گزیدم 
کلا فراموش کرده بودم که باید ادای نیلو دربیارم و 
لنگان لنگان راه برم..


صدام صاف کردم_آره ..خیلی پام درد میکنه


عقب گرد کردم تا دوباره روی صندلی بشینم 
که با دیدن مرتضی توی چار چوب در خشکم زد


چند بار پلک زدم و با ابروهای بالا پریده نگاهش کردم.
تکیه داده به چهارچوب در دست به سینه خیره نگاهم می کرد.


آب دهنم رو قورت دادم و با مکث به سمت صندلی که قبلا نشسته بود چرخیدم.


با دیدن مرتضی که سرجاش رو صندلی بود اونقدر سریع سرم رو چرخوندم که گردنم درد گرفت.


مثل ندید بدید ها نگاهم بین دوتا پسری که دقیقا کپی هم بودن در رفت و آمد بود


پسر تازه وارد پوزخندی زد_چته مگه تاحالا دوقلو ندیدی؟؟


انقد این شوک برام سنگین بود که اصلا نمیتونستم حتی یک کلمه به زبون بیارم


نرگس جون_وا مادر چرا رنگت پریده؟؟


و دوباره تازه وارد خندید_جن دیده


و روی صندلی رو به روی مرتضی نشست_مادرجون خیلی گرسنمه ناهار کی حاضر میشه؟؟


و دستش برای برداشتن تیکه کاهو دراز کرد که مرتضی محکم با قاشق پشت دستش کوبید_هزار بار گفتم ناخونک نزن مصطفی


مصطفی پشت دستش رو اروم نوازش کرد_اه توام همیشه مثل این زنا غر بزن


هنوز هاج و واج مشغول نگاه کردن دو پسری بودم که به شدت شبیه هم بودن


حتی میشد گفت باهم مو نمیزنند و حتی لباس های توی خونشونم کپی هم بود


این دوتا دست من و نیلو رو هم توی شباهت از پشت بسته بودند


با صدای..
 
با صدای نرگس جون از فکر بیرون اومد_بشین دخترم 
سرپا واینستا پات درد میگیره..


لبخند کمرنگی زدم_چشم


و روی صندلی بین مرتضی و مصطفی نشستم
همینطور نگاهم بینشون در رفت امد بود
یعنی من یه کدومشون گفتم دوستت دارم؟؟


وای چقد احمق بودیم 
چرا متوجه تغییر رفتار یهویی مرتضی نمیشدیم


نگاهم روی مرتضی لغزید 
یعنی کدوم یکیشون خجالتیه؟؟!


وای نیلو اگه این خبر بشنوه از تعجب شاخ درمیاره


_شاخ دراورده؟؟


متعجب به سمت مصطفی برگشتم_ها؟؟


ابروهاش بالا برد و به مرتضی اشاره کرد_میگم شاخ دراورده؟؟یه ساعته زل زدی بهش 
خوردیش بچه رو نمیبینی قرمز شده


متعجب به سمت مرتضی چرخیدم که سر به زیر 
مشغول خورد کردن کاهو بود و رنگ صورتش مثل لبو قرمز شده بود




بی حواس لبخندی روی لبم نشست


که با صدای نرگس جون سریع خودم جمع و جور کردم_از دست شما جوونا




دیگه تحمل نداشتم باید هرچه زودتر خبر به نیلو میرسوندم


و سریع از پشت میز بلند شدم_نرگس جون من دو دقیقه میرم و برمیگردم


با عجله از آشپزخونه خارج شدم
و جلوی در واحد تقه آرومی به در زد


منتظر شدم نیلو در باز کنه 


که مصطفی از واحد خارج شد 
منتظر نگاهش میکردم که


دست به سینه به در واحد تکیه داد
اگه نیلو درباز میکرد پخش زمین میشد


چشماش ریز کرد


_چیزی شده؟؟


نگاهش سر خورد و روی پام نشست_چقد زود پات خوب شده؟؟!


برای یک لحظه قلبم از تپش ایستاد
وای باز یادم رفته بود 


لنگان لنگان راه برم
و مثل اسب از خونه بیرون اومدم..


آب دهنم قورت دادم_نه نه خووب نشده...میدونی..چیزه
چشماش ریز کرد و چنگی به یقه لباسم زد و منو به خودش نزدیک تر کرد_راستش بگو!!


آب دهنم قورت دادم‌و من من‌کنان گفتم_راست ..راست چیو؟؟
سعی میکردم فاصلمون باهم حفظ کنم




که یهو در واحد باز شد


با وحشت به پشت سرش نگاه کردم 


مصطفی تعادل خودش از دست داد 


صدای جیغم تو صدای برخورد محکم مصطفی به زمین گم شد 


منو رو هم با خودش کشید 
با تمام توان سعی میکردم از افتادنم جلوگیری کنم ولی 
محکم روی سینه اش افتادم..
که صدای آخش بلند شد


دستاش روی کمرم نشست تا سنگینی وزنم از روی خودش برداره
که نگاهمون توی هم قفل شد


مثل این رمانا زل زده بودیم تو چشمای هم


فقط یه بوسه عاشقانه کم داشت


نگاهم روی لباش چرخید که یهو با تمام توان منو به عقب هل داد


که روی زمین افتادم
و به سرعت بلند شد ک نشست 


اخم‌کرد_کدوم خری در یهویی باز کرد؟؟


لب گزیدم_کسی نبود ..در خراب شده یه مدت خود به خود باز شد..
تمام سنگینی وزنت انداختی روش توقع داری در بدبخت بسته بمونه؟؟!


مکثی کرد و اطراف خونه رو نگاه کرد


_دنبال چی میگردی؟؟!


سرش نزدیک آورد که خودم عقب کشیدم_تو مشکوکی!!


با دست پسش زدم_سیبیلات مشکوکه....


چشماش از حرفم گرد شد یهو زد زیر خنده_من که آخرش میفهمم چه کاسه ای زیر نیم کاسته..


از روی زمین بلند شد
پوزخند زد_تمام سعیتو بکن


از واحد بیرون رفت
که سریع در بستم 


آروم لب زدم _نیلو کجایی؟؟!


که تقه ای به در خورد سیخ ایستادم..


ترسیده در باز کردم 
نکنه حرفم شنیده بود!!


آروم از کنار در سرک کشیدم که پوزخندی زد_کارتون تموم شد تشریف بیارید ناهار
گشنمونه


تند باشه ای گفتم و در بستم
و نفسم آسوده رها کردم


_هووف پسره سمج
با یادآوری خبر دست اولم از جا پریدم.
دویدم سمت اتاق 
بلندتراز قبل گفتم:
- نیلو؟
در اتاق رو باز کردم.


با دیدنش که روی تخت لم داده بود و پا رو پا انداخته بود نیشم باز شد:
- نمی دونی چی فهمیدم...


خیلی عادی نگاهم کرد:
- چی؟


کنارش نشستم و کوبیدم رو پای سالمش- بی ذوق اگه بفهمی کپ می کنی


تکون نخورد که دستش رو کشیدمو مجبور کردم بشینه
- پاشو ببینم.


نیشخند زد
- نمی دونی دیدن این قیافه ات چقدر مزه می ده که...


چپ چپ نگاهش کردم:
- هه هه خندیدم اصلا بهت نمی گم.


شونه بالا انداخت و دوباره دراز کشید:
- خب نگو...
دست به سینه نشستم و منتظر نگاهش کردم تا ازم خواهش کنه بهش بگم.


هی زیر چشمی نگاهش می کردم که نگاهمون به هم خورد.
هر دومون زدیم زیر خنده 


سریع بلند شد:
- خب بگو تا نترکیدی...


هیجان زده تکونی خوردم
- وای نمی دونی که چی شد...
تو آشپزخونه بودم مرتضی داشت غذا درست می کرد...


دندوناش رو نشونم داد:
- خب؟


با هیجان بیشتری گفتم:
- بعد برگشتم دیدم یه مرتضی دیگه پشتمه


دهنش رو کج کرد و چشماش ریز شد 


با صدای ریزی گفتم:
- مرتضی دوقلوئه..یه قل داره اسمش مصطفی ست...


ابروهاش بالا پرید
- نههه..شوخی میکنی!؟


تند تند سر تکون دادم:
- بجون تو... اول منم باورم نمی شد
یه لحظه شوکه شدم فکر کردم اشتباه می بینم...یا یه چیزی خورده تو سرم و دارم توهم میزنم


آروم خندید:
- منو بگو فکر می کردم فقط ما اهل دست انداختن بقیه ایم...


سر تکون دادم:
- وای من می گم چرا این هربار یه جوریه نگو بدبخت مشکل نداشته...اخلاقشون باهم فرق میکنه


یهو یا یاد آوری سوتی افتضاحم لب گزدیم
کارم سخت تر شده بود
حالا نمیدونستم به کدومشون ابراز علاقه کردم..


نیلو
- حالا از کجا بفهمیم کی به کیه؟


نگاهش کردم:
-خو معلومه اونی که خجالتیه مرتضی است.


خندیدم:
- راه شناختنشونم اینه که یکم بیش از اندازه بهشون نزدیک بشیم.
هرکدوم قرمز شد مرتضی ست


نیلو با دیدن قیافه ام که تند تند یه ابروم رو با بدجنسی بالا می انداختم خندید:
- خیلی بی حیا شدیا


خندیدم که زنگ خونه به صدا در اومد.
سریع از جا پریدم:
- اوخ اوخ اومد دنبالم...دیر کردم..فقط اومده بودم خبر بهت بگم


نیلو _میشناسمت دو دقیقه تو دلت میموند میمردی
چشم غره ای بهش رفتم


- بدو برو..که یه سوژه عالی دستمون اومده واس ماجراجویی






سر تکون دادم و از اتاق بیرون رفتیم.
در رو باز کردم.


منتظر یه حرکت بودم تا ببینم کیه !؟؟


بلافاصله با دیدن من سرش رو انداخت پایین و با من من گفت:
- عزیز گفت که بیام دنبالتون.


نیشخندی روی لبم نشست.
مرتضی بود.


سری تکون دادم:
- بله بله بریم.
در رو بستم و همراهش وارد خونه شدم


مصطفی با دیدن من که اول وارد آشپزخونه شدم نگاهی به پشت سرم انداخت.


مرتضی بی صدا سمت گاز رفت.


مصطفی تکیه داده به کابینت ها با ابروی بالا رفته نگاهم می کرد.
توجهی بهش نکردم و رو به نرگس جون گفتم:
- کمک کنم؟


نرگس جون نشست پشت میز:
- نه مادر امروز خو دشون دوتا قراره به ما ناهار بدن...


نیشم باز شد و پشت میز نشستم:
- ماشالله چه نوه های کد...
جمله ام رو کامل نکرده بودم که مصطفی چشم غره ای بهم رفت.
خنده ام رو خوردم و هرچی فکر کردم کلمه ای پیدا نکردم که بتونم بدون سوتی دادن حرفم رو کامل کنم.


نگاه سریعی به مرتضی که می خواست در قابلمه رو برداره انداختم و بهانه رو پیدا کردم.
از جا پریدم:
- اونجوری نه...


با جیغ من مرتضی شوکه شده خشکش زد.
لیخند ملیحی زدم و به نرگس جون که با چشم های گرد نگاهم می کرد گفتم:
- آخه داشت بدون دستگیره در قابلمه رو برمی داشت...


مصطفی از پشتم رد شد:
- دایه مهربان تر از مادر کی بودی تو؟
چشم غره ای بهش رفتم و لبخندی تحویل مرتضی که دوباره قرمز شده بود دادم.


نرگس جون رو بهش گفت:
- حواست کجاست مادر؟مواظب باش


مرتضی زیر چشمی نگاهم کرد که ابروم بالا پرید.
لبخند بدجنسی روی لبم نشست که با دیدن نگاه خیره مصطفی خوردمش.


اون دوتا هم پشت میز نشستن و مرتضی دیس برنج رو وسط گذاشت.
با دیدن زرشک های براق و خرشرنگ به مرتضی خیره شدم:


- به به مشخصه که خیلی خوشمزه است.
مصطفی برای باز هزارم چشم غره رفت مرتضی زیر لب نوش جونی گفت.


اگه مصطفی می فهمید با اذیت کردن داداشش چقدر کیف می کنم کله ام رو می کند...
برعکس خودش که ادم میترسید باهاش صحبت کنه


سریع برای خودم غذا ریختم.
کاش می شد برای نیلو هم غذا می بردم...
حتما هیچی توی خونه نبود تا بخوره
بی صدا مشغول خوردن بودم که مصطفی پوزخندی زد.
سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم.
اونقدر آروم پوزخند زده بود که یه لحظه فکر کردم توهم زدم.


سمت راستم نشسته بود و نرگس جون رو به روش بود.
مرتضی جلوی من نشسته بود و سر به زیر و خیلی آروم و با حوصله غذا می خورد.


به نظر می رسید حواسش فقط به غذا خوردنشه.
وقتی دیدم انگار کسی چیزی نشنیده دوباره مشغول شدم که مصطفی آروم گفت:


- دهنت پر شد دیگه اذیتش نمی کنی...


با چشم های گرد شده نگاهش کردم که با ابرو به مرتضی اشاره کرد.


متعجب قاشق چنگالم رو پایین گذاشتم و اومدم چیزی بگم که گفت:
- مرتضی داداش خیلی خوشمزه شده.


مرتضی سرش رو بلند کرد و لبخندی بهش زد:
- نوش جونت.
مصطفی بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
- معلومه نیلو خانوم هم خیلی خوشش اومده. آخه بشقابش خالی شده.


چشمهام رو گرد کردم که نرگس جون گفت:
- اره مادر؟ می دونستم از دستپختش خوشت میاد.
همه دستپخت مرتضی رو قبول دارن.


به مرتضی که مثل بز نگاهم می کرد نگاهی انداختم و تو جام جابه جا شدم:
- بله خوشمزه است دستش درد نکنه.


انگار می خوان پسرشونو غالب کنن.
خنده ام گرفته بود ولی چیزی نگفتم.


مصطفی هم دیگه چیزی نگفت و توی سکوت غذامون رو تموم کردیم.


می خواستم توی شستن ظرف ها کمک کنم که مصطفی با نیشخندی گفت:
- ماشین ظرف شویی هست فکر نکنم کمک بخواد.


اشاره اش رو دنبال کردم و با دیدن ماشین ظرف شویی 
شونه ای بالا انداختم:
- باشه 
رو به نرگس جون گفتم:
-مرسی نرگس جون...


با شیطنت به مرتضی نگاه کردم:
- آقا مرتضی ممنون ازت خیلی خوشمزه بود
خوشبحال خانوم آیندتون
با حرفم مرتضی لب گزید و سریع سرخ شد


ریز خندیدم 
سریع چرخیدم و به سمت در رفتم تا مصطفی نتونه چیزی بگه...


با کلیدی که گرفته بودم در رو باز کردم.
با دیدن نیلو که روی مبل نشسته بود سریع در رو بستم که نگاهم کرد:


- خوش گذشت؟
کلافه شالم رو از سرم کشیدم:
- جات خالی اگه مصطفی نبود بیشترخوش میگذشت


چه دستپختی داره این مرتضی..اصلا به قیافه اش نمیخوره ها


چهره ام رو جمع کردم:
- به جاش این مصطفی چه زبونی داره
هرچی مرتضی رو نداره مصطفی می خواد آدم رو بخوره..ایش


خندید:
- چیکار کرد؟
با حرص گفتم:


- تیکه میندازه فقط...


کنارش نشستم:
- گشنه نیستی؟


- کالباس خوردم.


آه کشیدم:
- کی بشه با هم دیگه دعوت بشیم یه جایی و باهم غذا بخوریم...کنارهم مثل یه خانواده کامل


دستش رو انداخت دور شونه ام:
- غصه نخور خواهری درست می شه...
نزدیک ده سال درست نشده
دیگه کی؟؟


سرم رو روی شونه اش گذاشتم.


- فردا می رم دنبال کار...


نفسش رو بیرون داد:
- منم میام


اخم کردم- پات خوب نشده. خودم تنها می رم..تو بمون خونه استراحت کن


چیزی نگفت و هر دو به تلویزیون خیره شدیم.
نفهمیدم کی خوابم برد


***
صبح زود قبل از بیدار شدن نیلو 
سریع آماده شدم


کفش هام رو پام کردم و در رو بستم.
به سمت آسانسور رفتم و دکمه اش رو زدم


با شنیدن صدای مرتضی برگشتم.
داشت به موبایل حرف می زد و پشت به من رو به پله ها ایستاده بود.


با اون سر پایین افتاده اش و لحن آروم صحبت کردنش و حرف هاش مشخص بود مرتضی است:


- نه ببین، خب باشه باشه..
مکث کرد:
-دختر مجرد باشه بهتره..


چشم هام گرد شد. 
- متاهل نه نمی تونه حواسش جمع نیست خوب به مشتری خدمات بده...همش استرس شوهرش داره


کپ کرده بهش خیره بودم دختر مجرد به کی میخواست خدمات بده؟؟!
یا خدا




حرفش ادامه داد :
- آره تو آگهی بده حقوقم بزن توافقی
آدرس مغازه رو هم بده بیان ببینن خیالشون راحت باشه 


برگشت سمتم و با دیدنم سرش رو پایین انداخت:
- نه آدرس بزرگه رو بده دیگه...
_باشه..منم دارم میام ..فعلا خداحافظ


تماس قط کرد_سلام


مسخ شده بدون اینکه نگاه خیرمو از چهره اش بگیرم سر تکون دادم _سلام..


به سمت آسانسور رفت
نتونستم جلوی خودم بگیرم و سریع پشت سرش پریدم تو آسانسور _دختر مجرد واسه چی میخواین؟؟




ترسیده چسبید به دیواره آسانسور_چی؟؟


چشمام ریز کردم_دختر مجرد؟؟خدمات؟؟


صاف ایستاد_واسه کارمون..


جلو تر رفتم که بیشتر به دیواره آسانسور چسبید و همچنان نگاهش به در و دیوار میدوخت تا من..


_خجالت نمیکشید؟؟دخترای مردم به فساد میکشین؟؟
اونوقت ادای با ایمان ها رو درمیارید و اینجوری با دیدن دخترای مردم سرتو میندازی پایین؟؟
بعد معلوم نیس شبا....




سریع بین حرفم پرید_چی داری میگی واس خودت؟؟


دستم به کمرم زدم و بازم بهش نزدیک شدم
فاصله بدن هامون فقط یک سانتی متر بود


_من همه حرفاتون شنیدم




آب دهنش قورت داد


روی پیشونیش قطرات عرق نشسته بود_ما دختر مجرد واس خدمات توی بوتیک زنونه میخوام


پوزخند زدم_شما گفتی و منم باور کردم


چشماش بست_میشه فاصلتون رعایت کنید؟؟


ابروهام بالا بردم_نوچ نمیشه...
کلافه خودش بیشتر به دیواره چسبوند که یهو در آسانسور باز شد


هردو به سمت در چرخیدیم 
با دیدن مصطفی که با دهن باز مارو نگاه میکرد 


کمی خودم عقب کشیدم


پوزخندی زد رو به مرتضی کرد_احسان گفت چندتا دختر برای استخدام اومدن 
بیا بریم ببینیم شرایطتشون چیه...


مرتضی تند تند سری تکون داد


به سمت من چرخید و سر به زیر گفت_اگه دوست دارید شماهم بیاید محل کار ببینید تا سوء تفاهم پیش نیاد




متعجب گفتم_هووم؟؟!


که مصطفی غرید_سریع تر من عجله دارم


منتظر نگاهشون میکردم که مرتضی از آسانسور خارج شد


با دو دنبالش رفتم
حالا که دنبال فروشنده دختر خوشکل و جیگر میگردن چرا من نرم!


اینجوری میتونم هرروز با مرتضی باشم و اذیتش کنم..


لبخندی روی لبم نشست که یهو محکم به چیزی برخورد کردم و..
درد بدی توی صورتم پیچید
چشم غره ای به ماشین مصطفی که دقیقا رو به روی در پارک شده بود رفتم 


دستم روی دماغم گذاشتم_چش خوردم اول کاری...


مرتضی و مصطفی بیخیال سوار ماشین شدن


سریع پریدم سوار شدم که مصطفی نگاه بدی بهم انداخت و 
نیشم باز کردم 


زیر لب غریدم_برج زهرمار...


با دیدن مرتضی که آروم زل زده بود به بیرون لبخند کمرنگی زدم 
نمیدونم چه حسی بود 
ولی شدیدا دلبسته این پسر خجالتی شده بودم...


با یاد اوری ابراز احساسات عجولانم لب گزیدم
_معلوم نیس به کدومشون ابراز علاقه کردم!
وای اگه مصطفی باشه چی؟؟
شاید واسه همین انقد خودش واسه من میگیره!!


با صدای زنگ گوشیم از فکر بیرون اومدم و تماس وصل کردم
که صدای جیغ نیلو توی گوشم پیچید_کدوم گوری رفتی تنهایی؟؟


موبایل از گوشم فاصله دادم_دارم میرم دنبال کار گفتم بهت که..


با حرص غرید_چرا منتظر نموندی باهم بریم؟؟


آروم گفتم_تو استراحت کن.. امروز رو


صدای نفس عمیقش توی گوشم پیچید_تنهایی اخه


خندیدم_مگه دفعه اولمه؟؟!


نیلو_باشه حداقل بگو ناهار چی میخوری ..سرم با ناهار پختن گرم بشه تا بیای..


لبخندی زدم_بنظرت چی رو بیشتر از همه دوست دارم؟؟


نیلو خندید_نون و ماست


بلند خندیدم_دقیقا میخوام برم خواستگاریش اصن یه روز نبینمش 
بخدا شبم روز نمیشه


نیلو خندید_دقیقا..


سنگینی نگاهی باعث شد سرم بلند کنم
با دیدن اخم های درهم مصطفی تای ابروم بالا رفت


_عزیزم پس قرار مدار درست کن من بیام عشقمو ببینم


نیلو_چشم..بیا بی صبرانه منتظرته


لبخندی زدم_خداحافظ عشقم


و تماس قط کردم و با چشمای ریز شده زل زدم به مصطفی که سریع نگاهش دزدید_فکر میکردم کسی رو ندارید!!


چپ‌چپ نگاهش کردم_چرا همچین فکری رو کردین؟؟!
شونه هاشو با بی تفاوتی بالا انداخت _بیخیاال
حالا خواستگاری کی هست؟؟


گنگ پرسیدم_خواستگاری کی؟؟


نگاهش به جاده دوخت_خودتون گفتید میخواین برین خواستگاری یه پسره..


کمی فکر کردم
لبخند شیطونی روی لبم نشست_آها اره اره..یه پسره ست خیلی دوسش دارم ولی از اون آبی گرم نمیشه و منم صبرم تموم شده باید خودم پیش قدم بشم


با حرفم
نگاهی به چهره مرتضی انداختم که لب گزیده بود و سرش پایین بود


مصطفی جوری که من بشنوم لب زد_دوره زمونه هم عوض شده
عجب دخترایی پیدا میشن
بی حرف چشم غره ای بهش رفتم
پسره پررو 


تا مقصد دیگه هیچکدوممون حرفی نزد


مصطفی جلوی پاساژ بزرگی پارک کرد_مرتضی تا شما برید داخل من ماشین بزنم پارکینگ و بیام


مرتضی آروم باشه ای گفت 
پیاده شد


سریع پشت سرش پیاده شدم و همراهش به سمت پاساژ رفتم
دستش رو کشیدم که سریع به سمتم برگشت
چشماش اندازه توپ شد


بی هوا پرسیدم_چرا شما و داداشتون انقد تفاوت رفتاری دارید؟؟


آب دهنش قورت داد و دستش رو پس کشید_میشه دیگه به من دست نزنید؟؟


ابروهام با شیطونی بالا بردم_نه


به راهش ادامه داد که با دو قدم بلند دوباره باهاش همراه شدم_جوابمو ندادید؟؟


بدون اینکه به سمتم برگرده_هرکس یه اخلاقی داره


_درسته ولی شما دوقلو هستید باید مثل هم باشید..


نفسش بیرون داد_چیزی درمورد دوقلوهای ناهمسان نشنیدید؟؟


ابروهام بالا بردم_نوچ اخه شما ناهمسان نیستید 
شکلتون دقیقا کپی همه
نگاه کوتاهی بهم انداخت
معلوم بود دلش نمیخواد جواب بده
مرتضی_ ناهمسانی که فقط به تفاوت شکل و قیافه نیست از نظر اخلاقی ناهمسانیم ..


رو به روی مغازه بزرگی ایستاد_رسیدیم


نگاهی به مغازه انداختم و با دیدن ...
با دیدن داخل مغازه چشمام گرد شد
مغازه نبود که برای خودش یه پاساژ بزرگ بود
پر از لباس خواب و کیف و کفش و حتی لباس زیر...


جلوی در خشکم زده بود 
دمشون گرم عجب جای خفنی بودا


با صدای مرتضی نگاه هاج و واجم از مغاژه گرفتم_چته؟؟


به سمتش برگشتم 
با دیدن مصطفی دهن نیم بازم بسته_هیچی..


اشاره به در ورودی کرد_برو داخل..


سری تکون دادم و وارد شدم
مصطفی و مرتضی پشت سرم اومدن


که یهو یه دختر ریز میزه مثل جن پرید جلوی پای پسرا _سلام خوبین..اقا مصطفی..


مرتضی سرش پایین انداخت و اخم کرد_ من مرتضی هستم


دختز سریع چرخید سمت مصطفی
که 
مصطفی بیخیال از جلوش رد شد و اشاره ای به من کرد_بیا با کارت آشنات کنم


لبخندی روی لبم نشست
این یعنی منو میخواد




خوشحال با دو خودم بهش رسوندم
که رو به روی زنی ایستاد_ایشون خانوم موسوی هستن مسئول بخش کیف و کفش 


با لبخند سری تکون دادم که خندید_سلام عزیزم


مصطفی به راه افتاد_اینجا قسمت لباس زیراس


این قسمت با بقیه جاها فرق داشت و کمی تاریک تر از قسمت های دیگه مغازه بود


ولی درکل خیلی شیک و زیبا دیزاین شده بود


با حرف مصطفی چشمام گرد شد_تو ازاین به بعد اینجا کارمیکنی..


به سمتش چرخیدم که ابروهاش بالا برد_درضمن فروش لباس زیر های مردونه هم اینجا انجام میشه 
بهتره با مشتریا مردمون به خوبی رفتار کنی




متفجب گفتم_ها؟؟


عقب گرد کرد_بقیه قسمت هارو هم خودت کم‌کم آشنا میشی بهتزه الان بری سر کارت 
یه مشتری ویژه داریم امروز اصلا دوست ندارم جای کار بلنگه


ازم دور شد


هاج و واج ایستاده بودم_
پسره نچسب ..مزخرف


نگاهم ناخودآگاه به سمت مرتضی رفت که سر به زیر روی صندلی پشت میز نشسته بود و چیزایی رو مینوشت


_قربونت برم که هرچی نجابت تو داداشت نیس تو یه جا داری..


روی صندلی نشستم و زل زدم به کارای مرتضی که با ورود مردی فوق العاده خوشتیپ تای ابروم بالا رفت


پشت سرش زنی زیبا و شیک پوش وارد شد و لبخندی بهش زد 


انگار مرد سنگینی نگاهم حس کرد که یهو سرش به سمت من کج کرد 


مکثی کرد و چیزی به زن گفت


که باعث شد زن هم نگاهش به سمت من کشیده بشه و
 
هردو به سمت من اومدن
متعجب زل زده بودم بهشون که زنه لبخند زد_میشه بهترین لباس خواب هاتون ببینیم


مثل مجسمه خشکم زده بود که با صدای داد مصطفیکه گفت _منتظر چی هستی؟؟


به خودم اومدم_بله بله..


تند به سمت قفسه ها رفتم و هرچی دم دستم میرسید برداشتم و روی میز جلوی دست زنه گذاشتم


مرد با نگاه حریصی زل زده بود به لباسا و از بین لباس خواب ها لباس مشکی فوق العاده لختی و کوتاهی بیرون کشید _مشکی خیلی بهت میاد


زن لبخندی زد _میرم بپوشم 


به اتاق پروو رفت


مغازه پراز مرد و زن های جوان بود
این دوتا به چه امیدی میخواستن لباس خواب پرو کنن 
درسته قسمت فروش لباس زیر با شیشه های نادید احاطه شده بود
و از بیرون دید زیادی نداشت
ولی بازم مصطفی که اینجا بود...





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر