قادر رنجبر نظرات سه شنبه 4 دی 1397 ، 08:41 ب.ظ




مطمئن بودم نیلو بخاطر حضور من هیچی از این بوسه عاشقانه نمیفهمه...




آرین از نیلو جدا شد زمزمه کرد_من هیچوقت تنهات نمیذارم..


لبخند خبیث و گشادی روی لبام نشست 
که از چشمای نیلو دور نموند
لپاش از خجالت قرمز شده بود...
اگه میتونست الان آب میشد میرفت زیر زمین


این اولین بوسه ای بود 
که هردومون شاهدش بودیم و یکی لمسش میکرد و دیگری میدیدش


دستش روی سینه ستبر آرین قرار داد و کمی به عقب هلش داد...
_بهتره بریم ..مهمونات منتظر هستن
میخواست از این شرایط فرار کنه
و در عین حال نگاه نا محسوسی به من انداخت
که ابروهام بالا انداختم و لبام غنچه کردم


که دوباره لپاش قرمز شد
سرش پایین انداخت که...
که آرین دستش رو بی هوا کشید و از اتاق بیرون برد
ریز خندیدم
سوژه اذیت یه ماهم ردیف شد
در قفل کردم که کسی یهویی وارد اتاق نشه


سرخوش خودم روی تخت انداختم....
و چشمام بستم...


*نیلو*


بدنم از خجالت یخ کرده بود
هم از رفتار یهویی آرین جا خورده بودم
هم ازینکه جلوی نیلا منو بوسیده بود
مطمئنم نیلا این صحنه رو تا ۱۰ سال توی سر من میکوبید...


وارد آشپزخونه شدیم
که نگاه عرفان و احسان روی دستای قفل شدمون خشک شد


سریع دستم عقب کشیدم


که صدای پوزخند دوقلوها توی سرم پیچید


بی صدا پشت میز نشستم
آرین چند مدل غذا سفارش داده بود


کمی برنج برای خودم کشیدم...
و مشغول خوردن شدم..


با سنگینی نگاهی سرم بلند کردم
احسان با چشمای ریز شده زل زده بود به من
حتما داشت به این فکر میکرد که من نیلا هستم یا نیلو...


نگاهی به چهره احسان و عرفان انداختم
با اینکه دوقلو بودن ولی شباهت زیادی نداشتن
احسان صورت کشیده تری داشت و نسبت به عرفان لاغر تر دیده میشد


توی فکر بودم و دنبال تفاوت هاشون میگشتم که 
با حرف یهویی احسان غذا توی گلوم پرید_میشه انقد زل نزنی به ما؟؟




پشت سر هم شروع به سرفه کردن
که آرین لیوان آبی جلوی صورتم گرفت...
یه نفس همش سر کشیدم 


نفس عمیقی کشیدم رو به آرین گفتم_ممنون..نزدیک بود خفه بشما...


صدای زنگ گوشی آرین 
بلند شد
آرین_مهبد...


تماس سریع وصل کرد
_جانم؟؟
....
_یعنی چی؟؟
...
_کدوم بیمارستان؟؟
....
_خیلی خب فهمیدم الان میایم...


چهرش نگران بود
منتظر زل زده بودیم بهش که لب زد
_یه دختر از بیرون شهر پیدا کردن با شکم پاره و بدن خونی..
میگن مشخصات شبیه یکی از دخترایی که توی محموله رادمهر بوده...


دوقلوها با عجله از پشت میز بلند شدن_باید سریع تر بریم بیمارستان پس‌...


و آرین رو به من کرد_شامت خوردی 
میز جمع کن 
و در خونه رو قفل بزن و همینجا بمون


تای ابروم بالا رفت_چرا؟؟!




سریع کتش رو از روی مبل برداشت _سوال نکن فقط عمل کن..
مشکلی پیش اومد سریع تماس بگیر..


سه تایی از خونه بیرون زدن


هنوز سرجام نشسته بودم


آرین گفت دختره شکمش پاره بود؟؟
یعنی ممکنه مواد توی بدن دخترا جاسازی میکنن
بعد تموم شدن کارشون درش میارن؟؟


واقعا قضیه داشت پیچیده میشد...
هنوز هیچی نخورده بودم
ولی انگار یهو سیر شدم ...بی میل 
مشغول جمع کردن میز شدم


ذهنم پیش اون دختر و کارهای رادمهر بود


بعد از تمیز کردن میز و شستن ظرف ها
بشقاب پر از برنج کردم و تیکه گوشه کنارش گذاشتم
و به سمت اتاق رفتم


دستگیره رو کشیدم
در قفل بود
تقه ای به در زدم_نیلا باز کن منم...


صدای قژ قژ تخت بلند شد و بعد صدای چرخیدن کلید...


با دیدن چهره شیطون نیلا که ابروهاش با حالت مسخره ای بالا برده بود
یاد بوسه یهویی آرین افتادم...


و صورتم گر گرفت


نیلا با دیدن قیافه من بلند خندید_جووون خجالتی کی بودی تو؟


با دست کنارش زدم_خجالتی عمت...
بشقاب روی میز گذاشتم
که نیلا چشمکی زد_چه مزه ای بود؟؟


ابروهام بالا بردم_ وا خب آوردم بخور ببین چه مزه ای ...


نیلا با حالت شیطونی چشماش اطراف اتاق چرخوند_کو کجاس؟؟بده بخورم ببینم چه مزه ای..


به بشقاب اشاره کرده _کور هم شدی؟


نگاهی به بشقاب انداخت_خنگ غذا رو نمیگم که 
چشمکی زد و لباش غنچه کرد_بوسه رو میگم..


چشمام از تعجب گرد شد
جیغ کشیدم_خیلی بی حیایی...


نیلاخندید_وا شما جلو بچه میچسبین به لب و لوچه همدیگه بعد من بی حیام؟؟


از حرص دلم میخواست سرش بکوبم به دیوار




ولی نیلا سر خوش مشغول خوردن شام شد
_بیا غذا بخور ...حرص نخور پیر میشی..


چپ چپ‌نگاهش کردم که قاشق پراز برنج رو توی دهنش چپوند
انقد با ولع میخورد که منم هوس کردم


زیر لب غریدم_کوفت بخوری ..همش نخور یه قاشق دیگه بیارم..


با دو به سمت آشپزخونه رفتم و قاشق برداشتم و 
برگشتم و کنارش نشستم..


و دوتایی تند تند مشغول خوردن شدیم...


ظرف خالی روی میز گذاشتم و
و دوتایی روی تخت لم دادیم


نیلا_اخیش چسبید..ولی بیشترش توخوردیا...


سقلمه ای به پهلوش زدم_چیزیم گذاشتی من بخورم؟؟




با صدای بهم خوردن در خونه هردو ساکت شدیم


سریع از روی تخت بلند شدم 


_چقد زود برگشتن!!
نیلا زیر تخت خزید 
لباسم مرتب کردم و به سمت در اتاق رفتم


دستم هنوز به دستگیره نرسیده 
با شنیدن صدای غریبه ای روی هوا خشک شد
_من که میگم آرین مدارک خونه نیاورده...


صدای زمخت مردونه ای دیگه بلند شد_بگرد انقد حرف نزن باید سریع تر برگردیم...
صدای پاشون رو میشنیدم که از پله ها بالا میرفتن..


ترسیده به سمت تخت رفتم
و خم‌شدم_نیلا ..نیلا


نیلا از زیر تخت سرش بیرون آورد_چی شده؟؟


زمزمه وار گفتم_صدای دوتا مرد غریبه رو شنیدم 
رفتن تو اتاق آرین
انگاری دنبال مدرکی چیزی بودند...


نیلا متعجب گفت_غریبه؟؟


_آره


سریع از زیر تخت بیرون آمد و نگاهی به اطرف انداخت و شالش رو از روی زمین برداشت دور صورتش بست
متعجب گفتم_چیکار داری میکنی؟؟


نیلا دوباره دور اتاق چرخید_میخوام از خودمون دفاع کنم


به سمت من اومد شالم رو از سرم کشید و مثل خودش روی صورتم بست 
چشمکی زد
_میریم میزنیم لهشون میکنیم


اخمی کردم_دیونه شدی؟؟معلوم نیس کی هستن ؟؟از کجا اومدن ؟یا اصلا مسلح شاید باشن


نیلا دستم کشید_خب که چی؟؟بمونیم اینجا تا خونه رو خالی کنن؟؟


سکوت کردم
راست میگفت
نباید میذاشتیم چیزی از خونه بدزدن...




نیلا_من میرم بالا 
تو پایین سر صدا کن
از اتاق که بیرون اومدن دوتایی دخلشون میاریم..


سرم به نشونه فهمیدن تکون دادم


نیلا آهسته به سمت در رفت و منم پشت سرش به راه افتادم


صدای بهم خوردن وسایل اتاق آرین هر لحظه ترسم رو بیشتر میکرد


نیلا اشاره ای به من کرد و انگشتش رو به سمت بالا گرفت


سری تکون دادم 
که روی نوک پاش بلند شد و سریع از پله ها بالا رفت...


سریع توی آشپزخونه پریدم و ملاقه بزرگی رو برداشتم و پشت مبل قایم شدم ...
نگاهی به گلدون شیشه ای روی میز انداختم


حیف بود برای ایجاد سر و صدا 
اینو خورد کنم


نگاهم به سمت میز کشیدم 
میز بهتر بود 
حداقل امکان شکستنش کم بود


ملاقه رو محکم روی میز چوبی کوبیدم
که صدای بلندی ایجاد کرد


بلافاصله در اتاق بهم کوبیده شد 
و صدای مرد بلند شد_کسی اونجاس؟؟
خودم پشت مبل کشیدم


و یواشکی نگاهی به موقعیت مرد انداختم
با دیدن هیکل قوی و مردونش 
آب دهنم قورت دادم 
لباسش سر تا پا مشکی بود 
و صورت پر از ریش 
شبیه بچه بسیجیا بود بیشتر تا دزد یا خلافکار


خدایا من حریف این غول بیابونی نمیشدم...
هیکل درشتش خیلی خوف برانگیز بود


مرد به سمت آشپزخونه رفت


باید از پشت سر بهش حمله میکردم


نفس عمیقی کشیدم و 
زیر لب شمردم
2
3
داد زدم_حملههههه


مرد با تعجب به سمتم چرخید
که توی حرکت با تمام قدرت ملاقه رو توی سرش کوبیدم




همینجور هاج و واج سرجاش خشکش زده بود


قدمی عقب رفتم
فکر میکردم ملاقه انقد قوی باشه که مثل فیلما بی هوشش کنه...


ولی انگاری فکرم درست از آب در نیومده بود


اخمی کرد_تو کی هستی؟؟


عقب عقب رفتم
که یهو به سمتم حمله ور شد
تیز به سمت پله ها دویدم
و داد زدم_کمک این میخواد منو بخوووره


دستگیره در اتاق گرفتم
که مرد از پله ها بالا اومد


داد زد_میکشمت دزد کوچولو..


یهو در اتاق باز شد
گلدون بزرگی روی سر مرد خراب شد


مرد لحظه آخر نگاهی به من و نگاهی به نیلا که کنار در ایستاده بود انداخت 
و نقش زمین شد


نفس راحتی کشیدم_قربون دستت ...نزدیک بود منو بکشه ها


نیلا _بدو باید ببندیمشون به تخت تا به هوش نیومدن


به سمت اتاق برگشت
پشت سرش وارد اتاق شدم
که با دیدن پسر ریز و میزه ای که به صندلی بسته شده بود اخم کردم_نامرد کوچیکشو برداشتی واس خودت این غول بیابونی فرستادی واسه من؟؟


نیلا طنابی رو توی بغلم انداخت_فعلا که هردوش رو خودم ناکار کردم...


با کمک نیلا مرد به سختی روی زمین کشیدیم و به تخت بستیم
کمرم صاف کردم_خدایی چقد سنگین بود..


نیلا_ آره ولی بجاش اون یکی خیلی سبک بود ..
شال رو از صورتم باز کردم لبخندی زدم_تبریک میگم قربان ماموریت با افتخار به پایان رسید


نیلا _ ممنونم سرباز


اخم کردم_ بیشعور سرباز عمته..


خندید دهن باز کرد جوابم بده 
که ...


که صدای در بلند شد
ترسیده لب زدم_باز کیه؟؟!.


آرین بود که منو صدا میزد _نیلوو..نیلو 


نیلا با دو پرید توی کمد آرین قایم شد
شال از دور گردنم باز کردم و روی سرم انداختم
_بله من اینجام


از اتاق بیرون رفتم 
آرین روی پله ها بود _سلام ...کسی نیومد خونه؟؟
چشمام گرد شد_واسه چی؟!


آرین عصبی غرید _دوتا از بچه ها قرار بود بیان خونه چندتا مدرک بیارن ..
به سمت اتاقش رفت و همینطور زیر لب غر زد_خوبه میدونستن باید سریع تر مدارک رو...


حرفش با باز شدن در اتاق و دیدن اون دوتا مرد که به صندلی و تخت بسته شده بودند
قط شد


متعجب به سمت من چرخید_اینجا چه خبر بوده؟؟


لب گزیدم و سرم پایین انداختم
انگاری بدجور گند زده بودیم


آرین نگاه عصبی به ماموراش انداخت_واس چی بستیشون به تخت؟؟


همینطور که سرم پایین بود 
با پام خط های فرضی روی زمین کشیدم_خب یهویی وارد خونه شدن و دنبال مدارک ...


بین حرفم پرید_هرکی بیاد خونه دنبال مدرک باشه.. توباید بزنی اینجوریش کنی؟؟


صدای زنگ در بلند شد
آرین پوف کلافه کشید_برو در باز کن مهبد...تا من این بدبختا رو باز کنم


بی حرف به سمت در رفتم


و در باز کردم
مهبد خندون وارد شد_سلام بانو


لبخندی زدم_سلام خوش اومدین
آرین طبقه بالاس


سرشو تکون داد باهم وارد خونه شدیم


وسط سالن داد زد_آرین...


آرین از داخل اتاق جوابش داد_من تو اتاقم بیا بالا...


مهبد بی حرف دیگه ای از پله ها بالا رفت
که دنبالش به راه افتادم
نیلا هنوز داخل کمد اتاق آرین بود..
باید بیشتر مواظب میبودم


آرین دست و پای مامورا رو باز کرده بود ولی هنوز بی هوش بودند
با ورود من نگاه حرصی به من انداخت 
رو به مهبد کرد_یکم آب بیار اینارو بیدار کنیم


مهبد متعجب گفت_چی شده؟؟


آرین دوباره چپ چپ به من نگاه کرد_خانوم زده ناکارشون کرده


با حرفش لبخندی ناخواسته روی لبم نشست
که بهو مهبد بلند خندید_نیلو تنهایی این دوتا رو اینجوری کرده؟؟


آرین هم که انگاری خندش گرفته بود با خنده گفت_آره یا مامورای من خیلی بی عرضه بودند یا خانوم خیلی حرفه ای..


لبخندی زدم که تمام دندونام به نمایش گذاشت


مهبد رو به من کرد و دوباره سمت آرین چرخید_با این هیکل ریزش...


فک کنم مامورات بی عرضه بودن


آرین سری از روی تاسف تکون داد:
- آسف از بهترین مامورای ماست..
فکرش نمیکردم یه دختر تنها بتونه اینجوری نفله اش کنه..


خیلی دیگه داشت آه و افسوس می خورد
درسته با نیلو بودیم ولی خب بازم
دوتا مرد که نباید از دوتا دختر شکست بخورن
هرچند با نامردی بهشون حمله کرده بودیم
و اگه جنگ رو به رو بود مطمئنا کسی که نفله میشد ما بودیم..




با صدای آه مردونه ای 
همگی ساکت شدیم
پسر ریزه میزه چشماش کم کم باز کرد
_اووف سرم درد میکنه


با دیدن آرین اخم کرد و گیج گفت:
_یه دزد اومده بود توی خونت 
ولی لامصب انقد فرز بود که نفهمیدم کی گلدون توی سرم خورد کرد


آرین خندید_دزد نبود.. محمد


محمد چشماش گرد شد:
_پس کی بود؟؟
آرین با خنده به من اشاره کرد


که محمد به سمتم برگشت و نگاهم کرد
دهنش باز مونده بود


مهبد لیوان آب نصفه ای که روی میز بود رو برداشت و توی یه حرکت سریع 
روی اون یکی مامور خالی کرد


مامور با یک نفس عمیق چشماش باز کرد
با دیدن ما که دورش جمع شده بودیم


متعجب پرسید:
_اینجا چه خبره؟
مهبد خندید:


_هیچی آسف جان فقط از یه دختر کتک خوردی...ماهم نشستیم نگاهت میکنیم.
ببینیم کتک خورده ها چه شکلین...؟


آسف _یه دختر؟؟


تازه یادم اومد آسف قبل بی هوش شدنش من و نیلا رو باهم دیده بود


قلبم یه لحظه از حرکت ایستاد
آب دهنم با ترس قورت دادم


آرین گفت:
- آره نیلو


نگاه آسف به سمت من چرخید


مشکوک بهم زل زد و 
لب زد_ولی یه دختر نبود...


آرین نفسش کلافه بیرون داد_اره ...کسی که بتونه دوتا مامور حرفه ای رو یهویی نفله کنه دختر نیس که....از صدتا مرد...


آسف بین حرف آرین پرید:
_دوتا بودن..


همه ساکت شدن و به من زل زدن
من من کنان خندیدم و گفتم:
_بابا اشتباه دیده...حتما بخاطر ضربه منو دوتا دیده
وگرنه جز من کسی اینجا نبوده که...


ضربان قلبم رو هزار بود و داشتم از ترس می مردم


آسف چشماش ریز کرد....
نفسش کلافه بیرون داد_شاید...
چون انقد یهویی پرید بهم نفهمیدم چی به چیه!!


نفس راحتی کشیدم 
خطر از بیخ گوشمون گذشتا...
واقعا سوتی افتضاحی داده بودیم




آرین سرشو تکون داد_پاشید باید برگردیم بیمارستان..


به سمت کشو میزش رفت چندتا کاغذ برداشت


آسف و محمد از اتاق خارج شدن
هنوز هاج و واج وسط اتاق ایستاده بودم


مهبد_آرین لباست پر خون شده..


نگاهم به سمت لباس آرین چرخید
وا این کی لباسش پرخون شد؟؟


لکه کوچکی از خون روی لباسش خودنمایی میکرد


انقد درگیر زد و خورد بودیم که اصلا متوجه اون لکه نشدیم


آرین کلافه تند تند دکمه های لباسش باز کرد_آره حتما وقتی اون دختره رو آروم میکردم 
لباسم خونی شده...


توی حرکت پیراهنش رو گوشه انداخت
با بدن برهنه جلوی ما ایستاد _نیلو اینو بعدا بشور...


و قدمی به سمت کمد برداشت تا لباس دیگه ای برداره 
که یهو یاد نیلا افتادم 
هنوز داخل کمد بود


جیغ کشیدم_صبر کن.
آرین و مهبد سرجاشون خشکشون زد
آرین_چته؟؟!




خنده مسخره ای کردم_بذار من برات لباس انتخاب کنم...


مهبد متعجب تای ابروش بالا برد


ولی آرین چهرش شیطون شده بود


رو به مهبد کرد_میری ببینی آسف و محمد چیکار میکنن؟؟!




مهبد اخمی کرد_رسما داری میفرستی دنبال نخود سیاه،!


آرین چشماش گرد کرد_نه بابا نخود چیه؟؟


مهبد با چهره ای در هم به سمت در رفت_بیخیال زودتر بیا پایین منتظرم


با خروج مهبد
آرین چشمکی زد_چی شده میخوای واس من لباس انتخاب کنی؟؟!


سریع به سمت کمد رفتم_همینطوری...
دیدم تو سلیقه ات توی انتخاب لباس بد 
گفتم کمکت کرده باشم..


آرین از پشت سر دستاش دور کمرم حلقه کرد
که دستم روی دستگیره کمد خشک شد
اگر در کمد باز میکردم
مطمئنا آرین نیلا رو میدید


دستام رو محکم رو دستگیره نگه داشته بودم
دست های ارین هم محکم دور کمرم حلقه شده بود و حس می کردم دارم از گرمای دستش می سوزم


قلبم با صدای بلند می کوبید
هم از اضطراب لو رفتن نیلا
هم از حسی که آرین داشت با بدنش بهم منتقل می کرد


پیشونیش رو روی شونه ام گذاشته بود و عمیق نفس می کشید
منتظر بود که در کمد رو باز کنم


باید از کمد دورش می کردم
دستگیره رو ول کردم و دستم رو بالا بردم و گردنش رو لمس کردم


نامحسوس بدن لرزید
دستم رو بالا تر کشیدم و به سمت موهاش رفتم
تکونی خورد و لب هاش روی گردنم نشست


دیگه کنترلم دست خودم نبود
نیلوی سرکش درونم بود که چرخید و محکم بغلش کرد


سکندری خورد و قدمی عقب رفت
آروم و مردونه خندید و در حالی که قدم به قدم عقب می رفت از زیر گردنم شروع کرد به بوسیدن


دستم تو موهاش بود و نفس های عمیق می کشیدم
دلم می خواست توی تنش غرق بشم
اونقدر فشارم بده که جزوی از وجود اون باشم


با رسیدن به تخت خودش رو روی تخت پرت کرد و منم روش افتادم
رسید به لب هام و محکم بوسیدم


از خود بی خود شده همراهیش کردم
دستش پهلوم رو چنگ می زد و داشتم از بوسه اش لذت می بردم که


تقه ای به در خورد و مهبد عصبی گفت:
- دیر شد آرین..


مثل قرقی از جا پریدم
خدایا داشتم چیکار می کردم؟


قبل از اینکه ارین حواسشو جمع کنه دویدم سمت کمد و یه پیرهن بیرون کشیدم...
حتی نتونستم نیلا رو ببینم از بس لای در رو کم باز کرده بودم...
بدنم بی حس بود و..‌‌
پیراهن به سمت ارین گرفتم_دیرت شد...


قلبم انقد محکم میکوبید که صداش توی گوشم میپیچید...
آب دهنم قورت دادم
که آرین چشمکی زد و پیراهن گرفت_بله...


بعد از پوشیدن لباسش به سمت در رفت_نیم ساعت دیگه برمیگردم


لطفا دفعه بعد اگه کسی فرستادم خونه نزن لهش کن


سرم تند تند تکون دادم_باشه...


لبخندی زد _بوس خداحافظی رو نمیدی؟؟


چشمام از این همه پرروییش گرد شد 
که خندید_باشه بابا همون قبلی رو میزنم به حساب


و از اتاق خارج شد


نفسمو بیرون دادم
که صدای قژ قژ در کمد بلند شد
به سمت نیلا چرخیدم که سرش از لای در بیرون آورده بود 
خندید_همه رو دیدم...شیطون پیشرفت کردینا...


اخم کردم_چشم سفید بخاطر تو اینکار کردم
اگه حواسش پرت نمیکردم 
در کمد باز میکرد


نیلا با حالت مسخره ای گفت_اهااان 


که بالشت کوچک روی تخت برداشتم پرت کردم سمتش که جاخالی داد و توی کمد پناه گرفت


خودم روی تخت انداختم
دلم نمیخواست وابسته آرین بشم
میدونستم با دروغ بزرگ زندگیم به هیچ وجه راضی نمیشه کنارش باشم
و این دلبستگی فقط دردسره...


****
تمام هفته ذهنم پی کارهای آرین بود
توی چشم بهم زدن آخر هفته رسید
و من و نیلا توس اتاق منتظر گریموری بودیم‌که قرار بود عرفان بفرسته...


دلشوره عجیبی داشتم
اصلا ازینکه شبیه پسرا بشم حس خوبی نداشتم


سینان و رادمهر هم توی این مهمونی بودند و
احتمال اینکه بشناسنمون و لو بریم خیلی زیاد بود


نیلا زیر تخت قایم شده بود


کلافه خودش بیرون کشید _خبرشون چرا نمیان دیگه دوساعته این زیر دارم خفه میشم


روی زمین نشستم _بیا بیرون من برم


نیلا از خدا خواسته سریع از زیر تخت بیرون اومد روی تخت نشست_آخ خدا خیرت بده
کمر نمونده این چند ماه برام از بس قایم شدم


خندیدم_کمتر غر بزن..


خودم زیر تخت کشیدم
نیلا یهویی گفت_نیلو حس بدی دارم..


سرم تکون دادم_منم همینطور


صدای دستگیره در باعث شد سریع قایم بشم..


در اتاق باز شد 
فقط پاهاشون میدیدم
سه نفر بودند


عرفان_بشین روی صندلی تا کارش انجام بده


نیلا بی حرف روی صندلی نشست 
کسی به سمتش رفت


نمیدونستم این دو جفت پا دیگه کی هستن
که به سمت تخت اومدن و...
به شدت خودش روی تخت پرت کرد
که سنگینی وزنش قفسه سینم رو فشرد 
و نفسم بند اومد


عرفان_آخیش چقد تخت نرمیه...


دوباره خودش رو بلند کرد و با شدت بیشتری روی تخت انداخت
نزدیک بود له بشم
که صدای خندون احسان بلند شد_عرفان جان نکن ممکنه تخت قراضه بشکنه باز 


مجبور بشیم یه جدیدش واس نیلو خانوم بخریما....


نیلا عصبی غرید_میشه انقد مسخره بازی درنیارید؟؟!


یهو سر عرفان خم شد و دقیقا رو به روی صورتم قرار گرفت_جات خوبه؟؟!


از دستش عصبی بودم
بیشعور از قصد هی روی تخت بالا و پایین میپرید
غریدم_اگه شما آروم بگیری خوب میشه...


سر احسان ام پایین اومد_اء تو اینجایی؟؟!


خودم به سختی از زیر تخت بیرون کشیدم
_با اجازتون


روی زمین نشستم
که مرد غریبه با دیدن من 
متعجب خشکش زده بود


منم زل زده بودم بهش


این هم همکارشون بود 
اگه به آرین میگفت ما دونفریم بدبخت میشدیم


احسان رد نگاهم دنبال کرد_نگران نباش..
جیکوب به کسی چیزی نمیگه...


تای ابروم بالا بردم_جیکوب؟!


که مرد سوالی نگاهم کرد
احسان_خارجیه...یه گریمور خیلی حرفه ای
و معروف...تو کارش رو دست نداره..حالا میبینی


نیلا روی صندلی نشسته بود 
جیکوب هم با دقت مشغول کشیدن قلموهاش روی صورت نیلا بود


دستم زیر چونه ام زدم و زل زدم به دستای جیکوب که ماهرانه روی هوا میلغزید


احسان روی تخت لم داد و مشغول ور رفتن با گوشیش شد 


عرفان رو به احسان کرد_آرین کجاست؟؟!


احسان بدون اینکه نگاهش از گوشیش بگیره_رفت لباس مردونه بخره..


عرفان_خنگ اون یه دست لباس میگیره ما 
دوتا لازم داریم


احسان_اتفاقا گفتم دوتا بگیره مثل هم
که اگه نیلو خراب کاری کرد 
یه دست اضافه داشته باشه
ارینم انگاری خیلی خووب میشناختش
بدون حرف قبول کرد


خندید و چشمکی به من زد
چشم غره ای بهش رفتم
زیر لب غریدم_پسره چشم سفید


حدود پنج ساعت همینطوری نشسته بودیم و به در دیوار نگاه میکردیم


که با شنیدن صدای در 
سریع سرجام ایستادم
عرفان_حتما آرین برگشت...


اطراف نگاه کردم تا جای برای قایم شدن پیدا کنم


با دیدن کمد به سمتش خیز برداشتم
که احسان دستم گرفت_تو نرو...
نیلا میره




نیلا متعجب گفت_چرا من؟؟!


عرفان_چون ما زودتر از تایم مقرر اومدیم
تا بتونیم یکی از شما رو زودتر آماده کنیم


الانم باید تو قایم بشی 
که آرین شک نکنه
اون فکر میکنه ماهنوز کارمون شروع نکردیم


نیلا سرش تکون داد سریع از روی صندلی بلند شد 
و به سمت کمد رفت
که احسان دنبالش به راه افتاد






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر