قادر رنجبر نظرات سه شنبه 4 دی 1397 ، 08:39 ب.ظ



با دو از سالن بیرون اومدم و پشت در نفسم به شدت بیرون دادم


ضربان قلبم به شکل عجیبی اوج گرفته بود


هنوز پشت در بودم که صداشون خیلی ضعیف شنیدم_پس همشون توی زیر زمین پشت خونه هستن؟؟


رادمهر_آره ...مواد تزریق شده بهشون و امروز روز آخره....تا شب بچه ها رو میفرستم برای کارهای نهایی 


و قهقه ای زد_و برداشت محصول شیرینشون....
مرد_خووبه فردا ساعت ۲ بچه ها رو میفرستم زیر پل همیشگی برای تحویلشون....


حرفاشون خیلی عجیب بود منظورش از محصول شیرین چی بود،؟!


زیر پل همیشگی کجا بود؟؟




با دیدن که تو سر در آشپزخونه ایستاده بود
سریع به سمتش رفتم


خاله_چقد معطل کردی دخترم...


_ببخشید...


ظرف میوه برداشت
_کمک کن میز پذیرایی رو بچینیم


سرم تند تند تکون دادم_چشم
و دنبالش به راه افتادم


تمام میز پر شده بود از میوه و ژله و دسر و شیرینی های رنگارنگ 


واقعا برای دو نفر انقد تدارکات خیلی خیلی زیاد بود....


بعد از چیدن میز خاله به خونه مادر رادمهر برگشت 
تنهای
توی آشپزخونه نشستم و فکرم دوباره به سمت محصول عجیبی که رادمهر ازش حرف میزد پر کشید


باید میفهمیدم چیه؟؟
از روی صندلی بلند شدم و بی صدا از خونه خارج شدم
نمیدونستم دقیقا از چه زیر زمینی حرف میزنه
ولی هرچی بود پشت خونه پنهان شده بود


پاورچین پاورچین ساختمان رو دور زدم


نگاهی به اطراف انداختم 
اینجا هیچ خبری از ساختمان دیگه ای یا چیزی شبیه زیر زمین و انباری نبود..
دستم زیر چونه ام گذاشتم و با چشمای ریز شده اطراف میپاییدم


دنبال خونه یا کلبه ای کوچیک میگشتم که بشه اسمش رو گذاشت ورودی زیر زمین


ولی هیچی پیدا نکردم


نا امیدانه به سمت خونه به راه افتادم 
که با شنیدن صدای عجیبی زیر پام مکث کردم


مثل برخورد به یه در چوبی بود
پام رو بلند کردم و دوباره روی زمین گذاشتم
انگار کف زمین خالی بود 


سریع روی زمین نشستم و 
با دست خاک و شاخه های روی زمین کنار زدم


با دیدن در کوچیک چوبی لبخندی روی لبم نشست


تند تند خاک هارو کنار زدم 
ولی با دیدن قفل کنار در اه از نهادم بلند شد
_اه لعنتی حالا اینو چجوری بازش کنم...


سرم روی زمین گذاشتم 
تا شاید صدای از داخل زیر زمین بشنوم
_کسی اونجاس؟؟


هیچ صدای نیومد...
ولی با شنیدن صدای خش خش پا کسی که به اونجا نزدیک میشد
مثل برق ازجام بلند شدم
و به سمت ساختمون دویدم 
و قایم شدم
رادمهر همراه اون مرد کنار در ایستادن
و یکی از نگهبان ها در باز کرد


و وارد زیر زمین شد


رادمهر واون مرد هنوز همونجا ایستاده بودند


نگهبان بعد از چند دقیقه همراه دختری با رنگ و روی زرد و لاغر مردنی از زیر زمین خارج شد
تمام لباس دخترک از کمر به پایین پر از خون بود


حالت تهوع بدی بهم دست داد


به دیوار پشتی تکیه دادم و دستم روی دهنم‌گذاشتم


تمام محتوای معده ام نزدیک بود از دهنم بریزه بیرون


با صدای جیغ دختره سریع برگشتم


نگهبان موهای دخترک توی مشتش گرفته بود 
و دختره روی زمین زانو زده بود و مرد غریبه جلوی پاش نشست و لباسش بالا زد...


دیگه توان نگاه کردن نداشتم


و سریع به سمت ساختمان اصلی دویدم
خودم‌توی خونه پرت کردم


و قلبم هرآن نزدیک بود از دهنم بیاد بیرون
انقد محکم توی سینه ام میکوبید 
که احساس میکردم صداش تو کل ساختمون پیچیده


سریع وارد آشپزخونه شدم
و گوشی مخفی روشن کردم
_آرین ،مهبد هستین؟؟


بلافاصله صدای آرین توی گوشم پیچید_آره چیزی شده؟؟چرا صدات میلرزه


آب دهنم قورت دادم_چیز مهمی نیست
آرین_تونستی جای محموله پیدا کنی؟؟


تند تند تمام چیز های که دیده بودم براش گفتم


با سکوت معنی دار آرین ترسم بیشتر شده بود
که لب زد_سعی کن آروم باشی...تظاهر کن هیچ اتفاقی نیافتاده...


عصبی غریدم _اما همین چند دقیقه پیش من...


آرین بین حرفم پرید_آرامش خودت حفظ کن نیلو‌..
بعد تموم شدن ساعت کاریت میام دنبالت باهم حرف میزنیم...
نفسم کلافه بیرون دادم‌که..
که آرین گفت_مواظب خودت باش


با حرفش نفسم توی سینه حبس شد...
تماس قط شده بود


روی زمین ولو شدم و پاهام توی شکمم جمع کردم


هیچوقت فکر نمیکردم پسری برام مهم بشه..
همیشه فکر میکردم هیچ پسری ارزش عشق و تلف کردن وقت رو ندارن
اما با هربار دیدن آرین نظرم عوض میشه


با صدای عصبی کسی سریع سر جام ایستادم
رادمهر_دوساعته دارم دنبالت میگردم معلوم هست کجایی؟؟


ترسیده لب زدم_هم...اینجا...بودم


اخم غلیظی روی پیشونیش بود..
_برو پذیرایی تمیز کن...


و عقب گرد کرد و از آشپزخونه خارج شد


از وقتی اون صحنه رو دیده بودم و
فهمیده بودم رادمهر تو کار قاچاق دختر ترسم ازش بیشترشده بود...


با قدم های لرزون به سمت پذیرایی رفتم


تمام میز دست نخورده بود
پوزخندی زدم
_معلومه دونفر ادم نمیتونن انقد میوه بخورن


با صدای خنده کسی چشمام گرد شد و ترسیده به عقب برگشتم


با دیدن اون مرد بور 
آب دهنم قورت دادم_معذرت میخوام من...


بین حرفم پرید _مهم نیست دختر جون


قدمی به سمتم برداشت که عقب رفتم
توی چشمام ترس بیداد میکرد
این میشد از چشمای خندونش فهمید
داشت 
از ترسم لذت میبرد
خندید_لازم نیست بترسی ..چییزی به رادمهر نمیگم


جا خوردم چیو میخواست به رادمهر بگه؟؟
دقیقا تو یک قدمیم ایستاد و دستش به سمتم دراز کرد_من مهراب هستم...


نگاهی به دستش انداختم که بلند خندید_ببخشید یادم نبود قشر فقیر زیادی تعصبی هستن


با حرفش اخم کردم_تعصب ما بسته به قشر فقیر و غنی نیست...


از حالت تدافعی ام جا خورد_قصد توهین نداشتم


دستم برای برداشتن ظرفا دراز کردم که
بی هوا گفت_چهره با نمکی داری..معصوم و در عین حال چشمایی پر از شیطنت...
دستم روی هوا خشک شد...


و همزمان صدای رادمهر اومد_درسته .این دختر تنها دختریه که تونسته نظر من جلب کنه


مهراب به سمت رادمهر چرخید_نظر من رو هم خیلی به خودش جلب کرده


انگار درمورد یک کالا حرف میزدن
حس بدی داشتم


سریع ظرف برداشتم با گفتن ببخشیدی از کنارشون رد شدم


ظرف روی میز آشپزخونه گذاشتم
دستام از شدت استرس و ترس میلرزید..


کاش خاله یا نیلا اینجا بودند
این حس تنهایی داشت خفم میکرد


چند نفس عمیق کشیدم که با صدای..
که با صدای نیلا 
جا خوردم_میدونم الان ته دلت میخواست من اینجا باشم...


با چشمای گرد شده به سمتش برگشتم _تو اینجا چیکار میکنی؟


اخمی کرد_برسیم خونه کتک مفصل بخاطر گول زدن من و تنهایی اومدن اینجا رو خوردی‌...


خندید وادامه داد_بعدشم من وساعته بیرون خونه منتظرم 
ولی دلم طاقت نیاورد واس همین اومدم داخل...


بی هوا توی آغوشم کشیدمش _مرسی که هستی...


نیشگونی از بازوم گرفت_تو که انقد احساساتی هستی غلط میکنی تنهایی جای میری


ازش جدا شدم_دلم‌نمیخواست تو خطر باشی


اخم کرد_من هرجا قلم باشه ،هستم
حتی توی جهنم


صدای بهم خوردن در ساختمون 
باعث شد هل کنم_نیلا قایم شو ،انگاری کسی داره میاد...


نیلا تند تند اینطرف و اونطرف رفت
و یهو در کابینت باز کرد و بزور خودش رو توش جا داد و در بست


نفسم آسوده بیرون دادم‌که با دیدن خاله لبخندی زدم_سلام..برگشتین چرا؟؟


به سمتم اومد_اومدم کمکت کنم...
ظرفای که از روی میز پذیرایی برداشته بود توی سینک گذاشت
_ظرفا رو زحمتش بکش 
من برم اتاق آقا رو آماده کنم...
امشب مهمون ویژه ای دارن...


تای ابروم بالا رفت_تو اتاقش مهمون داره؟؟


سری تکون داد_آره مادر..مهمون های هر شبشه ولی این دختر ماهی یه بار میاد و خیلی برای آقا خاصه


آهانی گفتم
و خاله از آشپزخونه خارج شد


نیلا سرش از کابینت بیرون آورد_خیلی دلم‌میخواد ببینم این دختر خاص کیه ...
ریز خندید و گفت_که فقط ماهی یه بار افتخار هم خوابی به رادمهر میده


خندیدم_ هرچند حس فضولی منم تحریک شده ولی اینجا فضولی موقوف....
امنیت جانی نداره


نیلا_ما که تا غروب اینجا هستیم خب چی میشا تا شب...
اخم کردم و بین حرفش پریدم_حرفشم نزن
نیلا بغ کرده توی کابینت قایم شد


مشغول شستن ظرفا شدم که با کشیده شدن انگشتی روی ستون فقراتم ظرف از دستم افتاد ...
صدای رادمهر توی گوشم پیچید_میبینی انقد خواستنی هستی که همه رو جذب میکنی


آب دهنم قورت دادم و سعی میکردم آروم باشم ...ولی ضربان قلبم هرلحظه بیشتر میشد


از ترس داشتم سکته میکردم 
سرش توی گردنم فرو برد و....


خودم رو ازش جدا کردم
و رو به روش ایستادم
که پوزخندی زد_ این همه ترس برای دختری که نصف عمرش توی تخت پسرای مختلف بوده خیلی عجیبه...


لب زدم_من توبه....


با یه حرکت منو توی آغوشش گرفت و به خودش چسبوند_این خزعبلات تحویل من نده...
از همون اولین بار قرار بود با من باشی...
و من تا طعمت رو نچشم بیخیالت نمیشم 
پس راه بیا...
دستام روی سینه اش گذاشتم_تو که انقد دخترای جور واجور اطرافت هست که....
لباش روی گردنم گذاشت که به معنای واقعی خفه شدم


چشمام تا آخرین حد ممکن گشاد شد
حس میکردم داره از طریق لباش روحمو میمکه....


با تمام قدرت پسش زدم
که ازم جدا شد


دست و پام میلرزید...
داد کشیدم_دیگه به من نزدیک نشو...
بدنم بی حس ،بی حس شده بود


خاله ترسیده خودش توی آشپزخونه انداخت با دیدن حال خراب من به سمتم اومد_چی شده دخترم؟؟


رادمهر پوزخندی زد_من خدمتکار ضعیف نمیخوام...


اشاره ای به من کرد چیزی رو که ازت میخوام به دست میارم لازم نیست دیگه بیای اینجا...


منظورش کامل نمیفهمیدم


و از آشپزخونه بیرون زد
که همون یه ذره رمغ از پام رفت و محکم روی زمین زانو زدم


خاله منو توی بغلش کشید
انگار حالم رو درک میکرد
که منو بی صدا توی آغوشش میفشرد


سرم بالا آوردم 
نیلا با نگاه غمگینی از لای در کابینت نگاهم میکرد


دلم نمیخواست ضعف و ترسم توی نگاهم ببینه 
چشمام بستم
خاله مجبورم کرد بلند بشم_بهتره بری خونه...دیگه اینجا کاری نداری...


سری تکون دادم ولی نمیتونستم تنها برم نیلا توی کابینت بود
_شما برین من خودم میرم


خاله_نه دخترم من باید اینجا رو مرتب کنم...


اگه خاله تو آشپزخونه میموند نیلا تا شب اینجا گیر میافتاد...


خاله کیفم توی بغلم چپوند و منو به سمت در خروجی برد_برو تا آقا برنگشته...


با یاد آوری رادمهر باز حس انزجار بهم دست داد....


از خونه بیرون زدم و جلوی در منتظر نیلا شدم
امیدوار بودم بتونه یه جوری از خونه خارج بشه....
حدود نیم ساعت گذشته بود و هنوز خبری از نیلا نبود
کم کم داشتم دلشوره میگرفتم


به سمت در حیاط رفتم که 
با صدای سوتی 
از پشت دیوار به اون سمت چرخیدم
با دیدن نیلا
با خوشحالی به سمتش رفتم_کجا بودی دوساعته؟؟


خندید_والا این خاله خانوم شما وسواس داشت
و از تمیز کاری آشپزخونه دل نمیکند تا من بیام بیرون


نفسم آسوده بیرون دادم_ با رادمهر برخورد نکردی؟؟


دستم کشید و به سمت خیابون برد_نه...
حالا هم که اخراج شدیم ازینجا
دیگه رادمهر بی رادمهر


لبخندی زدم
با نیلا به سمت خونه به راه افتادیم...


تاکسی سر کوچه نگه داشت بعد از حساب کردن کرایه طبق معمول
نیلا پشت درخت توی کوچه قایم شد و من به سمت خونه رفتم
در حیاط نیمه باز بود...


در کمی هل دادم و وارد شدم
سابقه نداشت در باز باشه
حتما کسی وارد شده بود و در نبسته بود


به سمت خونه رفتم
و در باز کردم
کفشام توی جاکفشی گذاشتم
که
صدای آشنایی توی گوشم پیچید...
_معلوم نیست میخوان چیکار کنن...


مکثی کردم
صدا خیلی آشنا بود ولی نمیتونستم تشخیص بدم که صدای کیه!!


جلو تر رفتم 
که صدای آرین بلند شد_انگاری فردا محموله رو زیر پل رد میکنن
باید جلوشونو بگیریم...
صدای ناشناس بلند شد_ همزمان یک محموله دیگه رو بیرون شهر میخوان رد کنن


خیلی کنجکاو شده بودم که ببینم این صدای آشنا از کیه
جلو تر رفتم و کنار در ورودی پذیرایی ایستادم که با دیدن احسان و عرفان 
درجا خشکم زد


با دهن باز زل زده بودم بهشون
اونا هم با دیدن من 
متعجب از جا بلند شدن 


قیافه هاشون شبیه علامت سوال شده بود


آرین با دیدن قیافه دوقلوها به عقب چرخید و با دیدن من 
سری تکون داد_سلام چرا خشکت زده..؟


ضربان قلبم کند شده بود
و نگاهم بین دوقلوها در رفت و آمد بود 
این دوتا اینجا چیکار میکردند؟؟؟


با صدای یکی از دوقلوها به معنای واقعی یخ بستم..
رو به آرین کرد_همین دختریه که میگفتی؟؟


آرین سری تکون داد_آره ..تا حالا که کارش خوب بود و اطلاعاتی درمورد محموله و زمانش داریم مدیون این دختر هستیم...


عرفان پوزخندی زد_ازکجا پیداش کردی؟؟


آرین_خدمتکار خونه من هست به صورت اتفاقی رادمهر ازش درخواست کرد برای کار به خونه اش بره ...


احسان آهانی گفت و با چشمای ریز شده 
به من نگاه کرد _تنهایی؟؟


از ترس دستام یخ زده بود و با من من لب زدم_آره


که آرین جواب داد_جز مادر پیر و‌.‌‌..
ریز نگاهم کرد و ادامه داد_نامزدش کسی نداره...


لب گزیدم و سرم پایین انداختم 
که دوقلوها پوزخندی زدن


آرین به من اشاره کرد_بیا اینجا بشین..
و رو به دوقلو ها کرد_راستی معرفی نکردم
بهترین سرگردای حرفه ای و کار بلدمون اقا عرفان و احسان ملکی هستن..




با شنیدن کلمه سرگرد دهنم شش متر باز شد_سرگرد؟؟


دوقلوها که تعجب من رو دیده بودند 
بیخیال روی مبل لم دادن 
عرفان_چیه نکنه تاحالا سرگرد ندیدی؟؟


دلم‌میخواست با پشت دست بزنم تو دهنش که خون بالا بیاره پسره الدنگ چقد من و نیلا رو اذیت کردن ....


به سمتشون رفتم و روی مبل نشستم
عرفان دقیقا کنار من روی مبل نشسته بود


کنار گوشم زمزمه کرد_اون یکی قل پنهانیت کجاست؟؟
نگو آرین گول زدین و تمام مدت یه نفره زندگی کردین؟؟


دهن باز کردم جوابشو بدم که آرین مشکوک نگاهمون کرد_چیزی شده؟؟


عرفان خونسرد به پشتی صندلی تکیه داد_نه فقط اسمش ازش پرسیدم


آرین سری تکون داد به من اشاره کرد_چندتا چایی برامون میاری؟؟


از خدا خواسته از روی مبل بلند شدم و به سمت آشپزخونه پرواز کردم


از پنجره آشپزخونه داخل حیاط دید زدم
خبری از نیلا نبود...


زیر لب غریدم_معلوم نیس کجا مونده دختره سر به هوا...
که یهو با صدای...


باصدای نیلا جا خوردم
پشت در پشتی ایستاده بود


فقط چون در قفل بود نتونسته بود بیاد داخل.
در رو باز کردم:
- چرا صدا می کنی؟ نمی گی یکی دیگه باشه؟


هولم داد کنار و رو به روم ایستاد
- خنگ در شیشه ایه دیدمت دیگه
خنده ام گرفت


یهو گفتم:
- واییی حدس بزن کی اینجاست؟بدبخت شدیم
خیلی معمولی گفت:
- می دونم
عرفان زشتو و اون احسان بی خاصیت


متعجب گفتم:
- تو از کجا می دونی؟
بی حوصله لب زد- داشتم می اومدم داخل
شانس آوردیم صدای آرینو شنیدم داشت معرفیشون می کرد تحفه ها رو
دیگه نیومدم اومدم اینور...
خندیدم


که صدای آرین بلند شد
- نیلو کجایی؟
سایه اش رو دیدم که افتاد توی راهرو


چون من به در نزدیک تر بودم


سریع خودم رو پرت کردم بیرون
خودم رو پشت دیوار کشیدم
شیشه مشبک بود اما معلوم میشد کسی اونجا ایستاده 
واسه همین تا حد امکان به دیوار چسبیدم


صدای آرین رو شنیدم: 
- اومدی چایی بیاریا...
نیلا سریع گفت:
- الان میارم کار داشتم..


آرین دوباره گفت:
- دوشنبه که خواستی بری خونه رادمهر
نیلا پرید تو حرفش و با حرص گفت:
- اخراجم کرد دیگه نمیرم


آرین با صدای تقریبا بلندی گفت:
- چی؟ اخراجت کرد؟ چرا؟
نیلا غرید:
- چرا داره؟ اون مرتیکه اسکل کاراش مگه از روی عقله؟
زمزمه کرد _مردک هوس باز عیاش 


آرین بدبخت نطقش خشکید و نیلا هم ساکت شد...
صدای استکان ها بلند شد


منم وقتی نیلا اینجوری عصبانی میشد فرار رو به قرار ترجیح می دادم


چند لحظه بعد آرین با صدای گرفته و پر از بدبختی ای گفت:
- ای بابا لعنت به این زندگی
کارمون خیلی سخت شد که..


آه کشید:
- سردرآوردن از کارای اون موزمار هفت خط خیلی سخته
نیلا دوباره توپید:
- الان می خواید من معذرت خواهی کنم؟


من می فهمیدم چرا عصبانیه ولی آرین که نمی فهمید..


از صداش معلوم بود شوکه شده:
- چته تو؟ چرا پاچه می گیری؟


فرصت نداد نیلا دوباره چیزی بگه:
- تو چایی بیار من برم فکر کنم ببینم چیکار کنیم...
دو دقیقه دیگه اینجا بمونم منو میخوری.


چند لحظه سکوت شد که از پشت شیشه سرک کشیدم
خبری از آرین نبود


نیلا در رو باز کرد:
- بیا رفت...
خندیدم_بچه رو خوردی
چپ چپ نگاهم کرد


نیلا_بمون اینجا من چایی میبرم


- بذار خودم ببرم


سرشو بالا انداخت:
- لازم نکرده
میری باز دلت براش میسوزه...میندازیمون
تودردسر


باشه ای گفتم:
- پس می رم تو اتاق..


سر تکون داد و به سمت اتاق رفتم.


*نیلا**
چایی ها رو با استرس ریختم.
عصبانیتم هنوز فروکش نکرده بود


دلم می خواست یه چیزی رو توی سر یه کی خورد کن و چی و چه کسی فرقی نمی کرد


سینی رو برداشتم و محکم به سمت در رفتم
وارد پذیرایی که شدم نگاه دو قلوها برگشت سمتم 


سعی کردم بی توجه و قوی به نظر بیام
اگر فکر می کردن کم آوردیم می تونستن هرکاری کنن


هرچند که می تونستن هر کاری کنن و به چیزی کاری نداشتن
نمی دونستم می تونن تشخیص بدن من نیلو نیستم یا نه


چایی رو تعارف کردم که آرین گفت:
- بشین
روی مبل دورتری از هر سه تاشون نشستم


برگشت سمت اون دوتا:
- نیلو رو اخراج کرده
یعنی یه پای ماموریت لنگ مونده


با غصه گفت:
- باید یه جور دیگه نفوذ کنیم
از بس غمگین بود آدم دلش میسوخت
این آرین خشمگین و مغرور همیشگی نبود


عرفان زل زده بود بهم
انگار نه انگار ارین اونجا نشسته
یه جوری نگاهم می کرد که دلم می خواست بپرم بزنم لهش کنم


برگشت سمت آرین و گفت:
- من می دونم باید چیکار کنیم
ولی یه خورده شرایطش سخته


آرین خوشحال گفت:
- واقعا؟ خب چیکار؟
عرفان پوزخندی رو به من زد و گفت


_نیاز به یه پسری داریم که هیچکس تا الان از وجودش خبر نداشته...


آرین متعجب گفت_خب یکی از همکارای مرد رو..


عرفان بین حرفش پرید_نه رادمهر خیلی زرنگه کسی میخوام که سو پیشنشو خودمون تنظیم کنیم
و مثل یه بچه تازه متولد شده ...همه چیز از نو بنویسیم


آرین چشماش ریز کرد_خب این پسری که میگی کجاست؟؟


احسان خندید_همینجا نشسته..
با حرفش به من اشاره کرد


دهنم اندازه غار باز شده بود با انگشت به خودم اشاره کردم_من پسر بشم؟؟


آرین بلند خندید_عرفان شوخیت گرفته؟؟


ولی عرفان خیلی جدی اخم کرد_نه ...نیلو دقیقا همون کسی که بهش نیاز داریم
با حالت مشکوکی رو به احسان کرد_مگه نه احسان؟؟


احسانم لبخند شیطونی زد_چجوورم...


من ازین دوتا سرگرد میترسیدم
عجیب از خلاف کارا ترسناک تر بودند
نکنه ایناهم نفوذی خلاف کارا توی گروه پلیس بودند؟؟
والا بهشون هرچیزی میخورد جز سرگرد !!!


آرین رو به من کرد_ولی نیلو مجبور نیست این کار قبول کنه...


نگاهی بهش انداختم 
تا با حرفش موافقت کنم


که احسان گفت_مجبور نیست ولی قبول میکنه..


رسما با زبون بی زبونی داشت تهدیدم میکرد که اگه قبول نکنم 


تو مخمسه بدی میافتیم...لعنتی دردسر پشت دردسر 
همین وجود دوقلوها رو کم داشتیم


نفس عمیقی کشیدم به اجبار لب زدم
_نه من مشکلی ندارم اتفاقا از شغل پلیسی هم خیلی خوشم میاد....




آرین تای ابروش بالا برد_اما نیلو ..


از روی مبل بلند شدم و بیحال به سمت اتاق رفتم_میرم استراحت کنم


که عرفان گفت_اخر هفته یه مهمونی بزرگ خونه سینان برگزار میشه
بهتره توام باشی..البته با چهره جدیدت...


با شنیدن اسم سینان خشکم زد به سمتشون چرخیدم_اما ...


احسان که انگار فهمیده بود میخوام چی بگم 
بین حرفم پرید_نگران چیزی نباش ..همه کارا با ما...


سرم تکون دادم 
مجبور بودیم به سازشون برقصیم...
بی حرف عقب گرد کرد
و به سمت اتاق رفتم


به محض ورودم 
نیلو پرید جلوی پام_گند زدی رفت آره؟؟


بغ کرده سرم تکون دادم
نیلو_از قیافه اویزونت معلومه..حالا بگو چی شده؟؟؟


آهی کشیدم که 
تقه ای به در خورد در باز شد 
نیلو فقط تونست توی این فرصت کم خودش پشت. در قایم کنه...


احسان وارد اتاق شد
ولی هنوز پشتش به نیلو بود اونو نمیدید
...
پوزخندی زد_اون یکی قولت کجاست؟؟؟


نیلو بدون حرف در هل داد 
و از پشت در بیرون اومد_اینجام...


احسان با چشمای ریز شده به عقب برگشت 
که بلافاصله در دوباره باز شد و...
عرفان وارد اتاق شد
با دیدن من و نیلو لبخند شیطونی زد_به به نیمه پنهان ماه...
تای ابروش بالا انداخت_خدایی خیلی حرفه ای هستین که دونفره توی یه خونه یجای یه نفر زندگی کنید...


احسان_اگه دقت کنی تفاوت های دارن...
عرفان_درسته ولی واس ادمای ریز بین...
در عجبم چطور آرین هنوز نفهمیده دوتا هلو کنارش هستن...


اخمی روی پیشونیم نشست_منظورتون ازین حرفا چیه؟؟


عرفان در بهم زد و به سمت تخت رفت روش نشست_هیچی..فقط میخوایم کار نیمه تمومتون رو تموم کنید...


احسان_در عوضش ماهم به کسی نمیگیم پلیس مملکت رو گول زدین و...




پوزخندی زدم_پلیسی که شما دوتا نمونش باشید چی بشه؟؟!


احسان_قرار نیست همه پلیسا یه جور باشن..تنوع همه جا لازمه
مگه نه عرفان؟؟


نیلو ین حرفمون پرید_ما که داریم بهتون کمک میکنیم


احسان به دیوار تکیه داد_درسته ما و آرین در اصل هدفمون یکیه ولی


متعجب پرسیدم_ولی چی؟


احسان_اخر کار یه چیز دیگه هم میخوایم که فقط شما دوتا میتونید بهمون بدید


نیلو_چی؟؟


عرفان از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت_بعدا میفهمین..
اخ هفته یه گریمور حرفه ای میاد برای گریم دوتاتون...


در باز کرد که سریع گفتم_ولی تو گفتی یک پسر 


عرفان_درسته یه پسر که بدل هم داشته باشه و راحت بتونه توی خونه بگرده 
درصورتی که هیچکس به نبودنش شک نکنه چون امکانش نیس در عین حال تو دومکان باشه...
منظورم میفهمی که؟؟


تقه ای به در خورد
با شنیدن صدای آرین
سریع پشت در پریدم 
نیلو هم به سمت تخت دوید 
تا قایم بشه 
که من زودتر قایم شدم روی زمین نشست 


عرفان و احسان با دیدن ما که هل کرده بودیم بلند زدن زیر خنده
آرین_بچه ها؟؟


در اتاق باز کرد و وارد شد که خودم بیشتر به دیوار چسبوندم...


پسرا سریع به سمتش رفتن
نیلو همینطور هاج و واج روی زمین نشسته بود


آرین_اگه حرفاتون تموم شد بیاین شام حاضره...
عرفان خندید_شام حاضره یا حاضریه؟؟


احسان پشت به من ایستاد تا اگه آرین به سمت من چرخید دیده نشم
و عرفانم دستاش دور شونه آرین حلقه کرد_بریم داداش....


آرین لحظه اخر سرش سمت نیلو کج کرد_نیلو توام بیا شام...


و سه تایی بیرون رفتن


نفسم آسوده بیرون دادم


که نیلو گفت_از نقشه های این دوتا پسر دوقلو که برای ما کشیدن میترسم..
همونجا پشت در سر خوردم و روی زمین نشستم_یادته دوقلوها و سینان میخواستن مارو بفرستن خونه یه سرگرد به عنوان خدمتکار؟؟


نیلو زل زده بود ب زمین و اوهومی‌گفت
ادامه دادم_بعد قرار بود بریم خونه رادمهر؟؟


بازم سری تکون داد
که گفتم_ما ناخواسته همه کارایی که میخواستن رو انجام دادیم..


نیلو نگاهش از زمین گرفت به من دوخت


لب زدم_درست توهمون زمان 
به یه سرگرد برخورد کردیم که هم خدمتکار میخواست
هم رادمهر رو میشناخت و پرونده اش زیر دستش بود و ماهم برای کمک بهش به خونه رادمهر رفتیم
بنظرت چندتا سرگرد با این شرایط وجود داره؟؟


نیلو متعجب گفت_نه؟؟؟!!


آهی کشیدم_آره...یعنی ما مجبوریم سرنوشتی که دوقلوها برامون رقم زدن رو ادامه بدیم تا ببینیم به کجا میرسه...


تقه ای به در خورد که ترسیده جا خوردم
و در باز شد
صدای آرین از پشت در به گوشم خورد_با کی حرف میزنی؟؟؟


قدمی برداشت وارد اتاق شد
که بی صدا بلند شدم و چسبیدم به دیوار


نیلو سریع به سمتش خیز برداشت و توی یک قدمیش ایستاد_هیچکس..با خودم حرف میزدم
آهی کشید _گاهی آدم انقد فشار روش هست که دلش میخواد با کسی حرف بزنه..
منم که کسی نداشتم مجبور....


یهو با خم شدن سر آرین و قرار گرفتن لباش روی لبای نیلو 
چشمام گرد شد


نیلو به معنای واقعی خفه شده بود 
از دستای افتاده و بی حرکتش معلوم بود


اونم از کار یهویی آرین جا خورده
لب گزیدم.. ریز خندیدم







ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر