قادر رنجبر نظرات سه شنبه 4 دی 1397 ، 08:43 ب.ظ




نیلا خودش توی کمد جا داد 
که احسان پشت سرش رفت 


چشمام گرد شد_توکجا میری؟؟!


احسان همینطور که خودش رو کنار نیلا توی کمد جا میکرد _منم باید قایم بشم 
چون حضور من فعلا اینجا بی موقعس...


متعجب گفتم_یعنی چی؟؟


عرفان بازوم گرفت _بشین رو صندلی بعدا میفهمی...


احسان در کمد رو بست
ازینکه با نیلا توی فضای تنگ و تاریک بود 
اصلا حس خوبی نداشتم...
 
نگاهم هنوز روی در بسته کمد بود که 
عرفان بازوم کشید_بشین رو صندلی.‌‌..
بلافاصله تقه ای به در خورد 
آرین وارد شد_بچه ها اومدین؟؟


عرفان لبخندی زد_سلام شرمنده بدون اجازت وارد خونه ات شدیما!


آرین وارد اتاق شد و در بست_نه بابا خونه خودته
نگاهی به جیکوب انداخت_همون گریمور معروفه؟؟


عرفان سرش به نشونه مثبت تکون داد_آره..


آرین خندید_سلام پسر اسمت چیه؟؟!


عرفان زد زیر خنده_فارسی بلد نیست..


آرین چهره بانمکی به خودش گرفت_اء ؟؟
بعد به خارجی چیزی بهش گفت 
که جیکوب با خنده جوابش داد


آهی کشیدم
من و نیلو همین زبان فارسی بزور بلد بودیم
اونوقت بقیه چند زبان مختلف صحبت میکردن




آرین انگار تازه متوجه من شده بود
لبخندی زد_خوبی؟؟


با نیشخند جوابشو دادم_ممنون


عرفان روی تخت ولو شد
و رو به جیکوب چیزی گفت 
که 
جیکوبم وسایلش رو برداشت مشغول گریم من شد...


*نیلا**




احسان در رو بست.
عصبی چشمام توی حدقه چرخوندم
تو اون تاریکی به سختی می دیدمش


اومدم یه چیزی بارش کنم که دستش رو گذاشت رو دهنم و انگشت اشاره اش رو به معنی سکوت گرفت جلوی بینیش


صدای باز شدن در اتاق رو شنیدم و بعد صدای بچه ها که با آرین سلام علیک می کردن.


نفسم حبس شد
تو اون کمد به اون کوچیکی با احسان درست جا نمی شدیم و می ترسیدم یه وقت سر و صدا کنیم


سعی می کردم نفس هام رو اروم نگه دارم که دست احسان رو کنار پهلوم حس کردم
چشمام گرد شد


آروم دستش رو حرکت داد و دور شکمم قفلش کرد
یکم خودم رو تکون دادم که پهلوم رو چنگ زد ...


کمد تکونی خورد...
وحشت زده خشکم زد و بی حرکت موندم
صدای آرین درست از پشت در به گوشم خورد_چقد طول میکشه...


عرفان_حدود ۲ یا ۳ ساعت 




آرین به کمد تکیه داده بود


حتی نفس هم‌میترسیدم بکشم


فضای داخل کمد خیلی تنگ بود
و تقریبا کامل توی بغل احسان بودم


یکی نیس بگه اگه میخوای قایم بشی برو یه جای دیگه


از شرایط به وجود اومده به شدت معذب بودم
کامل بین پاش نشسته بودم و اون منو توی بغلش گرفته بود


نفسهاش موهامو نوازش میکرد
حتی یک سانت هم نمیتونستم تکون بخورم


کمی خودم جا به جا کردم
نمیدونم دستم به کجاش خورد که صدای ضعیف ناله اش بلند شد_لهش کردی..


متعجب با صدای خیلی آرومی گفتم_چیو؟؟


به سختی به سمتش چرخیدم که دستم به بین پاش خورد
نالید_هیچی دیگه ازش نمونده


چهرش از درد جمع شده بود


چشمام گرد شده بود
بخاطر تاریک بودن داخل کمد کامل صورتش نمیدیدم
_چی میگی؟؟
اشاره به پایین تنه اش اشاره کرد_عقیم شدم
هوای داخل کمد خیلی خفه بود 
چند نفس عمیق کشیدم و اخم کردم و غریدم_مجبور نبودی بیای اینجا قایم بشی..


احسان ابروهاش بالا انداخت_نمیخواستم این موقعیت ناب رو از دست بدم
و با چشماش به خودمون اشاره کرد


حرصی شده بودم
حیف نمیتونستم کاری بکنم و سر صدا میشد
وگرنه یجوری میزدمش که صدای بز کوهی دربیاره...


رومو ازش گرفتم 


باید ۳ ساعت دیگه اینو تحمل میکردم
اونم تو این موقعیت...


گرمای زیاد بدن به شدت روی اعصابم بود
دلم‌میخواست تمام لباسام بکنم 
بندازم دور
هرچی خودم رو ازش دور میکردم ولی دوباره بخاطر نبودن جای کافی بهش میچسبیدم


احسان سرش روی شونه ام گذاشت ریز خندید_انقد ول نخور


با آرنج محکم توی شکمش کوبیدم 
که صدای آخش توی گلوش خفه شد
زمزمه کردم_یه بار دیگه به من بچسبی همینجا خفت میکنم...


و دست به سینه سرجام نشستم
و سعی میکردم یه چیزای دیگه ای فکر کنم
تا یادم بره تو بغل یه پسر بیشعور اسیر شدم


ولی با مسخره بازی های احسان نمیتونستم وجودش نادیده بگیرم


نفسش با شیطنت کنار گوشم رها کرد
که لرزی به تنم نشست


چشمام از حرص بستم
تا عصبانیتم کار دستمون نده


ولی احسان بیخیال نمیشد و انگشت اشارش روی شکمم کشید


آرنجم خم کردم تا محکم بزنم بین پاش 
و انتقام تمام این مسخره بازیاش بگیرم
که با یاد آوری چیزی که قرار بود بزنم لهش کنم


چندشم شد..
مجبور بودم آروم باشم تا سر فرصت ادمش کنم که...


که با صدای جیغ نیلو
بی حرکت ایستادم_حق نداری دست به موهام بزنی


چشمام ریز کردم و گوشم روی دیوار کمد گذاشتم


عرفان_باید واس اینکه گریمت کامل و بی نقص باشه موهاتو کوتاه کنیم


نیلو داد زد_عمرا ..این یکی رو دیگه نیستم...
موهام به جونم بسته است...حتی یه سانت هم اجازه نمیدم کوتاهشون کنید
چه برسه مدل مردونه بزنید...


عرفان عصبی غرید_بشین سرجات بذار کارش بکنه


تمام حواسم پیش نیلو بود
میدونستم کوتاه نمیاد و نمیذاره کسی دست به موهاش بزنه


از بچگی از موی کوتاه متنفر بود
برعکس من که موی بلند دوست نداشتم
چون نگه داری ازشون سخت بود


ولی بخاطر اینکه شبیه هم باشیم موهامون در حدی میزدیم که نه کوتاه باشه نه زیادی بلند...


*نیلو
گریم صورتم تموم شده بود
ولی حتی فرصت نکرده بودم ببینم قیافه ام چه شکلی شده


عرفان گیر داده بود موهام مردونه بزنم و


جیکوب دستش روی شونه ام گذاشته بود فشار میداد تا روی صندلی بی حرکت بشینم


ولی من به هیچ وجه حاضر نبودم موهای نازنینم رو کوتاه کنم


عرفان عصبی به سمتم اومد_یا با زبون خوش...
آرین بین حرفش پرید و اخمی کرد_عرفان بس کن ...
جیکوب بگو براش کلاه گیس بذاره...


سرم به نشونه موافقت تکون دادم_عرفان_ولی هیچی موی طبیعی نمیشه...


جیکوب که انگاری متوجه کلمه کلاه گیس شده بود
سرش تکون داد و 
چیزی گفت


عرفان ساکت به من زل زد
به اجبار گفت_باشه..میگم یکی از بچه ها تهیه کنه...


آرین لبخندی زد_ممنون داداش


خوشحال به سمت آینه کمد رفتم که عرفان سریع پرید جلوی پام_کجا ؟؟


دستم به سینه اش زدم_میخوام ببینم چه گندی به صورتمون زدین...


آرین خندید_صورتمون چیه؟؟


لب گزیدم که عرفان اخم کرد
بی حواس گفتم_ببخشید از بس این پسره لندهور ، بد غواره روی اعصابم رژه رفته 
قاطی کردم...


عرفان_به من میگی لندهور ،بدغواره ؟؟


پوزخندی زدم_نه بابا 
شما که خیلی خوش هیکلی به جیکوب بی زبون گفتم
دوباره به سمت آینه رفتم
که عرفان دستم کشید


و غرید_لازم نکرده بشین 
تموم که شد میتونی ببینی...


دستم مشت کردم نزن تو دهنش که تموم دندوناش بریزه کف زمین


حرصی روی صندلی دست به سینه نشستم
و پام تکون میدادم


پسرا هم هرکدوم یه گوشه مشغول ور رفتن با گوشی هاشون بودن


آرین از روی تخت بلند شد_میرم چندتا چایی بیارم


از اتاق خارج شد
به محض رفتنش
پریدم سمت کمد و در با ز کردم تا ببینم نیلا و احسان در چه وضعین 


با دیدن
نیلا که دو دستی چنگ زده بود به موهای احسان و
صورت قرمز شده احسان


بلند زدم زیر خنده


نیلا و احسان همینطور بی حرکت خشکشون زده بود
عرفان به سمت من اومد با دیدن قیافه اون دوتا خندید_ول کن موهاشو ...کندی همه رو


نیلا عصبی بلند شد_حقشه پسره الدنگ ..
احسان عصبی تر از نیلا جواب داد_دختر بی جنبه و لوس 
حیف این بغلی که نسیب تو شده


تمام گریم روی صورتش خراب شده بود
معلوم نبود تو این مدت چیکار میکردن تو کمد


نیلا از کمد خارج شد به سمت تخت رفت
_من زیر تخت میمونم


لب گزیدم
احسان_به درک همونجا بمون تا لهت کنن...
و در کمد کشید تا بسته بشه


نگاهی به عرفان انداختم
که شونه هاش بالا انداخت_وقتی دوتا جنس مخالف تو یه کمد جامیکنی 
اغلب با صلح و صمیمیت و سرانجام با یه نی نی توی دامنشون خارج میشن
ولی نمیدونم این دوتا چرا مثل جنگلیا بیرون اومدن


نیلا از زیر تخت داد زد_جنگلی عمته...


نتونستم جلوی خنده مو بگیرم و زدم زیر خنده..
که جیکوب چیزی گفت


رو به عرفان کردم_چی میگه؟؟


عرفان _جیکوب بدبختم با من موافقه
میگه انقد زحمتش رو تو دو دقیقه خراب کردن
حالا باید از اول گریم کنه...


چشم غره ای بهش رفتم
و روی صندلی نشستم
بعد از چند دقیقه آرین یا سینی چای وارد اتاق شد
لبخندی زدم_کد بانو شدیا..


سرش به طرفین تکون داد_وقتی خدمتکارم بشینه من باید چای بریزم..


اخم کردم_خدمتکارتون بیکار ننشسته که
بازم داره برای کمک به شما آماده میشه




عرفان یه استکان چای رو از داخل سینی برداشت به سمتم گرفت_بگیر بخور دهقان فداکار


استکان ازش گرفتم


که صدای زنگ در حیاط بلند شد


عرفان سریع به سمت در اتاق رفت_حتما کلاه گیس اورده ...


بدون اینکه به کسی اجازه حرفی بده از اتاق بیرون زد


آرین_چقد هول ...


پوزخندی زدم


بعد از چند دقیقه عرفان با جعبه ای وارد شد
آرین _چندتا کلاه گیسه؟؟


عرفان متعجب گفت_خب یکی مگه قرار بود چندتا باشه؟؟


آرین_فکر کنم شنیدم گفتی دوتا بیاره...


عرفان هل کرد_نه بابا 
قرار بود دوتا بیاره که یکی خراب شد از اون یکی استفاده کنن ..ولی دیدم هزینه اش زیاد میشه گفتم همون یکی بیاره


آرین آهانی گفت


عرفان جعبه رو به جیکوب داد
پیراهنش برجسته شده بود
دقیق زل زده بودم به شکمش انگاری چیزی زیر لباسش بود


وقتی نگاه خیره منو دید 


سریع گفت_بیا بشین تا کارش تموم کنه زودتر چند ساعت دیگه باید مهمونی


بی حرف روی صندلی نشستم
که جیکوب کشی محکم موهام بالای سرم بست 
و با چیزی تور مانند رنگ پوست تمام موهام جمع کرد اونو روی سرم تنظیم کرد
که تمام نقاطی که مو داره بپوشونه...


مایعی روی سرم ریخت 
بعد با دقت کامل کلا گیس رو از داخل جعبه برداشت روی سرم تنظیم کرد 
با شونه و قیچی بهشون حالت داد


اخر سر با رضایت چشم دوخت بهم و لبخندی زد
به سمت تخت رفت از داخل پلاستیک لباس های پسرونه ای بیرون کشید و به دستم داد


متعجب گفتم_الان بپوشم؟؟


عرفان_نه پس بذار بعدا بپوش..الان فقط اوردیم نگاهشون کنی


چشم غره ای بهش رفتم_باشه پس نگاه میکنم


زل زدم به لباسا که آرین با خنده گفت_مسخره بازی درنیارید ..
نیلو پاشو بپوش ببینیم اخرش چه شکلی میشی
صورتت که خیلی عوض شده


_انتظار نداری جلوی شما بپوشم؟؟
عرفان چشماش توی حدقه چرخوند_شیطونه میگه...


چشم غره ای بهش رفتم_شیطونه هرچی گفت غلط کرد با تو...
عرفان به سمتم خیز برداشت
که آرین سریع مانع راهش شد_خیلی خب ..جوش نیار پسر..
اشاره ای به جیکوب کرد
به عرفان گفت_بریم بیرون تا لباسش بپوشه




هرسه از اتاق خارج شدند
_بی حرف مشغول پوشیدن لباسا شدم
شلوارم بیرون آوردم تا شلوار جین پسرونه ای که برام خریدن بپوشم
شلوار رو هنوز کامل بالا نکشیده بودم 
که صدای قژ قژ در کمد بلند ش
ترسیده 
سریع شلوار بالا بردم
که احسان با خنده بیرون اومد_اء دیر رسیدم ..


اخم کردم_واقعا بی حیایی..
نیلا از زیر تخت غرید_کجاشو دیدی..پسره...
که با صدای عصبی احسان ساکت شد_نیلا!!


لباسم مرتب کردم و جلوی آینه ایستادم
یا دیدن خودم 
دهنم شش متر باز مونده بود


نیلا سوتی زد_اوووف رسما عاااشقت شدم...


خندیدم_زر نزن..توام مثل من شدی...
نیلا اخم کرد_بودم اگه این پسره چلغوز 
همه گریم خراب نمیکرد


احسان_من خراب کردم؟؟یا تو که کل صورتت رو کرده بودی توی دهن من؟


چشمام گرد شد متعجب به نیلا نگاه کردم
نیلا_دروغ میگه..مگه تومنو نمیشناسی که چقد از بوسیده شدن متنفرم؟
بعد بیام اینو ببوسم؟؟


چشمام حالت عادی گرفت_خب اینو راست میگه....
تقه ای به در خورد
که احسان و نیلا سریع قایم شدند...


آرین_نیلو پوشیدی؟؟


به عقب برگشتم
که همزمان آرین وارد اتاق شد
و لبخندی زد_واقعا عالی شدی...


لبخندی زدم_ممنون


عرفان سرش از کنار دست آرین داخل اورد_دست و پنجه
جیکوب طلا 
لولو رو کرده هلو...


لبخندم جمع شد
این دوتا داداش دوقلو از اول هم 
برج ضد حال بودند....


عرفان با چشم ابرو اشاره ای به من و نیلا کرد
کامل متوجه منظور نمیشدم
_نیلو جان بیا بیرون از اتاق تا چندتا نکته هست بهت بگم


تای ابروم بالا رفت نیلو جان؟؟


بعد داد زد_جیکوب


رو به آرین کرد بیاد وسایلش رو جمع کنه..
تازه فهمیدم منظورش چی بود
میخواست سر آرین رو گرم کنیم تا جیکوب بتونه گریم نیلا رو کامل کنه


سرم تکون داد_باشه اومدم...


به سمت در اتاق رفتم 
سه تایی روی مبل نشستیم


هرسه توی سکوت بهم زل زده بودیم
که آرین گفت_عرفان قرار بود چیزی بگیا...


عرفان صداش صاف کرد_بله..
خب ....چیزه...
#پارت_۲۳۹
#دروغ_دونـفره 
عرفان صداش صاف کرد_بله..
خب...چیزه...
ببین توی مهمونی تو نقش دوست صمیمی من رو به عهده داری
پس سعی کن ضایع بازی درنیاری و هرچی من گفتم 
تایید کن و درست مثل دوتا دوست که از جیک و پیک هم با خبر هستن و...


ترسی توی دلم نشسته بود 
بین حرفش پریدم_مطمئنی رادمهر من نمیشناسه؟؟


آرین لبخند مهربونی زد_تو خودت رو توی آیینه دیدی درسته؟؟


سری به نشونه مثبت تکون دادم که لبخندش عمیق تر شد_نقطه تشابهی با نیلو پیدا کردی؟؟


کمی فکر کردم
راست میگفت انقد چهره ام با موی کوتاه و گریم و ته ریش حرفه ای که جیکوب برام گذاشته بود تغییر کرده بود
که حتی خودمم هم ممکن بود خودم رو نشناسم


عرفان_همین که تو فکر رفتی یعنی مشکلی وجود نداره..


سرم دوباره تکون دادم
که عرفان نگاهی به ساعت کرد_خب کم کم باید راه بیافتیم...
از جاش بلند شد به سمت من اومد
و بالای سرم ایستاد که سریع
بلند شدم


دستش به سمت گردنم آورد
خودم رو عقب کشیدم
و نگاهم به آرین افتاد که با اخم زل زده بود به ما...
عرفان _بیا این گردنبند پسرونه رو گردنت بنداز..اینجوری اگه جای 
گیر افتادی 
فقط کافیه 
نقطه سیاه رنگ پشت گردنبند رو لمس کنی..
یه سنسور بهش وصله که فعال میشه و ما میتونیم جاتو پیدا کنیم


گردنبند رو جلوی صورتم گرفته بود
شبیه یه سلیب برجسته بود
با نگین های ریز ...


دستش دور گردنم حلقه کرد 
که ترسیده از جا پریدم


پوزخندی زد_نترس بابا من پسرخور نیستم اگه تو لباس دخترونت بودی شاید میشد یه کاریش...


با صدای عصبی آرین بقیه حرفش رو خورد
_عرفان؟؟!


عرفان خندون به سمتش چرخید_من میرم آماده بشم..


نیلو بیا یه کت همراه لباست هست بهت بدم بپوشی..
قیافت مردونه تر بشه...


بدون حرف دنبالش به راه افتادم
به محض ورودمون به اتاق 
با دیدن چهره رنگ پریده نیلا به سمتش دویدم _چی شده؟؟
دستش پر از خون بود..
احسان_دستش با تیغ برید...


عرفان بهش اشاره کرد_تو برو از داخل ماشین کت و شلوارت بپوش بیا من همه چی درست میکنم


رو به نیلا گفتم_دستت ببینم


صورت نیلا از درد جمع شد_خیلی بریده ..خون ریزیش شدیده..


کلافه گفتم_هیچ معلوم هست چه غلطی میکردین تو اتاق؟؟


عرفان_الان وقت این حرفا نیست برو تو کمد تا وسایل مورد نیاز بیارم و دستش ببندم
ممکنه هرآن آرین سر برسه...


چشم غره ای بهش رفتم
انگار با نوکرش حرف میزد


عصبی به سمت کمد رفتم
و کفش نشستم


صدای بهم خوردن در اتاق شنیدم..


نیلا_لباسم خونی شد..
از داخل کمد غریدم_بهتره الان به فکر خودت باشی تا لباست...


*نیلا*
بعد از چند دقیقه آرین نگران وارد اتاق شد_نیلو حالت خوبه؟؟عرفان گفت زخمی شدی


نیلا_خوبم..چیز مهمی نیس..
جلوی پام زانو زد_رنگت خیلی پریده..
دستش بلند کرد تا روی صورتم بذاره که خودم عقب کشیدم


دستش روی هوا خشک شد
متعجب نگاهم کرد
حتما باخودش فکر میکرد


با رفتار نیلو که همش توی حلق هم بودن
الان چرا اجازه نمیداد بهش دست بزنه 


عرفان شتاب زده پرید توی اتاق
و جعبه کنار پای من گذاشت_دستت بیار جلو


دستم سمتش گرفتم
تند تند مشغول ضد عفونی کرد و باندپیچی شد
بعد اتمام کارش 
رو به آرین کرد_نیلو ببر بیرون تا من اتاق مرتب کنم..


آرین بی حرف بلند شد به سمت در رفت 
پسره بی شعور 
همین الان یه گالن خون ازم رفته ها یه تعارف نکرد که کمکم کنه ...


بی جنبه


پشت سرش از اتاق خارج شدم


*نیلو*


توی فکر بودم که در کمد باز شد 
و عرفان رو به روم نشست_دستت رو بده


متعجب گفتم_چرا؟؟


عصبی چنگ زد و دستم رو کشید و...


باند سفیدی رو دور دستم‌پیچید
متعجب پرسیدم_چیکار داری میکنی؟؟


کلافه دستی بین موهاش کشید_مجبورم بخلطر اینکه شبیه هم باشید دست تورو هم پانسمان کنم...


بعد از تموم شدن کارش از روی زمین بلند شد
_ما میریم بیرون
سرکوچه تو ماشین منتظرتیم‌...


سری تکون دادم که به سمت در اتاق رفت و مکثی کرد_لطفا مواظب لباسات باش پاره پوره و کثیف نشه‌‌..


بدون اینکه منتظر جواب من بشه از اتاق بیرون زد


نگاهی به دستم انداختم.‌..
دوقلوها ادمای عجیبی بودند
فکر همه جارو میکردند..


صدای ماشین باعث شد به خودم بیام
معلوم بود دارن از خونه خارج میشن


به سمت در اتاق رفتم و گوشم به درچسبوندم


صدای نمیومد
بی سر و صدا از اتاق خارج شدم
که با شنیدن صدای در 
سریع از پله ها بالا رفتم


پریدم توی اتاق آرین...
پنجره اتاق باز بود 


خودم از لبه پنجره آویزون کردم
نفس عمیقی کشیدم با شمردن ۱ 
۲
۳
از روی بالکن پایین پریدم
به سختی تعادلم حفظ کردم که روی دوپا فرود بیام


باغ تاریک بود
با کمر خم سریع به سمت دیوار حیاط رفتم
نگاهی به لباس رسمی و تر و تمیزم انداختم
و دوباره نگاهی به دیوار بلند حیاط...
اینجوری نمیشد از خونه بیرون برم..
کل لباس ها نابود میشد


نفسم حرصی بیرون دادم
و نگاهی به اطراف انداختم
...
تنها راه خروج بدون دردسر از خونه فقط درحیاط بود


از پشت بوته ها به سمت در رفتم


آرین این موقع حتما توی اتاقش بود
میترسیدم
با دیدن پنجره باز به سمت بالکن بیاد من هنگام خروج از خونه ببینه


بدترش این بود .تا اخر ...نمیتونستم تو خونه بمونم


دل به دریا زدم 
مثل فشنگ به سمت در دویدم و بازش کردم و از خونه بیرون رفتم
بدون بستن در 
با دو خودم به سر کوچه رسوندم


احسان به ماشین تکیه داده بود
سریع بدون اینکه بهش مهلت بدم پریدم تو ماشین


عرفان نگاهی به قیافه ام کرد_خوبه حداقل گند نزدی به هیکلت...


چپ‌چپ نگاهش کردم
نیلا_بریم دیر میشه


عرفان ماشین روشن کرد
_وقتی رسیدم یکی از شما توی ماشین قایم میشه و دیگری با ما میاد مهمونی...


نیمه پنهان باید بره اتاق طبقه سوم
ورود به اونجا ممنوعه


بین حرفش پریدم_اگه ممنوعه چجوری بریم اونجا؟؟


احسان که تا اون موقع سکوت کرده بود پوزخندی زد_اون مشکل شماست


دستم مشت کردم
پسره بیشعور...شیطونه میگفت همینجا بزن لهش کن...


یا مثل دفعه پیش فرار کن..
یهو فکری به ذهنم رسید "فرار"
که عرفان با دیدن چهره ام پوزخندی زد_مثل دفعه پیش هم فکر فرار به سرتون نزنه
چون علاوه به اینکه ردیاب بهتون وصله...
با مدارک ما علیه شما به جرم دزدی و گول زدن پلیس 
حکم سنگینی براتون بریده میشه..


به معنای واقعی خفه شدم
و بی حرکت زل زدم به چهره عرفان داخل ایینه...


بعد از نیم ساعت سر کوچه ای ایستاد...
احسان_نیلو برو پایین اون پارچه مشکی بکش روی خودت..


سریع پایین صندلی نشستم و نیلا پارچه ای روی من کشید
ماشین حرکت کرد...


صدای عرفان شنیدم که با کسی حرف میزد_مهمون های ویژه آقای دریک هستیم


ولی صدای از شخص مقابل بلند نشد
و ماشین حرکت کرد


احسان_در ماشین بازه 
بعد از رفتن ما
از ماشین بیا بیرون
به سمت طبقه سوم برو


چون نیلا باماست 
و چهره اش چک میشه
بعد اون ورود و خروجت راحته..
اینجا دو در ورودی و خروجی داره..
پس کسی بهت گیر نمیده که کی رفتی و کی برگشتی...
فقط از طبقه دوم به بالا 
حفاظت و سخت گیری ها بیشتر میشه..


داخل راهرو رو به رو یه در سفید هست که نسبت به بقیه در های اون طبقه متفاوت ...
باید وارد اون اتاق بشی و یه فلش مموری خیلی کوچیک 
پیدا کنی..


معلوم بود با من داره صحبت میکنه بدون اینکه از زیر پارچه بیرون بیام غریدم_اونوقت من علم غیب دارم بدونم اون فلش چجوری و کجاست؟؟


صدای جیر جیر صندلی بلند شد پشت سرش احسان دستش زیر پارچه کرد_بگیر عکسش توگوشی من هست..


گوشی ازش گرفتم
عکس یه فلش کوچک مشکی رنگ بود


گوشی بهش پس دادم_بازم کارم سخته..تو اتاق ب اون بزرگی پیدا کردم یه فلش ریز
مثل پیدا کردن سوزن توی انبار کاهه!!


عرفان_تو میتونی پیداش کنی...
سینان و رادمهر انقدر زرنگ نیستن که فلش جای سخت قایم کنن
و شعارشون اینه 
همیشه جای که بیشتر تو چشمه بهتر جا واس قایم کردن...


نفسم بیرون دادم_باشه...


احسان_خوبه پس سعی کن مواظب همه چی باشی..یه ساعت توی جیبته 
ببند به دستت 
با روشن کردنش میتونی باهامون تماس بگیری
هر چهار نفرمون این ساعت داریم...


دستم توی جیب کت کردم و ساعت بیرون کشیدم_ حله
عرفان_نیلا بریم...
احسان_راستی اسمتون هم جی وان هست


نیلا خندید_این چه اسمیه دیگه؟؟


عرفان_بخاطر قیافه و نداشتن اطلاعاتی ازتون باید بگیم از خارج اومدین
پس سوتی ندین


نیلا_ولی ما فارسی به زور میفهمیم
چه برسه زبان خارجه


عرفان خندید_خوبه خودتونم میدونید زبون نفهم هستین


دستم از زیر پارچه دراودم و نیشگونی از پاش گرفتم
که صدای آخ احسان بلند شد_آی بابا من که چیزی نگفتم 
عرفان گفت
گوشت تن منو کندی...که


نیلا_حقتونه..


عرفان_بریم پایین زیادی توماشین نشستیم


با صدای باز بسته شدن در ماشین معلوم بود رفتن
کمی توی ماشین نشستم
و بعد به آرومی از ماشین بیرون اومدم


باغ خیلی بزرگی بود
با استخر پر از آبی که دقیقا رو به روی ساختمان اصلی قرار داشت
چند نفر دورش جمع شده بودند و مشروب میخوردن


لباسم مرتب کردم
خیلی ریلکس به سمت در ورودی رفتم


مردی با دیدن من به سمتم اومد
مکث کردم و زل زدم بهش 
ضربان قلبم اوج گرفته بود
آب دهنم به سختی قورت دادم


نگاه دقیقی بهم انداخت 


ترس بدی توی دلم نشسته بود
که مرد عقب رفت 
نفس راحتی کشیدم و وارد ساختمان شدم..
داخل خونه پر از آدم های جور وا جور بود


با دیدن اون همه جمعیت جلوی در خشکم زده بود...


که مردی به سمتم اومد_کارت دعوتتون بدین..


متعجب نگاهش کردم
_آ کارت دعوتم پیش...


یهو با صدای احسان ساکت شدم_همراه من هستن ..


مرد نگاهی به احسان انداخت 
از ما دور شد


نفسم راحت بیرون دادم
که احسان چنگی به بازوم زد_زود باش ..برو طبقه بالا تا باز کسی ندیدت.‌.‌
نمیتونیم هردوتون رو تو یه مکان مخفی کنیم


منو به سمت راه رو هل داد


اولین قدم روی پله گذاشتم که لرزی به تنم نشست
انگار قرار بود قتلی انجام بدم


دستم مشت کردم 
تند تند پله ها رو بالا رفتم
بعد از گذشتن از طبقه دوم
جلوی پله ها ایستادم






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر