قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 5 دی 1397 ، 06:48 ب.ظ




اخم کردم و نگاهم به سختی از شلوارش گرفتم
که دستش توی جیبش فرو کرد و گوشی از جیبش بیرون کشید که برامدگی خوابید...
خندید_این زیر شلواری با جیباش اخرش حیثیت منو ب باد داد...


نگاهم از دستش که گوشی داشت بالا کشیدم به چشماش دوختم که چشمک زد_من میرم بخوابم..ممنون بخاطر شام خوشمزه بود


با رفتن ارین نیلو از زیر میز بیرون اومد_اء اء پسره پررو دوساعته منو مچل خودش کرده از بس سرخ و سفید شدم اون زیر رنگ به روم نمونده


خندیدم_خوب چشم چرونی کردیا..حتما سایز و قطر و قد و همه رو گرفتی؟؟


نتونست جلوی خندشو بگیره و ریز خندید_اخ گفتی...


تیکه اخر پیتزا از داخل بشقاب برداشت_نفهمیدم چی خوردم اون زیر 
همه حواسم پیش ارین بود سیخ کرده کار دست تو نده


_منم بودم حواسم پرت چیز اقامون میشد
لگدی به پام زد_خیلی بیشعور شدیا!


خندیدم_ب تو رفتم
ظرفا رو توی سینک گذاشتم
و لب زدم_دلم میخواد برم بیرون


نیلو_نصف شبی؟؟


دستام بهم کوبیدم_اولا تازه سر شب و نصف شب نیس دوما دوتایی میتونیم بریم بدون ترس از دیده شدن خیلی خوبه که...


نیلو دهن باز کرد مخالفت کنه که...
پریدم سمتش و بوس گنده ای روی لپش نشوندم_جون نیلا..!


چپ‌ چپ نگاهم کرد_باشه قسم نده
..ولی فقط یه ساعت..


چشمکی زدم_چشم..


از زیر میز بیرون اومد_میرم تواتاق حاضر بشم..


بیخیال شستن ظرفا شدم و جلو تر از اون به سمت اتاق دویدم و 
مثل همیشه 
لباس های شبیه بهم رو برداشتم و به محض ورود نیلو 
لباسشو به سمتش گرفتم_بیا عشقم..


خندید_خداکنه همیشه تو کارت گیر باشه..چقد مهربون میشی


چشم غره ای بهش رفتم_بیشعور من همیشه مهربونم


لباس ازم گرفت_برمنکرش لعنت


بعد از پوشیدن لباسا کلاه لبه دار بزرگی همراه با عینک دودی 
از کمد برداشتم..تا اگه لازم شد استتار کنیم..


جلوتر از نیلو به سمت در رفتم
که نیلو راهش به سمت میز کج کرد و تیکه کاغذی برداشت


متعجب گفتم_کاغذ میخوای چیکار؟


جوابی نداد 


مشغول نوشتن چیزی توی کاغذ شد


به سمتش رفتم 
کاغذ به سمتم گرفت_اینو بچسبون به در یخچال 
که آرین اگه اومد پایین ببینه


نگاهی به داخل کاغذ انداختم_مادرم حالش خوب نیست باید به دیدنش برم
زودبرمیگردم...


خندیدم_مادر...؟
شونه هاش بالا برد_باید یه دلیل واس بیرون رفتنمون باشه...


کاغذ ازش گرفتم_باشه تو برو بیرون منم میام


سری تکون داد و ا اتاق خارج شد


به سمت آشپزخونه رفتم و نگاهی به در یخچال انداختم_خب من اینو چجوری بچسبونم!!


کاغذ کامل با آب دهنم خیس کردم که خودم چندشم شد 
و محکم زدمش به در یخچال _جووون یه چسبی زدم تا دوسال دیگه هم کنده نمیشه...


سرخوش از خونه بیرون زدم 
نیلو پشت درختا به دیوار تکیه داده بود


سوتی زدم_شماره بدم خانوم؟


به سمتم اومد_اول باید موبایلشو بدی ..


ذوق زده دستام بهم کوبیدم_بریم گوشی بخریم؟؟


نگاه بدی بهم انداخت_بیخیال نیلا ..پول نداریم که خرج این چیزا کنیم


لب و لوچه ام آویزون شد_اخه چرا..مگه ما دل نداریم...


آهی کشید_از وقتی اومدیم خونه آرین هیچ پولی نگر فتیم 
و توی حسابمونم فقط کمی پس انداز مونده




بغ کرده چشم به زمین دوختم و بی صدا کنار نیلو قدم میزدم


با اینکه میتونستیم بیشتر نیازمون پول دربیارم
ولی همیشه نیلو میگفت هرچند کارمون اشتباهه پس باید فقط اندازه نیازمون برداریم ..نه بیشتر


همینطور سر به زیر خیابونا رو رد میکردیم که یهو نیلو گفت_بیا بریم اینجا


سر بلند کردم که با دیدن..


سربلند کردم و با دیدن موبایل فروشی جیغی کشیدم_عاااشقتم نیلو


دستم‌کشید_بیا بریم انقد زبون نریز


دوتایی وارد مغازه شدیم
پسری نسبتا جوان به سمتمون اومد_چه کمکی ازم برمیاد؟؟


نیلو_یه گوشی خوب با قیمت مناسب میخواستیم


پسر نگاهی به من و نیلو انداخت_میخوایددوتا بگیرید و ست باشه؟؟


سریع گفتم_نه .. یکی کافیه 
عادت داریم هردو از یه چیز استفاده کنیم


پسر آهانی گفت و چند مدل گوشی روی پیشخوان گذاشت 
بعد از انتخاب گوشی 
ته مونده پولمون دو دستی تقدیم پسر کردیم و از مغازه بیرون اومدیم
خوشحال 
مشغول ور رفتن با گوشی بودم_جوون چه خوش دسته


دستم دور شونه نیلو حلقه کردم و چندتا سلفی یهویی گرفتم که نیلو غرید_دیونه شدی..
ممکنه کسی عکسای دوتاییمونو تو گوشی ببینه


چشمکی زدم_قفل گوشی گذاشتن واس همین مواقع ..که فضولا دست نزنن


و دوباره با ژستای مختلف عکسای دونفره گرفتم


تمام عکسا نیلو اخم کرده بود...


اخر سر غرید_واقعا بچه ای


خندیدم_اندازه یه دقیقه ...


نیلو_همون یه دقیقه کلی فرقشه


بی صدا
همینجور توی خیابونا قدم میزدیم 


تصمیم گرفتم به شیدا زنگ بزنم
خیلی وقت بود خبری ازش نداشتیم 
شمارش بخاطر رند بودن همیشه حفظ بودم
میدونستم اگه به نیلو بگم‌مخالفت میکنه
بی حرف تند تند شمارش گرفتم


و بعد از چند بوق تماس وصل کرد 


موبایل کنار گوشم گذاشتم _سلام عشقم


نیلو با چشمای گرد شده به سمتم چرخید و لب زد_باز چه گندی بالا اوردی؟!


به سمتم خیز برداشت که جیغ کشیدم_اوه رم‌کرد


صدای داد شیدا اونطرف خط باعث شد نیلو بی حرکت بمونه 
خندیدم_چطوری؟؟


شیدا_نیلا خر توی ..بیشعورا یهویی کجا گذاشتین رفتن؟؟


نیلو انگشتش به نشونه بعدا حسابت دارم جلوی صورتم تکون میداد


_قضیه اش مفصله باید سر فرصت توضیح بدم


شیدا_کجایین الان؟؟


_توخیابون
شیدا _ادرس بده بیام..


_الان دیر وقته ..ادرس خونه ای که توش کار میکنیم بهت میدم‌فردا بیا


نیلو زمزمه کرد_دیونه شدی؟؟


شیدا_باشه اس کن برام
_نیلو هم‌خوبه سلام‌میرسونه


شیدا خندید_میدونم الان داره برات شاخ و شونه میکشه
خندیدم _اره الان جلوی من..


که با دیدن قیافه بهت زده نیلوحرفم نیمه تموم موند 
به پشت سرم زل زده بود 
از ترس قلبم ریخت و مطمئن بودم رنگم توی یه لحظه مثل گچ سفید شده
که..
سریع کلاهی که روی سرم بود پایین تر کشیدم با صدای لرزونی گفتم_چی.. چی شده ؟ 


تماس قط کرده بودم و مثل مجسمه یخ زده خشکم زده بود
نگاه نیلو فقط به پشت سر من بود 
این باعث میشد بیشتر ترس به دلم بیافته


غریدم_نیلو!!


نگاهی به من انداخت و چشمکی زد_رنگت شبیه میت شده


بلند خندید


_مرگ..کی رو دیدی ؟؟


بیخیال به راه افتاد_کی رو نه بگو چی رو!!
بیا بریم بستنی...
به عقب برگشتم با دیدن بستنی فروشی 
شونه هام افتاد 
نیشگونی از پهلوش گرفتم_بیشعور نمیگی من سکته کنم با اون نگاهات


دستش روی پهلوش گذاشت_حقته ..تا تو باشی وقتی چیزی میگم به حرفم گوش بدی


دست به سینه شدم_ایش نکبت...


باهم وارد بستنی فروشی شدیم 
و پشت میز نشستم


نیلو برای گرفتن بستنی رفت


اطراف نگاه میکردم
فقط تک و توکی دختر و پسر دونفره نشسته بودند و باهم حرف میزدن


دستم زیر چونه ام زدم 
که صندلی کناری من کشیده شد
و پسری نشست_سلام تنهایی؟!


با چشمای گرد به سمتش چرخیدم_نخیر..


خندید_پسره؟؟!


متعجب گفتم_کی؟؟!


که همزمان نیلو رو به روی من نشست و اخم کرد_آقا کی باشن؟!


پسر_اها فهمیدم دختره...
لامصب چقد شبیه هم هستین...دوقلویین!!


_پ ن پ یکی هستیم چشات معیوبه دوتا میبینه...


خندید 


که نیلو عصبی رو بهش گفت_میتونی تنهامون بذاری؟؟


پسر که از حالت چهره نیلو ترسیده بود_سری تکون داد_باشه نزنی مارو


از پشت میز بلند شد و رفت
چشمکی زدم_جووون بابا ، کوه ابهتی اصلا


خندید_چاکریم داداش


بعد از خوردن بستنی 
از مغازه بیرون زدیم نگاهی به خیابونا انداختم _نیلو !؟


هوم کشیداری گفت
_بریم خونه قبلیمون!


جیع کشید_چی دیونه شدی؟؟


شونه هام بالا بردم_واس خودت گفتما چون به ارین گفتی مامانمون مریضه 
بعد نمیگه چجوری تو نیم ساعت خوب شد 
و چجوی دلت اومد شب تنهاش بذاری؟!


کمی مکث کرد_ولی ممکنه اطراف خونه ادمای سینان باشن


دستش کشیدم_مگه اونا بیکارن بعد این همه مدت اونجا کشیک بدن هنو؟؟!




نیلو هیچی نگفت 


دلم شدیدا لک زده بود واس یه خواب راحت و زندگی بدون پنهان کاری تو خونه خودمون


خوشحال تاکسی گرفتم و به سمت خونه رفتیم
سر کوچه نگاهی به ساختمان انداختم
دیگه مثل قبل غلامی دم در منتظر نبود..


پوزخندی زدم_غلامی نیست انگاری


نیلو_خاک برسرش حتما باز تو پارکینگ داره کارای خاک برسری میکنه


خندیدم_بریم مچشو بگیرم!؟؟


با خنده گفت_زشته بابا


با دو به سمت خونه رفتم_زشت پیرزنه با شلوار جین


نفس نفس زنون کنار در حیاط ایستادم
کلید نداشتیم


کلافه زنگ واحد نرگس جون زدم
بعد از چند دقیقه صدای مرتضی از پشت آیفون بلند شد_کیه؟؟!


لبخند شیطونی روی لبم نشست
دلم لک زده بود واس اذیت کردن این پسر خجالتی و سرب زیر


صدام صاف کردم_سلام خووبی؟؟
مرتضی_شما؟؟
_من همونیم که اون رو تو خیابون بهت شماره دادم


صدای متعجب مرتضی بلند شد_چی میگی خانوم؟؟! ادرس منو ازکجا اوردی؟؟


ریز خندیدم_نمیخوای تعارفم کنی بیام تو؟؟نصف شبی تنهام توکوچه.


مرتضی _برو خانوم ..من که بهت گفتم اهلش نیستم


_اگه در باز نکنی بیام پیشت ، زنگ همه همسایه هارو میزنم


لا الا اله الله زیر لب گفت و ایفون گذاشت


بلند خندیدم_بدبخت الان حتما شبیه روح شده از ترس


در با صدای تیکی باز شد 
که لبخند روی لبم نشست_پسره ترسو


در کمی هل دادم که یهو کسی مثل جن پرید جلوی پام 
که ترسیده هینی کشیدم
_چی میخوای خا...
با دیدن من ساکت شد_نیلو؟؟!


نفس عمیقی کشیدم و اخم کردم_زهرم ترکید این چه طرز اعلام حضوره،؟!


منو پس زد و سریع بیرون رفت


لبخندی زدم_دنبال چی میگردی؟


بدون اینکه برگرده _زنی که اینجا بود کو؟؟


حالت چهرم جدی نشون دادم_آها اون..گفت میره یه زمان دیگه برمیگرده..


زیر لب فحشی داد و وارد ساختمان شد و در بست
رو به من کرد...
 
رو به من کرد_تو اینجا چیکار میکنی؟؟


تای ابروم بالا بردم_مردم تو خونشون چیکار میکنن؟؟!


پوزخندی زد_مردمی که یه ماه یهویی غیبشون میزنه؟قبلش هم چندتا مرد با عکس دنبالش میگردن؟!


طرز حرف زدنش خیلی بد بود


اخم کردم چندتا مرد با عکس دنبال ما بودن!


دستم روی سینه اش گذاشتم و به عقب هلش دادم
که جا خورد 
_لزومی نمیبینم این یک ماه رو برای تو تعریف کنم..


به سمت آسانسور رفتم


و موقع سوار شدن نگاهم به مرتضی افتاد که با اخم غلیظی زل زده بود به من


دو روز نبودیم مرتضی خجالتی هم دم دراورد
مردم چقد زود تغییر میکنن ...


جلوی واحدمون ایستادم و کلید زاپاس رو از زیر دم دری جلدی دربرداشتم و در باز کردم و وارد شدم


که صدای زنگ واحد بلند شد 
حتما نیلو بود بدون حرف کلید زدم
و در واحد نیمه باز گذاشتم 


و تند تند مشغول دراوردن لباسام شدم


_آخیش آزادی...
صدای غژ غز در به سمت نیلو چرخیدم_راست میگن هیچ جا خونه...


با دیدن مرتضی که سر به زیر جلوی در ایستاده بود پوزخندی زدم
و توی حرکت تاپمو از تنم بیرون کشیدم و فقط با یه نیم تنه دخترونه صورتی جلوش ایستادم


ا حرفاش حرصم گرفته بود و میخواستم هرجور شده دق و دلیم سرش خالی کنم


مرتضی یک لحظه با دیدن من چشماش گرد شد و سریع سرش توی یقه لباسش فرو برد من من کنان زمزمه کرد_ب..ب...ب..بخ..بخشید...یه ..یه ...نا...نا ....


عصبی تر غریدم_ چرا تسمه پاره کرده ؟؟درست صحبت کن بفهمم چی میگی؟
آب دهنش قورت داد 
و نامه ای رو به سمتم گرفت _این...ماله...شماست


از رفتار یهوییش تعجب کرده بودم...
دم در نزدیک بود منو بخوره و حالا انقد آروم سر به زیر!!
یعنی یه لخت شدن انقد براش مهم بود؟؟!


به سمتش رفتم که جا خورد_نه..


سرجام ایستادم_چی نه؟؟!


نامه رو روی میز پذیرایی گذاشت_میذارم....اینجا..من باید برم


عقب گرد کرد که یهو در خونه بسته شد


و مرتضی ترسیده به سمت من چرخید
انقد چهرش بانمک شده بود که دلم میخواست همونجا بزنم زیر خنده


چند بار دستگیره رو بالا و پایین کرد 
در قفل بود


حتما کار نیلو ....
ریز خندیدم
که مرتضی با رنگی پریده و سر بزیر گفت_لطفا در...در باز...کنید...


صدام صاف کردم و بزور جلوی خندم گرفتم_ببخشید ولی این در خرابه بعضی وقتا خود ب خود قفل میشه ..


به سمت در رفتم که خودش به دیوار چسبوند
از عمد خودم بهش نزدیک کردم و مشغول ور رفتن با در شدم


و مرتضی بخاطر من مثل کتلت چسبیده بود به دیوار


غرق لذت بودم و انقد اذیت کردنش حال میداد که دلم میخواست هیچوقت این در باز نشه 


چند بار دستگیره رو بالا و پایین کردم 
و یهویی به سمتش چرخیدم که از ترس جاخورد و چشماش گرد شد_نه ...باز نمیشه


قیافش انقد خنده دار بود 
که نتونستن جلوی خندم بگیرم و بلند زدم زیر خنده _چرا انقد گرخیدی؟؟یه در دیگه ..
باز میشه نترس


مرتضی اخم کرد_لطفا از جلوی در برید کنار


ابروهام بالا رفت
و کناری ایستادم_بفرمایید..


اینبار تا دستگیره کشید در باز شد و مرتضی مثل پرنده ای که تو قفس بود 
تیز از خونه بیرون زد


سری از روی تاسف تکون دادم_پسر انقد خجالتی نوبره واالا


نیلو از پله ها سریع بالا اومد خودش پرت کرد توخونه


و در بستم و دوتایب بلند زدیم زیر خنده و دستامون کوبیدم بهم_وای عالی بود نیلو
نیلو خندید_داشتم میومدم داخل دیدم مرتضی داره سرخ و سفید میشه گفتم یکم اذیتش کنیم 
اذیت خونش بیاد بالا


خندیدم_وای قیافشو باید میدیدی ...
خیلی حال کردم دمت گرم


اشاره ب من کرد_
حالا چرا لخت شدی؟؟!


خودم روی مبل انداختم_خدایی هیچجا خونه آدم نمیشه


پوسیدم اونجا همش یا زیر تخت یا تو کمد اه اه


سری تکون داد_از دست تو


به سمت اتاق خواب رفت 
و با تشک و بالشت بیرون اومد و وسط پذیرایی پهن کرد_بیا بخواب که فردا صبح زود باید بریم خونه آرین


خودم پرت کردم رو تشک _بیخیال میریم حالا...
لباسش دراورد و کنارم خوابید_ممکنه نگران بشه..‌زودتربریم بهتره


چپ چپ نگاهش کردم_توام منو کشتی با آرین


خندید_ازین به بعد بگو آقا آرین


با دست زدم به پیشونیش_ببند خانوم فرش فروش


خندید_هوی فامیل شوهر منو درست تلفظ کن


به پهلو پشت بهش درار کشیدم و اداش دراوردم_برو بابا
****
صبح با صدای کوبیده شدن در چشمام بزور باز کردم
اه در از جاش کند 
لگدی به نیلو زدم_هوی پاشو در باز کن


و خودم پتو رو برداشتم و پشت مبل دراز کشیدم تا به بقیه خوابم برسم


نیلو غرغر کنان از جاش بلند شد_میمردی یه بار تو در باز کنی؟؟


هیچی نگفتم و خودم پشت مبل مچاله کردم


که صدای نرگس جون به گوشم خورد_سلام مادر..کجا بودی این همه مدت


نیلو_سلام نرگس جون..کار جدید پیدا کردم 
تمام وقته نمیتونم برگردم خونه زیاد


نرگس جون_پوست و استخون شدی ..بمیرم برات که تو جونی باید انقد کار کنی..
بیا بیا بریم خونه صبحونه کله پاچه بار گذاشتم بخور جون بگیری


با شنیدن اسم کله پاچه چشمام گرد شد
نیلو به شدت به کله باچه حساس بود


ریز خندیدم الان میبرش بزور به خوردش میده 


یه شکم سیر بهش میخندم


نیلو_نه نه ممنون من سیرم


سرکی کشیدم 
نرگس جون دو دستی چسبیده بو به نیلو و میکشیدش سمت خونه
نرگس جون_تعارف نداشتیم که..بیا بریم 


نیلو_نمیخوام بخدا..حساسیت دارم بهش اصن


ولی نرگس جون اصلا حرفای نیلو گوش نمیداد و همینجوری به سمت واحد کشیدش...


*نیلو**
نرگس جون بی توجه به حرفام منو به سمت خونه کشید


و وارد آشپزخونه شدیم
مرتضی بیخیال مشغول خوردن کله پاچه بود


با دیدن تیکه از سیرابی که توی دهنش گذاشت 
مو به تنم سیخ شد
و صورتم ناخوداگاه جمع شد


مرتضی نگاهی ریلکس به من انداخت
و دوباره مشغول خوردن شد


نرگس جون بشقابی پر از چشم و چال گوسفند جلوی دستم گذاشت_بخور مادر


نگاهم به پاچه و سیرابی داخل بشقاب بود.خدا میدونست چقد از کله پاچه متنفر بودم
خو چه معنی میده چشم و چال و دست و پای گوسفند بخوری...
از بچگی دلم واس گوسفند بدبخت میسوخت
و دلم نمیومد اجزای بدنش بخورم
البته گوشت میخوردما ولی ازینکه چشم و زبون و سیرابیش بخورم بدم میومد


با صدای نرگس جون به خودم اومدم _هان؟؟


نرگس جون_بخور دیگه


لبخندی خجلی زدم


که مرتضی پوزخند زد_نکنه میترسی


تیکه از چشم بود یا زبون گوسفند توی دهنش گذاشت و هوف کشید


حالم داشت بهم میخورد


سریع از پشت میز بلند شدم و از خونه بیرون دویدم 
و خودم توی خونه خودمون انداختم


که نیلا با دیدن رنگ پریده من زد زیر خنده_معلومه کله پاچه بهت چسبید


روی مبل ولو شدم_وای نگو...حالم بد
خندید الان نرگس جون میاد دنبالت


یهو بلند شدم و دستشو کشیدم مجبور کردم بایسته _پاشوجای من برو ..
الان برمیگرده گیر میده به من ..


بزور از خونه بیرونش انداختم و در بست
و پشت در ایستادم و با یادآوری کله پاچه ها دوباره لرزی به تنم نشست


نیلا*
سری از روی تاسف تکون دادم


خندم گرفته بود
از بچگی نیلو از کله پاچه متنفر بود
یعنی ترسی که از کله پاچه داشت از معلما میداشت الان دکتر و مهندس بود


دستم روی دستگیره در نرفته بود که در یهو باز شد و مرتضی جلوی در ایستاد_گفتم مردی!




متعجب گفتم_هان؟؟


پوزخندی زد_اونجوری که تو فراری شدی ..
هر لحظه ممکن بود کله پا بشی و یه جاییت فلج بشه


دستم روی قفسه سینه اش گذاشتم و هلش دادم
انتظار داشتم الان بخاطر تماس دستم با بدنش 
عکس العمل نشون بده ولی...


ولی ریلکس ایستاد و زل زد به من
از رفتارش تعجب کرده بودم و همینجور هاج و واج مونده بودم که صدای نرگس جون بلند شد
_پسرم رفتی دنبال نیلو؟؟


مرتضی بدون اینکه نگاهش از من بگیره داد زد_همینجاس مادرجون
من میرم سر کار
و منو کنار زد و از خونه بیرون رفت


به جای خالیش نگاه کردم_پسره خل و چل معلوم نبود با خودش چند چند یه بار از ترس و تعصب میخواد سکته کنه
یه بار انقد خشک ...


بیخیال به سمت آشپزخونه رفتم و پشت میز نشستم_سلام نرگس جون


نرگس خندید_سلام عزیزم بخور از دهن افتاد...
قاشقی برداشتم
نرگس جون_چرا یه دفعه اونجوری از خونه بیرون زدی..
فکر کردم چیزیت شده


خنده تصنعی کردم_نه...چیز مهمی نبود...


مشغول خوردن شدم
من برخلاف نیلو عاشق زبون و سیرابی گوسفند بینوا بودم... 
بقیه اجزای کله رو دوست نداشتم..
و به قول نیلو چندشم میشد بخورم


بعد از کمک به نرگس جون برای جمع کردن وسایل از خونه بیرون زدم و جلوی واحد ایستادم و زنگ فشردم


و نیلو در باز کرد


رنگش پریده بود 
متعجب گفتم_بابا تموم شد کله پاچه خوردم رفت


دستش روی کمرش گذاشت_بخاطر کله پاچه نیست
فکر کنم بخاطر استرس زیاد تاریخ عادت ماهیانه ام بهم ریخت..


لباس هاشو روی مبل ریخت_بیا حاضر شو بریم ...دیر میشه...


به سمتش رفتم_برات چای نبات بیارم؟؟


مانتوش پوشید_نه..لازم نیس


دوتایی حاضر اماده از خونه خارج شدیم و به سمت خونه آرین رفتیم


جلوی در حیاط ایستادم_تو اول برو حالت خوب نیس ..من یواشکی میام


نیلو همینطور دست به کمر به سمت در رفت
و زنگ فشرد 


وارد حیاط شد...


*نیلو*


از درد دلم‌میخواست بشینم گر یه کنم


هنوز دستم به دستگیره در نرسیده بود که در خونه یهویی باز شد و چهره عصبی آرین جلوم ظاهر شد


صورتش از عصبانیت قرمز شده بود 
و متعجب گفتم_چیزی...


که با سیلی محکمش صدام توی گلوم خفه شد


دستم روی صورتم گذاشتم
از شدت ضربه یه طرف صورتم بی حس شد
اشک توی چشمام جمع شده بود


داد کشید_معلوم هست از دیشب کدوم گوری رفتی؟؟
همه جارو دنبالت گشتم 
نباید یه خبر بدی؟؟


صدای ک میلرزید لب زدم _اما من یادداشت ...
رو یخچال..
نمیتونستم جمله هام کامل کنم
قطره اشکی از چشمم پایین چکید که آرین متعجب زل زد به اشکام


هه شاید فکر میکرد چرا باید گریه کنم
به شدت پسش زدم و با قدم های بلند به سمت اتاقم رفتم 
و به محض ورودم زدم زیر گریه
صدای هق هقم بلند شده بود
و روی زمین نشسته بودم و زانوهام بغل کرده بودم و اشکام یکی پس از دیگری روی زمین میریخت


تقه ای به در خورد و باز شد..
در باز شد 
سرم برای دیدن شخصی که وارد شده بالا نیاوردم 


درد دلم و درد جای سیلی آرین باعث شده بود 
با صدای بلند گریه کنم


توحال خودم بودم که کسی بغلم کرد
ترسیده خودم عقب کشیدم که با دیدن نیلا 


خودم دوباره پرت کردم توی بغلش_دیدی اون منو زد؟؟


اصلا به چه جراتی دست روی من بلند کرد 
پسره عوضی فکر کرده کیه؟
دوروز بهش خندیدم فکر کرده خبریه ؟؟
اصن..


نیلا منو توی بغلش فشرد_هیس آروم باش
همه چیز دیدم تقصیر من بود باید کاغذ یادداشت رو جای بهتری میزدم


حتما کنده شده افتاد زیر یخچال و آرین اونو ندیده
آب دماغم بالا کشیدم_هرچی اون حق نداشت منو بزنه..


نیلا صداش حرصی شد_آره..نگران نباش حالشو میگیرم..


روی زمین پشت در نشسته بودیم
که کسی به در کوبید...
نیلا تند ازم جدا شد و مثل موش خزید زیر تخت


از پشت در کنار رفتم که در اتاق باز شد با دیدن آرین اخم کردم و نگاهم ازش گرفتم


نزدیک تراومد و جلوی پام نشست


اصلا دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم


من منی کرد_من ..بخاطر رفتار چند دقیقه پیشم معذرت میخوام..
وقتی دیشب دیدم نیستی کل خونه دنبالت گشتم
ولی اثری ازت نبود
وتلفن و ادرسی هم نداشتم که دنبالت بگردم
و تا صب مثل مرغ سرکنده اینور و اونور رفتم...
دیگه میخواستم واس گم شدنت برم اداره که برگشتی..


هیچ جوابی بهش ندادم
که کمی سکوت کرد_نیلو...میبخشی؟؟




اخمم غلیظ تر شد


که با صدای اروم تری گفت_نیلو


داد زدم_نه ...از اتاق برو بیرون..نمیخوام ببینمت..


متعجب زل زده بهم دهنش چندبار باز و بسته شد 
ولی نمیدونم توی نگاه اشکیم چی دید که بی صدا از اتاق خارج شد


و دوباره زدم زیر گریه..
و دستم روی شکمم گذاشتم 
دردش به شدت روی اعصاب و روانم اثر گذاشته بود


نیلا از زیر تخت بیرون اومد _ابجی نبات داغ بیارم برات؟؟


هق زدم_نه..
نیلا_قرص؟؟


کمی فکر کردم_آره


سرش تکون داد_همینجا بمون الان میام


از اتاق بیرون رفت 
به تخت تکیه دادم و پاهام توی شکمم جمع کردم
*نیلا*
عصبی به سمت آشپزخونه رفتم و توی کشو ها مشغول گشتن بودم که یهو با صدای آرین ترسیده از جا پریدم_دنبال چی میگردی؟؟


بخاطر سیلی که به نیلو زده بود 
از دستش عصبی بودم


چپ چپ نگاهش کردم و دوباره مشغول گشتن توی کابینت و کشوها شدم...
با دیدن جعبه کوچیک پر از قرص لبخند کمرنگی روی لبم نشست


جعبه روی میز گذاشتم و تند تند بین بسته ها دنبال مسکن میگشتم


که یهو آرین مچ دستم گرفت_تو قرصا دنبال چی هستی؟؟


دستم پس کشیدم _به تو مربوط نیس


منو سمت خودش کشید_فکر میکنی نمیفهمم میخوای با خوردن قرص الکی خود کشی کنی؟؟!


چشمام گرد شد و بلند زدم زیر خنده_فکر میکنی انقد ارزش داری که بخاطر یه سیلی خودکشی کنم؟؟


از حرفم جا خورد
با دست به عقب هلش دادم
و جعبه رو از روی میز برداشتم به سمت اتاق رفتم






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر