قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 5 دی 1397 ، 06:52 ب.ظ




و آهنگم گوش میدادی حال میکردی نگفتی ابجی بدبختم تو صندوق چی میکشه؟؟!




خندیدم_تو پوست کلفت تر ازین حرفایی


نیشگونی از پهلوم گرفت_ساکت شو چش سفید


پشت ماشین ایستاده بودیم بخاطر باز بودن در صندوق کسی مارو نمیدید که یهو


...
 
که یهو با صدای مرتضی نیلا ترسیده پرید پشت ماشین و دراز کشید


و سرش خورد به ماشین و اخ یواشی گفت 


لب گزیدم 
مرتضی به سمتم اومد_چیکار میکنی تو صندوق؟؟


در صندوق بستم_هیچی دنبال ....




مکثی کردم..


مرتضی سوالی پرسید_دنبال؟؟




نرگس جون_بچه ها بیاین اینجا


و سریع برای اینکه مرتضی بپیچونم به سمتش رفتم _اومدم نرگس جون


مرتضی چشماش ریز کرده بود


معلوم بود فهمیده پیچوندمش


و تمام مدت نگاهم ازش میدزدیدم 


هربار نگاهم میکرد استرس میگرفتم
شیطونه میگفت لخت بشم یکم خجالتش بدم حالش گرفته بشه و انقد گاه و بی گاه منو نگاه نکنه


من نرگس جون مشغول درست کرد چای شدیم..
مرتضی آتیش روشن کرد تا جوجه کباب درست کنه


اطراف نگاه میکردم


خبری از نیلا نبود 


سفره پهن کردیم تا شام بخوریم
ولی هرچی بیشتر اطراف نگاه میکردم کمتر اثری از نیلا پیدا میشد
امکان نداشت 
جای بریم و اون ناپدید بشه 
همیشه خودش یه جوری نشون میداد
اونم وقتی حرف غذا وسط بود
دلشوره عجیبی گرفته بودم


مرتضی_چرا نمیخوری؟؟


از فکر بیرون اومدم_ها؟؟


نرگس جون_حواست کجاس مادر..انگار نگرانی؟!


لبخندی زدم_نه..من باید برم دستشویی..


و سریع ازجام بلند شدم و
مرتضی و نرگس جون بی صدا و متعجب نگااهم میکردن 


و به سمت قسمت پایین پارک رفتم
باید یه تلفن پیدا میکردم و زنگ میزدم به نیلا..
همینطور به اطراف میچرخیدم و با چشم تمام پارک رصد میکردم


که کم‌کم رسیده بودم به قسمت های خلوت و تاریک پارک 


با شنیدن صدای حرف زدن چندتا پسر گوشام تیز شد_دختر کوچولو بهت یاد ندادن تنهایی بیرون نری؟؟


پسر دیگه ای خندید _دلش شیطونی میخواسته خب..


نکنه نیلا گیر اون پسرای بیشعور افتاده


پاورچین پاورچین به سمتشون رفتم 


و سه تا پسر پشت دخترا دختری رو احاطه کرده بودند


دختره پشتش به من بود و دهنش بسته بودند


اخم کردم 
لباس های دختر به نیلا نمیخورد
ولی این باعث نمیشد دختر بدبخت با چندتا پسر عوضی رها کنم


شالم شل کردم دور صورتم بستم و مانتو مو بالا بردم و گره دادم تا مزاحمم نباشه


میدونستم نمیتونم تنهایی از پس سه تا پسر درشت و هیکلی بربیام ولی حداقل میتونستم دختره فراری بدم


قدمی جلو گذاشتم که شاخه زیر پام شکست و پسرا به سمتم چرخیدن_کی اونجاس؟؟


جلوتر رفتم_اون دختر ول کنید بره


یکی از پسرا قهقه زد_جووون رابین هود کی بودی تو؟؟


شاخه بلند و سبزی از روی زمین برداشتم
چون هنوز تازه بود مثل یه شلاق خم و راست میشد


و جلو تر رفتم 


پسر_بچه ها این یکی هم دختره...


نگاه دقیقی بهم انداختن_ایول حال بیشتری میکنیم باهاشون...


عصبی بودم غریدم_ولش کنید بره


دختره با نگااه ترسیده به سمتم چرخیده بود


یکی از پسرا به سمتم اومد که چوب رو محکم به پهلوش کوبیدم که صدای دادش بلند شد_دختره هر*زه
حسابتو میرسم


به سمتم حمله کرد 


که با پام محکم کوبیدم توی سرش و نقش زمین شد


پوزخند زدم_همین بود زورت؟؟


پسر دیگه ای به سمتم اومد که با ترکه محکم زدم رو شونش 
داد ی کشید و خم شد که دوباره محکم به پشتش کوبیدم


_اینارو میزنم بجای تنبیه های نکرده پدر و مادرتون که نزدن 
تا حالا مثل شغال برای دخترای تنها زوزه نکشید...
پسری که از بقیه درشت تر بود فریادی کشید_خفه شو دختره ج*نده الان نشونت میدم با کی طرفی...


و چاقوی از جیبش بیرون کشید و چند بار توی دستش چرخوند_وقتی جر واجر شدی میفهمی زبون درازی واس ممد سه انگشت یعنی چی؟؟


نگاهی به دستش انداختم
با دیدن دستش که انگشت کوچیکه و کناریش قط شده بود 
لرزی به تنم نشست


دوتا پسر دیگه عقب ایستاده بودند 


اثری از دختری که اذیتش میکردن نبود
حتما حین درگیری فرار کرده


کف دستام عرق کرده بود


ترکه توی دستم جا به جا کردم 
که پسره اشاره به دوستاش کرد و سه تایی به سمتم دویدن 


تند تند ترکه روی هوا تکون میدادم تا بهم نزدیک نشن


ترسیده چند قدم عقب رفتم که با حس سوزش پام چشمام گرد شد 


یکیشون از غفلتم استفاده کرد و دستام گرفت و پسر چاقوشو توی ران پام فرو کرده بود


سوزش شدید پام باعث شد از درد زیاد قطره اشکی از چشمم پایین بچکه
آروم شده بودم 


پسر خندید_چی شد ؟موش شدی؟؟


یهو با صدای داد مردی هرسه ساکت شدن_ایست پلیس....ازجاتون تکون نخورید...


سه تایی با شنیدن کلمه پلیس خشکشون زد 
ممد سه انگشت داد زد_یالا فرار کنید


و سه تایی مثل برق فرار کردن


چهره مردی که بین درختا توی تاریکی ایستاده بود رو نمیدیدم 
ولی صداش خیلی آشنا بود.‌.
و بخاطر درد و سوزش پام نمیتونستم فکرم جمع کنم که صدای کیه ؟؟!


روی زمین افتادم 
..دستم روی زخم پام فشردم تا خون ریزی کم بشه ..


مرد نزدیک تر اومد ک..
با دیدن مرتضی اخم کردم_توپلیسی؟؟


جلوی پام زانو زد_نه...
_پس چرا گفتی پلیس اومده


پوزخندی زد_انتظار نداشتی بخاطر تو با اون سه تا قلدر درگیر بشم؟؟


نگاهم ازش گرفتم_عرضه اینکارو هم نداری...پس انتظاری ازت نداشتم


یقه لباسم گرفت و کشید سمت خودش_حرفت نشنیده میگیرم و میزنم به پای بلد نبودن تشکر از کسی که نذاشت چندتا پسر خیلی راحت تیکه پارت کنن


دستم روی دستش گذاشتم که 
یقه لباسم ول کرد_هم جنس های خودتن...


از روی زمین بلند شد_پاشو تا نمردی برسونمت بیمارستان


دستمالی از جیبش بیرون کشید_اینم ببند ب پات تا جلوی خون ریزی بگیره


به سختی روی یه پا ایستادم و لنگان لنگان پشت سرش به راه افتادم
درد پام امونم بریده بود


ولی مرتضی عین یه بز دستاش توی جبیش زده بود جلو تر راه میرفت و کنار خیابون ایستاد 
_پس نرگس جون چی؟؟


دستش برای تاکسی تکون داد_ کلی دنبالت گشتم پیدات نکردم مادرجون هم نگران بود قبل اینکه دوبارا دنبال جناب عالی بیام ...
فرستادمش بره خونه تا اذیت نشه منم راحت دنبالت بگردم


تاکسی جلوی پاش نگه داشت


مرتضی_سوارشو..


لب زدم_میشه موبایلتو بدی؟؟


چشماش ریز کرد_چرا؟؟


به سختی یه قدم بهش نزدیک تر شدم_لازم دارم..


بی حرف دیگه ای دستش توی جیبش فرو کرد و گوشی به سمتم گرفت_سوارشو..
اشاره به پام کرد_پات خونریزیش شدید شده...




بی حرف روی صندلی عقب نشستم 
و کمی خودم جلو کشیدم تا خون پام روکش صندلی هارو کثیف نکنه


دردش هرلحظه بیشتر میشد


نفس عمیقی کشیدم و تند تند شماره نیلا رو گرفتم


بعد از چند بوق صدای نیلا توی گوشم پیچید_الو؟؟


غریدم_زهرمار الو هیچ معلوم هست کجایی؟؟


مرتضی از داخل آیینه سوالی نگاهم کرد


نیلا_خب زیر ماشینم دیگه..


با صدای ک سعی میکردم بلند نشه گفتم_اونجا چیکار میکنی؟؟


نگاه مرتضی فقط به من بود و خیلی ضایع داشت به حر فام گوش میداد
سعی میکردم مبهم صحبت کنم تا نتونه چیزی از حرفامون بفهمه


نیلا_پس کجا چیکار کنم؟؟
نفسم بیرون فوت کردم_من کلی دنبالت گشتم


نیلا_وا مگه کجا بودم؟؟که دنبالم بگردی؟؟


کلافه گفتم_ولش کن الانم پاشو برو خونتون..من دیر میام


نیلا یواش پرسید_چرا دیر؟؟


_یه مشکلی پیش اومده..
نیلا_چه مشکلی؟؟


_حالا بعدا بهت میگم..
نیلا_دلم شور میزنه نیلو بگو چی شده..اتفاقی افتاده درسته؟؟!


نمیتونستم چیزی رو ازش پنهون کنم _اره


نیلا_چی شده؟؟


اهی کشیدم_رفته بودیم پارک گردش
اونجا من تنهایی رفتم دستشویی 
بعد گیرچندتا پسر افتادم


نیلا ترسیده گفت_چرا اینجوری صحبت میکنی؟؟کسی پیشته ؟؟اون پسرا اذیتت کردن؟؟گروگان گرفتنت؟؟پول میخوان؟؟


بین حرفش پریدم_ولت کنن تا صبح خیال بافی میکنیا!!


نه فقط یکیشون چاقو داشت یه ذره پام...


نیلا باعجله پرسید_داری میری کدوم بیمارستان؟؟


_نمیتونی بیای اونجا..چون...


نیلالجوجانه دوباره پرسید_کدوم بیمارستان؟؟
بعد گفتن اسم بیمارستان نیلا سریع قطع کرد


و مرتضی سوالی پرسید_داره میاد بیمارستان؟؟


متعجب گفتم_کی؟؟
با چشم به گوشی داخل دستم اشاره کرد_دوستت..


کمی مکث کردم تا منظور حرفش بفهمم و سریع گفتم_آها نه نه..فقط فضوله میخواست بدونه کجا میرم


مرتضی اهانی گفت و بیخیال به بیرون زل زد


دستمال داخل دستم پر خون شده بود


اونو بیشتر روی زخم فشردم که از درد صورتم جمع شد


به محض رسیدن به بیمارستان به سختی از ماشین پیاده شدم


عصبی رو به مرتضی غریدم _یه وقت کمک نکنی؟؟
مرتضی شونه هاش بالا انداخت_نامحرمی


چپ چپ نگاهش کردم و زیر لب غریدم_ار یه بچه بسیجی بیشتر اینم انتظار نمیره


پاتند کرد و وارد بیمارستان شد 
و بعد چند دقیقه 
پرستار با ویلچر به سمتم اومد
و روی ویلچر نشستم و سریع منو به داخل اتاقی برد


مرتضی وارد اتاق شد_الان دکتر میاد..


بیخیال روی تخت نشستم به نظر میومد خون ریزی پام کمتر شده


دکتر شتاب زده به سمتم اومد_چی شده؟؟


دهن باز کردم جوابش بدم که مرتضی گفت_چند نفر ارازل بهش حمله کردن و چاقو خورده


یه جوری میگفت حمله کردن انگار قرار بود ترور بشم


دکتر آهانی گفت _دستت بردار پاتو معاینه کنم


آروم دستم از روی زخم برداشتم که دکتر با قیچی شلوارم کامل پاره کرد طوری که کل ران پام بیرون بود
پوست سفیدم خودنمایی میکرد


نگاهم به سمت مرتضی کشیده شد که 
با چشمای گرد شده زل زده بود به من
تا متوجه نگاهم شد سریع نگاهش دزدید


پوزخندی زدم آروم لب زدم_آب نمیبینه وگرنه شناگر ماهریه


دکتر_چیزی گفتی؟؟درد داری؟؟


_ها؟؟نه..
دکتر _پات باید بخیه بشه 
خوشبختانه جراحت زیاد عمیق نیست


دکتر رو به پرستار کرد_وسایل بخیه رو بیارید


پستار چشمی گفت سریع ازاتاق خارج شد
و دکتر پنبه ای رو ضدعفونی کرد 
و روی زخم کشید
سوزش بدی توی وجودم پیچید_اووف میسوزه..


دکتر_بخیه کردنش بیشتر درد داره


پرستاری با ظرف وارد شد_بفرمایید دکتر


دکتر_پسرم بیا اینجا
مرتضی متعجب گفت_من؟
دکتر_آره بهتره کنارهمسرت باشی 
تا درد کمتری بکشه


چشمام از تعجب گرد شد 
مرتضی_همسرم نیست که...


دکتر_آء پس خواهرتون..


مرتضی دهن باز کرد چیزی بگه که پرستار بین حرفش پرید_نکنه دوستین؟؟
نصف شبی باهم توخیابون چیکار میکردین؟؟


سریع گفتم_وا خانوم دوست چیه ؟؟نامزدیم..


مرتضی هل کرده گفت_آره آره نامزدیم


دکتر_خب پس محرمید..بیا قسمت بالای ران نامزدتو بگیر تا بخیه بزنم


مرتضی بهت زده گفت_پاشو؟؟


خندم گرفته بود
لب گزیدم که صدای خندم بلند نشه 
و سرم پایین انداختم


مرتضی مردد دستش به سمت پام دراز کرد و 
باز دستش پس کشید
دکتر_چی شده؟؟


مرتضی _هیچی ..
دستش روی قسمتس که شلوار بود گذاشت تا 
با پوست بدنم تماس نداشته باشه


حالا جا شکرش باقیه نگفت از روی لباسم نمیشه بهش دست بزنم 


از درد چشمام بستم 
چندنفس عمیق کشیدم 
انقد بدنم یخ زده بود که گرمای دست مرتضی از روی شلوار هم حس میشد




دکتر بعد از بخیه زدن زخم از اتاق خارج شد
مرتضی لب زد _خدا خودش ببخشه


متعجب گفتم_چیو؟؟


نگاه چپی بهم انداخت_هیچی پاشک بریم خونه دیر وقته...


پوزخند زدم_نکنه میترسی یه دختر زخمی نصف شبی بهت دست درازی کنه؟؟


چشماش ریز کرد_از اون دختر پررو بعید نیست..


به سختی از روی تخت بلند شدم_از پسرای خجالتی و متعصب خوشم نمیاد ..پس نگران نباش


مرتضی به سمتم چرخید_کی گفته من خجالتیم؟؟؟


ابروهام بالا بردم_ازرفتارت دو دقیقه پیش معلوم بود


دراتاق باز کرد_ اون رفتار نذا پای خجالت..
اگه دلم نمیخواست بهت دست بزنم بخاطر اعتقاداتم بود ک تو نداری...


و از در بیرون زد


دستم مشت کردم_پسره بی تربیت..


لنگان لنگان به سمت در رفتم 
دستم برای باز کردن در دراز کردم 
که یهو در باز شد 
به شدت توی صورتم خورد 
نزدیک بود بیافتم که...
نیلایهو پرید توی اتاق 
نزدیک بود بیافتم که و منو گرفت کشید سمت خودش_خوبی؟؟


با مشت آروم توی سرش زدم_این چه طرز وارد شدنه


یهو از من جدا شد و پشت در قایم شد_ هیس...مجبور شدم سریع بپرم تواتاق 
مرتضی جلوی پذیرش ایستاده


به سمتش چرخیدم_بهت گفتم که نیا


اخم غلیظی کرد_پات چی شده؟؟


_گفتم که چندتا پسر..
بین حرفم پرید_اینو گفتی ..چندتا پسرش از کجا اومدن؟؟


دست به سینه ایستادم_داشتم دنبال جناب عالی میگشتم که گیر اونا افتادم


نیلا_مگه من گم شده بودم؟؟


_خب خبری ازت نبود


نیلا_من تمام مدت زیر ماشین منتظر علامت توبودم


چپ چپ نگاهش کردم
_خیلی خب بیخیال حالا که چیزی نشده


رومو ازش گرفتم


نیلا با لودگی_مرتضی نجاتت داد؟؟مثل فیلما پرید پسرا لت و پار کرد؟؟


پوزخند زدم_بعله چجورم ..ندیدی صورتش پر از زخم بود 
بدبخت کلی جرواجر شده بخاطر من نمیدونستن کجاشو بدوزن


انقدم کتک خورد نا نداشت تکون بخوره
تازه تا اینجا هم‌منو کول کرد آورد


نیلا ریز خندید_از لحن حرصیت معلومه چقد کمکت کرده


نفسم کلافه بیرون دادم
_بیا بریم خونه انقد حرف نزن..خسته ام
کوفتم شد بیرون رفتنمون


یهو با صدای مرتضی جا خوردم_با کی حرف میزنی؟؟


چون نیلا پشت دربود مرتضی نمیتونست ببینش


هل کرده گفتم_با خودم..
چشماش ریز کرد_یه تختت کمه؟


ازلای دندونای کلید شدم غریدم_به لطف تو..


لبخند کج و کوله ای زد_بریم..بخاطر تو امشب گند خود به تفریحمون
و دستاش توی جیبش کرد و جلو تر به راه افتاد


_بیشعور بی شخصیت..
یهو نیلا کنار گوشم ریز خندید_حرص نخور خشک میشه شیرت


ترسیده هینی کشیدم و با دست توی سرش زدم_انتر برقی..ترسیدم..
خندید _خیلی درگیرش نشو..
چپ چپ نگاهش کردم


بدون اینکه جوابی بهش بدم لنگان لنگان به سمت خروجی به راه افتادم
وااالا نمیشد با نیلا کل کل کرد
هیچوقت از زبون کم نمیاورد


از بیمارستان خارج شدم
و نگاهی به پشت سرم انداختم
که نیلا چشمکی زد


سری از روی تاسف تکون دادم
که با صدای مرتضی جا خوردم_منتظر چی هستی ..بیا بریم


بدون اینکه بهش نگاه کنم به سمت خیابون رفتم 
و دستم برای اولین تاکسی تکون دادم


مرتضی دست به جیب کنارم ایستاد


به محض توقف تاکسی مرتضی روی صندلی جلو نشست 




نگاهی دوباره به درب ورودی بیمارستان انداختم
نیلا اشاره کرد که سوار بشم


سری نامحسوس براش تکون دادم
و سوار شدم


****نیلا**


بعد از رفتن نیلو
کنار پیاده رو قدم زنان به سمت خونه به راه افتادم


نزدیک پاساژ مکث کردم
دلم میخواست برم خرید
ولی با بیکاری من و نیلو هیچ پولی نداشتیم


اهی کشیدم و ضربه ای به سنگ ریزه جلوی پام زدم و به راه افتادم
که با شنیدن صدای آشنایی 
گوشام تیز شد


عقب گرد کردم که با دیدن مرتضی 
که داشت با تلفنش حرف میزد
چشمام گرد شد_وا این اینجا چیکارمیکنه؟
به اطراف نگاهی انداختم_خبری از نیلو نبود
یعنی نیلو کجاس؟


مرتضی به سمت من چرخید که سریع پشتم بهش کردم تا منو نبینه و...
صداش اومد_من از کار زندگی انداخت 
الان باید بیرون خوش میگذروندیم ..بخاطر اون عوضی کوفتم شد امشب


چشمام از تعجب گرد شد 
منظورش با نیلو بود؟؟


مرتضی_کجایی؟
...
نفسش فوت کرد_باشه منم دارم میام
...
مرتضی_برسم خونه دخلشو اوردم 
انقد خستم که نگو
....
مرتضی_
بخاطر اینکه از زیرش دررفتی
..امشب تا صبح بایدجبران کنی .
... ده دقیقه دیگه اونجام ...خداحافظ


شالم جلو تر کشیدم و کنار دیوار ایستادم


که از کنارم رد شد


پشت سرش به راه افتادم..
حرف زدنش کنجکاوم کرده بود
دخل کیو میخواست بیاره؟؟
پسره خاک برسر واس ما جانماز آب میکشه الان معلوم نیست میخواد چه غلطی با رفیقش بکنه


خبری از نیلو نبود
حتما فرستادتش خونه..




کنار خیابون برای ماشینی دست تکون داد 
و سوار شد و رفت


سریع جلوی ماشین گرفتم به محض توقف سوار شدم_اقا دنبال اون تاکسی برین


مرد نگاه دقیقی بهم انداخت_دزدی کرده؟؟


چهار چشمی زل زده بودم به ماشین رو به روی_نه


مرد_طلبکاری ازش؟؟


چپ چپ نگاهش کردم_نه اقا ...


مرد_پس چرا دنبالش میری؟؟


دلم میخواست بزنم لهش کنم مردک فضول ..
از لای دندونای کلید شدم غریدم_فضولم میخوام ببینم کجا میرع ..اگه شماهم فضولی صبر کن تهش ببین


مرد دهنش از جواب من باز مونده
و دیگه حرفی نزد


ماشین رو به رو کوچمون توقف کرد 
و با دست پشت دست دیگه ام زدم_خاک به سرم یعنی دختر آورده خونه؟؟
نرگس جون رو چیکار کرد؟؟


مرد_زنگ بزنم پلیس؟مردک شیاد رو بیاد ببره؟؟
چشم غره ای بهش رفتم_نخیر ممنون..


کرایشو حساب کردم و ازماشین پیاده شدم


به محض ورود مرتضی به ساختمان سریع کلید توی در انداختم و..
در باز کردم
هنوز قدم اول برنداشته بودم که با صدای غلامی سیخ سرجام ایستادم
_سلام نیلو خانوم..


ترسیده به سمتش چرخیدم_سلاا...م


آروم در بستم 
به سمت آسانسور میرفتم که با حرفش خشکم زد_پات مگه چاقو نخورده بود؟؟


هل کرده چسبیدم به پام_آخ آره آره..
خیلیم درد میکنه


سرش کج کرد_پای چپت بود که!!


نگاهی به دستم که دور ران پای راستم حلقه بود انداختم 


خنده ضعیفی کردم_آ آره..نیس بی حسی زدن الان زیاد درد نمیکنه..فکر کردم این پامه


آهانی گفت_کجا بودی؟؟


زیر لب غریدم_حال ول کن ماهم نیست


و بلند تر گفتم_رفته بودم آشغالا بذارم..
من دیگه برم خونه که پام کم کم داره دردش برمیگرده..خداحافظ


و سریع بدون اینکا فرصت سوال دیگه ای بهش بدم پریدم تو آسانسور


و صاف ایستادم_اه اه مردک فضول..


در آسانسور باز شد به سمت واحدمون رفتم و زنگ در زدم


همینطور که منتظر باز شدن در بودم با چشمای ریز شده 
زل زده بودم به واحد نرگس جون


و گوشام تیز کردم 
تا کوچیک ترین صدای از واحد بلند شد
زنگ بزنم پلیس بیان این پسر مفسد جمع کنن ببرن


که با صدای جیغ نیلو قلبم افتاد تو پاچه شلوارم_واای شیدا جون خووبی..؟


اطراف نگاه کردم کو شیدا؟؟


به سمتش چرخیدم با چشمای گرد شده نگاهش میکردم که برام چشم آبرو اومد


وآروم گفت_نرگس جون امشب واحد ما میخوابه..الانم تو حال نشسته 
نمیتونی بیای خونه..
بعد داد زد_شرمنده ام شیدا جون فراموش کردم برگه ها رو برات بیارم


با صدای که سعی میکردم بالا نره گفتم_چی؟؟یعنی چی؟؟
من امشب کجا برم 
اونم نصف شبی ؟؟
نیلو _برات بعدا برگه ها میارم شیدا جون ..فعلا خداحافظ


آروم تر گفت_فعلا یه جای قایم شو تا بخوابه بعد بیا خونه


پامو روی زمین کوبیدم و زار زدم_آخه کجا...؟؟!


نیلو در خونه بست


داشت گریم میگرفت


وپشت در ایستاده بودم
که با شنیدن صدای مرتضی
سریع پریدم تو راه پله ها و قایم شدم


داشت با خودش حرف میزد_همش من باید آشغالا رو ببرم ..نمیذارن یکم خوش باشیم اه اه
غرغر کنان
از پله ها پایین رفت
در واحدشون باز بود


منم جای رو برای رفتن نداشتم
پس بهتر بود توی خونه نرگس جون قایم بشم
همینطور ببینم این بچه بسیجی امشب کیو اورده خونشون حال کنه..


لبخند شیطونی روی لبام نشست _عین یه روح
تو خونشون رفت و امد میکنم 
و دختره میترسونم




نگاهی به اطراف انداختم
کسی نبود 


سریع پریدم تو خونه 


صدای برخورد ظرف از داخل آشپزخونه میومد
_پسره بی حیا ...جدی جدی دختر آورده خونه..




توی راه رو ایستاده بودم نگاهی به اطراف انداختم


کسی نبود


باید توی یکی از اتاقا قایم میشدم..
ولی کدوم یکی ؟؟


پاورچین پاورچین به سمت اتاقا رفتم


واحد دوتا اتاق داشت
رو به روی درها ایستادم


نگاهی بهشون انداختم
_جهنم ضرر یکیش که امشب خالیه..حالا یا تو خالیه امشب سر میکنم
یا با دوتا مرِغ عشق که دارن کارای خاک برسری میکنن و صداشون تا صبح..




صورتم به حالت چندشی جمع شد
_امیدوارم اتاق خالیه از من بیافته


و در یکی از اتاقا باز کردم


تم پسرونه داشت
با در و دیوار پر از عکس های هنری از گل و گیاه و ماشین یا دخترای که پشتشون به دوربین بود در ژستای مختلف
نیشخندی زدم_بچمون هنرمند هم هست..


با دیدن گیتار خوشکلی کنار دیوار چشمام برق زد
از بچگی عاشق گیتار و خوانندگی بودم


حیف صدام موقع آواز خوندن مثل صدای غاز میشد


به سمت گیتار رفتم و انگشتم آروم روی بدنه اش کشیدم


صدای مرتضی به گوشم خورد_همش نخوریا منم میخوام...


همزمان صدای غرغر شکمم بلند شد


زیر لب غریدم_آی کوفت بخوری..


روی تخت نشستم و دستی روی شکمم کشیدم_آخ گشنمه..


ظرف کوچیک شکلاتی روی میز عسلی کنار تخت بود 
چندتا شکلات برداشتم و تند تند خوردم 


و پوستاش کنار تخت رها کردم
_حداقل یه ذره از گرسنگیم کم شد 


گوشی از جیبم بیرون کشیدم و مشغول بازی بااااهاش شدم


هنوز چند دقیقه نگذشته بود که با شنیدن صدای پای روی پارکت ها مثل برق پریدم زیر تخت


و همزمان دراتاق باز شد


نفسم توی سینه ام حبس کردم


مرتضی مشغول باز کردن دکمه های لباسش بود و 
با پاش در اتاق بهم کوبید


_آخ پسره بی حیا داره لخت میشه واس دختره


کارم ساختس تا صبح باید صدای جیرجیر تخت و آه و ناله اینا رو گوش کنم


پیراهنش روی میز پرت کرد 
و مشغول باز کردن کمربندش شد که سریع چشمام بستم و خودم عقب کشیدم


داشتم توی ذهنم با تصور بدن لخت مرتضی میجنگیدم که یهو 
مرتضی مثل گاو خودش پرت کرد روی تخت







ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر