قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 5 دی 1397 ، 06:53 ب.ظ




بخاطر کم بودن ارتفاع تخت و زمین 
دقیقا روی من سقوط کرد و هرچی خورده و نخورده بودم از حلقم بیرون زد


مرتضی_آخیش هیچ جا تخت خواب ادم نمیشه..
چشمام داشت از حدقه بیرون میزد که کمی از سنگینی وزنش کم شد


نفس عمیقی کشیدم 
که ترسیده از ویبره گوشیم توی جیبم 
دلم هری ریخت..
سریع گوشی از جیبم بیرون کشیدم
شماره خونه بود


رد تماس دادم 


که صدای خرو پف مرتضی بلند شد _وا چه زود خوابید


دوباره صدای ویبره گوشی بلند شد 


با حرص تماس وصل کردم 
که صدای عصبی نیلو توی گوشم پیچید_کدوم گوری هستی؟؟


آروم لب زدم_زیر مرتضی


نیلو مکثی کرد
انگار داشت حرفمو تجزیه و تحلیل میکرد 


و یهو داد زد_چی؟؟


_هیس چه خبرته؟؟


نیلو_پاشو بیا خونه نرگس جون خوابید


کلافه گفتم_نمیتونم


نیلو_چرا،؟


_چون زیر مرتضی گیر کردم


نیلو_خاک به سرم ..یه شب تنهات گذاشتما ..یه شب بیرون موندیا باید بیام از زیر این و اون جمعت کنم.؟؟


عصبی غریدم_زر نزن بابا زیر تخت مرتضی هستم


نیلو_ها زیر تخت اون چیکار میکنی؟؟اصلا چجوری رفتی اونجا؟۰


ریز خندیدم_اومدم با حضورم بغلش گرم کنم 
زیرشو گرم کردم


نیلو_نیلا دودقیقه دیگه خونه نباشی کشتمت..


_هی بابا هی نمیذاری حالمونو بکنیما


داد زد_نیلا!!


_هیس خیلی خب ساکت باش مرتضی بیدار میشه باز شر به پا میشه


تماس قط کردم
و آروم از زیر تخت خزیدم بیرون 
هنوز کامل بیرون نیومده بودم
که دست مرتضی از تخت آویزون شد و از شانس قشنگ من دقیقا افتاد روی بالا تنه ام ...
کمی خودم تکون دادم که


س*ی*نمو فشرد و
دستش روی بدنم کشید و زیر لب گفت_چقد نرمه..
چشمام از تعجب گرد شده بود و..
حرصی دستش از روی بدنم بلند کردم و روی تختش گذاشتم


و نفسم کلافه بیرون دادم


هنوز کامل از زیر تخت بیرون نیومده بودم که اینبار دستش روی صورتم افتاد


از عصبانیت نزدیک بود منفجر بشم


به هر سختی بود از زیر دست و پاش بیرون اومدم
و نگاه عصبیمو بهش دوختم
غرق خواب بود


چشم غره ای بهش رفتم و پاورچین پاورچین به سمت در اتاق رفتم


آروم در باز کردم که صدای جیر جیر ضعیفی بلند شد


سرجام خشکم زد


مرتضی به پهلو چرخید


سریع از اتاق بیرون زدم و در بستم


و پشت در ایستادم_هووف انگار از گور فرار کردم
پسره بیشعور چقدم بد میخوابه اه اه


به سمت در خروجی میرفتم
که صدای بهم خوردن در یکی از اتاقا به گوشم خورد


سیخ ایستادم
نگاهی به اطراف انداختم
کسی نبود


مثل جت پریدم سمت در واحد


دستگیره در روآروم بی صدا پایین کشیدم 
ولی در باز نشد..


چشمام از تعجب گرد شد_یا خدا اینجا گیر افتادم ...
دوباره دستگیره پایین کشیدم و زار زدم 
_وای در جدی جدی قفله ...


دلم میخواست موهای سرم بکنم
به شدت از اومدن به خونه مرتضی پشیمون بودم


و اطراف نگاه کردم 
که با دیدن کلیدی که به جا کلیدی گوشه دیوار آویزون بود چشمام برق زد


از خوشحالی روی زمین بند نبودم


سریع کلید برداشتم که دوباره صدای برخورد در یکی از اتاق بلند شد


سریع به دیوار چسبیدم
ضربان قلبم بالا رفته بود


از ترس اینکه منو ببینه نزدیک بود سکته کنم


با دستای لرزون یواش کلید توی قفل جا دادم


صدای پای کسی که هر لحظه نزدیک تر میشد 
تمرکزم بهم میریخت


و نمیتونستم کلید توی در بچرخونم ...
مرتضی خوابالود با چشمای نیمه باز از رو به روی 
راه رو ورودی رد شد و به سمت دستشویی رفت


نفسم از ترس بالا نمیومد


تند کلید توی در چرخوندم و در باز کردم و از خونه خارج شدم


با مشت چند ضربه آروم روی قفسه سینه ام زدم تا نفسم راست بشه 


بعد از چند نفس عمیق زل زدم به در بسته خونه 
و حالا چجوری نیلو باخبر کنم بیاد در خونه باز کنه!!


اه عجب شب گندی شد
گوشیم از جیبم بیرون کشیدم مشغول گرفتن شماره خونه شدم
هنوز یک بوق نخورده بود که در واحدمون باز شد و نیلو چنگ زد و دستم گرفت و کشید توی خونه و در بست 


متعجب گفتم_چته؟؟


اطراف نگاه کرد_مرتضی رو چیکار کردی؟


شونه هام بالا انداختم_خوابوندمش اومدم دیگ
کونرگس جون؟


نیلو لنگان لنگان به سمت مبل رفت و روش نشست_بزور راضیش کردم توی اتاق بخوابه تا بتونی بیای خونه


لباسام از تنم کندم_وای نمیدونی چی بهم گذشت...


انگار خیالش از من راحت شده بود که خندید_زیر مرتضی خوش گذشت؟؟


با غیض نگاهش کردم_آره جات خالی..


چشمکی زد_خواهری بجای ما..
به سمتش رفتم
پس گردنی بهش زدم_ادای منو درنیار..


نیلو_دیگه چه میشه کرد نتیجه گشتن با خواهرای بی ادب همین میشه


صدای غرغر شکمم بلند شد و دستم روی شکمم گذاشتم_وای مردم از گشنگی..


خندید_چرا خونه مرتضی مرغ کبابی نخوردی!!یا خود مرتضی رو میخوردی!!


لب و لوچه مو آویزون کردم_آخه نداد بخورم...


سری از روی تاسف تکون داد_کم‌نیاری!!


ابروهام بالا بردم_نه مگه مریضم؟!


خندید_نرگس جون واسه من کباب آورد برو آشپزخونه بخورمن میل ندارم


لپش کشیدم_جوون عشقه منی..بخورمت
دستم پس زد_بکش دستت بی حیا..چشم سفید


با خنده به سمت آشپزخونه رفتم و 
ظرف پر از بال مرغ های که روی آتیش کباب شده بود رنگ طلایی به خودش گرفته بود به شدت بهم چشمک میزد


با لبخندی حریصانه ظرف از یخچال بیرون کشیدم و پشت میز نشستم


آستین لباسم بالا دادم_خب ..
یک ...دو....حملههه


مثل قحطی زده ها پریدم به ظرف 
انقد گرسنه بودم که 


هر لقمه رو نجوییده قورت میدادم 
صدای 
در بلند شد بیخیال به خوردنم ادامه دادم
حتما نیلو بود که رفته بخوابه




یهو با صدای نرگس جون
لقمه پرید توی گلوم شروع کردم به سرفه
_وا مادر تو اینجایی؟؟!




با مشت چند بار کوبیدم روی قفسه سینه ام تا نفسم بالا بیاد


که نرگس جون لیوان
آبی رو ب روم گرفت


یه نفس سر کشیدم


و آهی کشیدم_وای نرگس جون این چه طرز اومدنه
عزرائیل منو تا پای گور برد


نرگس جون پشت میز نشست_خدانکنه مادر..
چندبار صدات زدم جواب ندادی نگرانت شدم
پات بهتره؟؟!


دوباره مشغول خوردن شدم_آره


از روی صندلی بلند شد_بذار یه نگاه بهش بندازم


دو باره لقمه پرید توی گلوم _نه بابا ..نگاه چی ..؟؟خوبه دیگه


نرگس جون مکث کرد_ببینم یه وقت خدایی نکرده خون ریزی نکنه دوباره!!انقد تو راه رفتی بعید نیست بخیه هاش باز شده باشه


هل کردم_نه ..نه باور کنید خووبه


نرگس جون با سماجت به سمت پام اومد و دستش به شلوارم بند کرد که...


که صدای زنگ در بلند شد
هل کرده برای اینکه از دست نرگس جون خلاص بشم
پریدم سمت در
که با دیدن چهره ژولیده مرتضی که یقه پیراهنش رو میبست خشکم زد_بفرمایید


منگ خواب بود با شنیدن صدای من 


چشماش باز شد و صاف ایستاد و سرش پایین انداخت_سلاام..
عزیزجون بیداره؟؟!


چهار چشمی زل زده بودم بهش_آره..


همزمان صدای نرگس جون از پشت سرم بلند شد_چی شده پسرم؟؟!


مرتضی با دیدن نرگس جون نگاهش از زمین کند_سلام شما اومدین خونه!!


نرگس جون_نه مادر..
مرتضی_در واحد باز بود..اخرین بار در قفل کرده بودم وقتی اومدم برم دستشویی دیدم در واحد باز..احساس میکنم دزد اومده..
اخه سر صداهای تو خونه بود


نرگس جون با دست کوبید روی صورتش_وا خدا مرگم بده!!چی دزدیده؟؟


مرتضی دستبند آشنایی رو که توی دستش بود بالا آورد و روی هوا تکون داد_چیزی نبرده تازه چیزیم گذاشته 
این از دست دزده حتما افتاده..


با دیدن دستبند چشمام گرد شد و ناخودآگاه دستم دور مچ خالیم حلقه شد
مرتضی_فردا باید برم پلیس گزارش بدم..
دزدی های اخیر زیاد شده 
میترسم باز برگرده


مثل مجسمه خشکم زده بود


تا به خودم اومدم 
نرگس جون در واحد بسته بود و هیچ خبری از مرتضی نبود


با صدای نرگس جون به سمتش چرخیدم_دخترم من میرم بخوابم


سری تکون دادم زل زدم به زمین_باید دستبند یه جوری از مرتضی پس میگرفتم...اون دستبند خیلی برام با ارزش بود


ولی به چه بهونه ای برم خونشون؟


یهو با صدای نیلو ترسیده از جا پریدم_پخ


دستم روی قلبم گذاشتم_زهر مار


خندید_چیه تو فکر بودی؟؟مرتضی چیکار داشت!


چپ‌چپ نگاهش کردم_تو کدوم گوری بودی؟؟


ابروهاش بالا داد_پشت مبل قایم شدم
چون میدونستم توحواست نیست و نرگس جون ممکنه ببینتت..


آهی کشیدم_گند زدم نیلو..


با دیدن چهره وا رفتم خندید_همیشه گند میزنی اینبار چی شده؟؟
بی هوا گفتم_دستبندم رو خونه نرگس جون جا گذاشتم


نیلو بیخیال گفت_خب؟
غریدم_زهرمارخب..من دستبندمو میخوام


نیلو دوباره با خونسردی جواب داد_خب؟؟


بالشت روی مبل بلند کردم_شیطونه میگه بزن ....


نیلو یهو دادزد_آی پام پام..


ترسیده بالشت رها کردم و به سمتش دویدم_چی شده؟؟


خندید_هیچی...سرکاری بود


از جلوی پاش بلند شدم_میدونستی خیلی بیشعوری؟؟


سری تکون داد _نه به اندازه تو


عقب گرد کرد_من میرم بخوابم توام به فکر دستبند گم شدت باش..


بلند خندید_فکر کنم یه دور دیگه باید زیر مرتضی بخوابی که بتونی پسش بگیری..




دهنم از تعجب حرفاش باز مونده بود
این کی انقد شیطون شده بود که زده رو دست من؟؟!


با رفتن نیلو


به سمت واحد مرتضی رفتم
نصف شبی 
نمیدونستم به چه بهونه ای برم خونشون
و دلم طاقت نمیاورد بذارم فردا برای پس گرفتن دستبند برم


که یهو فکری به ذهنم رسید و لبخند پلیدی روی لبم نشست


نیشم تا بنا گوش باز شده بود


سریع به خونه برگشتم
وارد آشپزخونه شدم و کمی بتادین روی شلوارم ریختم 


دستم روی بتادین گذاشتم تا قرمز بشه و طبیعی تر جلوه کنه
نیلو خانوم حالا به من کمک نمیکنی ببین چجوری حالت بگیرم صبح نتونی تو چشم مرتضی نگاه کنی ...


از واحدمون بیرون زدم و پشت در خونه نرگس جون ایستادم نفس عمیقی کشیدم..
و تقه ای به در زدم


منتظر شدم
صدای نیومد
تقه آروم دیگه ای به در زدم که صدای خمار مرتضی بلند شد_بله؟؟


سریع چهرمو درهم کشیدم و خم شدم 
در باز شد 


مرتضی با دیدن من خشکش زد
_آی آی آی پام خیلی درد میکنه..


مرتضی یهو به خودش اومد_چی شده؟؟خونریزی کرده؟؟!


سری تکون دادم_آره خیلی درد میکنه.. نمیخواستم نرگس جون بیدار کنم


از جلوی در کنار رفت _بیا داخل...


لنگان لنگان وارد خونه شدم 
لبخند خبیثی روی لبم شکل گرفت


مرتضی _بشین رو مبل تا برات مسکن بیارم


سریع لبخندم جمع کردم_باشه


جلو تر از من وارد آشپزخونه شد


نمیدونستم دستبند کجا گذاشته ولی به احتمال زیاد توی اتاقش بود
باید برای گشتن به اتاق میرفتم


نگاهی به آشپزخونه انداختم
خبری ازش نبود


عقب گرد کردم به سمت اتاق برم که با صداش 
نفسم عصبی بیرون دادم


مرتضی _بیا مسکن آوردم


به سمتش چرخیدم و مظلوم گفتم_پام داره خون ریزی میکنه ..باید ببینم چقد بخیه هاش آسیب دیده


دستم به کمر شلوارم بند کردم که مرتضی جا خورد_چیکار میکنی؟؟


سعی میکردم لبخند نزنم _وا خب ببینم ران پام چقد آسیب دیده


مرتصی_اینجا میخوای شلوارت دربیاری؟؟!


مکث کردم_کجا دربیارم؟؟!


سرش پایین انداخت و زیر لب چیزی گفت 
که متوجه نشدم_برو تو اتاق..تا برات باند بیارم




چشمام از خوشحالی برق زد
و سریع گفتم_آها اره باشه..
و با تمام سرعت به سمت اتاق رفتم و پریدم داخل و در بستم


پشت در تکیه داده بودم


و اطراف اتاق از نظر گذروندم
چیزی به چشمم نمیخورد


به سمت کشو ها رفتم
و تند تند مشغول گشتن شدم
کنار تخت
بالای کمد
روی میز مطالعه
همه جارو گشتم
ولی خبری از دستبندم نبود


یهو یاد شلوار مرتضی افتادم
با دست محکم به پیشونیم کوبیدم


آخرین بار با اینکه حواسم جمع نبود ولی مطمئنم دستبند توی جیب شلوارش گذاشته بود
اون شلوار هم دقیقا همین الان پوشیده بود...
ضربه ای به در اتاق خورد که ترسیده به هوا پریدم_بله؟؟


مرتضی در باز کرد ولی وارد اتاق نشد_میتونم بیام تو؟؟


_آره..


وارد اتاق شد و 
سینی روی میز کوچیک اتاق گذاشت
_من میرم بیرون ..میتونی تنهایی از عهده اش بر بیای؟؟


اخم کردم_نه..
انتظار داشتم بگه خودم کمکت میکنم ولی..
مرتضی _باشه الان عزیز صدا میزنم


جا خوردم_نه..لازم نیس..خودم انجامش میدم..


سرش تکون داد میخواست از اتاق بیرون بره
که سریع به سمتش دویدم
و پریدم توی بغلش


بخاطر اینکه 
کارم یهویی بود 
ولو شد روی تخت و منم افتادم روش


نگاهم به چهره ترسیده و چشمای گرد شدش افتاد


همینجور خشکمون زده بود و بی اراده زل زده بودم توی چشماش


چرا تاحالا توجه نکرده بودم
چشمای مشکی انقد خوشکله..؟!
همیشه احساس میکردم فقط چشم رنگی جذابه و دختر کش..


ضربان قلب مرتضی رو به خوبی حس میکردم
که با تمام قدرت به قفسه سینه اش میکوبید...


دستم روی پاش کشیدم و با حس برامدگی ریزی زیر دستم خوشحال 
سریع دستم توی جیبش بردم و دستبند بیرون کشیدم


مرتضی انقد محو من بود 
که اصلا متوجه هیچی نشد...


نمیدونم چرا خشکش زده بود و هیچ عکس العملی نشون نمیداد 
نکنه سکته کرد از ترس!!


یهو مرتضی عین جن زده ها منو پرت کرد روی تخت بلند شد داد زد_هیچ معلوم هست چیکار میکنی؟؟


حالت چهرمو مظلوم کردم_خب بغلت کردم


اخم کرد_بیخود کردی..
دختره چشم سفید تو حلال و حروم سرت نمیشه و خدا پیغمبر نمیشناسی
من که میدونم بزور میخوای خودت قالب من بکنی..


با دهن باز زل زده بودم بهش که تند تند منو توبیخ میکرد
فکر نمیکردم مرتضی انقد عصبانی بشه 


صورتش از عصبانیت قرمز شده بود


یهو ناخودآگاه لب زدم_دوستت دارم


دهنش باز کرده بود حرفی بزنه که ساکت شد 
با دهن باز زل زده بود به من


دستم روی دهنم گذاشتم
اصلا نفهمیدم این ک کلمه چجوری و از کجا به زبون من اومد


لب گزیدم و بی صدا عقب گرد کردم و از اتاق بیرون زدم


صورتم از گرما و خجالت گر گرفته بود
احساس میکردم الان قیافم دقیقا شبیه رب گوجه شده 


نفهمیدم چجوری از خونه بیرون زدم و پریدم تو واحد خودمون...
صبح با سر و صدای کسی از خواب بیدار شدم
کمرم خشک شده بود
تمام طول شب از ترس دیده شدن 
زیر میز نشسته 
خوابم برده بود


آروم گردنم ماساژ دادم
و از زیر پارچه رومیزی نگاه کرده


نیلو تنها بود
سریع از زیر میز بیرون اومدم
که با دیدن من ترسیده از جا پرید_هین..تو اینجا چیکار میکنی؟؟


ب سختی کمر خشک شدمو راست کردم_آخ..کمرم..


نیلو_نگو کل شب این زیر بودی؟؟


سرمو به نشونه آره تکون دادم


نیلو_خااک تو سرت ..مگه اتاقا رو ازت گرفتن؟


روی صندلی نشستم_ترسیدم نرگس جون منو ببینه...


استکان چای جلوی دستم گذاشت_بازم دلیل نمیشه خودتو عذاب بدی..


استکان برداشتم تا دوباره برم زیر میز که نیلو دستم گرفت_کجا؟؟


به میز اشاره کردم_قایم شم دیگه..


نیلو_نمیخواد نرگس جون صبح زود رفت


آسوده روی صندلی ولو شدم_آخیش آزادی...چه حس خوبیه


قلپی از چای خوردم 


نیلو لقمه ای توی دهنش گذاشت_ناهار دعوتمون کرد خونشون
تو جای من برو..من خونه یه چیزی میخورم


یهو به سرفه افتادم تمام محتوای دهنم ریخت رو سر و صورت نیلو 
که جیغ کشید_اه گند زدی به هیکلم که...


سریع گفتم_من؟؟من نمیتونم برم خودت برو..


چشماش ریز کرد_چرا؟؟


اصلا دلم نمیخواست به این زودی با مرتضی رو در رو بشم اونم با گندی که دیشب زدم 
_آخه ..میخوام برم دنبال کار خیلی وقته بیکاریم 
پولامونم داره کم کم ته میکشه...ظهر هم نمیام بیرون یه چیزی میخورم...


میدونستم چنددقیقه دیگه اونجا بمونم همه چیز لو میدم
و بخاطر اینکه نیلو بیشتر سوال نکنه از پشت میز بلند شدم_من برم حاضر بشم دیرم میشه...خدافظ..


تند به سمت اتاق خوابم رفتم و 
پشت در نفس آسوده ای کشیدم


اگه مرتضی به نیلو درمورد گندکاری دیشبم بگه چی؟


کلافه بدون اینکه با نیلو رو به رو بشم از خونه بیرون زدم
و سر گردون توی کوچه ها قدم میزدم تا به یه پارک رسیدم


روی نیمکت نشستم و زل زدم به عابرا


ولی تمام فکرم‌پیش گندکاری دیشبم بود..
یهو محکم به پیشونیم زدم_اخه یکی نیس بگه دختره خر با چه رویی رفتی به پسر گفتی دوستت دارم؟؟


اخم کردم_کجاش اخه دوست داشتنیه..پسر خجالتی و پخمه


کمی فکر کردم_ولی از حق نگذریم هم قیافش جذابه ..با اون چشماش و هم هیکلش دختر کش...


اخلاقشم که دیگه با اون خجالت و حجب و حیاش هرکسی دیونه میکنه...


آهی کشیدم_هووف دیونه شدم انگاری


یهو با صدای کسی از جا پریدم_آره منم داشتم به همین فکر میکردم...


ترسیده جیغ کشیدم که با دیدن نیلو جا خوردم_تو اینجا چیکار میکنی؟؟


لم داد روی نیمکت_داشتم فکر میکردم چطور ممکنه نیلا شکمو ناهار خوشمزه نرگس جون از دست بده و بیاد دنبال کار که رسیدم به اینجا...


به سمتم چرخید و ریز گفت_که معلوم شد دختر قصه ما به شاهزاده سوار براسبمون ابراز علاقه کرده


با چشمای گرد شده پرسیدم_ازکجا فهمیدی؟؟


خندید_داشتی بلند بلند افکارتو به زبون میاوردی


مثل بادکنک پنچر شدم_وای نگو یادش میافتم میخوام سرم بکوبم به دیوار


با دستش موهام بهم ریخت_خواهر کوچولوم عاشق شده!!


دستش پس زدم_عشق کجا بود بابا من فقط...


مکثی کردم و زل زدم به زمین که اروم کنار گوشم گفت_تو فقط دل دادی و نمیخوای باور کنی..
 
نیشگونی از بازوش گرفتم_جو نده..اصلا تو چجوری با این پای چلاقت تا اینجا اومدی؟؟


خندید_باشه نمیدم ولی اگه خبری نیست پاشو بریم که ظهر ناهار خونه یار دعوتی...


از روی نیمکت بلند شدم_من نمیتونم بیام ..


هنوز حرفم‌کامل نشده بود که دستم‌کشید_دیگه به اندازه کافی ناز کردی..گند زدی باید پاش وایستی


منو کشون کشون به سمت ماشین برد...
هل داد سمت ماشین_پول هم کم بیاریم ماشین میفروشیم
پس لازم نیس کار کنی...


به اجبار سوار شدم


تا خونه سکوت کردیم
انگار نیلو میخواست با سکوتش بهم فرصت فکر کردن بده


ولی من هرچی بیشتر فکر میکردم بیشتر از رفتارم عصبی بودم


با پیچیده شدن ماشین توی کوچه دست نیلو هم با تمام قدرت پس کله بینوای من فرود اومد_بخواب کسی نبینتت میسیز عاشق


همینجور که کف ماشین مینشستم نیگشونی از پای سالمش گرفتم_خیلی بیشعوری..


لبخند آرومی زد_جبران بیشعوری گذشتت 
که من آرین اذیت میکردی


و آروم بغضش قورت داد 


زل زده بودم بهش ولی نیلو نگاهش ازم دزدید و بعد از توقف ماشین 


اروم‌گفت_من میرم‌خونه استراحت کنم
تو برو کمک نرگس جون..


نذاشت حرفی بزنم و سریع از ماشین پیاده شد


دلم برای خواهرم سوخت..
هنوز طعم عشق رو نچشیده اونو از دست داده بود..
 
نفس عمیقی کشیدم
و با اعتماد به نفس کامل از ماشین پیاده شدم


کار خطایی نکرده بودم که..
همش یه اشتباه بود..خب میتونم بگم ببخشید و حرفم نادیده بگیره
آره فکر خوبیه
به مرتضی میگم همش سوء تفاهم بود و من هیچ علاقه ای....


ولی ته دلم بهش علاقه داشتم
نمیدونم چطور شد ولی از این پسر خجالتی که مثل دخترا بخاطر بغل کردن و بوسیدن سرخ و سفید میشد خوشم میومد


ناخواسته لبخندی روی لبم نشست


که یهو یا صدای کسی ترسیده از فکر بیرون اومدم
_الحمد ا.. دیونه هم که هستی!!


به سمت صدا برگشتم
مرتضی با اخم و ژست مغروری زل زده بود به من


من من کنان گفتم_سلا..ام


سری تکون داد 
و منتظر شد


منم بی حواس زل زده بودم بهش 
و منتظر بودم حرفی بزنه...


بعد از چند دقیقه تای ابروش بالا برد_عجیبه!!


_چی عجیبه؟


پوزخندی زد_اینکه سعی نکردی جوابمو بدی..


متعجب گفتم_جواب چی؟!


مرتضی که متوجه گیج بودنم شده بود
بیخیال گفت_هیچی..
به سمت آسانسور رفت


مثل مجسمه خشکم زده بود
یعنی بخاطر یه دوستت دارم انقد مغرور و خشک شده بود !!!


عصبی مشتی به ماشین کوبیدم_پسره بی خاصیت ...


با قدم های بلند و عصبی به سمت آسانسور رفتم
و منتظر باز شدن در شدم


به محض باز شدن در چشمم به غلامی افتاد که 
با دیدن من لبخند چندشی زد_به به سلام نیلو خانوم..


بی حرف وارد آسانسور شدم
حوصله حرف زدن نداشتم
اونم اگر مخاطبم مردی هیز و چشم چرون باشه


با حس گرمی دستی روی دستم 
جا خوردم
با چشمای گرد شده به سمت آقای غلامی برگشتم
که لبخند چندشی تحویلم داد_خوب هستی نیلو جان؟؟!


دستم مشت کردم که محکم توی دهنش فرود نیارم


با باز شدن در آسانسور سریع بیرون پریدم
که دنبالم اومد


جلوی واحد نرگس جون ایستاده بودیم


و دهن باز کردم هرچی حرف خوشکل بلد بودم بارش کنم..تا دیگه دنبال دخترای مردم راه نیافته ..


که با صدای مرتضی دهن نیمه بازم بسته شد_سلام آقای غلامی برای گرفتن شارژ این ماه اومدین؟؟


غلامی نگاه هیزش از من گرفت_آره..پسرم


مرتضی _الان براتون میارم
و به داخل خونه برگشت


پشت سرش به راه افتادم که دستم از پشت کشیده شد_کجا نیلو خانوم..شما نمیخوای شارژتو بدی؟؟


اخم کردم_چند روز دیگه پرداخت میکنم..


ابروهاش بالا برد_ولی من شارژم خیلی زود تموم میشه..اگه پول نداری میتونی ...




دستم با انگشتش نوازش کرد
که سریع دستم پس کشیدم


و غریدم_گفتم که چند روز...


با صدای مرتضی ساکت شدم_بفرمایید اینم شارژ این ماه
پول شارژ نیلو رو هم من حساب میکنم 


هاج و واج به سمتش چرخیدم که 
لبخند مهربونی زد_قرضیه که یه ماه پیش بخاطر کتابا بهم دادین..
فکر کنم زیادی تو برگشتش تاخیر داشتم واس همین یادتون رفته


مثل مجسمه زل زده بودم به مرتضی
که غلامی با حرص پولا رو گرفت و رفت


مرتضس چشمکی زد_یکی طلبم..


و وارد خونه شد


اصلا درک نمیکردم قضیه رو..
پسره پاک خل بود یا من خل شده بودم


شونه هام بالا بردم_بیخیال ..دلش خواسته کمک کنه دیگه


داخل خونه رفتم و در پشت سرم بستم_نرگس جون؟؟


صدای نرگس جون از سمت آشپزخونه بلند شد_اینجام عزیزم


کفشام جلوی در بیرون آوردم و به سمت آشپزخونه رفتم


نرگس جون مشغول آشپزی بود
و مرتضی تند تند کاهو هارو خورد میکرد
_سلام


نگاه مرتضی بالا اومد و با دیدن من چشماش گرد شد و رنگش پرید


متعجب از تغییر حالت چهرش پرسیدم_چیزی شده؟!







ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر