قادر رنجبر نظرات یکشنبه 2 دی 1397 ، 08:41 ب.ظ



سرش رو بالا انداخت:
- نهههه اونا دیر میان حس و حالم می پره
چند لحظه توی چشم های سرخش زل زدم:


- خب یکی که نزدیکه رو می گم بیاد
خیلی سریع خودش رو چسبوند بهم و بین و بدنش در قفلم کرد


قلبم هری پایین ریخت و وحشت زده تکون خوردم که گفت:
- از تو نزدیک تر؟؟


سرش رو کج کرد و کشیده زمزمه کرد:
- از تو گرم تر؟ تو بغلی تر؟ تحریک کننده تر؟؟


ابروهاش رو بالا انداخت:
- نداریم
پشت بندش خودش قهقهه زد


از ترس داشتم سکته می کردم
دست و پا زنان برای نجات خودم دنبال بهونه میگشتم


- باید شام درست کنم
بدون شام می مونید بعد گشنتون میشه
من باید کارم رو درست انجام بدم




گرمای بدنش داشت حالم رو بد می کرد
به خصوص که اون یکی دستش زیر زیرکی روی پام تکون می خورد و داشتم تمام تلاشم رو می کردم نادیده اش بگیرم.


- کار درست برات کاریه که من می گم


ترسیده نگاهش کردم که دستش رو بالا تر آورد و دور کمرم حلقه کرد


با بغضی که هر لحظه توی گلوم بزرگ تر میشد نالیدم
- میشه برم؟
لب زد- نههههه


سرش روخم کرد و شروع کرد بو کشیدن گردنم
لب هام رو روی هم فشار دادم


اگه چموش بازی در میاوردم بدتر می کرد
قلبم داشت می اومد توی دهنم
خدایا چرا خنگ شده بودم


یادم نمی اومد همیشه برای فرار از این موقعیتا چیکار می کردم
دست هام از استرس می لرزید و


تمام تنم یخ زده بود
لبش که نشست رو گردنم لبم رو گاز گرفتم.
خدا میدونست چقد از بوسیدن متنفرم اونم از طرف ی ادم عوضی


دستش رو از روی در برداشت و محکم از زیر گردنم چونه ام رو چسبید.


..




اونقدر با دستم دستگیره رو فشار داده بودم که دستم درد گرفته بود


با یه حرکت از در جدام کرد و چرخید


وحشت زده تقلا کردم که چونه ام رو فشار دادم و رو تخت پرتم.کرد


قبل از اینکه خودش برسه به تخت بلند شدم و خواستم به سمت در بدوم که غرید:
- بتمرگ سر جات


دستش رو کوبید تخت سینه ام که محکم به تخت خوردم و افتادم رو تخت
زانوش رو روی پام گذاشت و اومد رو تخت


نفسم از درد بند اومد
اشک هام شروع به باریدن کرد و با گریه جیغ زدم:
- ولم کن وحشی..تومستی الان هیچی حالیت نیست


دست هام رو محکم نگه داشت شروع به بوسیدن گردنم کرد_اتفاقا خیلی خوب میفهمم..


نفسم دیگه در نمی اومد
حالم داشت به هم می خورد


دستش وارد یقه ام که شد تنم از شدت وحشت میلرزید
خدایا چرا کمکم نمی کنی؟


لبش رو روی لبم گذاشت که
در اتاق باز شد


اونقدر مست و لایعقل بود که هیچی نمی فهمید
خدا خدا می کردم هر کی که هست از این وضع نجاتم بده


صدای پاهاش رو میشنیدم و تقلا کنان سعی می کردم جیغ بکشم.
چند لحظه گذشته بود که چیزی محکم توی سر رادمهر کوبیده شد و بی حال کنارم افتاد
سریع از زیر دست و پاش بیرون اومدم  و..


 نیلو رو دیدم که با بغض و چشم های اشکی نگاهم می کنه


اشک هام با شدت بیشتری شروع به باریدن کرد
دستم رو گرفت و کمک کرد بلند شم_زود باش باید قایم شدی


قبل از اینکه فرصت کنم تکون بخورم رادمهر ناله کرد


نیلو وحشت زده نگاهش کرد
به کمد اشاره کرد که سریع به سمتش رفتم


وارد کمد شدم
قلبم نزدیک بود از دهنم بزنه بیرون
دستم روی دهنم گذاشتم که نفس های صدا دارم بلند نشه
نمیدونستم نیلو داره چیکار میکنه
بعد از نیم ساعت 
صدای  آه و ناله مردونه ای به گوشم خورد
که
نفسم حبس شد




نیلو


وحشت زده به رادمهر خیره بودم و خدارو شکر می کردم نمرده
کارم خیلی خطرناک و  از روی بی فکری بود


وقتی دیدم اونجوری به جون نیلا افتاده ذهنم فقط روی این تمرکز داشت که به جوری کنارش بزنم


اگر گلدون میشکست یا یه چیزیش می شد بدبخت می شدیم.


با دهن باز روی تخت افتاده بود و آب دهنش بیرون میریخت


گلدون رو که هنوز تو دستم بود آروم روی میز گذاشتم.
به اطرافم نگاه کردم


باید صحنه جوری درست میکردمکه 
احتمال بده پاش به صندلی که همیشه پر از لباس بود گرفته و همه رو پخش زمین کرده


لباس ها روی زمین و صندلب انداختم


نفس عمیقی کشیدم 
تا آروم بشم 
که رادمهر خیلی ناگهانی
یکم ناله کرد.


نفسم رو حبس کردم و سر جام خشکم زد
منتظر حرکتی از طرفش بودم که سرش رو بلند کرد و گیج نگاهم کرد


نگاهم سمت کمد کشیده شد
دوباره سریع به رادمهر نگاه کردم
به سختی روی تخت نشست و با اخم نگاهم کرد


می ترسیدم یادش بیاد چی شده
وحشت زده نگاهش می کردم که گفت:
- چی شده؟


اونقدر هول کرده بودم که  بی هوا گفتم:
- هیچی 


ابروهاش بالا پرید:
- من چرا خوابیدم؟


نگاهم رو دزدیدم و من من کنان گفتم:
- چیزه...مست بودید...فکر کنم


پرید تو حرفم:
- یکم


تند تند سر تکون دادم:
- نه زیاد مست بودید
من داشتم اتاقو جمع می کردم که اومدین و فکر کنم خوابتون برد


دستش رو به پشت سرش کشید:
- سرم خیلی درد می کنه..


لبم رو گاز گرفتم و آروم گفتم:
- تاثیر مشروبه لابد!


سر تکون داد
به کمد نگاه کردم
باید نیلا رو میبردم بیرون
می دونستم الان وحشت زده است و حالش بده


ما همیشه حسامون مشترک بود
استرس و دلهره داشتم


باید میبردمش بیرون و آرومش می کردم


دوباره به رادمهر نگاه کردم
شایدم باید رادمهر رو از خونه می بردم بیرون
به هر بهانه ای


لبم رو دوباره گاز گرفتم و من من کردم:
- می خواید بریم براتون یه شربتی چیزی درست کنم؟


نگاهم کرد
چشم هاش خمار بود و به نظر می اومد اصلا نمی فهمه چی می گم


با دلهره ادامه دادم:
- یا غذایی چیزی نمی خورین؟
سرش رو تکون داد:
- نه..


با آخرین امیدم تلاش کردم:
- حمامو آماده کنم یه دوش آب سرد بگیرید؟
با اخم نگاهم کرد و به اتاق نگاهی انداخت


نگاهش که از کمد رد شد حس کردم قلبم ایستاد
با صدای خش دار گفت:
- برو بیرون


- ولی اخه
بدجوری نگاهم کرد که با اضطراب به سمت در رفتم
چند بار زیر چشمی به کمد نگاه کردم


کمی عقب رفتم


جلوی در مکث کردم که توپید:
- چرا ایستادی؟
سریع از اتاق بیرون رفتم.


استرس داشت خفه ام می کرد
دست های یخ زده ام رو توی هم قفل کردم و جلوی دهنم گرفتمشون


جلوی اتاق قدم می زدم و انگشت هام رو می چلوندم...تا فکری بکنم


گوشم تیز بود تا هر صدایی رو بشنوم...بتونم به موقع عکس العمل نشون بدم


عصبی بغض کرده بودم


اگر نیلا رو می دید و  دوتا بودنمون لو می رفت...
چنگ انداختم به موهام


اینطوری نمیشد
باید بر میگشتم توی اتاق و یه کاری می کرد
سعی کردم نفس های بلند و صدا دارم رو قطع کنم.


تقه ای به در زدم و منتظر موندم وقتی جوابی نیومد
در رو آروم باز کردم
صدای قژ آرومش باعث شد از جا بپرم


با دیدن رادمهر که دوباره رو تخت خواب بود نفسم رو آروم بیرون دادم
بهش زل زدم و تموم حرکاتش رو زیر نظر داشتم


باید مطمئن میشدم خواب خوابه
نفس های آرومش نشون میداد خوابه


چند قدم عقب تر ایستادم و نگاهش کردم
به نظر نمی اومد قصد بیدار شدن داشته باشه


آروم سمت کمد رفتم و دوباره به رادمهر نگاه کرد
هی باید چک می کردم بیدار نشه
 در رو باز کردم


نیلا دستش رو روی دهنش گذاشته بود و با چشم های بیرون زده و پر اشک نگاهم می کرد
با دیدنم چشم هاش رو بست که...


سرم رو خم کردم و زیر گوشش آروم گفتم:
- من میرم بیرون
دو دقیقه دیگه بیا 
خوابه ولی ممکنه بیدار بشه 
مواظب باش یه وقت بیدار نشه


سر تکون داد
در کمد رو بستم و آروم بیرون رفتم
لبم رو گاز گرفتم سریع از خونه بیرون زدم


*نیلا**


آب دهنم رو به سختی قورت دادم
انگار راه تنفسم بسته شده بود و سینه ام به خس خس افتاده بود


دو دقیقه ای که نیلو گفته بود گذشت و
از استرس زیاد نمی تونستم تکون بخورم
کامل فلج بودم و عرق از کمرم پایین می چکید


چشم هام رو بستم و سعی کردم آروم باشم
چند تا نفس عمیق کشیدم
تا ابد که نمیتونستم توی کمد بمونم
باید قبل از اینکه رادمهر بیدار بشه جیم می زدم


یکم که آروم تر شدم
در کمد رو هول دادم
نفسم رو توی سینه ام حبس کرده بودم که رادمهر حتی با صدای نفسام بلند نشه


از لای در سرک کشیدم.
با دیدن رادمهر که رو تخت خوابیده بود نفسم رو آروم بیرون دادم و چشم هام رو برای یه لحظه بستم


به سختی و با کمترین سر و صدا از کمد بیرون اومدم.


در کمد رو نبسته بودم که رادمهر تکونی خورد


سر جام خشکم زد و سریع چرخیدم و نگاهش کردم


همچنان خواب به نظر می رسید
نفسم رو فوت کردم و
آروم در کمد رو بستم


نگاهم همه اش به سمت رادمهر می رفت
پاورچین پاورچین به سمت در رفتم


دو قدم با در فاصله داشتم که با شنیدن صداش یه دور سکته کامل رد کردم


رادمهر- کجا میری؟


سر جام خشکم زد و خیره شدم به زمین
نباید می موندم


بدون اینکه برگردم و نگاهش کنم دو قدم بلند به سمت در برداشتم و بازش کردم و به سمت حیاط دویدم


در خونه رو کوبیدم و وارد کوچه شدم
نیلو رو دیدم که سریع به سمتم اومد:
- چی شد؟


وحشت زده بین نفس زدن هام گفتم:
- داشتم می اومدم بیرون بیدار شد
چشم هاش از ترس پر شد.
لب زدم - منم فرار کردم.


سر تکون داد و دستم رو گرفت:
- بیا بریم تا نیومده..
دوتایی با تمام توان شروع به دویدن کردیم تا به یه خیابون اصلی برسیم و بتونیم تاکسی بگیریم


با دیدن تاکسی خالی نیلو دستش رو دراز کرد و تو هوا تکون داد
به محض ایستادنش سریع پریدیم توش و دوتایی از شیشه ی عقب به پشت نگاه کردیم


راننده کمی عصبی پرسید:
- چیزی شده؟
آب دهنم رو قورت دادم و صاف نشستم که نیلو گفت:
- یه سگ دنبالمون کرده بود


و نگاه پر معنی ای بهم انداخت
راست می گفت
رادمهر کم از سگ نداشت
به سگ توهین میشد اینجوری می گفتیم


خیالم راحت تر شده بود
به صندلی تکیه دادم و چند تا نفس عمیق و بلند کشیدم که راننده بطری آبی رو به سمت عقب گرفت:


- تمیزه هنوز بازش نکردم
بخورید نفستون جا بیاد
نیلو بطری رو گرفت و بازش کرد


حینی که آب رو سر میکشیدم گفت:
- یادت باشه پولشو بدیم
سر تکون دادم


نفسم جا اومد و دهنم از اون خشکی دراومد...


بطری رو به به نیلو دادم _سکته کردم


با لحن آروم تری زمزما کردم
- نزدیک بود خودم خیس کنم
من که دیگه پامو توی خونه رادمهر نمی ذارم
تو هم نرو..


نیلو نگاهی بهم انداخت- خودت قبول کردی


شونه بالا انداختم_الانم مثل سگ پشیمونم جونمونو از سر راه که نیاوردیم


شیشه رو توی کیفش گذاشت_ خب میگی چیکار کنیم؟


نفس عمیقی کشیدم_نمی دونم، 
ولی وقتی این ارین و مهبد می گفتن مواظبیم و مواظبیم 
چی شد وقتی داشتم سکته میکردم اونجا؟؟
یکم دیر تر اومده بودی معلوم نبود چه بلایی سرم می اومد


سر تکون داد و به صندلی زل زد_ولی اگه آرین بیرونمون کنه چی؟


عصبی گفتم_به درک دنبال یه جای دیگه می گردیم
چیزی که زیاده کار...


سر خیابون که رسیدیم نگاهم به سمت راننده کشیدم _ آقا ممنون


نیلو کرایه و پول آب رو حساب کرد هرچند مرده قبول نمی کرد


پیاه شدیم
هوا تاریک بود و
احتمالش بود که آرین اومده باشه خونه


- پس میگی امشب باهاشون حرف بزنیم؟


پشت درخت کنار خونه ایستادم


_تو برو چند دقیقه دیگه من میام


سر تکون داد


به درخت تکیه دادم و منتظر شدم....


*نیلو**


وارد حیاط شدم و در رو نیمه باز گذاشتم.


در خونه رو که باز کردم آرین و مهبد 
هر دو نگاهم کردن که سریع سلام دادم


مهبد به سرعت بلند شد:
- سلام. چی شد؟ کد رو پیدا کردی؟


یه لحظه کپ کردم
کد چی؟؟!شاید به نیلا گفته بودند و من بی خبر بودم
باید یه جوری فرار میکردم من که از همه چی بی خبر بودم


لبخند دندون نمایی زدم و یهو خم شدم دستم روی شکمم گذاشتم_ اوخ اوخ من برم دستشویی بعد میام بحرفیم


دویدم سمت دستشویی و سریع در رو بستم


نفس آسوده ای کشیدم 
و سریع
گوشیم رو از توی جیبم درآوردم و تند به نیلا پیام دادم
- هر دوتاشون تو پذیرایی ان
از در پشتی بیا...


گوشی توی جیبم چپوندم و سرم روی در گذاشتم تا با تو یه موقعیت خوب جیم بزنم
که..


* نیلا***
با دیدن پیام نیلو وارد حیاط شدم


خونه رو دور زدم و از در پشتی که دقیقا به راهروی اتاقا باز میشد وارد خونه شدم.


بین در دستشویی و در اتاقمون بودم که مهبد وارد راهرو شد
سر جام خشکم زد و رنگم پرید...
الان گند میخوره به همه چی...


بدبخت شدیم...


ترسیده نگاهش کردم که گفت:
- باز کجا؟


یکم متعجب نگاهش کردم تا بفهمم چی میگه..
باید فرار میکردم 
ممکن بود نیلو همین الانا سر برسه و هردومون گیر بیافتیم


به دستشویی اشاره کردم:
- اینجا...


اخم کرد:
- همین الان دستشویی بودی که!!




عصبی غریدم_اسهالم


خجالت کشید
آهانی گفت و عقب گرد کرد که وارد دستشویی شدم...
در رو بستم و چرخیدم که با دیدن نیلو متعجب گفتم:
- تو اینجا چیکار می کنی؟


اخم کرد:
- خودت اینجا چیکار میکنی؟ چرا نرفتی تو اتاق؟


به بیرون اشاره کردم:
- مهبد دم در بود خب !


هوفی کشید که تقه ای به در خورد
هر دو از جا پریدیم که مهبد گفت:
- نیلو اگه مشکلت حاده بریم دکتر هان؟


با تعجب نگاهم کرد و پچ پچ کنان گفت:
- مشکل چی؟ چیشده؟


ریز خندیدم:
- گفتم اسهال دارم.


چپ چپ نگاهم کرد:
- اینم حرف بود زدی؟


شونه بالا انداختم:
- خب چی می گفتم؟


به دیوار تکیه داد- چه می دونم


چپ چپ نگاهش کردم- خب پس حرف نزن


نیلو- حالا چیکار کنیم؟


خندیدم:
- می گم از راه فاضلاب فرار کن


محکم کوبید تو سرم:
- اه چندش خفه بمیر


دوباره تقه ای به در خورد و مهبد صدا زد:
- نیلو مردی؟


نیلو فوری گفت:
-خودت بمیری پسره ی نکبت


مهبد خندید:
- خوبه زنده ای بیا دیگه..منتظریم


نیلو بازوم رو چسبید و گفت:
- بیا برو کد رو بده دیوونه امون کرد ای بابا
هفت ماهه زاییدتش ننه اش


سر تکون دادم 
نیلو پشت در قایم شد 


از دستشویی بیرون اومدم.
دستگیره در رو هنوز چسبیده بودم 
بخاطر حضور مهبد دقیقا جلوی در دستشویی مواظب بودم..که داخل دستشویی دیده نشه


همزمان آرین توی راه رو پیچید
به سمت ما بود


مهبد لب زد - خوبی؟


در جواب سر تکون دادم که آرین گفت:
- حالا چرا جلو در ایستادی بیا اینطرف من برم دستشویی دو ساعته منتظرم خانوم بیاد...


چشمام گرد شد
ترسیده دستم روی شکمم گذاشتم و 


با جیغ خودم رو انداختم توی دستشویی
- واییی دلم وایییی مامان دلمممم
برو یه جای دیگ من هنو حالم بد...


بدون اینکه فرصت عکس العمل بدم بهش در رو توی صورتش بستم.
آرین عصبی کوبید به در:
- زهرمار
تو اون خراب شده چی کوفت کردی


نیلو ریز ریز خندید
چشمکی بهش زدم و صدامو بلند کردم:
- کسی بهتون یاد نداده پشت در دستشویی واینستید؟


غر زدم:


- راحت نیستم بابا
مهبد با صدای بلند خندید:
- بیا بریم آرین


چند دقیقه گوش ایستادیم
صدایی نمی اومد
آروم در رو باز کردم و سرک کشیدم


خبری ازشون نبود
سری به نیلو اشاره کردم که دوید سمت اتاق
در دستشویی رو بستم و از راهرو بیرون اومدم


مهبد روی مبل نشسته بود
- اون یکی کو؟
خندید:
- رفت دستشویی بیرون تو که خالیش نکردی


خم شدم و از بین یه خروار کاغذ روی میز یکی برداشتم و کد رو روش نوشتم:
- بیا اینم کد


متعجب سریع از جا پرید و کاغذ رو از دستم گرفت:
- مطمئنی درسته؟
سر تکون دادم:
- آره


نیشش باز شد:
- بابا ایوالله عجب حافظه ای داری
یه ابروم رو بالا انداختم و غر و قمیشی اومدم:


- شب بخیر
چرخیدم که برم سمت اتاق که پام گرفت به لبه ی فرش و سکندری خوردم


زمین یه لحظه با سرعت به سمتم اومد و بعد تو هوا خشک شدم.
مهبد دستش رو دور کمرم انداخته بود و نگهم داشته بود


آب دهنم رو از ترس قورت دادم که فشاری به شکمم آورد و بلندم کرد
هنگ کرده نگاهش کردم


اونم زل زده بود بهم....
چه چشمای خوشگلی داشت
چرا تا حالا دقت نکرده بودم


شایدم تا حالا اینقدر نزدیکش نبودم
ابرو های خوشگل مرتبش رو از نظر گذروندم
تیغه ی بینیش که جون می داد دست بکشی روش


نگاهم که به لب هاش افتاد ناخودآگاه آب دهنم رو قورت دادم
بالا پایین رفتن سیبک گلوی اون رو هم دیدم


لب هاش گوشتی و برجسته اش
یه هاله کمرنگ صورتی و کبود داشت
یه حسی تو وجودم شعله می کشید
دلم می خواست خم بشه و ...


شایدم دلم می خواست روی پا بلند بشم تا ببوسمش و ...


نمی دونم چم شده بود که باعث می شد دلم نخواد یه قدمم عقب برم...


همینجوری بی حرکت زل زده بودیم به هم هرکس مارو توی این شرایط میدید
معلوم‌نبود چه فکری به ذهنش برسه




یهو با صدای سرفه ای از جا پریدیم.
آرین دم در ورودی ایستاده بود و عصبی نگاهمون می کرد.


به خودم اومدم و خجالت زده این پا و اون پا کردم
تازه حس خجالت توی رگهام پیچید
تند
به سمت اتاق دویدم


توی راهرو پشت در ایستادم
نمی دونستم چیکار کنم


با دیدن قیافه اخموی ارین معلوم بود فکر خووبی درمورد ما نکرده


باید به نیلو می گفتم
وارد اتاق شدم و به در تکیه دادم
نوبت من بود روی زمین بخوابم و نیلو روی تخت دراز کشیده بود


بی هواپرسید- چی شد؟؟


گلوم رو صاف کردم_هیچی کد رو دادم


کنجکاو پرسید_نگفتن کده چیه؟


سرم رو به نشونه نه تکون دادم_توقع داری بگن؟


شونه بالا انداخت _شاید


ادامه داد _بیخیال لامپ خاموش کن بیا بخواب


لامپ رو خاموش کردم.
جام رو برام پهن کرده بود.
چند تا نفس عمیق کشیدم:
- نیلو!!


بدون حرکتی جواب داد_جانم؟


من و من کردم _ یه چیزی شد!


صدای خش خش تخت رو شنیدم
به سمت من چرخید_چی شد؟


دستی روی صورتم کشیدم_ داشتم می اومدم تو اتاق...


مکث کردم که گفت_ خببببب؟؟


نفسم کلافه بیرون دادم_ پام گرفت به فرش، داشتم می افتادم که...


پرید تو حرفم_ آرین گرفتت؟


سریع گفتم_نه نه آرین نه....یعنی


خندید_نگو جلوشون پخش زمین شدی


آروم خندیدم_ نه
راستش مهبد...


سریع از تخت پایین پرید و کنارم نشست_مهبد چی؟؟
از قیافش خندم گرفته بود_مهبد گرفتم
نیلو_اوووف عجب صحنه ای بوده پس..
تو بغل هم بودید؟؟


- آره، همه حواسم رفت به صورتش
یادم رفت تو بغلشم..


بشکنی زد_اوووف عجب صحنه ای بود..
پس فیس تو فیس شدین


- آره...هی من نگاهش کردم
هی اون نگاهم کرد.... تا حالا دقت کرده بودی چقدر ابروهاش تمیزه؟


خندید_نه ولی دقت که می کنیم انگار با یه بغل عاشقش شدی!!


اخم کردم_کوفت


به سمت تختش برگشت که بی هوا گفتم_همون موقع آرین سر رسید منو تو بغل مهبد دید..


نیلو خشکش زد
میدونستم به چی فکر میکنه...
منم نمیخواستم بخاطر من عشق خوواهرم از بین بره


نفس عمیق و بلندی کشید_خب دید که دید..
اتفاقی بود دیگه توکه..


بین حرفش پریدم_اره ولی وقتی اون رسید و صحنه که دیده بود کمی ..


نیلو روی تختش دراز کشید_بیخیال بابا بگیر بخواب
امروز خیلی سخت گذشت بهت


آه کشیدم
خش خش تخت اومد و پتوم رو روم مرتب کرد و دستی رو سرم کشید_مرسی نیلو..


چشماش بست_شب بخیر خواهری...


*نیلو*


با صدای قار قار چند تا کلاغ بیدار شدم
خمیازه ای کشیدم و اطرافم رو نگاه کردم
ساعت هفت و نیم بود


دیگه فایده نداشت بخوابم
یه ربع دیگه آرین بیدار می شد.


بلند شدم و نشستم
به نیلا نگاه کردم که توی خودش جمع شده بود و طبق معمول روش باز بود و پتوش زیرش مچاله..


پتوم رو روش انداختم
نمیخواستم بیدارش کنم..
دیروز روز خیلی بدی بود براش
بهتر بود بخوابه لااقل کمتر فکر و خیال می کرد


بدون این دو قلوی دوست داشتنیم اصلا دووم نمی آوردم، همه ی زندگیم بود.


از فکر بیرون اومدم
باید برای آرین صبحانه آماده می کردم
بدون صبحانه نمی رفت سر کار...بهتر بود سریع تر میز بچینم تا غرغرش شروع نشده


احتمالا الان هم مشغول دوش گرفتن بود...


از اتاق بیرون رفتم
بعد از شستن دست و صورتم کتری رو گذاشتم جوش بیاد


یه لقمه نون چپوندم توی دهنم تا جلوی ضعف رفتنم رو بگیرم و بعدا با نیلا صبحونه بخورم


عسل و مربا رو از یخچال بیرون آوردم و مشغول ریختن تو کاسه شدم


هر روز یه چیز می خورد و بهتر بود همه چیز سر میز باشه...


تا برگشتم کاسه ها رو بذارم روی میز، با دیدن آرین که با بازو تکیه داده بود به دیوار ترسیدم


لبخند زدم_ سلام...صبحتون بخیر


ابروش رو بالا انداخت و پشت میز نشست:
- سلام


سریع چای دم کردم و گفتم:
- دو دقیقه دیگه دم میکشه


چیزی نگفت.


گردو ها رو روی میز گذاشتم و لیوانی برداشتم تا براش چای بریزم


حوله ای دور گردنش بود و مشخص بود باهاش موهاش رو خشک کرده
یکی نبود بگه کله سحری حموم رفتنت چیه


میری بیرون سرما میخوری حالا بیا درستش کن
همینجوری گند اخلاق هستی
مریضم که بشی لابد واویلا میشی


چای تازه دم رو توی لیوان ریختم و جلوش گذاشتم
داشتم پنیر رو از یخچال در میاوردم که بی هوا گفت_
- نامزدت چطوره؟؟


نگاهش کردم_ممنون خوبه


کنجکاو پرسیدم_چطور؟؟
پوزخند زد_میدونه هر روز تو بغل یه نفری؟؟


لقمه ای که توی دهنش بود رو قورت داد_سبک دوست داشتنت خیلی جالبه


تکیه دادم به سنگ کابینت و گفتم_
- بله؟؟


دستش رو توی هوا تکون داد:
- با چند نفر حال می کنی؟


اصلا نمی فهمیدم چی میگه


گیج بهش زل زده بودم که ادامه داد:
- نامزد داری، با مهبد تیک می زنی....!؟








ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر