قادر رنجبر نظرات سه شنبه 4 دی 1397 ، 08:44 ب.ظ




سایه مردی روی دیوار افتاد


سریع خودم قایم کردم
با رفتن سایه
پاورچین پاورچین از پله ها بالا رفتم


مردی رو به روی در اتاقی ایستاده بود..
باید یه جوری حواسش پرت میکردم..


با شنیدن صدای پایی که به سمت من میومد
چشمام گرد شد


هیچ جایی واس قایم شدن نبود


میز کوچکی کنار راهرو بود
که سریع پشتش قایم شدم
به سختی خودم رو جمع کرده بودم
که دیده نشم..


فضای راه رو تقریبا تاریک بود


صدای پا نزدیک تر شد
بعد صدای زنی به گوشم خورد_همه چی مرتبه؟؟


صدای خشن و زمخت مرد بلند شد_بله خانوم..


صدای زن خیلی آشنا بود


زن_برو لباسم از اتاقم بیار


مرد_اما خانوم اقا گفتن از جلوی در ...


زن دادی زد_نشنیدی چی گفتم؟؟


مرد چشمس گفت به سمت اتاقی رفت
و زن وارد اتاق رو به رویی شد


راه رو خالی شده بود
بهترین موقعیت بود برای من


نفس عمیقی کشیدم
و سریع به سمت اخر راه رو رفتم
با دیدن در سفید لبخندی زدم
و دستگیره رو کشیدم


ولی در باز نشد
چندبار دستگیره رو تکون دادم


که با صدای مرد سرجام خشکم زد_اونجا چه غلطی میکنی؟؟
ضربان قلبم برای ثانیه ای متوقف شد


صدای پاش که هر لحظه بهم نزدیک تر میشد
ترسم بیشتر میکرد


هنوز پشت بهش ایستاده بودم
که گفت_کی هستی؟؟


چشمام بستم و نفس عمیقی کشیدم و به سمتش چرخیدم_سلام..دنبال دستشویی هستم


مرد چشماش ریز کرد_ورود به طبقه سوم برای مهمان ها ممنوعه ..


خندیدم_من اطلاع نداشتم
طبقه های دیگه دستشویی پر بود مجبور شدم..


چنگ زد و بازوم گرفت_همین الان بهتره بری پایین پسرجان 
اگه خانوم اینجا ببینتت خیلی برات بد میشه


منو به سمت پله ها کشید 
نباید من و نیلا هم‌زمان توی مهمونی دیده میشدیم


چسبیدم به دلم_آخ واای جیش دارم..


مرد_برو پایین کارتو بکن


دستم پس کشیدم_نمیتونم میریزه..دو دقیقه بیشتر طول نمیکشه بذا برم دستشویی


منو هل داد سمت پله ها_برو پایین تا ندادم پوستت بکنن...
همین که اینجا بودی خودش کلی دردسر درست میکنه برات...


یهو یه دختر جوون تلو تلو خوران به سمت ما اومد
که مرد سریع صاف ایستاد_مشکلی پیش اومده خانوم؟؟


دختر_حالم خوب نیست میخوام برم تو اتاقم...


مرد کنار رفت_بفرمایید


دختر نگاهی به من انداخت و سرمست خندید_این پسر جوان جدید اومده؟؟


مرد_نه خانوم این..


دختره بین حرفش پرید و از بازوی من اویزون شد_یالا پسر من تا اتاقم همراهی کن


به سختی خودم کنترل کردم که زمین نخورم
مرد _اما خانوم ایشون..


دختره_ساکت سیروس....


رو به من کرد _بریم


دهنش بوی گندی میداد...


به سختی وزنش تحمل میکردم
هیکل دختره تقریبا دو برابر هیکل من بود 
و بدن گوشتی و توپری داشت..


وارد اتاقی شد که دقیقا کنار در سفید رنگ بود


باید یجوری کلید این اتاق پیدا میکردم


خودش روی تخت پرت کرد و 


لباس یاسی رنگ کوتاهی تنش بود
که با خوابیدن روی تخت 
تمام دار و ندارش بیرون ریخت


ریلکس زل زدم به در و دیوار اتاق که 
سرخوش خندید_اولین مردی هستی میبینم که به راحتی نگاهت از یه اندام هات 
گرفتی..!!
پوزخندی زدم
بدبخت فکر میکرد ازین پسرای ندید بدید هستم...


بیخیال همینطور اطراف نگاه میکردم که با دیدن سنجاق سر روی میز فکری به سرم رسید
دختر لباسش از تنش کند _اوهه چقد هوای اتاق گرمه


چشمام گرد شد
درست من پسر نبودم ولی اون که نمیدونست 
و انقد راحت خودش در معرض دید میگذاشت..


الان وقت فکر کردن ب این دختر پررو نبود 
داشت دیر میشد بایدهرچه زودترکارم تموم میکردم


به سمت میز رفتم و نامحسوس سنجاق سر برداشتم و توی جیبم گذاشتم
هرچند وقتی دوقلوها باز کردن در بهمون یاد میدادن هیچی نفهمیده بودیم
ولی امتحانش ضرر نداشت که...


با دیدن دختر که چشمامش بسته بود
نفسمو بیرون دادم و به سمت در اتاق رفتم




حرکت منظم عضلات قفسه سینه و شکمش نشون میداد خوابیده...


دستگیره کشیدم آروم بازش کردم


نگهبان روی پله ها نشسته بود و مشروب میخورد...


بی سر صدا از اتاق خارج شدم و 
جلوی در سفید ایستادم


و سنجاق از جیبم بیرون کشیدم و داخل قفل کردم


چندبار بی هوا تکونش دادم...
ولی فایده ای نداشت


چند نفس عمیق کشیدم
جلوی در زانو زدم و گوشم روی در گذاشتم


آروم سنجاق رو چرخوندم...
با گیر کردن سنجاق به چیزی 
سریع سنجاق دیگه ای داخل قفل کردم


که صدای تیکی بلند شد


از خوشحالی دلم‌میخواست جیغ بزنم


سریع بلند شدم و در باز کردم و پریدم توی اتاق 
با خوشحالی وسط اتاق بی صدا چندبار بالا و پایین پریدم..


وقتی کامل تخلیه شدم 
آروم 
چراغ قوه کوچکی که احسان بهم داد همراه با ساعت از جیبم برداشتم 


و ساعت رو به دستم بستم 
و چراغ قوه روشن کردم


توی همون تاریکی هم میتونستم تشخیص بدم دکور اتاق کاملا لوکس و گرون قیمته
با یاد آوری فلش ریزی که باید پیدا میکردم
آه از نهادم بلند شد
حالا کار سختمون شروع میشه...


_کجا رو دنبال یه فلش کوچیک بگردم




به سمت میز رفتم
مشغول گشتم داخل کشو ها شدم


تقریبا تمام اتاق زیر رو کرده بودم
کلافه وسط اتاق ایستادم_هووف یه ساعته اینجام ولی دریغ از یه سرنخ...


چراغ ساعت مچی


شروع به چشمک زدن کرد
متعجب نگاهش کردم و دکمه اتصالش زدم که صدای ترسیده نیلا توی گوشم پیچید
_نیلو کجایی؟؟


همینطور که اطراف نگاه میکردم _تو اتاقم ولی هیچی پیدا نکردم


نیلا_سریع قایم شو 
سینان و رادمهر اومدن بالا...


با صدای که سعی میکردم بالا نره گفتم_الان اینو میگی؟؟


نیلا_بخدا نمیدونستم چجوری زودتر باهات تماس بگیرم


غریدم_اون احسان و عرفان الاغ کدوم‌گوری هستن پس؟؟


با صدای چرخش کلید توی در ساکت شدم


سریع پریدم سمت تخت خواب سلطنتی دونفره و خزیدم زیر تخت
که در باز شد


رادمهر_مگه در قفل نبود؟؟


سینان_اخرین بار یادمه خودم قفلش کردم


خودم بیشتر زیر تخت کشیدم
که یه جفت کفش ورنی براق به سمت تخت اومد روش نشست
که صدای قژ قژ ضعیف تخت بلند شد_مدارک جاشون امنه؟؟


رادمهر_جای گذاشتم که عقل جن هم بهش نمیرسه..


سینان_باید هرچه زودتر دخترا رو تحویل بدیم
بودنشون بیشتر ازین ممکنه دردسر درست کنه


رادمهر_ولی هنوز اماده نیستن..


سینان_نمیدونی با چه دردسری اون بچه پلیس فضول رو پیچوندم
مطمئنم یه فکرای تو سرشه..باید سر به نیستش کنیم


تقه ای به در اتاق خورد
و خدمتکار وارد شد_قربان مهمان ویژه امشب رسیدن..


رادمهر_الان میایم...


بعد از خروج خدمتکار 
سینان از روی تخت بلند شد_فلش کجا گذاشتی؟؟


رادمهر_اینجاست..
صدای کشیده شدن کشویی به گوشم خورد
من مطمئن بودم همه کشو ها رو گشتم


خودم کمی به سمت لبه تخت کشیدم تا بتونم ببینم کجا فلش قایم کرده...


ولی از ترس اینکه دیده بشم نمیتونستم کامل ببینم...
فقط میتونستم ببینم که جلوی کمد ایستادن ..


رادمهر_بهتره همینجا باشه..اگه محموله ثبت شد 
میام فلش برمیداریم
الان جا به جاش نکنیم بهتره اینجا جاش امنه...




تقه ای دیگه به در خورد
که هردو از اتاق خارج شدن


کمی مکث کردم و بعد از زیر تخت بلند شدم


نگاهی به کمد انداختم
اینجا که جز دوتا در کشوی دیگه ای نبود...


دستم روی کمد کشیدم


که در اتاق یک آن باز شد


با چشمای که نزدیک بود از ترس و تعجب از حدقه بیرون بزنه زل زدم به در


که احسان پرید تو اتاق
_داری چه غلطی میکنی دوساعته؟؟


تای ابروم بالا رفت و اخم کردم _اهل کردن نیستم..


با دو قدم بلند به سمتم اومد چنگی به یقه لباسم زد_اگه تو اهلش نیستی من خیلی خوب اهلشم میخوای نشونت بدم؟؟


از چشماش خون میچکید
ترسیده آی دهنم قورت دادم


که یقه لباسم ول کرد و چنگی به موهاش زد_باید برم 
تا متوجه نبودنم نشدن..
سریع تر بیا پایین نیلا رو فرستادیم تو ماشین


لب زدم_ولی من هنوز پیداش نکردم


چپ چپ نگاهم کرد _ سریع تر پیداش کن


و تند از اتاق خارج شد


تاحالا انقد عصبی ندیده بودمش


مطمئنا اگه جلوی خودش نمیگرفت الان منو میخورد


با دقت به کمد زل زدم
که با دیدن خط عمودی کنارش 
چشمام ریز شد


دستم روی کشیدم
یه برامدگی کوچیک کنارش بود


کمی باهاش ور رفتم که کشو کوچیکی باز شد و با دیدن فلش داخلش 
دستم مشت کردم_اینه.....
فلش سریع توی جیبم گذاشتم


و به سمت در اتاق رفتم


و نگاهی به راه رو انداختم
کسی نبود


سریع به سمت پله ها دویدم که 
با دیدن نگهبان ک از پله ها بالا میومد خشکم زد


سرش بالا گرفت با دیدن من اخم کرد_بازم تو؟؟


لبخندی زدم_خب چیزه..


مگه نگفتم دور بر اون دختر نپلک




متعجب گفتم_ها؟؟


دستم گرفت کشید و هلم داد به سمت پایین_ی بار دیگه اینجا ببینمت 
یه گلوله حرومت میکنم


از حرفاش سر درنمیاوردم


با خوشحالی به سالن اصلی رفتم و که عرفان با دیدنم به سمتم اومد_چی شد؟؟


لبخند دندون نمایی زدم_پیداش کردم


چشماش از خوشحالی برق زد_افرین...


یقه لباسم صاف کردم_خواهش میکنم قابلی نداشت..


ابروهاش بالا برد_ باشه ممنونم


نگاهی به اطراف انداختم
خیلی شلوغ بود


لب زدم_چقد اینجا شلوغه همشون قاچاقچی هستن؟؟


بلند خندید_نه خنگول...
این جشن هارو برای پنهان کردن قرار های مهمشون برگزار میکنن


به سمتش چرخیدم که اخم کرد
_حتی گاهی اوقات برای خرید و فروش دخترا


کسی از پشت سر دستش روی کمرم گذاشت_چی شد ؟؟ 
پیدا کردی یا کردن میخوای؟؟


چشمام از این همه وقاحتش گرد شد
اخم کردم_درمورد چی حرف میزنی؟؟من نیلام...
نیلو هنوز نیومده


خشکش زد_وا من همین الان بردمت تو ماشین چجوری اومدی ؟؟


عرفان بلند خندید_قضیه کردن چیه؟؟


چپ چپ نگاهش کردم_هیچی داداشت زیادی بی شعور تشریف داره


احسان_هوو دیدی خودتی...
با مشت توی شکمش کوبیدم‌
که صورتش از درد جمع شد
و لب زد_وحشی...
با صدای آشنایی هرسه به سمتی چرخیدیم
_میبینم که به جمع دونفرتون یکی دیگه هم اضافه شده؟؟!


با دیدن سینان 
دلهره ای توی دلم نشست


نگاهش روی من بود


بزور لبخندی زدم_س...لام


سری تکون داد
عرفان با دیدن من که هل کرده بودم ریلکس رو به سینان کرد_از بس درگیر مهمونی بودی نشد بیام با جی وان آشنات کنم...


سینان چشماش ریز کرد سوالی پرسید_جی وان؟؟


احسان_پسر عموی ماست تازه از خارج اومده و یه چند روز مهمونه
واس همین آوردیمش مهمونی های ایرانی رو ببینه


سینان تای ابروش باالا برد_اها..


دستش به سمتم دراز کرد_من سینان هستم..
دوست عرفان و احسان... 
امیدوارم خاطرات خوبی اینجا داشته باشی


نگاهی به دستش انداختم و بعد نگاهی به قیافه احسان و عرفان


که عرفان با چشم اشاره کرد بهش دست بدم


با انزجار دستم توی دستش گذاشتم_ممنون


که فشار خفیفی بهش وارد کرد_خارجیا همه انقد ظریف هستن؟؟


خندیدم_بیشترشون..


یکی از نگهبانا هراسون به سمت سینان اومد و چیزی توی گوشش گفت 
که در لحظه رنگ سینان مثل گچ شد


بدون اینکه چیزی بگه به سمت در رفت..


عرفان_قضیه چی بود یعنی؟؟


احسان_ من میرم ببینم بیرون چه خبره..


با قدم های بلند ازما دور شد....
*نیلا*


لعنتی اگه این جیش بی موقع نبود الان 
اون نگهبان احمق منو نمیدید


شانس آورده بودم صورتم توی تاریکی معلوم نمیشد
وگرنه معلوم نبود چه دردسری برای نیلو بیاد


بین درختا نشسته بودم
و انگشتم باحرص میجوییدم


نگهبانا مثل مور و ملخ اطراف ساختمان میگشتن..


دستم روی شکمم گذاشتم...
اگه تا ده دقیقه دیگه خودم به دستشویی نمیرسوندم معلوم نبود چه گندی بخوره به لباس هام...


ولی با وجود اینهمه نگهبان امکانش نبود


با صدای پایی دستم روی دهنم گذاشتم 
_مطمئنی فرد مشکوکی بود؟؟شاید یکی از مهمونا بوده که گم شده!


صدای نگهبانی که منو دیده بود بلند شد_اره ...پشتش به من بود و اطراف انباری پرسه میزد
تا بهش گفتم اونجا چیکارمیکنی فرار کرد..
بنظرت مهمون فرارمیکنه؟؟!


لب گزیدم
خاک ب سرم 
انقد هول بودم که نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بودم


_بیا بریم پشت ساختمان بگردیم..


هردو به سمت ساختمان رفتن
نفسم بیرون دادم 
باید ازینجا بیرون میرفتم


سریع و از پشت درختا به سمت در حیاط رفتم تا از خونه خارج بشم 
و بتونم پسرا ببینم 


که کسی
منو توی بغلش کشید و بین دیوار و بدنش اسیر کرد


چشمام از ترس گرد شده بود و
نفسام نا منظم


هر لحظه فشار بدنش بیشتر میشد


سرم روی سینه اش فشار میداد و نمیتونستم صورتش رو ببینم


که هرم نفس های گرمش به گردنم برخورد کرد و..
صداش توی گوشم پیچید_معلوم هست اینجا چه غلطی میکنی؟؟


با شنیدن صدای احسان نفسم اسوده بیرون دادم
_من فقط دستشویی داشتم


خودش بیشتر به من فشرد که غریدم_
فشار نده بابا میریزه..


ازم فاصله گرفت_گند زدی به همه چی میدونی اگه ببیننت چی میشه؟؟


بیخیال گفتم_هیچی چی میخواد بشه...


نفس داغش رو روی صورتم پخش کرد
و گوشیش از جیبش بیرون کشید
و _عرفان من و این خراب کار بیرون منتظرتونیم...


و بدون حرف دیگه ای دستم کشید و نگاهی به اطراف انداخت
بیشتر نگهبانا اطراف ساختمان بودند


احسان_من سر نگهبان گرم میکنم از پشت سرش برو بیرون..


سرمو تکون دادم که به سمت نگهبان رفت


بخاطر باز بودن در بزرگ ساختمان خروج ازش راحت بود


بی صدا از پشت سر نگهبان گذشتم 
پریدم توی کوچه و سریع پشت درختچه های کنار خیابون قایم شدم ...
بعد از نیم ساعت ماشین عرفان از خونه خارج شد
و سر کوچه ایستاد


به سمتش رفتم 
و به محض سوار شدنم احسان عصبی غرید _نگفتم تو ماشین بمون تا بیایم؟؟


سرم پایین انداختم_خب دستشویی داشتم...


بی حواس غرید_نیلو بجات میرفت دیگه...


همگی سکوت کردیم..


نیلو_من چجوری بجاش برم دستشویی؟؟


احسان جا خورد 
کمی فکر کرد
و خندید_خب بازم نیلو نمیتونست بره این دلیل نمیشد بری واس خودت بگردی


عرفان_ولی خیلی شانس اوردیم..ممکن بود گیر بیافتی


به صندلی تکیه دادم 
_حالا که گیر نیافتادیم


احسان روشو از من گرفت_بیا جای معذرت خواهی 


دو قورت و نیمش هم باقیه


جوابش ندادم زل زدم به خیابونا...




عرفان جلوی خونه ارین نگه داشت_میتونید برید داخل یا بیایم؟؟




در باز کردم_خودمون میریم..


احسان_لطفا قبل از خواب لباس و کلاه گیس دربیارید 
کلی پول خورده براش 
خراب نشه


چپ چپ نگاهش کردم


و از ماشین پیاده شدم


و نیلو پشت سرم پیاده شد
رو بهش گفتم_من قایم میشم تو برو.‌


نیلو_وای نه من حوصله جواب پس دادن ندارم
خودت برو




سرم‌تکون دادم بدون تشکر از دوقلوها به سمت ساختمان رفتم
والا تازه باید ازمون تشکر هم میکردن جونمونو به خطر انداختیم و بهشون کمک کردیم


زنگ در زدم...
منتظر شدم


بعد از چند دقیقه در حیاط باز شد
و هنوز وارد نشده بودم 
که آرین پرید جلوی پام_خوبی سالمی چیزیت نشده؟؟!


چشمام گرد شد_سلام ...


دستی توی موهاش کشید_سلام‌..دیر کردین...


به سمت ساختمان رفتیم
_مشکل کوچیکی پیش اومد که وقتمون کمی گرفت


ارین _چه مشکلی؟؟


در خونه باز کردم _مهم نیس من خستم میرم بخوابم....


آرین همونجا جلوی درخشکش زد


طفلک انتظار نداشت اینجوری 
باهاش صحبت کنم


بیخیال به سمت اتاق رفتم
و تازه یادم اومد نیلو هنوز نیومده...
با کف دست به پیشونیم کوبیدم
و عقب گرد کردم تا برم دنبال نیلو 


که نیلو هراسون 
به سمتم اومد


منو کامل داخل اتاق هل داد و در بست _ممنونم که سر آرین گرم کردی تا بیام...


لبخندی زدم_خواهش میکنم


چپ چپ نگاهم کرد و کتش گوشه ای انداخت_شانس اوردم 
جیشش گرفت ..
وگرنه حالا حالا ها جلوی تلویزیون پلاس بود و منم تو حیاط اسیر بودم


روی تخت دراز کشید_واای خیلی خسته ام


به سمتش رفتم_فلش پیدا کردی؟


چشماش بست_آره ..دادمش به پسرا


مشغول دراوردن لباسام شدم _نگفتن چی توش هست؟؟


نیلو_نه


شلوارک کوتاهی از کمد برداشتم و پوشیدم


و بدون لباس با
یه سوتین 


کنار نیلو دراز کشیدم_لباسات عوض نمیکنی؟؟


بیخیال دستش دور کمرم حلقه کرد_حال ندارم ..


چشمام بستم 
و توی چشم بهم زدن خوابم برد...


****نیلو***
با صدای در از خواب شیرینم بیدار شدم 
_هوم؟؟


دوباره کسی به در کوبید


بلند تر داد زدم_کیه؟؟


آرین_میتونم بیام تو؟؟


به پهلو خوابیدم اینم وقت گیر آورده بود


حال نداشتم قایم بشم
با دست نیلا تکون دادم 
آروم زمزمه کردم_نیلا پاشو برو قایم شو...
تکون نخورد
نیلا همیشه خوابش سنگین بود


غریدم _هوی نیلا..!!؟


صدای آرین بلند شد_اومدم...امیدوارم اماده شده باشی...


ترسیده از تخت پایین پریدم و خزیدم زیر تخت
که در باز شد


پسره بی فرهنگ 
نمیگی دختر مردم شاید لخت....


وای نیلا لباس نداشت..
با دیدن پاهای آرین که به تخت نزدیک تر میشد 


چشمام گرد شد
نیلا منو میکشت....
آرین روی تخت نشست و...
*نیلا*
چشمام گرم خواب بود که با حس داغی دستی روی صورتم 


ناخوداگاه لبخندی زدم_نیلو دستت جمع کن


با شنیدن صدای آرین لبخندم جمع شد و چشمام بسته بود
_وقتی خوابی شیرین تری...


ما توی اتاقمون بودیم
پس امکان نداشت ارین اینجا باشه
حتما دارم خواب میبینم..
بلند گفتم_این یه خوابه....


پتو رو از روی بدنم کنار زدم_چقد گرمه اه..حداقل پنجره رو باز میذاشتی نیلو


آرین_نیلو کیه؟؟ با خودت صحبت میکنی؟؟


غریدم_چقدم سوال میپرسی..فکر نمیکردم تو خوابم انقد پرحرف باشی


صدای خنده آرین بلند شد_خواب نیستی نیلو..


کلافه چشمام باز کردم تا خواب مزخرف آرین از ذهنم بره
که با دیدن چهره آرین تو دوسانتی صورتم چشمام کاملا گرد شد..


سریع بلند شدم
که سرم خورد به صورت آرین و صدای آخش بلندشد


خودم عقب کشیدم_تو اینجا چیکار میکنی؟؟


همینطور که با دستش دماغش رو میمالید جواب داد_خوابم نمیبرد اومدم کمی باهات حرف بزنم...


اخم کردم_نباید یه در بزنی ؟؟شاید من لخت وسط اتاق بودم؟؟


با چشماش به من اشاره کرد_ازین لخت تر؟؟


متعجب نگاهی به لباسام انداختم


و محکم کوبیدم توی صورتم_وای خدا لباسم کو؟؟


پتو رو کشیدم روی بدنم و غریدم_مگه دستم بهت نرسه نیلو..


ارین_ من وقتی اومدم لباسی نداشتی


اخم غلیظی روی صورتم نشست
به شدت عصبی بودم
و سرش داد زدم_ واس همین نشستی بر و بر منو نگاه میکردی؟؟
خجالتم نمیکشی؟؟
آرین که انگار تازه داشت از شرایط پیش اومده خوشش میومد لبخندی زد_حرص نخور پوستت خراب میشه حالا...
بالشت بلند کردم تا بزنم توی سرش 
که سریع ازم گرفتش و کنارم روی تخت دراز کشید


جیغ کشیدم_ولم کن..


آرین دستش روی گوشش گذاشت_اوه عجب ولومی...


پسش زدم و با پتو که دورم پیچیده شده بود از روی تخت بلند شدم_خاک بر سر بی حیات کنن


توی حرکت به سمتم دوید و منو به دیوار چسبوند_نمیدونی وقتی اینجوری حرص میخوری چقد باحال میشی...


سرش نزدیک تر آورد
که جیغ بلند تری زدم_نبوسیا!!




اخم کرد_چرا ؟؟
_نامحرمی...


پوزخندی زد_چطور مهبد و اون پسره محرمت هستن
فقط من نامحرمم؟؟


باید از خودم دورش میکردم


ولی نمیتونستم 
به عشق نیلو بد بینش کنم


دلم نمیخواست بخاطر من با نیلو بد بشه


به خودم اومدم که دیدم 
آرین باز سرش خم‌کرد و میخواد منو ببوسه


با تمام توان پسش زدم 
به سمت در اتاق رفتم


که آرین ملافه رو کشید


باعث شد همون یه ذره پوشش هم از دور بدنم باز بشه


زیر لب غر زدم_من غلط بکنم دوباره لخت بخوابم


آرین پشت سرم دوید_صبر کن شیطون


به سمت حال دویدم که یهو در سالن باز شد و مهبد 
وارد شد
با دیدن من تو اون سر وضع همونجا خشکش زد


سریع ایستادم و زل زدم بهش
با چشم های گرد شده
پاهایی که دیگه حس راه رفتن نداشتن






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر