قادر رنجبر نظرات یکشنبه 2 دی 1397 ، 08:42 ب.ظ



دهنم باز موند
شوکه شده اومدم چیزی بگم که اجازه نداد:
- هیس


از جاش بلند شد و سمتم اومد
جلوم ایستاد و سرش رو خم کرد سمتم_برای همین اون روز نذاشتی ببوسمت؟
فکر کردی شاخ و دافی؟


از حرفاش شوکه شدم. بدتر از حرف هاش قیافه ای بود که گرفته بود
انگار از دیدنم چندشش می شد


با نفرت نگاهم می کرد:
- شایدم اصلا کارت همینه


سرش رو کج کرد:
- پسرای پولدارو مخ می کنی که پولشونو بدزدی هان؟


حس کردم آب یخ روم ریختن
سر جام خشکم زد و بغض مثل گلوله گلوم رو سوراخ کرد
همه ی بدنم شروع به لرزیدن کرده بود


عصبی دست بلند کردم و کوبیدم توی صورتش:
- خفه شو....


پنیر رو پرت کردم روی کابینت و به سمت اتاقمون دویدم


در رو بستم و پشت در نشستم
اشک هام دونه دونه روی صورتم راه گرفت
درد حرفش یه طرف بود


درد اینکه حدسش درست بود داشت وجودم رو مثل خوره می خورد
به ناحق زده بودم توی گوشش تا از چیزی دفاع کنم که واقعا وجود نداره


از شرافت و درستی ای که اصلا نداشتیم
یخ کرده بودم
تا حالا کسی اینجوری حقیقت رو توی صورتم نکوبیده بود


کسی نمی دونست اما آرین ندونسته ازش حرف زده بود
چقد احمق بودم که فکر میکردم با این گذشته کثیفم میتونم عاشق باشم


زانوهام رو بغل کردم و سرم رو روی دست هام گذاشتم


نیلا کنارم نشست- هی چیشده؟


سرم رو بلند کردم و به نیلا که گیج سر جاش نشسته بود زل زدم


با دیدن چشم های اشکیم وحشت زده پرسید
- نیلو؟


تا کنارم نشست بغلش کردم:
- از خودمون بدم میاد
از کارهایی که می کردیم متنفرم


بغض کرد_آروم باش 
لب زدم_آرین تمام گذشتمون ندونسته کوبید توی صورتم راست میگفت زندگیمون خیلی کثیف بود
نیلا_ما مجبور بودیم


بین هق هقم گفتم:
- شاید ما زیاد تلاش نکردیم 


محکم به خودش فشارم داد 
صدای هق هق نیلا هم توی گوشم پیچید


دهن باز کردم چیزی بگم که تقه ای به در خورد:
- نیلو؟؟
آرین بود


نیلا سریع خزید زیر تخت


اشک هام رو پاک کردم که دوباره صداب در بلند شد_ نیلو؟


نفس عمیقی کشیدم و بدون اینکه بلند شم_بله؟؟


صداش آروم بود _میشه بیام تو؟


ازش خیلی ناراحت بودم 
دلم نمی خواست ببینمش، دلمم نمی خواست من رو اونجوری با چشم های قرمز ببینه...هرچند حرفاش حقیقت محض زندگی من بود ولی..


دوباره به در کوبید از جام بلند شدم...


چند لحظه مکث کردم نفس عمیقی کشیدم و در باز کردم


با دیدنم چند لحظه نگاهم کرد و بعد نگاهش رو دزدید
به سقف و در و دیوار نگاه می کرد 


- چیکار دارین؟


نفس عمیقی کشید و قدمی عقب رفت...
به دیوار راهرو جلوی در تکیه داد:
- خب....من...چیزه...می خوام...


مکث کرد و با حرص دست تو موهاش کشید
و خیلی سریع گفت:
- معذرت می خوام..میدونم حرفام واقعا بد بود 
اونم براب دختری که با کار تو خونه دیگران و حمالی زندگیش به سختی گذرونده اون حرفا ناحقی بود


چند بار پلک زدم
با تعجب و دهن باز نگاهش کردم
همه جا رو نگاه می کرد الا منو
معذرت خواهی کرد؟؟
حرفاش مثل سوزن توی تنم فرو میرفت
ولی نمیدونم چرا فقط معذرت خواهیشو میدیدم




وقتی دید چیزی نمیگم نگاهم کرد.
آب دهنش رو قورت داد
سیبک گلوش بالا و پایین شد_ببخشید دیگه


انگار داشتن جونش رو می گرفتن
آرین
با اون همه غرورش
که منو در سطح و اندازه خودش نمی دید


الان داشت معذرت خواهی می کرد؟
از من؟
با تخسی زل زد تو چشم هام:
- می بخشی؟


می خواستم بگم نه 
اما چندتا چیز نذاشت
اول اینکه اگه بیرونمون می کرد آواره می شدیم


دوم اینکه این همه به خودش فشار اورده بود معذرت خواهی کنه
تو مرامم نبود غرورشو بشکنم و اذیتش کنم
و سوم اینکه حرفاش حقیقت بود و اخر میفهمید گذشته من چی بود 
و ناز کردن برای چیزی که واقعا وجود داشت 
احمقانه بود


نفس عمیقی کشیدم و سر تکون دادم:
- بخشیدم...
چشم هاش رو گرد کرد_ واقعا؟


سرم رو با اطمینان تکون دادم
- یعنی الان جدی جدی بخشیدی؟؟




نفس عمیقی کشید_تاحالا با حرفام کسی رو نرنجونده بودم
با ناراحتی تو از من حس کردم دارم خفه میشم.


دوباره نگاهم کرد_ میای بریم با هم غذا بپزیم؟ برای آشتی کنون؟


همچین مظلوم نگاهم می کرد که دلم نیدومد نه بگم..
بعدشم اخلاق خوب آرین فکر کنم هر صد سال یک بار رخ میداد و الان اگه قبول نمیکردم
تا سال آینده باید صبر میکردم


سری تکون دادم_بریم


چشمک زد:
- زود بیا من تو آشپزخونه ام


از راهرو بیرون زد


نیلا سریع از زیر تخت بیرون اومد و 
به شونه ام زد و با صدای بدجنسی گفت
_خوش بگذره، زود برو که آرزودارم زودتر عمه بشم


چپ چپ نگاهش کردم
- اولا که تو غلط کردی همچین آرزویی داری
دوما که عمه نه و خاله. ..


دهنش رو کج کرد:
- من عمه دوست دارم...برو زود بسازید


شونه بالا انداختم_ به درک خواهرم، عمه شو اونقدر فحش بخور جونت در بیاد


هولم داد بیرون- زیاد حرف میزنی، برو ببینم
و در رو بست...


اینم دیوونه شد.
سعی کردم خنده ام رو بخورم.
چه معنی داشت اصلا بخندم


قبل از اینکه وارد آشپزخونه بشم نفس عمیقی کشیدم
تا پام رو روی سرامیکا گذاشتم آرین شروع به حرف زدن کرد:


- هوس کتلت کردم اما اگه تو چیز دیگه ای به نظرت میرسه اونو درست کنیم
راستش خیلی هم بلد نیستم غذا بپزم ولی اگه تو یادم بدی....


پریدم تو حرفش_ نه همین کتلت خوبه
وسایلش هم هست 




چشم هاش برق خاصی زد، من می گم این یه چیزیش میشه 
بگو برای غذا اومد بود آشتی


با چشم های ریز شده نگاهش می کردم که پرسید:
- چرا اینجوری نگاهم می کنی؟


لب زدم - واسه ناهار که نیومدی آشتی کنی؟
#پارت_۲۰۶
#دروغ_دونـفره 
چشم هاش گرد شد_نه بابا...
این چه حرفیه آخه. من متوجه شدم حرفم خیلی زشت بود
درسته سختم بود ولی باید معذرت خواهی می کردم..




آه کشید:
- حرف هام اصلا در شان تو نبود
بهشون که فکر می کنم دیوونه میشم


انگار یه خنجر تو قلبم بود
هربار پشیمونیش از حرفاش منو میکشت


آرین تو چه میدونی که من همینی ام که گفتی..شایدم بدتر
بغض کردم




سیب زمینی ها رو توی سینک ریختم و آروم گفتم:
- منم بخشیدم دیگه ادامه اش نده


آرین- نه اخه اونجوری گفتی ...
برگشتم سمتش و عصبی غریدم
- شوخی کردم میشه بس کنی
چپ چپ نگاهم کرد_باشه..




مظلوم گفت _من چیکار کنم الان؟
سیب زمینی ها رو توی سبد ریختم و با سینی و چاقو جلوش گذاشتم:


- اینا رو پوست کن
چاقو رو گرفت و همچین پوست سیب زمینی رو کند که یه عالمه از گوشتش هم جدا شد


کوبیدم به پیشونیم:
- این چه وضعشه...


گیج نگاهم کرد_چشه؟؟


همونجوری که بالا سرش ایستاده بودم چاقو رو گرفتم_ببین کم فشار بده تیغه فقط زیر پوستش بره
اینجوری


یکم خم شدم و دستش با چاقو توی مشتم گرفتم روی سیب زمینی کشیدم...


اهان آرومی گفت 
و مکث کرد


دستم پس کشیدم که جا خورد


که خندید
- هول کردم فک کنم


سرش رو بلند کرد که چشم تو چشم شدیم


فاصله امون کم بود
اون نشسته و سرش رو به بالا و من سرپا خم شده بودم تو صورتش


سریع عقب کشیدم و در حالی که سعی می کردم صدای کوبش قلبم رو نادیده بگیرم گفتم:
- اینا رو پوست کن من گوشت در بیارم.


در فیریزر رو باز کردم و خودم رو اون تو قایم کردم
اصلا یادم نمی اومد برای چی بازش کردم


هی چشم های آرین می اومد جلوی چشمم
تقریبا داشتم یخ می زدم که آرین گفت:
- پیدا نکردی؟ دو ساعته چی می خوای اون تو


به خودم اومدم.
سریع یه بسته چرخ کرده درآوردم.
لرزم گرفت که باعث خنده اش شد:
- مجبوری مگه


کنار میز ایستادم و سیب زمینی ها رو چهارقاچ کردم
با دقت بهم نگاه می کرد:
- از کی آشپزی می کنی؟


یکم برای یادآوری اخم کردم:
- خیلی ساله
اروم پرسید- کوچیک بودی؟


سر تکون دادم
- آره..خیلی


یه جوری با ناراحتی نگاهم کرد که دلم برای خودم سوخت


خنده ام گرفت:
- حالا مثل گربه شرک نگاه نکن
بیا بقیه اشو یاد بگیر..
چرخ گوشت رو به برق زدم رو بهش گفتم
- سیب زمینیا رو چرخ کن
این یکی رو که بلدی؟؟
خندید و دست به کار شد


به عضلات مچ دستش خیره شده بودم.
رگ های روی دستش برجسته و سبز رنگ بودن
روی بند آخر انگشتاش یکم مو داشت


نگاهم رو دزدیدم و سینی رو از روی میز برداشتم
حواسم نبود توش آب جمع شده و با کج کردنش همه ب آب روی سرامیکا ریخت


نفسم رو به شدت بیرون دادم
سینی رو پرت کردم تو ظرف شویی که آرین چرخ گوشت رو خاموش کرد
آرین_چی شد؟؟
دستمال رو از روی اپن برداشتم و نگاهش کردم:
- هیچی اینجا یکم آ...


حواسم پرت نگاه کردنش شده بود و پام رو روی آبا گذاشتم
جیغ بلندی کشیدم 


نزدیک بود مخم کف آشپزخونه پهن بشه که آرین با دو قدم بلند خودش رو بهم رسوند و دستاش دور بدنم حلقه کرد


چنگ زدم به لباسش و بلند گفتم_اوه خدایا مرسی
خندید:
- از من باید تشکر کنی...


سرم رو بلند کردم و با خنده گفتم:
- خب اوه آرین مرسی
صاف ایستادم 
ولی هنوز دستای آرین دور کمرم بود
پلک نمی زد
زل زده بود به چشم هام و خیره نگاهم می کرد


خنده ام کم کم محو شد..
همونجا خشکم زده بود و زل زده بودم بهش
نفس های تندش روی صورتم می خورد


نگاهش رو کشید پایین، سمت لب هام.
دوباره به چشم هام زل زد


قلبم میخواست از سینه ام بیرون بزنه 
سرش رو کم‌کم خم کرد و...
فاصله صورتمون خیلی کم بود
ناخودآگاه چشمام بستم
که با حس گرمی لباش 
روی لبام قلبم از تپش ایستاد 
لباش روی لبام حرکت میداد


من داشتم چیکار میکردم؟؟
دل بستن به یه پلیس!اونم دل یه دختر دزد 
این امکان نداشت...
نباید میذاشتم این عشق پیش روی کنه
دستم روی سینه اش گذاشتم و به عقب هولش دادم
ازم جدا شد
چشماش خمار بود 


و بی حرکت زل زده بود به من


لب گزیدم و سرم پایین انداختم
نباید میذاشتم منو ببوسه نباید....


سکوت کرده بود و مثل بک مجسمه خشکش زده بود 


رد نگاهش گرفتم 
زل زده بود ب زمین و معلوم نبود ب چی فکر میکنه


از دست خودم عصبی بودم
با عصبانیت مشغول انجام بقیه کارا شدم


آرین هم بی حرف به کارش ادامه داد




مواد رو توی ظرفی ریختم
که با صدای آرین خشکم زد_پنج شنبه رادمهر توی یه جلسه با چندتا از کله گنده ها زمان یک معامله مهم رو تعیین میکنن
ازت میخوام دوباره که رفتی زمان و مکان اون معامله رو برام پیدا کنی...
این معامله خیلی حساس 
نباید بذاریم انجام بشه


با شنیدن کلمه برگشت به خونه رادمهر مو به تنم سیخ شد
و تمام بدنم یخ کرد


ترس عجیبی توی وجودم بود
انقد بدنم یخ زده بود که با گذاشتن دست داغ آرین روی شونه ام 
احساس میکردم جای دستش سرخ شده


تکونی بهم داد که از بهت خارج شدم
_نیلو چرا رنگت پریده؟؟!حالت خوب نیس؟؟!


به خودم اومدم
سرمو به نشونه منفی تکون دادم_ چیزی نیست...
مشکوک پرسید_رادمهر کاری کرده؟؟!


زل زدم توی نگاه مشکی زیباش
دلم میخواست همه چیز بهش بگم
ولی با گفتن واقعیت فقط من و نیلا بدبخت میشدیم


اگه میگفتم رادمهر قصد دست درازی به مارو داشت
مطمئنا آرین اونو دستگیر میکرد و اون هم از گذشته درخشانم به آرین میگفت و ...


با صدای تقریبا بلند آرین جا خوردم_نیلو با توام....


_هان ..چیزی گفتی؟؟


اخم کرد_رادمهر اذیتت کرد؟؟!




تند تند سر تکون دادم_نه نه
چشماش ریز کرد_پس چته؟؟!چرا یهو رنگت پرید؟


رو ازش گرفتم و مشغول کارم شدم_محموله چی هست؟؟


به کابینت تکیه داد_یه چیزی که داره با جون خیلیا بازی میکنه


زل زدم‌توی چشماش_مواد مخدر؟؟


آهی کشید_نه چیزیه که فقط مربوط به جنس مونث


متعجب گفتم یعنی چی؟؟
 


آرین_نمیشه توضیحش داد
فقط لطفا حواست جمع کن اونجا سوتی ندی..که جونت درخطر نیافته


توی فکر فرو رفتم
هرچند دلم نمیخواست به خونه رادمهر برگردم ولی مجبور بودم
بهتر بود به نیلا چیزی نگم تا حداقل اون درگیر نشه


سرمو تکون دادم_باشه...


بقیه آشپزی توی سکوت انجام دادیم بعد خوردن غذا 
آشپزخونه رو مرتب کردم 


به اتاق برگشتم


و روی تخت نشستم
که یهو کسی از زیر پام بیرون خزید
_وای مردم از گشنگی رفتی اونجا دل و قلوه میدی نمیگی من اینجا روده بزرگم روده کوچیک خورد


خندیدم_نفس بگیر خفه شدی


نیشگونی از بازوم گرفت که درد تا مغزم رفت _خودت رفتی 
با پسر مردم حال میکنی 
نمیگی خواهر طفلیم از گرسنگی هلاک شد تو اتاق 


دستم روی جای نیشگونش گذاشتم _کندی گوشت تنمو


چشم غره ای بهم رفت _میرم یه چی کوفت کنم....


دستش روی دستگیره موند به سمتم برگشت_خبری نشد ؟؟چیز میزی اگه بینتون بود بگو بدونم سوتی ندم


چپ چپ نگاهش کردم_نخیر هیچی نشده 


خندید_برم یکمم من حال کنم و با خنده
از اتاق خارج شد


سری تکون دادم و زمزمه کردم_دیونه دوست داشتنی...


روی تخت دراز کشیدم زل زدم به سقف
و توی فکر فرو رفتم
فکر آرین و بوسه شیرینش....


****نیلا**


بیخیال به سمت آشپزخونه رفتم


در یخچال باز کردم و ظرف پر از کتلت خوشمزه بهم چشمک میزد
ظرف از یخچال بیرون کشیدم
و بی صدا پشت میز نشستم
سعی میکردم سر و صدا ایجاد نکنم تا 
آرین متوجه نشه


کتلت رو کامل توی دهنم چپوندم و دو لپی 
و با ولع میخوردم
همینطور به اطراف نگاه میکردم


که یهو با دیدن دوتا چشم مشکی براق که زل زد بود به من 


از ترس لقمه توی گلوم پرید


شروع کردم به سرفه 


آرین سریع به سمتم اومد و محکم به پشتم کوبید که نفسم بالا اومد


نفس عمیقی کشیدم
و لب زدم_ حتی قبل دستشویی رفتن هم یه اهمی اوهومی میکنن


متعجب گفت_فکر نمیکردم باز برگردی ..
ماشالله مثل خرس میخوریا


دودقیقه پیش کلی کتلت خوردی 
باز دوباره ...
چطور چاق نمیشی تو؟؟


چشم غره ای بهش رفتم و تیکه از کتلت توی دهنم گذاشتم_من خدا دادی خوش هیکل هستم هرچیم بخورم اندامم بهم نمیریزه


نیش خندی زد _صحیح...


سنگینی نگاهش باعث شد چشم از کتلت های خوش مزه بگیرم 
با دیدن چشماش که زل زده بود به لبام 


آب دهنم قورت دادم


نکنه باز قصد داره منو ببوسه؟؟!
که....
چشمام تا اخرین حد ممکن گرد شده بود
که نگاهشو بالا کشید با دیدن چشمای که مثل چشم وزغ بیرون زده بود زد زیر خنده
_این چه قیافه ایه؟؟


چشمام بستم و نفسم کلافه بیرون دادم
که ادامه داد_دو دقیقه پیش وضعت جور دیگه ای بودا..
کم کم دارم شک میکنم دچار دو شخصیتی هستی..


اخم‌کردم_عین جن زل میزنی ب آدم خب ترسیدم...
نگاهش ازم‌گرفت و به سمت سالن رفت_باشه میرم بیرون به خوردنت برسی...


خوشحال ازینکه از شرش راحت شده بودم 
تند تند تمام کتلت های باقی مونده رو خوردم


ظرفشو شستم و سر جاش گذاشتم
به سمت اتاق برمیگشتم که با دیدن آرین که محو کاغذی شده بود
حس فضولیم تحریک شد...


پاورچین پاورچین قدم برداشتم و پشت سرش قرار گرفتم


یک پرونده سبز جلوش روی میز باز بود و توش پر از عکس ک مشخصات دختران مختلف


چشمام ریز کردم تا بتونم از اون فاصله نوشته های روی کاغذ رو بخونم


مشخصات کامل دختری روی برگه نوشته شده بود
چهره معصوم دختر اولین چیزی بود که توجمو جلب کرد
چشمای سبز روشن با نگاهی پر از غم


نگاهم به سمت پایین برگه رفت
ادرس جای نوشته شده بود که دختر اخرین بار دیده شده


تقریبا نزدیک خونه رادمهر بود


یعنی رادمهر دخترا رو میدزید؟؟


با صدای عصبی آرین ترسیده دستم روی قلبم گذاشتم
_بهت یاد ندادن تو کار دیگران فضولی نکنی؟؟؟


لبخند مسخره ای زدم_آ اومدم بگم چای نمیخوری برات بیارم...یهو نمیدونم چی شد 
حواسم رفت پی پرونده ها




سریع کنارش نشستم _پرونده دخترای فراریه؟؟؟


اخمی کرد_برو چایی بیار


مکثی کردم
که اخمش غلیظ تر شد 


با لب و لوچه آویزون از روی مبل بلند شدم


و به سمت آشپزخونه رفتم


فکرم شدیدا پیش اون پرونده بود...


چای توی استکان ریختم 
سینی برداشتم
دوباره به سمت آرین رفتم
کنارش نشستم


باید هرجور شده بود از قضیه پرونده سر درمیاوردم


لبخندی زدم_خب حالا بگو..


نگاه کوتاهی بهم انداخت_فعلا زمانش نیست
بعد از آوردن اطلاعات اون محموله بهت میگم...


متعجب پرسیدم_کدوم محموله؟؟


بی توجه به حرف من پرونده رو بست 
به سمت اتاقش به راه افتاد_با اینکارا نمیتونی درمورد محموله اطلاعاتی به دست بیاری
حواست جمع کن ماموریت درست انجام بدی 
چون همه چیز بستگی به زمان اون محموله داره....


و به راهش ادامه داد


نمیفهمیدم چی میگه یا شاید میخواست گنگ بحرفه!!


بیخیال به اتاق برگشتم
نیلو روی تخت خوابیده بود


کنارش نشستم و بی هوا پرسیدم_قضیه محموله رو تو میدونی؟؟!


نیلو ترسیده سیخ نشست_چی؟؟کدوم محموله؟؟


چشمام ریز کردم_نیلو چیزی داری پنهون میکنی؟؟


حالت چهره اش عادی شد _نه چیو؟؟


به زمین زل زدم_دست آرین یه پرونده بود..
که داخلش کلی عکس از دخترای فراری و مشخصاتشون نوشته شده....


نیلو بهت زده پرسید_دختر؟؟


سرم تکون دادم_آره ولی هرچی پرسیدم آرین بهم جواب نداد گفت فقط باید زمان محموله رو بفهمه تا بتونه کاری انجام بده


نیلو اهانی گفت و به فکر فرو رفت
اخماش به شدت توی هم بود


حس بدی داشتم


نیلو _چیزی فهمیدی یا آرین چیزی گفته که من نمیدونم؟؟!


هل کرده خندید_ن بابا چه چیزی!؟ اون ب کسی چیزی میگه اخه؟؟!


شونه هام بالا انداختم_ راست میگی...
راستی به آرین گفتی دیگه نمیریم خونه رادمهر؟؟


از حرفم جا خورد 
و نگاه دقیقی به چهره ام انداخت_نه 
میگم بعدا بهش...


روی تخت دراز کشیدم_خوبه...چون من هیچ دوست ندارم یه بار دیگه اون مرتیکه ببینم


چشمام بستم _من یه چرت کوچولو بزنم..


صدای از نیلو بلند نشد
شاید من زیادی داشتم حساس میشدم
ما که دیگه قرار نبود با رادمهر درتماس باشیم
پس هرغلطی میکرد به ما مربوط نبود


سعی کردم ذهنم خالی کنم تا بتونم بخوابم ولی فکرم پیش اون دخترا بود که معلوم نبود چه سرنوشتی داشتن .....


*نیلو*دو روز بعد 
امروز باید میرفتم خونه رادمهر ولی اول باید نیلا رو میپیچوندم...


دلم نمیخواست دنبالم بیاد و به درد سر بیافته...تمام این مدت از جواب بهش طفره میرفتم تا از قضیه برگشتن به خونه رادمهر چیزی نفهمه
خدارو شکر تمام مدت ذهنش پی اون پرونده دخترا بود


کنارش روی تخت نشستم
غرق خواب بود
آروم تکونش دادم
_نیلا هوی نیلا


هوم کشداری گفت


آروم گفتم_من میخوام برم بیرون به دوری بزنم
در اتاق قفل میکنم کسی نیاد داخل


انقد خوابالود بود که بعید میدونستم حرفام فهمیده باشه
و فقط سرش تکون داد


خوشحال 
از روی تخت بلند شدم و بعد برداشتن کیفم از اتاق خارج شدم
و در قفل کردم 


نفس عمیقی کشیدم
اولین بار بود که بدون نیلا خونه کسی میرفتم که مثل یک گرگ گرسنه در کمین غذا بود..




به سمت در رفتم که با صدای آرین جا خوردم_میری خونه رادمهر؟؟!


عقب گرد کردم و نگاهی به تیپ شیک و مجلسیش انداختم معلوم بود جلسه یا قرار کاری مهمی داره که اینجوری 
خودشو اتو کرده


و سری تکون دادم_آره
قدمی به سمتم برداشت و...
و جلوی پام ایستاد_مراقب خودت باش...


مکثی کرد_اون گوشی وامونده رو هم 
بذار تو گوشت تا اگه مشکلی پیش اومد سریع خودم بهت برسونم


سری تکون دادم_باشه..
کفشام از جا کفشی برداشتم...
و پوشیدم


با صدای آرین دوباره به عقب برگشتم_نمیتونم برسونمت ممکنه رادمهر حساس بشه وگرنه خودم با ماشین میرسوندمت


سرم تکون دادم_مشکلی ندارم خودم میرم..خداحافظ


از خونه بیرون زدم


دل شوره عجیبی داشتم
حس میکردم خونه رادمهر با چیز خووبی رو به رو نمیشم...


و نبودن نیلا هم این حس رو تشدید میکرد


تاکسی گرفتم
و بعد از نیم ساعت جلوی خونه رادمهر توقف کرد
کرایه حساب کردم و پیاده شدم


نگاهی به خونه انداختم 
اصلا دلم نمیخواست پا توی این خونه بذارم ولی حیف مجبور بودم...


زنگ در زدم
که در با صدای تیک باز شد


وارد حیاط شدم
به سمت خونه رفتم


که با دیدن خاله لبخندی روی لبم نشست و حس بد چند دقیقه پیشم از بین رفت
به سمتم اومد_سلام دخترم...


دستش رو به گرمی فشردم_ سلام خسته نباشید


دستم کشید و به داخل خونه برد_درمونده نباشی عزیزم...
بیا بریم آشپزخونه کلی کار داریم


وارد آشپزخونه شدیم که با دیدن میز پر از خوراکی و میوه خشکم زد_اینجا چه خبره؟؟


خندید_اقا مهمون دارن..


اهانی گفتم_تعدادشون حتما خیلی زیاده که انقدر تدارک دیدین


خاله_نه دخترم اتفاقا دو نفر بیشتر نیستن..
متعجب گفتم_واسه دونفر انقد میوه و شیرینی؟؟؟


سلفونی روی ظرف پر از نون خامه ای کشید_آقا دوست ندارن میز خالی باشه...
همیشه برای مهموناشون سنگ تموم میذارن


زیر لب غریدم_مرتیکه بگو نمیدونه چجوری پولاشو خرج کنه...


خاله که انگار حرفم شنیده بود خندید_یه جورایی


خجالت زده سرم پایین انداختم 
که کیف از دستم گرفت و روی صندلی گذاشت_ کارگرا یه جعبه پرتقال تو انباری گذاشتن 
برو بیارش بچینیمشون توی ظرف




_باشه


به سمت انبار رفتم
معلوم بود مهموناش خیلی افراد مهمی هستن که انقد ولخرجی کرده...


جعبه رو از داخل انبار برداشتم
به سمت در میر فتم
که با شنیدن صدای مردونه ای گوش هام تیز شد....


_رادمهرجان بارها کاملا رسیده و وقت برداشته


رادمهر_من عاشق برداشت محصولم...
مرد ناشناس خندید_منم عاشق معامله با تو و خرید ازت هستم 
چون همیشه بهترینا دست تو هست....


واضح نمیفهمیدم درمورد چی حرف میزنن...


صداشون کم کم دور تر و ضعیف تر شد


باید ازش سر دربیارم 
برای همین اینجا بودم...


جعبه رو بلند کردم و ا انباری خارج شدم که...
به سمت آشپزخونه رفتم 
خاله با دیدنم‌لبخندی زد_خسته نباشی 
بذاری روی میز...
جعبه روی میز گذاشتم که سینی چای به سمتم گرفت_اینو ببر برای مهمونای آقا تا میز رو بچینم...


بی حرف سینی گرفتم و به سمت سالن پذیرایی رفتم


با قدم های آهسته به پشت در رسیدم
صدای ازشون نمیومد...


کلافه تقه ای به در زدم و در باز کردم
_سلام...
همشون سرشون توی پرونده ای فرو کرده بودند که به محض ورود من رادمهر پرونده رو بست و بهم اشاره کرد_سینی بذار اینجا ،برو


سری تکون دادم 
و سینی روی میز گذاشتم
سنگینی نگاهی باعث شد سرم بلند کنم
و مردی کاملا بور با چشمای آبی روشن زل زده بود به من
حتی مژه هاش هم به سفیدی میزد


نگاهش خیلی عجیب بود...


با صدای رادمهر جا خوردم و سریع صاف ایستادم_معطل چی هستی؟؟


لبخند مصنوعی زدم_ببخشید آقا..





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر