قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 5 دی 1397 ، 06:51 ب.ظ




همزمان با بستن در اتاق صدای کوبیده شدن در خونه بلند شد بیخیال


به سمت نیلو که روی تخت خوابیده بود رفتم 


و از بین بسته ها قرص مسکن برداشتم و یه دونه قرص روی لبش گذاشتم_بخور خواهری..


بی حرف قرص بلعید 


لیوان آب روی میز به لبش نزدیک کردم و بعد خوردن جرعه ای اب دوباره چشماش بست _نیلا؟؟


دستش گرفتم_جانه نیلا؟!


آهی کشید_چرا هر وقت به چیزی دل خوش کردیم 
همه چی خراب شد


جوابی واس سوالش نداشتم
سرم روی دستش گذاشتم و چشمام بستم


دلم‌میخواست وقتی بیدار شدم نیلو دوباره شاد و شنگول باشه
با صدای زنگ تلفن چشمام باز کردم _اه یه دقیقه نمیذارن ادم بخوابه
هی فرت و فرت زنگ‌میزنه...


عصبی و با قدم های بلند از اتاق خارج شدم و به سمت تلفن رفتم
_بله؟؟


شخص پشت خط کمی سکوت کرد 
_الو؟؟


صداش صاف کرد_سلام..


آرین بود از بین دندونام غریدم_سلام چی شده زنگ زدی ؟؟


اروم زمزمه کرد_من واسه چند روز میرم ماموریت


بیخیال گفتم_خب؟؟!


آهی کشید_همین خداحافظ...


و صدای بوق های ممتد توی گوشم پیچید


پسره خل وضع


تلفن سرجاش گذاشتم و
به اتاق برگشتم


نیلو روی تخت نشسته بود
با دیدن من پرسید_کی بود؟؟!


روی تخت دراز کشیدم_آرین


به سمتم چرخید_چی گفت؟؟!


_هیچی..گفت چند روز میره ماموریت و خونه نیست..


نیلو_چه ماموریتی؟؟!


شونه هام بالا انداختم_نپرسیدم...


نیلو_گشنمه بریم غذا درست کنیم؟؟


چپ چپ نگاهش کردم_من حال ندارم زنگ بزن از بیرون بیارن به حساب آرین خان
من پیتزا میخورم


نیلو با دست به شکمم کوبید_کارد بخوره شکمت ...


خندیدم که از اتاق بیرون رفت...


****
چند روزی از نبودن آرین گذشته بود


و نیلو مثل مرغ سر کنده توی خونه اینطرف و انوطرف میر فت_وای نیلا ۵ روزه هیچ خبری ازش نیست دارم میمیرم از دلشوره


شبکه تلویزیون پایین و بالا کردم_بابا خیر سرش پلیسه ..واسه چی الکی نگرانی؟؟


خودش روی مبل پرت کرد_عجیب دلم شور میزنه..


با صدای زنگ در نیلو مثل فنر پرید سمت 
آیفون
_بله؟؟!


دکمه رو فشرد و با دو به سمت در حیاط پرواز کرد


حتما آرین بود سریع به سمت اتاق رفتم تا قایم بشم


زیر تخت به در و دیوار نگاه میکردم که در اتاق باز شد و نیلو با زانو روی زمین فرود اومد
نگاهش خشک شده بود به یه نقطه مثل یک مجسمه خشکش زده بود 
که یهو...
سریع از زیر تخت بیرون پریدم و به سمتش رفتم_نیلو چی شده.؟


همینطور که به زمین زل زده بود لب زد_آرین


مضطرب گفتم_آرین چی؟؟


بدنش شل شد و دستاش روی زمین افتاد_تو بیمارستانه..


داد زدم _چی،؟چرا؟؟


سرش خم شد و هق زد_به عنوان نفوذی رفت تو گروه رادمهر تو ماموریت 
یکی از خلاف کارا به هویتش پی میبره و واس اینکه مرگش طبیعی جلوه کنه اول با چوب میزنن توی سرش
و بعد میندازنش جلوی ماشین


ناباور زمزمه کردم_الان حالش...


نیلو بین حرفم پرید_ضربه مغزی شده...


بهت زده و با دهن نیمه باز به چهره رنگ پریده نیلو خیره شدم


نیلو_میخوام با مهبد برم بیمارستان دیدنش...برای آخرین بار 


خودش توی بغلم پرت کرد و بلند زد زیر گریه _آخه عشقم کارت اهدای عضو داشت
حالا میخوام بدن عزیزشو تیکه تیکه کنن
آخ قلبش...
چجوری تحمل کنم
کاش این چندروز باهاش بد رفتاری نمیکردم
کاش وقتی سیلی زد 
بجای ناراحتی ،ازش تشکر میکردم
کاش...
سرش توی بغلم فشردم همراهش گریه کردم_هیس با این حال چجوری میخوای بری بیمارستان؟؟




از بغلم خارج شد_باید ببینمش


فقط مانتو از کمد برداشت و پوشید و سریع از اتاق خارج شد
نمیتونستم بذارم تنها باشه


سریع پشت سرش مانتومو پوشیدم 


از خونه خارج شدم


نیلو سوار ماشینی شد که با دو پریدم سمتش_منم میام...


و کنارش توی ماشین نشستم
تمام طول راه ساکت بود
میدونستم وقتی ناراحته به سکوت و فکر کردن بیشتر احتیاج داره..


باید اجازه میدادم باخودش کنار بیاد


ماشین جلوی بیمارستان متوقف شد


نیلو بی حرف پیاده شد کرایه حساب کردم
و شالم جلو تر کشیدم تا زیاد چهره ام معلوم نباشه 
و پشت سرش وارد بیمارستان شدم..
#پارت_۲۸۳
#دروغ_دونفره 
هراسون توی بیمارستان میدوید و منم پشت سرش 
میرفتم
که یهو مهبد از داخل راه رو بیرون اومد و نزدیک بود با نیلو برخورد کنن 
که سریع خودش عقب کشید


سریع پشتم بهشون کردم
مهبد_تو اینجا چیکار میکنی؟؟!


نیلو_میخوام آرین ببینم


مهبد_نمیشه


نیلو داد زد_میخوام ببینمش


صدای ازمهبد بلند نشد
من میتونستم حال خوااهرم درک کنم
حس های من و نیلو متقابل بود
و الان قلب من از شدت غصه نزدیک بود از حرکت بایسته و نیلو جای خود داشت
آهی کشیدم


یواشکی نگاهی به پشت سرم انداختم
خبری ازشون نبود
دویدم سمت انتهای راه رو ولی هیج اثری نبود 


لعنتی زیر لب گفتم و مشغول گشتن توی بیمارستان ب اون بزرگی شدم...


*نیلو
اختیار اشکام دست خودم نبود
و مثل یه بچه آروم و سر ب زیر دنبال مهبد به راه افتادم


مهبد با دیدن عصبانیت و قیافه غم زده من تمام مدت سکوت کرده بود


با حرفش سر بلند کردم_اینجاس..ولی اجازه نمیدن زیاد ببینیش میخوان واس عمل امادش کنن


نا باور لب زدم_به این زودی؟؟


سرش پایین انداخت_اره..


دستم روی دستگیره در گذاشتم که دستم گرفت_کی بهت گفت آرین اینجاس؟؟


دستم از دستش بیرون کشیدم 
احساس میکردم روح آرین منو میبینه و دلم نمیخواست با تماس دست من با مهبد دلخور بشه..
اروم زمزمه کردم_پیک..


متعجب گفت _پیک؟؟


در باز کردم_آره گفت از طرف اداره اومده و وظیفه داشت به همسرش خبر بده


مهبد بهت زده فقط نگاه میکرد
و وارد اتاق شدم
با دیدن بدن بی جون آرین که کلی سیم و دم و دستگاه بهش وصل بود


دلم از جا کنده شد و روی زمین زانو زدم و بلند زدم زیر گریه_منو ببخش..ارین
منو ببخش ....


مدام همین حرف تکرار میکردم..
سرم روی زمین گذاشتم_تقصیر من بود...
میدونم بخاطر رفتار بد من 
از خونه خودت فراری شدی


منو ببخش..کاش پا پس نمیکشیدم و تا اخر این ماموریت باهااات بودم 


شاید الان جسم بی جونت جلوی چشمم روی تخت نیافتاده بود و باهم...


با کشیدم شدن دستم
حرفم قط شد
و سرم بلند کردم
پرستار لبخند غمگینی زد_باید مریض به اتاق عمل ببریم...


از روی زمین بلند شدم به سمتش رفتم
لباش خشکیده بود 


سرم خم کردم و آروم و طولانی لباش بوسیدم
این اخرین بوسه ما بود...
بعد از مراسم دفن آرین سر خورده کنار قبر نشستم
_بعد این میخوای چیکار کنی؟؟


نگاه سردم به مهبد دوختم_هیچی


یهو چیزی یادم اومد و شتاب زده پرسیدم_دوقلوها کجا رفتن؟تو این چند روز اثری ازشون نبود؟؟


مهبد زل زد یه زمین_فرار 


با صدای بلندی گفتم_چی؟
نگاهش توی نگاهم دوخت_باورت میشه تمام مدت اونا جاسوس بودن و مارو به هر طرفی که میخواستن میکشیدن؟!


سرگرد های با سابقه ای که بخاطر پول خودشون فروخته بودن به یه مشت قاچاقچی...


با دهن باز زل زده بودم بهش که از جاش بلند شد_باعث بانی مرگ آرین هم همون دوتا هستن
شانس اوردیم از زمان ماموریت خبر نداشتن و تونستیم دستگیری رادمهر و بقیه بگیریم ولی اون دوتا خیلی زرنگ بودن و فرار کردن..


دستش مشت کرد_ولی پیداشون میکنم...


آهی کشیدم و از روی زمین بلند شدم_من دیگه میرم


مهبد سر تکون داد_امیدوارم بازم ببینمت..


لبخند غمگینی زدم و به سمت خیابون رفتم


که نیلا از پشت درخت ها بیرون اومد _بریم خواهری؟


سری تکون دادم و برای ماشین دست تکون دادم که نگه داشت و دوتایی به سمت خونه رفتیم...


ماشین سر کوچه نگه داشت 
دوتایی پیاده شدیم


نیلا چسبید بین پاش غرید_نیلو من دارم میترکم زودتر میرم تو پشت سرم بیا..


سری از روی تاسف تکون دادم_عین بچه ها از بس گفتی ریخت ریخت مخ منو خوردی ..برو تا به گند نکشیدی کوچه رو...


با دو به سمت خونه دوید و پشت سرش به راه افتادم...


*نیلا *


حتی یه ثانیه دیگه هم تحمل نداشتم
تمام مدتی که نیلو کنار قبر آرین بود 


در مرز انفجار بودم و خدا خدا میکردم سریع بلند بشه برگردیم خونه...


در حیاط با کلید باز کردم و مثل پرنده که از قفس آزاد میشه به سمت آسانسور پرواز کردم
که با باز شدن در آسانسور نگاهم به مرتضی افتاد


با دیدن من چشما ش گرد شد نگاهش سر خورد اومد پایین و روی دستم که


بین پام گذاشته بودم خشک شد


لب گزید_استغفرالله...


خندم گرفته بود
ولی اگه میخندیدم مطمئن بودم جیشم میریخت


پریدم تو آسانسور در بسته شد...
هی خودم اینور و اونور میکردم 
که مرتضی زیر لب غرید_آروم بگیر ..


چپ چپ نگاهش کردم_نمیتونم...
اصلا تو چرا پیاده نشدی وقتی آسانسور اومد پایین مگه نمیخواستی بری؟؟


دستش توی جیبش کرد
که با لودگی داد زدم_میخوای ت*اوز کنی؟؟


با چشمای گرد شده به سمتم چرخید ولی سریع نگاهش دزدید و روی زمین انداخت_دختر تو شرم و حیا نداری؟؟


ریز خندیدم_چی؟


تسبیحی از جیبش بیرون کشید و مشغول ذکر گفتن شد


تای ابروم بالا رفت_بابا ایول


به محض باز شدن در بیخیال مرتضی شدم 
پریدم سمت واحد و در باز کردم و 
خودم پرت کردم تو دستشویی...


بعد از انجام کارهای لازم 
سرخوش از دستشویی خارج شدم _آخیش ..زندگی دوباره...


با بهم خورد در واحد جا خوردم 
عقب گرد کردم که..
با دیدن چهره عصبی نیلو جاخوردم
_چته باز؟؟


شالش روی مبل پرت کرد_دلم میخواد این مرتضی رو بگیرم با دستای خودن خفش کنم


متعجب گفتم_مرتضی کجا دیدی؟؟


به سمت آشپزخونه رفت که دنبالش به راه افتادم_تو پارکینگ


زیر لب زمزمه کردم_پسره خل وضع 
معلوم نی از آسانسور سواری میگرفت یا راه قرض داشت


نیلو_وای گشنمه...


روی میز نشستم_آخ چقد دلم هوس پیتزا کرده..


نیلو نگاهی بدی بهم انداخت آهی کشید_باز بی کار شدیم و در به در...


بی هوا گفت_نیمرو میخوری؟؟


شونه ها بالا انداختم_اگه تخم مرغی باشه ...


در یخچال باز کرد _نیلا!؟؟


هومی کشیدم


نیلو_هیچی تو یخچال نیس..
پولی هم نداریم بریم خرید...تو این مدت که خونه آرین بودیم حقوقی ازش نگرفتیم 




_برم ببینم نرگس جون شام چی پخته؟؟!


لب گزید_زشته...
دستی به شکمش کشید _
ولی برو که خیلی گشنمه..


از روی صندلی بلند شدم
و به سمت واحد نرگس جون رفتم
و تقه آرومی به در زدم
که صدای نرگس جون بلند شد_کیه؟؟


لبخندی روی لبم نشست
بهتر بود یکم براش دلبری میکردم تا یه چیز خوشمزه برامون بپزه


به محض باز شدن در 


بی هوا خودم پرت کردم توی بغلش _وااای سلام عشقه من...
نگاهی به هیکل شخصی که بغل کردم انداختم
این هیکل به نرگس جون نمیخورد
کمی خودم ازش جدا کردم 
با دیدن چشمای گرد شده مرتضی سریع ازش جدا شدم صاف ایستادم


که پوزخندی زد_نمیدونستم به این شدت عاشقمی..


آب دهنم قورت دادم و بزور خندیدم_آء ...اون که آره ولی ...


مرتضی بین حرفم پرید_ولی کشته مردمم هستی؟؟


اخم کردم_نخیر من فکر کردم نرگس جونه..


مرتضی_یعنی من رو به اون گندگی ندیدی؟؟


صدای نرگس جون از پشت سر مرتضی بلند شد_کیه پسرم؟؟!


مرتضی کنار رفت_عاشقتونه...


سعی کردم بهش توجی نکنم
رو به نرگس جون کردم و خندیدم_سلام نرگس جونی


لبخند مهربونی زد_سلام دخترم چرا دم در ایستادی بیا تو...


اشاره به مرتضی کردم_پسرتون اجازه نمیده


با دست به پشت گردن مرتضی زد_دیگه نبینم دخترمو اذیت کنی...


لبخند گشادی زدم که کل دندونام به نمایش گذاشت 
مرتضی متعجب به نرگس جون نگاا کرد و نالید_عزیز!!؟؟؟


نرگس جون بیخیال مرتضی دستم گرفت کشید_بیا تو دخترم


سرم چرخوندم و زبونم برای مرتضی بیرون آوردم و پشت سر نرگس جون رفتم


نرسیده به آشپزخونه نفس عمیقی کشیدم
ولی هیچ بویی به مشامم نخورد


نفس عمیق دیگه ای کشیدم که ...


نرگس جون مردد گفت_بوی بدی میده خونه؟؟


هل کردم_نه نه..


چندبار نفس کشید_پس چرا هی بو میکشی؟؟!


بزور خندیدم_میخواستم حدس بزنم شام چی دارین؟؟


نرگس جون خنده بلندی کرد_هیچی


مثل بادکنک بادم خالی شد_هیچی؟


به سمت آشپزخونه رفت_امشب مرتضی بخاطر گرفتن کارت معافیش مارو شام دعوت کرده..


متعجب گفتم_معافی چی دقیقا؟؟


نرگس جون چند استکان توی سینی گذاشت_سربازی دیگه


_وا...پسره به این گندگی سربازی نرفته؟؟


نرگس جون خندید_نه سرباز فراری بود ...


زیر لب غرید_خاک بر سر خجالتیش کنن..


آهی کشیدم حالا شام چی بخوریم...
نرگس جون صدام زد_بیا دخترم چایی بخور


بغ کرده ازینکه امشب باید گرسنه میخوابیدیم 
روی صندلی ولو شدم


نرگس جون_چیزی شد؟؟


_ها؟؟نه...
خندیدم_چه چیزی میخواد بشه؟؟




با صدای مرتضی به عقب برگشتم_عزیز آماده...


با دیدن من خشکش زد و سرش سریع انداخت پایین_سلام..


متعجب گفتم_ سلام


مرتضی_عزیز وقتی کارتون تموم شد زودتر حاضر بشید دیر میشه..
نرگس جون باشه ای گفت 
از روی صندلی بلند شدم_من دیگه رفع زحمت میکنم
نرگس_کجا دخترم؟؟
دهن باز کردم جوابشو بدم که صدای قار و قور شکمم بلند شد
از صبح هیچی نخورده بودم و به شدت گرسنه ام بود


توی دلم خدا خدا میکردم مرتضی دلش برام بسوزه و بگه بیا بریم 


لب گزیدم 
مرتضی _اگه کاری ندارید شمااهم بیاین بریم..


چشمام از خوشحالی برق زد و جیغ کشیدم_جدی؟؟


مرتضی یهو جا خورد و نگاهی به من انداخت و دوباره سرش پایین انداخت_بله


به سمتش رفتم و لپش کشیدم_ایول عاااشقتم‌پسر


نرگس جون یهو گلوش صاف کرد _اممم
که سیخ ایستادم به سمتش چرخیدم 
صورتش قرمز شده بود
معلوم بود بزور خودش گرفتا تا از رفتار بچگانه من نزنه زیر خنده
.و مرتضی دستش روی لپش گذاشت و استغفرالله ارومی گفت _همین الان از درخواستم پشیمون شدم...




لبخند گنده ای زدم_من میرم حاضر بشم


صدای خنده نرگس جون بین غرغر مرتضی که مینالید_تعارفم حالیش نمیشه ..ادم‌چقد پررو 
گم شده بود


پریدم تو خونه که نیلد ترسیده از اتاق بیرون اومد_چته ؟؟


بشکنی زدم_بریم که شام دعوتیم ..


ابروهاش بالا رفت_کجا؟؟
خندیدم_خدمت مرتضی جووون


دستش کشیدم و بردم توی اتاق 
مانتوی روشنی از کمد بیرون کشیدم که اخم کرد_من مانتو مشکی میپوشم..


دستم روی هوا خشک شد 
مکثی کردم
میدونستم هنوزم بخاطر مرگ آرین داغ دار بود 


لبخند کمرنگی زدم_آره ...به نظر منم مشکی خوشکل تره


و مانتوی شبیه مانتو نیلو برداشتم و سریع پوشیدم
اهل آرایش نبودیم 


به سمت آشپزخونه رفتم و و از پنجره به بیرون نگاه کردم
مرتضی کنار ماشین ایستاده بود 
پیش نیلو برگشتم _چجوری دوتایی بریم؟؟حالا


نیلو شونه هاش بالا انداخت _مثل همیشه 
تو میری من پشت سرت میام...


لبخند خبیثی زدم_
من یه فکر دیگه ای دارم


نیلو _چه فکری؟؟


لبخند ام پررنگ تر شد_صندوق عقب...


نیلو چشماش ریز کرد
انگار فهمیده بود چه قصدی دارم ک سوالی پرسید_خب که چی؟؟


چشمکی زدم_میری تو صندوق عقب دیگه


دست به سینه روی مبل نشست_عمرا...
کنارش نشستم_جون نیلا


روشو ازم گرفت_راه نداره...


لپام باد کردم نفسم بیرون دادم_جهنم ضرر خودم‌میرم...


خندید و بشکنی زد_همینه...
چشم غره ای بهش رفتم 


زودتر از نیلو از خونه بیرون زدم 


پشت در حیاط قایم شدم
مرتضی به ماشین تکیه داده بود و مدام به ساعتش نگاه میکرد


باید یه جوری از ماشین دورش میکردم
ولی چجوری!؟؟


که یهو نیلو سوت زنان به سمتم اومد


متعجب نگاهش میکردم که به سمت مرتضی رفت و جلوش ایستاد


نیلو_سلام آقا مرتضی ممنون واس امشب..
میخوام برای تشکر شمارو دو دقیقه بغل کنم‌..


و با لودگی دستاش از هم باز کرد
قدمی به سمت جلو برداشت که یهو مرتضی عقب کشید و داد زد_خجالت بکش دختر...


نیلو_چرا؟؟


مرتضی هل کرده_استغف الله ی گفت و به سمت در حیاط اومد ک سریع پشت در قایم شدم
لب زد _برم ببینم عزیز کجا موند..
و دوید به سمت آسانسور


با خنده از پشت در بیرون اومدم_بدبخت رو خوب پیچوندیا..


نیلو چشمکی زد_ما اینیم..
بپر برو تو صندوقت کوچولو...


اخم کردم که در صندوق عقب باز کرد


با لب و لوچه آویزون 
بزود خودم توی صندوق عقب جا دادم
نیلو_خوش بگذره عشقه دلوم
*نیلو *
به ماشین تیکه زدم 


بعد از دقایقی مرتضی همراه نرگس جون از ساختمان بیرون اومدن


مرتضی به محض دیدن من اخم کرد و سرش پایین انداخت


شونه ها با بی تفاوتی بالا انداختم


چه نازیم میاد واس دخترای مردم


نرگس جون_بریم دخترم..


لبخندی زدم_سلام بریم..


روی صندلی عقب نشستم 
و نرگس جون همراه مرتضی جلو نشستن
تمام مسیر محو آهنگی بودم که با موزیک آروم داخل ماشین پخش میشد




همینجوریش یه شهر بام بده
تو سمت من باش عذابم نده


بی تو کاشکی ساعت نره
که کل سال بازم با تو کمه


چشم به راه طاقت کمه
اون بی تو ترسیدباخت از همه


نمیبینی وابستته
دیوونه ماتم زده
نمیبینی حالم بده
منو به تنهایی باز عادت نده


چرا گذشته آب از سرت
دلم تنگه صدا خندته....




قطره اشکی ناخواسته از چشمم پایین چکید
این آهنگ عجیب منو یاد آرین مینداخت...


و با افتادن قطره اشک دوم 
سنگینی نگاهی باعث شد سر بلند کنم
که با دیدن مرتضی که از داخل آینه زل زده بود به من
اشکام پاک کردم اخم کردم
و آروم غریدم_کاشکی واس یواشکی دید زدن هم خجالت میکشیدی


دستش روی ضبط گذاشت و آهنگ هنوز نصفش نگذشته بود که عوضش کرد و اینبار آهنگ ترکی گذاشت با اینکه صداش قشنگ بود ولی هیجی ازش نمیفهمیدم


و باعث شده بود ذهنم از درگیری آرین و خاطرات گذشته خلاص بشه


ولی دلم نمیخواست از حس و حال بیرون بیام و اخم کردم_میشه آهنگ قبلی بزنی؟؟


مرتضی محکم نه ای گفت که ساکت شدم


و با اخم زل زدم به بیرون 
صدای گوشی موبایلش بلند شد و صدای ضبط کم کرد
_باز چی شده؟؟!
بابا گفتم صبر میکنیم....


یهو ساکت شد


نفسش کلافه بیرون داد_آخرشم کار خودتو کردی؟؟


....
_باشه اومدم ..ولی کوفتت بشه


و تماس قط کرد
 
زیر لب جوری که فقط نرگس جون بشنوه گفت_من باید برم سر کار


نرگس جون بهت زده گفت_وا پس ما چیکار کنیم؟؟


مرتضی که معلوم بود عصبیه لب زد شازده میاد میبرتتون...


نرگس جون_از دست شما جوونا


بعد نیم ساعت مرتضی جلوی یه پاساژ بزرگ نگه داشت و بی حرف پیاده شد و به داخل پاساژ رفت


نرگس جون هم مشغول خوندن دعا 
با کتابچه کوچیک جیبیش بود


تکیه دادم به در و زل زدم به دخترا و پسرا جونی که شاد و خندون وارد پاساژ میشدن


خوشبحالشون فارق از دنیا همراه عشقشون
میومدن بیرون تفریح و گردش


چرا ما باید از همون زمان تولد بدبختی و بدشانسی رو به نافمون ببندن


در ماشین باز شد و مرتضی خوشحال روی صندلی نشست_ سلام


نرگس جون با لبخند جوابشو داد


عجیب شاد شده بود
حتما وقتی رفته گفتن لازم نیس بمونی سر کار خوشحال شده بچه...


نگاهی به من کرد و چشمکی زد _سلام


از تعجب دهنم شش متر باز موند


ماشین روشن کرد و به راه افتاد


هنوز محو رفتار مرتضی بودم که صدای زنگ گوشی آشنایی بلند شد


گوشام تیز کردم 
واای صدا از صندوق عقب بود


مرتضی ضبط خاموش کرد_صدای زنگ موبایل کیه؟؟!


خشکم زده بود ک...


سریع کیفم برداشتم و داخل کیف مشغول گشتن شدم که همزمان صدای زنگ قط شد


و لبخند مسخره ای زدم_هرکی بود منصرف شد


مرتضی با چشمای ریز شده نگاهم کرد که سریع نگاهم ازش دزدیدم


دلم میخواست کله نیلا رو بکنم
اخه بگو گوشی میخوای چیکار 
ک هرجا میری میبریش..اه


تمام طول مسیر از شدت استرس ساکت نشسته بودم بعد از یه نیم ساعت
مرتضی ماشین گوشه ای نگه داشت 
نگاهی به اطراف انداختم_ اینجا که رستوران نیست!!


مرتضی_کی گفته میخوایم بریم رستوران؟؟


چشمام از تعجب گرد شد_خب..
نرگس جون خندید_شام امشب بیرون میخوریم به دست پخت شازده پسرم


بهت زده نگاهشون میکردم که مرتضی از ماشین پیاده شد 
و پشت سرش نرگس جون 




در ماشین باز کردم
نزدیک یه پارک بزرگ و شلوغ بود


همه خانواده ها دو نفره یا چند نفره 
زیر انداز پهن کرده بودن روی زمین نشسته بودن...


همینطور بهت زده زل زده بودم به اطراف که مرتضی غرید_یه کمک بکنی بد نیس!!


چپ‌چپ‌نگاهش کردم و به سمتش رفتم که منقل بزرگی توی بغلم پرت کرد_بذارش اون گوشه


اخم کردم_امر دیگه قربان؟؟


لبخند شیطونی زد_بود بهت میگم..مرخصی فعلا


با حرص منقل بردم گوشه ای روی زمین گذاشتم


نرگس جون مشغول پهن کردن زیر انداز بود


مرتضی ظرف همراه یا چندتا سیخ کباب کنار منقل گذاشت


نرگس جون_من باید برم وضو بگیرم و کتری آب کنم
نیلو جان زحمت مرتب کردن وسایل میکشی؟؟




تند تند سر تکون دادم _بله حتما


مرتضی_عزیز منم باهاتون میام..


و دوتایی به سمت آبخوری رفتن


خم شدم استکان هارو بردارم که تقه ای به ماشین خورد
اوه نیلا


سریع پریدم سمت ماشین تا نیومدن نیلای بدبخت از صندوق بیرون بیارم


و در صندوق باز کردم که نیلا نفس نفس زنون پرید بیرون_آی نفس کش خفه شدم..وای ننه قلبم ...وای ننه تمام استخونام له شد...
وااای ننه مردم ..وای


دستم روی دهنش گذاشتم _هیس چه خبرته


دستم پس زد_نبودی ببینی این تو چی کشیدم که 
جات راحت بود 






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر