قادر رنجبر نظرات سه شنبه 4 دی 1397 ، 08:46 ب.ظ



مهبد شوکه شده مونده بود چیکار کنه
به آنی خون هجوم اورد به صورتم و از خجالت سرخ شدم.


چرخیدم که
آرین که تازه دیده بودمون منو توی بغلش گرفت و پشت به مهبد چرخید
_مهبد چشات ببند!!
مهبد هل کرده سریع پشتش به ما کرد_هیچ معلوم هست اینجا چه خبره؟؟


آرین منو به سمت اتاق هل داد_هیچی...برات توضیح میدم


بدون حرف 
با دو پریدم توی اتاق و در بستم
مهبد معلوم نبود چه فکرای با خودش کرده


والا اگر منم یه دختر با لباس زیر توی خونه یه پسر مجرد میچرخید
فکرای قشنگی براش نمیکردم


کلافه 
و عصبی غریدم_نیلو؟؟


نیلو با قیافه مظلوم از زیر تخت بیرون اومد_باور کن میخواستم بیدارت کنم ..بیدار نشدی




به سمتش رفتم و نیشگونی از بازوش گرفتم که صدای اخش بلند شد_نمیتونستی یکم بیشتر سعی کنی که من اینجوری بی حیثیت نشم؟؟




کامل از زیر تخت بیرون اومد_خب آرین مثل عجل معلق پرید تواتاق فرصت نداد...


روی تخت نشستم_آبروم رفت..تو یه ساعت دوتا پسر،
منو لخت دیدن
واااای بدشانسی ازین بدتر؟؟


دستی به پیشونی عرق کرده ام کشیدم
از خجالت خیس آب بودم...


سریع به سمت کمد رفتم و لباس آستین داری بیرون کشیدم_من بمیرم هم دیگه اینجا یه ثانیه بدون لباس نمیگردم


نیلو خندید_خو حالا اینو بگو ..
قیافه آرین چجوری بود؟؟


چپ چپ نگاهش کردم_اون که قشنگ حالشو کرد
یه دختر خوشکل با لباس زیر قرمز و هات جلوی چشمش بود


نیلو بلندخندید_یکم بیشتر تعریف کن از خودت


اخم کردم_خاک بر سر بی حیات کنن..


الان ابروی توام رفته ها ...یکم ناراحت باش..


نیلو آبروهاش بالا برد_من که ازخدامه آرین منو لخت ببینه حالی...


لباسی از کمد بیرون کشیدم و محکم پرت کردم توی صورتش_ببند بی حیا..


خندید و لباس از روی صورتش برداشت_گفتی دوتا پسر ..دوقلوها اینجا هستن؟؟


خودم روی تخت انداختم_نه خونه آرین مثل گاراژه همه میان میرن
مهبد بود ..


نیلو چشمکی زد_مهبد قیافش چجوری شد وقتی دید؟؟


با دست توی سرش زدم_آقای عاشق پیشه شما
جنتلمن بازی دراورد و منو بغل کرد که مهبد نتونه ببینه...


نیلو خر کیف خندید_دمش گرم..


نزدیک بود از حرص بترکم داد زدم_ببند فقط...تا نکشتمت...


صدای داد مهبد بلند شد_مشکلی پیش اومده نیلو؟؟


هردو ساکت شدیم..که با شنیدن صدای پای کسی روی پارکت 
نیلو سریع زیر تخت قایم شد


غریدم_بیا بیرون ..من روم نمیشه تو چشای مهبد نگا کنم ...
 
نیلو خندید_نمیام..
دهن با کردم چیزی بگم که در اتاق باز شد و
با چهره متعجب مهبد رو به رو شدم
کمی اطراف اتاق نگاه کرد_باخودت حرف میزنی؟؟


سرم پایین انداختم
بخاطر گندی که زده بودم روم نمیشد توی چشماش نگاه کنم...


نفسش با صدا بیرون داد_چرا زل زدی به زمین؟من این بالا هستما..


وارد اتاق شد و به سمت تخت اومد روش نشست


همینطور سر به زیر کنار کمد ایستادم
مهبد_ماموریتتون چطور بود؟؟


لب زدم_خوب بود..


با پام خطای فرضی روی زمین میکشیدم که غرید_این چهره خجالتی بهت نمیاد...


سرم بلند کردم _اخه...
بین حرفم پرید_من یادم نیست نیم ساعت پیش چی دیدم...


دهنم از تعجب باز موند که خندید_شتر دیدی ندیدی دیگه...


چقد این بشر خوب بود..
اگه دوقلوها بجای مهبد بودند 
معلوم نبود چقد طعنه و کنایه بار ادم میکردند....


مهبد_حالا چرا خشکت زده؟؟


نگاهی به در اتاق انداختم_آرین کجاست؟؟


اخم کرد _از حضور من اینجا ناراحتی؟
مثل مجسمه زل زده بودم بهش 
که صدای آرین بلند شد_مهبد بیا پیداش کردم..


مهبد لبخند کمرنگی زد_بهتره استراحت کنی..شب بخیر


و از اتاق خارج شد
در اتاق قفل کردم..


بغ کرده روی تخت نشستم که نیلو از زیر تخت بیرون اومد_هووف دست و پام بی حس شد زیر این تخت..


با دیدن قیافه من ساکت شد_چیزی شده؟؟
آهای کشیدم_نه


بلند شد روی تخت کنارم نشست_من اگه خواهر دوقلومو نشناسم که باید بمیرم..


سرم روی شونش گذاشتم_به این فکر کردی من و تو همزمان نمیتونیم عاشق دوتا فرد مختلف بشیم؟؟




متعجب گفت_ یعنی چی؟؟


_یعنی اینکه اگه من به مهبد توجه کنم
آرین ناراحت میشه


تو به آرین توجه کنی مهبد ناراحت میشه
چون فکر میکنن یه نفریم و داریم بازیشون میدیم




نیلو_نیلا توی زندگی ما عشق معنی نداره..با دروغ بزرگی که سایه انداخته رو سرنوشتمون 


سرم به نشونه فهمیدن تکون دادم


و لبخند کمرنگی برای تغییر حال و هوامون زدم_پس خودمو خودتو عشقه!!


لبخند زد_یه کار دیگه هم میشه کردا!؟


_چی؟؟


از روی تخت بلند شد_بریم زن احسان و عرفان بشیم ...


اخم کردم_من تا اخر عمرم زیر تخت قایم بشم زن اون دوتا نمیشم


چشمکی زد_یکیش ،پررو نشو دیگه


بالشت به سمتش پرت کردم_هردوش مال خودت اصلا


خودش کنارم روی تخت انداخت که مجبور شدم کنارش بخوابم_من تا اخر عمرم ازت جدا نمیشم خواهری...
حاضرم با خودت ازدواج کنم اصلا...


با دست زدم تویه سرش_بگیر بخواب جفنگ نگو


خندید_چشم عشقم...
صبح با سر و صدای زیادی از خواب بیدار شدم
نیلو روی تخت نبود


حتما رفته بود بیرون پس با خیال راحت پتو روی سرم کشیدم و خوابیدم


****نیلو****
_یعنی چی فلش خالیه؟؟


احسان کلافه روی مبل نشست_یعنی زدیم به کاهدون...


عرفان_من میدونستم این رادمهر موزمار تر ازین حرفاست....


اخمی روی پیشونیم نشست_حالا باید چیکار کنیم؟؟


آرین_با اون فلش میتونستیم کارای خلاف رادمهر برملا کنیم...
فکر کنم باید دوباره بریم خونش




چپ چپ نگاهش کردم_حتی یه درصد فکرش نکن دوباره شکل پسرا بشم...


احسان_نه باید یه حور دیگه اطلاعات گیر بیارم..
داره به آخرماه نزدیک میشیم..بعد برداشت دخترا رو میفرستن خارج تا ردی ازشون نمونه..




متعجب گفتم_برداشت چی؟؟


عرفان_تخمک


داد زدم_چی؟؟


احسان_اونا دخترای فراری میگیرن و بهشون هورمون خاصی تزریق میکنن تا بتونن تخمکاشون برداشت کنن و به بیمارستان های ناباروری به قیمت گزافی بفروشن


بعدشم انقد کارشون کثیف و آلوده هست که اگه دخترا دراثر خون ریزی و عفونت نمیرن
به عنوان فاحشه میفرستنشون خارج که..


دستم بالا گرفتم_بسه دیگه نگو


تمام تنم میلرزید 
فکر نمیکردم رادمهر انقد پست باشه


احسان_باید هرچه زودتر یه فکری بکنیم...


از روی مبل بلند شدم _من میرم اتاقم..


و بدون اینکه منتظر جوابی از پسرا بشم
به سمت اتاق برگشتم


و درباز کردم
نیلا هنوز خواب بود


روی صندلی جلوی آیینه نشستم
_هووف چقد زندگی پیچیده ای شد...


نگاهم به دست بند های قفل و کلید ستمون افتاد


لبخندی روی لبم نشست


تنها چیزی بود که بعد از ۱۰ سال مثل هم نداشتیم..متفاوت بود


دستبند به دستم بستم و
کنار نیلا روی تخت نشستم و دستبند دیگه رو 


به دست نیلا بستم که چشماش باز کرد_با اجازه بزرگترا بله‌..


خندیدم_باز بیدار شدی لودگیت گل کرد؟؟


چشماش مالوند _چی شد..هوس دستبندا رو کردی توکه دوست نداشتی چیزی متفاوت بخریم


انگشتم نوازش وار روی مروارید های دستبند کشیدم_نمیدونم..دیگه ازین پنهان کاری و شبیه هم بودن خسته شدم
دلم میخواد برای یک روز هم شده بجای خودم زندگی کنم...


لگدی بهم زد_بیشعور الان که من بجای تو زندگی میکنم...


کنارش دراز کشیدم_حالا هرچی بازم وجود دونفرمون داره کم کم کمرنگ میشه


نیلا آروم گفت_آره..خیلی هم کمرنگ شده
درحدی که یکیمون بمیره اصلا انگار وجود نداشته


جوابی برای حرفش نداشتم


نمیدونم چند ساعت توی سکوت دوتایی توی فکر بودیم که صدای در بلند شد


و نیلا شتابون خودش از روی تخت پرت کرد پایین خزید زیرتخت


که صدای آخش بلند شد
خندیدم
نیلا_کوفت
بدون اینکه ازجام تکون بخورم_بیا تو...


آرین سرش از لای در داخل اورد_بیام؟؟


لبخندی زدم_بیا دیگه اون چیزی که نمیخواستی ببینی رو دیدی..


دستم لبه تخت بود که نیلا نیشگونی ازش گرفت


سریع صاف نشستم
آرین از حرکت یهویی جاخورد_چیزی شد؟
خندیدم_نه بابا ...
با شیطونی گفتم _یهو یادم اومد به احترامت بلند بشم


مردونه خندید_شرمنده کردی..


رو به روم روی تخت نشست 
_کارم همینه...


توی فکر بود.
سرم کج کردم_چیزی میخوای بگی؟؟


آرین_هوم؟؟نه نه
فقط اومدم یکم باهات صحبت کنم


تره ای از موهام از صورتم کنار زدم که نگاهش روی دستم خشک شد


_دستبند قشنگی داری


دستم پایین آوردم هل کرده گفتم_ممنون


آرین_این مدل دستبند های آویز قفل یه ست کلید هم داره..درسته؟؟!


سعی کردم عادی رفتار کنم
جرم که نبود 
شاید دلم خواسته بود هردو دستبند برای خودم بخرم...
ریلکس جواب دادم_آره..تو کشو میزمه..
از جاش بلند شد 
که سریع دستش رو گرفتم_کجا؟؟


خندید_مگه واس من نخریدی؟؟


گنگ پرسیدم_چیو؟؟..


چشمکی زد_جفت دیگه دستبند رو


هل کرده بودم_ها ؟؟نه هردوش واسه خودم خریدم 


آرین صورتش جمع شد_ 
شایدم برای کسی دیگه ای؟؟.


عجب گیری داده ها..
حالا بگو اومدی صحبت کنی نمیشد به چیز دیگه واس گیر دادن و صحبت کردن پیدا کنی اه..


کلافه اخم کردم_گفتم که خوشم اومد هردوش خریدم برای خودم...


با دیدن اخمای من و حالت تدافعیم 
چهرشو مظلوم کرد_باشه..


قیافش شبیه بچه های شده بود که اسباب بازی مورد علاقشون از دست دادن ...


نفسم عمیق بیرون دادم_باشه حالا ..یکیشو میدم به تو


یهو نیلا دستم رو که هنوز به لبه تخت بود نیشگون گرفت
شانس اورده بودم آرین پشتش به وحشی بازی های نیلا بود
آخی ناخواسته از گلوم خارج شد
که آرین جا خورد_چی شد؟؟


خندیدم_هیچی هیچی_بیا همین دستبنده از تو...
دستم از لبه تخت برداشتم تا نیلا دیگه نتونه کرم بریزه
ولی میدونستم از زیر تخت بیاد بیرون پوستم رو کنده


آرین خندید_این قفله...
کلیدش باید دست مرد باشه..


متعجب گفتم_چه فرقی داره؟؟
چشمکی زد_ خب قفل میره داخل کلید


با چشماس گرد شده و دهن باز نگاهش میکردم
که یهو با فهمیدن منظورش صورتم از شرم داغ شد
و لب گزیدم که خندید و به سمت کمد رفت_کدوم کشو؟؟




زیر لب غریدم_ادم چقد پررو...


خندید_شنیدم..
به سمتم چرخید و آهی کشید و به زمین زل زد_من تاحالا از کسی چیزی نگرفتم...


نمیدونم چرا دلم‌میخواد یه تیکه از تو رو پیش خودم داشته باشم


بهت زده نگاهش میکردم که مشغول نگاه کردن توی کشو ها شد
_اینجا نیست که...


سریع به خودم اومدم_آ حتما یه جای همون دور بره...
حالا بعدا پیدا میکنم بهت میدم


آرین_نوچ..میدونم بعدا نمیدی پس همین الان بیارش...


از اینهمه سماجتش داشتم حرصی میشدم
از روی تخت بلند شدم_خب باید فکر کنم ببینم کجاست؟؟!


روی تخت نشست_خب منتظر میمونم بگرد


سری از روی تاسف تکون دادم_میدونی شبیه بچه ها شدی؟؟


غمگین خندید_آره..
نمیفهمیدم حالشو..یهو بغ میکرد و یهو شاد میشد
ولی مطمئن بودم یه چیزی توی دلش هست که میخواد بگه ولی روش نمیشد


الکی خودم اطراف کمد و کشو ها سرگرم کردم


حدود نیم ساعت اینطرف و اونطرف رفتم واخر نالیدم_خب بعدا میدم بهت دیگه..


آرین که بیخیال روی تخت خوابیده بود و چشماش بسته بود زمزمه کرد_نوچ


عصبی به سمت تخت رفتم غریدم_شاید زید تخت باشه...


دستم زیر تخت بردم تا نیلا دستبند بهم بده که
محکم به دستم زد و دستم‌پس کشیدم
نالیدم_آی خدا


آرین خندید_چی شده؟؟


چپ چپ نگاهش کردم_هیچی فقط یه بچه ۳۰ ساله گیر داده اسباب بازی بهش بدم


خندید_بچه اس دیگه
کلافه کنار تخت نشسته بودم


آرین هیچ جور بیخیال دستبند نمیشد
و نیلا هم دستبندش حاضر نبود به آرین بده


سرم خم کردم زیر تخت نگاه کردم و چشمم با اخمای نیلا افتاد 
انگشتش رو تکون میداد 
و اروم لب میزد_بمیره هم دستبندم نمیدم بهش...




دستبند خودم دراوردم و زیر تخت هل دادم


شانس اورده بودم ارین بیخیال چشماش بسته بود و روی تخت دراز کشیده بود


و با دست به صورتم زدم و بی صدا 


لب زدم_بده تا بیخیال بشه


نیلا روشو از من گرفت


داشت گریم میگرفت


که تقه ای به در خورد
سریع نشستم
احسان_آرین ؟؟


آرین از روی تخت بلند شد
ک احسان و عرفان وارد اتاق شدن


عرفان_ما داریم میریم اداره..
احسان نگاهی به من که با اخم زل زده بودم بهشون انداخت_چیزی شده؟؟


سریع اخمام باز شد_نه نه...


آرین_باشه منم نیم ساعت دیگه میام..قراربود مهبد از چندتا از دخترا بازجویی کنه
باید بیام ببینم کارش به کجا رسیده


عرفان_باشه..
و دوتایی از اتاق خارج شدن


آرین_من میرم لباسم عوض کنم..


خوشحال ازینکه بیخیال شده دهن باز کردم حرفی بزنم که سریع 
چشمکی زد_دستبند پیدا کن میام میگیرم...




مثل بادکنک بادم خالی شد
آرین خندید و از اتاق بیرون رفت
که نیلا غرغر کنان از زیر تخت بیرون اومد_میمردی بگی هردوتاش از خودمه؟؟


یا بگی همین دستبند آویز قفل برداره 


چپ چپ نگاهش کردم _ندیدی گفت ..


و ادای آرین دراوردم_من مردم دیگه باید کلید دست من باشه
کلید میره تو قفل ..


انگشتم گاز گرفتم_پسره بی حیا...


نیلا روشو از من گرفت_خلاصه من دستبندم ب ارین نمیدم..خود دانی


نیلا به سمت در اتاق رفت_من میرم دستشویی یه فکری واس اون پسر بچه سمج بکن...


از اتاق خارج شد...


لبخند شیطونی روی لبم نشست
نمیتونستم دستبند از نیلا بگیرم
ولی میتونستم کاری کنم 
خودش دستبند بده آرین...


مثل جت پریدم از اتاق بیرون
آرین توی آشپزخونه بود


هن هن کنان جلوی در ایستادم_آرین بیا دستبند پیدا کردم بهت بدم..


آرین کامل به سمتم نچرخیده بود 
که سریع به سمت اتاق دویدم و
زیر تخت قایم شدم...
منتظر نیلا و آرین بودم 
که صدای بهم خوردن در دستشویی بلند شد..


نیلا


غرغر کنان از دستشویی بیرون اومدم 
و_اه نیلو هم انقد به این پسره رو داده بود که میتونست درسته مارو میخورد..


دستبند بخاطر شستن دست هام از دستم بیرون آورده بودم دوباره داشتم دستم میکردم 


با صدای آرین خشکم زد_خب بده..


متعجب به سمتش برگشتم_چیو؟؟


خندید و دستبند رو از دستم بیرون کشید_مگه نگفتی بیام دستبند ازت بگیرم؟؟!


نگاهی بهش انداخت_کلیدش خوشکل تره ها




مات و مبهوت جلوی در دستشویی خشکم زده بود
آرین لپم کشید_مرسی ..
من باید برم اداره 
شب میام .. مواظب خودت باش ..
فعلا خودافظ
و عقب گرد کرد و رفت




کم کم داشتم متوجه میشدم چی شده...
عصبی در اتاق باز کردم
و غریدم_نیلو بیا بیرون..


دستم مشت کرده بودم
دستبند خوشکلم دستی دستی تقدیم اون پسره زشت کرده بودم


کف اتاق مثل بچه ها ولو شدم و نالیدم_من دستبندم میخوام..


نیلو مثل گربه شرک از زیر تخت بیرون اومد و دستبند خودش به سمتم گرفت_بیا این مال تو..


نق زدم_نمیخوام...چرا من نباید یه چیزی واس خودم داشته باشم.‌.


نیلو_حرص نخور نیلا یکی دیگه میخریم باز...


چپ چپ نگاهش کردم_که باز با نقشه قبلی بدی آرین؟؟


خندید_ باور کن مجبور بودم دیدی گیر داده بود


اخم کردم_هرکی به هرچی گیر بده بهش میدی؟؟


ابروهاش بالا برد_من ندادم که تو دادی
کنارم نشست_قربون خواهری خودم برم


ریز نگاهش کردم_خر خودتیا؟!


خندید
_آرین رفت بیرون تا شب خونه در اختیار خودمونه..


نیلو جیغی کشید_ایول ..بریم فیلم ببینیم؟؟دوتایی؟؟


از روی زمین بلند شدم_بزن بریم




هردو از اتاق خارج شدیم
محض احتیاط در خونه رو قفل کردم
و پرده ها رو کشیدیم


نیلو فیلمی رو توی دستگاه گذاشت_با ترسناک چطوری؟؟


اخم کردم_میدونی ازینکه دل و روده همو بریزن بیرون چندشم میشه..
اه


روی مبل نشست و دستم رو کشید
.هرجا دل و روده ریخت بیرون تو چشات ببند


به اجبار کنارش نشستم و تی وی روشن کرد
و همون اول بسم الله 
یه سر بریده روی زمین قل میخورد


اوق زدم_اینجوری که بوش میاد من بخوابم از اول تا اخرش بهتره!!


با صدای جیغ زنی داخل تلویزیون جا خوردم_وای ننه


از روی مبل بلند شدم _ترجیح میدم به فکر شام باشم تا زهره ترک شدن جلوی تلویزیون




نیلو خندید_اخجون من هوس پیتزا کردم


دستم به کمرم زدم _خوشم باشه..به من چه برو درست کن..


خودش مظلوم کرد_پیتزایی ک تو درست میکنی عالی تره..


خندیدم_هرکی ندونه خودت خوب میدونی آشپزی من به درد نمیخوره..


نیلو_خب بشین فیلم تموم شد دوتایی میریم آشپزی..


به سمت آشپزخونه رفتم_نه هرچی فکر میکنم میبینم میتونم یه پیتزای خوشمزه درست کنم تنهایی..
وارد آشپزخونه شدم
_خب از کجا شروع کنم؟؟


بشکنی زدم_مرغ..


سریع به سمت یخچال رفتم و هرچی برای درست کردن یه پیتزای خوشمزه لازم بود 
روی میز چیدم..


و آستینم بالا زدم و مشغول شدم


نمیدونم چقد گذشته بود که با قرار دادن ظرف داخل فر 
نفس آسوده ای کشیدم_آخیش ..اینم از این..


نیلو_به به چه کردی؟؟


نفس عمیقی کشید_چرا بوش نمیاد؟؟


خندیدم_چون تازه گذاشتم تو فر


نیلو روی صندلی نشست_من بی صبرانه منتظرم...


صدای کوبیده شدن در باعث شد هردو ساکت بشیم


آرین_نیلو خونه ای؟؟چرا در قفل کردی؟؟


نیلو سریع زیر میز قایم شد
به سمت در رفتم و در باز کردم 


آرین متعجب نگاهی به من انداخت_خوبی؟اتفاقی افتاد؟؟


سری تکون دادم_نه..


وارد خونه شد و اطراف نگاه کرد_پس چرا در قفل کردی؟؟




دنبالش به راه افتادم_خب تنها بودم ترسیدم کسی بیاد..


کیفش روی اپن گذاشت و بو کشید_نگو شام درست نکردی!!


ابروهام بالا بردم_اتفاقا سنگ تموم گذاشتم..


با ذوق به سمت آشپزخونه رفت 
با دیدن روی گاز که خالی بود پنچر شد_کو؟؟


به سمت بیرون هلش دادم_لباسات عوض کن بیا من میز میچینم..




خندید_چشم بانو..
به سمت اتاقش رفت


نیلو سریع سرش از زیر میز بیرون آورد_هوی منو یادت نره ها..
من صبر ندارم اول آرین بخوره
واس من بفرست زیر میز


خندیدم_دیونه شدی؟؟


شونه هاش بالا برد_یا سهم منو میدی یا مال آرین میخورم


شیطون خندیدم_ اولا که مال آقاتونه بخور مگه ما حسودیم ... 


دوما چشمکی زدم _مال آرین دقیقا کجاش میافته؟؟...
 
نیشگونی از پام‌گرفت_ببند اون گاله رو منحرف


از زیر دستش فرار کردم و مشغول چیدن میز شدم_خودت گفتی مال ارین میخوری..


یهو با صدای آرین خشکم زد_کی مال منو میخوره؟؟


لب گزیدم و با چشمای گرد شده نگاهش کردم
که چشمکی زد_مثل این دختر بچه ها دوست خیالی داری؟؟


متعجب گفتم_ها؟؟


پشت میز نشست_هیچی...
خندید _حالا کی مال منو میخواد بخوره؟؟


پشتم بهش کردم زمرمه کردم_ چه از خداشم هست پسره بی حیا..


آرین_شنیدم چی گفتی


زبونم دراوردم_بلند گفتم بشنوی..بی حیا خان


بشقاب روی میز گذاشتم
و با احتیاط 
پیتزای خوشکلمو از فر بیرون کشیدم
آرین_به به چه کردی...




با دقت پیتزا به تیکه های مساوی تقسیم کردم و جلوی دست ارین گذاشتم 
.و پیتزای بزرگتر برای خودم و نیلو کنار گذاشته بودم


پشت میز نشستم


آرین نگاهی به پیتزای من انداخت_تنهایی میتونی بخوریش؟؟


بیخیال تیکه داغ پیتزا توی دهنم گذاشتم_آره..


آرین گازی از پیتزاش زد 


حواسش کامل پی غذاش بود که سریع 
یه تیکه بزرگ زیر میز بردم 


و نیلو مثل قحطی زده ها از دستم کشید


آرین با دیدن پیتزای من که دو تیکه بزرگش در یک لحظه کم شده بود 
چشماش گرد شد_کجات جاشون کردی؟؟




سریع لپام باد کردم_تو لپمه..


خندید_نترکی..


سرمو به نشونه نه تکون دادم


که نیلو ضربه ای به پام زد
بیشعور به پیتزا ک میرسید مثل تراکتور درو میکرد بشقاب رو...


مکثی کردم 
و ارین سرش پایین بود


و سریع تیکه دیگه زیر میز بردم 
نصف بشقاب من تموم شده بود
ولی ارین هنوز یه تیکه از پیتزاش خورده بود


با دهن باز نگاهی به بشقابم انداخت_دارم شک میکنم دو دهن داشته باشی!!


زمزمه کردم_دقیقا


متعجب گفت_چی؟؟


خندیدم_هیچی..من پیتزا خیلی دوست دارم 
واسه همین تند خوردم همه رو
نیلو 


تمام مدت زیر میز بودم 


دست آرین که هی زیر میز بین پاش میرفت و خودش رو تکون میداد 


نمیفهمیدم چرا اینجوری میکنه 
با اومدن دست نیلا زیر میز خوشحال تیکه پیتزا رو ازش گرفتم و دو لپی بلعیدم
که با دیدن برامدگی شلوار آرین چشمام گرد شد 
و لقمه رو نصف و نیمه قورت دادم 


پسره بی حیا سیخ کرده بود!!


صداش بلند شد_آخیش ..بعد ناهار اگه گفتی چی میچسبه؟؟


نیلا متعجب گفت_چای؟؟


صدای شیطون آرین بلند شد_نه..


نیلا_میوه؟


ارین_نه


نیلا_کوفت؟؟


آرین_اونم میشه ولی یه خواب دونفره و یه...


هنوز حرفش کامل تموم نشده بود که برامدگی شلوارش شروع کرد به تکون خوردن و یهوو..
از جاش بلند شد ...


*نیلا*
ارین یهو صاف ایستاد که با دیدن برامدگی بزرگ شلوارش چشمام گرد شد و دهنم باز موند


آرین با دیدن چهره متعجب من بلند خندید_نخوریش بابا...







ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر