قادر رنجبر نظرات یکشنبه 2 دی 1397 ، 08:40 ب.ظ



دهن باز کردم چیزی بگم که نیلا لب زد_نامزدشم


با حرفش چشمام گرد شد
صدای پوزخند آرین انقد بلند بود که جا خوردم_به قیافت میخوره ازین پسرای خیابونی و ...




نیلا بین حرفش پرید_بهتره احترام خودتون رو نگه دارید..


آرین تای ابروش بالا رفت و سکوت کرد


نیلا به سمتم چرخید_خب عشقم بعدا میبینمت..


و بوسه ای روی لپم گذاشت و اروم لب زد_یکم حرص بخوره واسش خووبه 
بوسه طولانی تری روی لپ دیگه ام گذاشت که آرین رسما قرمز شده بود


نیلا آروم کنار گوشم گفت_برم تا نترکیده...


لب گزیدم تا خندم  چیزی رو لو نده
_باشه ..بعدا میبینمت


نیلا خداحافظی کرد و به ظاهر به سمت خیابون رفت
به سمت آرین چرخیدم ک...


عصبی غرید_فکر میکردم کسی رو نداری!


تای ابروم بالا رفت_چرا نداشته باشم؟؟


به سمت در حیاط رفت که پشت سرش به راه افتادم_چون چیزی نگفته بودی..


شونه هام بالا انداختم_نپرسیده بودین


وارد حیاط شدیم 
سرمپایین انداختم و پشت سرش رفتم که یهو ایستاد 
 محکم خودم بهش
به عقب برگشت_حواست کجاست؟!


متعجب گفتم_ها؟؟!همینجا..


پوزخندی زد_فکر کنم بوسه نامزدتون هواییت کرده


ناخودآگاه با یاد اوری  
کارای نیلا لبخندی روی لبم نشست 
که آرین از لای دندون های کلید شدش غرید_بعله انگاری خیلیم هوایی شدی


سریع خندم خوردم که اخم کرد_میرم تا مغازه  برمیگردم


سرم تکون دادم و به راهم ادامه دادم 
وارد خونه شدم
سریع مانتوم روی مبل انداختم
ترجیح میدادم سریع تر شام اماده بشه تا
غر غر های آرین رو نشنوم
به سمت آشپزخونه رفتم


تند تند سیب زمینی ها رو رنده کردم


و مواد لازم کتلت  اماده  شده بود


گرم آشپزی بودم که با صدای پخ 
ترسیده به عقب برگشتم


که نیلا ریز خندید_نمک زدی؟؟!


چپ چپ نگاهش کردم_اره..
لباسش رو دراورد و روی صندلی گذاشت_پس بذا تو بقیه کارا کمکت کنم


سرم به نشونه باشه تکون دادم و دوتایی مشغول شدیم
تقریبا کارمون تموم شده بود که  با صدای در حیاط نیلا ترسیده 
سه تا کتلت از توی ظرف برداشت و سریع زیر میز قایم شد...


نگاهم روی در ورودی بود که آرین  پلاستیک پر از پفک و چیپس و خوراکی  وارد شد و 
اونا رو روی اپن آشپزخونه گذاشت 




و نفس عمیقی کشید_شام بکش گشنمه...


بی حرف روی صندلی  نشست و خودش جلو کشید 
که یهو  نیم تنه نیلا از اونطرف میز بیرون زد...


هل کردم میترسیدم آرین نیلا رو ببینه 


  سریع ماهیتابه داغ رو از روی اجاق برداشتم و روی میز پرت کردم که دستم سوخت
و جیغی کشیدم _اوه سوختم


آرین  سریع بلند شد به سمتم اومد که نیلا خودش دوباره زیر میز پنهان کرد


دستم حسابی میسوخت و قرمز شده بود


آرین دستم توی دستش گرفت و نگاهی بهش انداخت_واقعا هوایی شدی...خودت رو نکشی واسه یه بوسه..!


نگاه بدی بهش انداختم که ببخیال لب زد_والا ببین بخاطر یه بوس چجوری خودت به کشتن میدی...


خندید_میخوای کمکت کنم  بتونی خودت کنترل کنی؟؟!


چشمام گرد شد_یعنی چی؟؟!


پمادی رو از کشو کابینت بیرون کشید و روی دستم ریخت که سوز بدی توی وجودم پیچید_اووووف..


با انگشتش پماد روی دستم پخش کرد_یعنی تمرینت بدم با یه بوسه هوایی نشی..اونم از یه بچه سوسول ریز..اخه کجای هیکلش ب ادمیزاد میخورد...
غریدم_بهتره احترام خودتونو نگه دارید...


کمی دیگه پماد روی دستم ریخت_نمیدونم تو اون چی دیدی که به عنوان نامزدت انتخابش کردی...


کارش که تموم شد پماد توی کشو گذاشت و پشت میز نشست


که دوباره نیم تنه نیلا از زیر میز بیرون زد


فکر کنم بخاطر کوچک بودن میز و بلندی پاهای 
آرین نیلا کامل زیر میز جا نمیگرفت


سریع پشت میز نشستم که نیلا دیده نشه...
لب زدم_مهم اخلاق و رفتار یک ادمه که نیلا...


نیلا از زیر میز نیشگونی از پام گرفت که متوجه سوتی افتصاحم شدم
سریع خندیدم_منظورم نیما بود ..که اون همه اینا رو داره...


پورخندی زدم_برخلاف تو که فقط قیافه و هیکلش داری


آرین  تیکه کتلت توی دهنش گذاشت 
ولی از چهرش معلوم بود 
حرصی شده 
پوزخندی زدم 


کتلت توی دهنم گذاشتم که کمی از روغنش روی لبم چکید


که با انگشت شستم کنار لبمپاک کردم 
و زبونم دور لبم کشیدم 
و لبام توی دهنم کشیدم


و تیکه ای دیگه از کتلت توی دهنم گذاشتم و اووم کشداری گفتم_خوش مزه شدا..
و لب گزیدم و و دوباره زبونم روی لبم کشیدم


ضربه ای به پام کرد
آرین با چشمای گرد زل زده بود به من  خشکش زده بود


یهوو از جاش بلند شد_میرم بخوابم شب بخیر..
و سریع از اشپزخونه خارج شد
 
نیلا سرش از زیر میز بیرون اورد _رفت؟؟!


متعجب از رفتار ارین گفتم_ آره جن زده شد فک کنم


نیلا خندید و از زیر میز بیرون اومد_آره فک کنم رفت حموم اخه 
حسابی شلوارش باد کرده بود


چشمام گرد شد_چی؟؟


شونه هاش بالا انداخت_نمیدونم والا فک کنم کتلت ها تحریک کنده بود که پسرمون....


اخم کردم_نیلا..
و لب گزیدم_زشته ..


نیلا_به من چه معلوم نیس چیکار کردی که پسر مردم و هوا برداشته و سیخ کرده 


بعد به من میگی زشته


چشمام تا اخرین حد گرد شد _من کاری..
مکثی کردم_نکنه بخاطر خوردن لبام..؟؟!


نیلا خندید_جوون پس بگو صحنه هات دیده


چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
- ظرفا رو خودت بشور.
دهنش رو کج کرد:
- نکنه تو هم تحریک شدی داری در میری نفهمم؟


چشم هاش رو گرد کرد و نزدیکم شد:
- بذار ببینم از کجا بفهمیم تو هم آره؟ خودم رو عقب کشیدم:
- خاکبرسرت کنن خیلی بی ادبی


شونه بالا انداخت:
- آدم که با خواهرش ازاین حرفا نداره که.
باغیض نگاهش کردم و دستم رو تکون دادم:
- بای بای..ظرفا رو بشور


به سمت اتاق رفتم و آروم در رو باز کردم
و خیلی آروم تر بستم.
لامپ رو هم روشن نکردم که یه وقت آرین اومد تو نتونه زود منو ببینه و
 فرصت قایم شدن داشته باشم


پتو رو پایین تخت انداختم و دراز کشیدم.
تو نور کمی که از پنجره تو اتاق بود به سقف زل زدم


ناخودآگاه فکرم رفت سمت آرین
یعنی نیلا داشت جدی می گفت؟
من تحریکش کرده بودم؟


نه بابا نیلا مثل همیشه داشت مسخره بازی در میاورد.
مغزم نهیب زد" پس چرا آرین اونقدر هول زده رفت تو اتاقش؟"


یاد خودم افتادم
حسابی با لب و لوچه ام ور رفته بودم..میشد گذاشت پای دوست داشتن یا مثل هر پسر دیگه ای با دیدن یه دختر...


مکث کردم. اصلا دلم نمی خواست اینطوری فکر کنم.
چشم هاش تو ذهنم تداعی شد


جوری که نگاهم می کرد
و لب هاش که دیگه به خاطر جویدن لقمه تکون نمی خورد و بعد ناگهانی از پشت میز بلند شده بود و رفته بود


چرا اینقدر بهش فکر می کردم؟
به پهلو چرخیدم و سرم رو زیر بالشت بردم.
نمیخواستم بهش فکر کنم
نباید بهش فکر می کردم


چشم هام رو محکم فشار دادم و 
به خودم توپیدم
بس کن، بس کن احمق اینقدر بهش فکر نکن


سعی کردم فکرم رو منحرف کنم. به فردا فکر کردم و اینکه اینبار چطوری از دست رادمهر فرار کنیم


کم کم چشم هام گرم شد و بالاخره خوابم برد.
**
با صدای زنگ خوردن گوشی چشم باز کردم
دست نیلا جلوی چشمم از تخت آویزون بود.


به دستش زدم که گفت:
- هومم
- قطعش کن


چرخید و صدای زنگ قطع شد.
دو دقیقه بعد که باز داشت خوابم میبرد زد رو شونه ام:
- پاشو هی..


- هان؟
- باید بریم خونه رادمهر دیر کنیم بدبختمون می کنه


به سختی بلند شدم و و نشستم.
نیلا از اتاق رفت بیرون و صدای صحبت کردنش با آرین می اومد


ده دقیقه همونطوری تو جام نشسته بودم که نیلا اومد تو:
- نیلو پاشو حاضر شو آرین که رفت برو دستشویی


سر تکون دادم و دوباره که بیرون رفت حاضر شدم.
دلم میخواست دوباره بخوابم ولی نیلا لباسا رو اتو کرده بود و


اگه چروکشون می کردم منو میکشت
پس همونجا رو تخت نشستم و چشم هام رو بستم


دیگه داشتم کشته شدن رو به جون میخریدم که درباز شد:
- بیا برو رفت
فقط زود باش دیر نشه


از دستشویی که بیرون اومدم لقمه ای که درست کرده بود رو بهم داد:
- بیا بخور
بریم.


امروز نوبت نیلا بود. گوشی ها رو از توی جیبم درآوردم و دادم دستش:
- بیا مواظب باش نفهمه ها


سر تکون داد و همونطور که یاد گرفته بود توی گوشش گذاشت.
گوشی خودم رو موقع حاضر شدن گذاشته بودم


به در خونه اش رسیدیم که نیلا گفت:
- در بازه.
به درخت بزرگ کنار در اشاره کردم:
- اینجا می مونم تو برو تو


سر تکون داد و در رو بیشتر باز کرد که گفتم:
- مواظب خودت باش
لبخند زد و وارد شد..


*نیلا**


وارد حیاط شدم
حیف حیاط به این خوشگلی نبود مال یه آدم هوس باز و داغون بود؟


با خودم غرغر می کردم که به خونه رسیدم.
در رو باز کردم و وارد شدم.
انگار خبری نبود.


دوتا پله ی کوچیک رو پایین رفتم و وارد حال شدم که دختری از روی مبل بلند شد و مثل جت به سمت اتاق رفت و در رو کوبید


اینکه یه دختر تو خونه بود عجیب نبود
ولی اینکه کاملا لخت اونم روی مبل بود....


یه لحظه حالم بد شد
دیگه روی مبل های این خونه نمی نشستم
اصلا هیچ جا نمی نشستم


آخه مبل جای اینکاراست؟
با دیدن رادمهر که از پشت مبل بلند شد خشکم زد


لباس نداشت فقط با یه شورت  و نیم تنه برهنه  جلوی چشمم بود
عضلات شکمش توی هم پیچ خورده بودن و حتی گردنش هم عضلانی و قوی بود


فکر کردم این منو فوت می کرد می مردم
اگه میخواست کاری کنه نمیتونستم فرار کنم
با اخم توپید:
- بلد نیستی در بزنی؟


فقط پلک زدم که دست هاش رو روی پشتی مبل گذاشت
عضلات بازوش برآمده شدن
آب دهنم رو قورت دادم و به سختی بهش نگاه کردم


 که گفت:
- زبونت رو خوردی یا پشت در جا گذاشتی؟
وقتی دید همچنان مثل بز نگاهش می کنم 


پوفی کشید و به سمت اتاقش رفت.
به در تکیه دادم و به جای خالیش زل زدم


فکر کنم حتی پشت مبل هم دیگه نمیشد نشست
کلا باید از این خونه هرجوری بود می رفتیم


پسره ی گاو 
همینجوری لخت لخت  می گشت و اون دوست دختراشم از خودش بدتر


کلا اعتقادی به لباس نداشت انگار
باز خوبه شورت تنش بود وگرنه که دیگه یه لحظه هم تو این خونه نمی موندم.


به خودم اومدم و به سمت اشپزخونه رفتم
همین مونده بود بیاد و ببینه من هنوز همونجام که تیکه بندازه و اذیت کنه


وارد آشپزخونه شدم
همه جا تمیز بود و هیچ کاری برای انجام دادن نبود


دریغ از یه لیوان که من بشورم
از روی اپن به حال نگاه کردم
اونجا هم تمیز بود


خب منو میخواست که چیکار کنم؟ همه جا که تمیز بود
باید از خودش می پرسیدم


یه قدم برداشتم که پشیمون شدم.
دختره رفته بود توی اتاق
رادمهر هم همینطور


رادمهر و یه دختر لخت توی اتاق
خب از آتیش و پنبه هم بدتر بودن
در اتاق هم که بسته بود


صد در صد شیطون هم اونجا بود
خود رادمهر اصلا شیطون بود و شیطونو درس می داد


معلوم نبود اارن چیکار می کنن
وسط خاک برسر بازیشون می رسیدم واویلا میشد


نشستم پشت میز آشپزخونه
دستم رو زدم زیر چونم
ده دقیقه ای به در و دیوار نگاه کردم


اما واقعا حوصله ام سر می رفت
نمیشد که کل امروز رو همینطوری بشینم
باید مدارکی علیه رادمهر پیدا میکردم و هرچه سریع ترخودمون از شرش خلاص میکردم


اگه پامیشدم تو خونه بچرخم ممکن بود یهو مثل عجل معلق سر برسه و بفهمه
از جام بلند شدم


هرچی زودتر کارمو انجام می دادم زودتر میتونستیم برم خونه
آب دهنم رو قورت دادم و با پاهای لرزون به سمت اتاق رادمهر رفتم


پشت در ایستادم
نفسم رو حبس کردم و گوشم رو به در چسبوندم
سعی کردم چیزی بشنوم اما صدایی نمی اومد..
هر لحظه منتظر شنیدن صداهای نابه هنجار بودم 
ولی هیچ صدای نبود
از در فاصله گرفتم و نفس عمیقی کشیدم
آخرش که چی باید در می زدم


دستم رو بلند کردم و در زدم
دستم به وضوح می لرزید
صدای خشن رادمهر بلند شد که گفت:
- بیا تو


لب هام رو روی هم فشار دادم و آروم در رو باز کردم.
می ترسیدم انگار در رو بیشتر باز کنم
یهو یه پسر کاملا لخت و...


لای در ایستاده بودم که رادمهر غرید:
- بیا تو دیگه..
با چشم بسته وارد اتاق شدم


آروم چشم باز کردم که...


با دیدن رادمهر و دختره که رو هم میلولیدن خشکم زد
فکر نمی کردم تو همچین وضعیتی باشن


اگه همون ملحفه هم روشون نبود که سکته می کردم
رادمهر چرخید و عصبی نگاهم کرد


خودش گفته بود برم داخل..
دیگه این مدل نگاه کردنش چی بود
نگاهم رو دزدیدم و به اون سر اتاق نگاه کردم


رادمهر غرید:
- چیکار داشتی
نگاهم برگشت سمتش و دوباره سریع سرم رو چرخوندم


- می خواستم بپرسم چیکار کنم.؟
- همونجا واستا نگاهمون کن!


شوکه شده زل زدم بهش که خم شد روی دختره و شروع به بوسیدنش کرد


صدای آه و ناله ی دختره هم بالا رفت
تموم تنم داشت می لرزید
ترسیده نمی دونستم باید چیکار کنم که


 رادمهر خیلی ناگهانی چرخید و فریاد زد:
- برو برگای باغ رو جمع کن خنگ
واستاده نگاه می کنه.




دوپا که داشتم دوتا دیگه هم قرض کردم و دویدم بیرون
توی خیاط که رسیدم چند تا نفس عمیق کشیدم


- هوففف من اینجا دو روزم طاقت نمیارم
خداروشکر که قرار نبود کل هفته رو براش کار کنیم


به سمت درخت ها رفتم
یه عالمه برگ ریخته بود و اینور و اون ور پخش بود


خم شدم و جارو رو از روی زمین برداشتم
در حین اینکه کار می کردم به این فکر کردم باید بعد از تموم شدن اینکار دنبال یه کار خوب میگشتیم


شاید کار توی یه بوتیک یا مغازه ی دیگه
یه جا که دیگه مجبور نباشیم یه نفر باشیم
یه جا که دوتایی کار کنیم و


بتونیم یه زندگی درست درمون بسازیم.
به نظرم حالا دیگه عرفانشونم بیخیالمون شده بودن


فقط یه چیزی شک به دلم می انداخت
حس می کردم نیلو واقعا یه حسی به آرین داره
و من از این حس می ترسیدم


ما با آرین خیلی فرق داشتیم
دوتا دختر یتیم که هیچ کس و کاری نداشتن و گذشته خیلی خیلی بدی داشتن


اگه میفهمید این همه مدت بهش دروغ گفتیم
اگه درمورد کارمون میفهمید


اگر یکی ما رو میشناخت یا حتی رادمهر می تونست خیلی راحت بهش بگه چیکار می کردیم.


باید با نیلو حرف میزدم
باید بهش میگفتم اگه حسی هست تو نطفه خفه اش کنه
اگه این حس بیشتر می شد و


نیلو واقعا عاشقش میشد بدبخت میشدیم
نیلو نابود میشد و منم کنارش


طاقت نمی آوردم غمش رو ببینم.
آهی کشیدم و نشستم 
شروع کردم به ریختن برگ ها توی پلاستیک که 


حس کردم کسی پشتمه
نفس های بلند و داغش درست پشت گردنم که شالم از سرم افتاده بود می خورد


آب دهنم رو قورت دادم و با عصبانیت برگشتم که
با دیدن سگ قهوه ای زشتی که درست سه چهار سانت با صورتم فاصله داشت و با چشم های درشتش بهم زل زده بود
سر جام خشکم زد


نفسم رو حبس کردم و نگاهش کردم
حالتش تدافعی بود و دندون هاش رو نشونم می داد


نمیدونستم چیکار کنم
میترسیدم تکون میخورم حمله کنه


همونجوری بهش زل زده بودم که خیلی ناگهانی پارس کرد
جیغ بلندی کشیدم و مثل قرقی از جا پریدم


سگ هم که منتظر حرکت من بود بلند شد و دنبالم دوید
لامصب یه دقیقه هم ول نمی کرد


بلند بلند از خدا کمک می خواستم
نفسم دیگه در نمی اومد و قفسه سینه ام میسوخت


با تمام قدرت به سمت درختی که روبه روم بود و احتمال میدادم بتونم ازش بالا برم دویدم


باید میپریدم و فرورفتگی روی تنه رو می گرفتم وگرنه کارم ساخته بود


سگ همچنان پارس می کرد که پریدم و دستم رو به فرورفتگی بند کردم
به سختی خودم رو بالا کشیدم


یه لحظه کفشم رو توی دهنش گرفت که چون پارس کرد تونستم از دستش در برم و خودم رو بالا بکشم.


روی شاخه بالاتری نشستم و محکم پهلوم رو چسبیدم
هم قفسه سینه ام و هم پهلوهام به شدت درد می کرد


بلند و بریده بریده نفس می کشیدم
سگه دور درخت میچرخید و به تنه ی درخت پنجه می کشید


قیافه اش عصبانی و وحشی بود
مطمئنا اگر دستش بهم میرسید تیکه پاره ام میکرد


بالاخره که نفس هام آروم شد چشم هام رو بستم
تمام تنم عرق بود و حس می کردم ده کیلو کم کردم


این سگ ها همیشه با ما سر جنگ داشتن
ول هم نمی کرد بتونم برم تو خونه
نشسته بود زیر درخت و  هرز گاهی نگاه بدی بهم مینداخت


انگار می خواست بگه شرمندتم رفیق اما حالا حالا ها موندگارم
همچینم جدی بود که جرات نمی کردم براش زبون در بیارم


انگار ممکن بود اراده کنه و از درخت بیاد بالا و بخورتم.
صدای در اومد


برگشتم که دیدم دختره با یه مانتو کوتاه و شلوار کوتاه تر با کفش های پاشنه بلند از خونه بیرون زد و در حیاط رو کوبید


یه جوری کوبید که انگار دعوا داره
شاید بهش خوش نگذشته بود


ولی مگه خوش نگذره آه و ناله میکنن؟
همچنان مشغول فکر کردن بودم که دیدم رادمهر واستاده دم در ورودی و نگاهم می کنه


دست هاش رو توی جیبش گذاشت و خیلی ریلکس آروم آروم سمتم اومد
پایین درخت نشست و دستی رو سر سگش کشید:


- جاستین بوی دزد حس کردی؟ اما اینکه دزد نیست یه خانوم کوچولوی خوشمزه است
احتمالا تو هم بوی خوشمزگیش رو حس کردی


با غیظ نگاهش کردم که بلند شد و با تمسخر گفت:
- از سگ می ترسی؟ خودت که وحشی تر به نظر میرسی


با اخم گفتم:
- از اینجا ببرش


شونه بالا انداخت:
- فقط چون گشنمه و باید ناهار بپزی


به سگش اشاره ای کرد که خیلی شیک پاشد رفت.
فکم افتاده بود چه راحت رفت...
پوزخندی زد و..




اشاره کرد:
- بیا پایین...رفت
دست هاش رو از هم باز کرد:
- آغوش من برات بازه نترس بپر.
چشم غره ای رفتم که گفت:


- چشم غره رفتی؟
- بله
- تنبیهت کنم؟
زیر لب گفتم:
- برو بابا


با اخم نگاهم کرد:
- فهمیدم چی گفتی
دوباره آروم تر گفتم:
- چه خوب.!


چشم غره رفت. خنده ام گرفت اما لبم رو گاز گرفتم که نفهمه:
- برین عقب.بیام پایین


رادمهر-اگه افتادی چی؟
- نمی افتم.
ابرو هاش رو بالا انداخت:
- اگه افتادی من جمعت نمی کنما.!
-پاهام رو توی هوا تکون دادم و محکم گفتم:
- نمی افتم.


شونه بالا انداخت و یه قدم عقب رفت
شاخه ای که من روش نشسته بودم خیلی هم ارتفاع نداشت


از این نمیترسیدم که زمین بخورم
از این می ترسیدم که جلوش ضایع بشم و اصلا دلم نمی خواست این اتفاق بیفته.


دست هام رو روی شاخه دو طرفم گذاشتم و خودم رو به جلو خم کرد
آروم پریدم پایین و صاف ایستادم


با تخسی گفتم:
- دیدین نیفتادم؟ 
اخم کردم _نباید هشدار می دادین که سگ تو باغ هست؟


یه قدم نزدیکم شد:
- بله نیفتادی
ولی یه جای گرم و نرم و حسابی رو از دست دادی


برای عقب نرفتن با خودم کشمکش داشتم
نمی خواستم فکر کنه ازش می ترسم
با حالت چندش نگاهش کردم که


دستش رو بلند کرد و سمت گردنم آورد.
آب دهنم رو قورت دادم و به سختی تکون نخوردم اما وقتی دستش روی گردنم نشست ناخوآگاه عقب کشیدم


نیشخندی زد و همونطور که دستش رو هوا بود یه قدم دیگه برداشت.
دلم نمی خواست فکر کنه گیر افتادم
نعلوم نبود اگه میفهمید ترسیدم دیگه چطوری می ترسوندم.


نفس عمیقی کشیدم و خیلی سریع گفتم:
- می رم برگا رو جمع کنم.


خم شدم و با سرعت از زیر دستش در رفتم و به سمت برگا دویدم.
 صدای خنده اش بلند شد:


- من اگه بخوام بلایی سرت بیارم کار یه ثانیه اس فرصت فرار کردنم نداری.


آب دهنم رو قورت دادم و نشستم به جمع کردن برگ ها.
خودم رو مشغول نشون دادم تا بذاره بره
نمی خواستم گیرش بیفتم


با دست لرزون همه رو توی پلاستیک می ریختم که صدای قدم هاش اومد
با وحشت از گوشه چشم نگاهش کردم


به سمت خونه می رفت
ناخودآگاه نفسم رو بیرون دادم و خیالم راحت شد که قرار نبود بیاد سراغم


نمی دونستم چند بار دیگه میشه از دستش فرار کرد.
حالم که جا اومد بقیه برگا رو جمع کردم


بلند شدم و پلاستیک رو که پر شده بود سمت در بردم.
همونجا کنار در گذاشتمشون که صدای مهبد تو گوشم پیچید:


- نیلو
دستم رو روی قلبم گذاشتم و گفتم:
- ترسیدم بابا


دهن باز کردم بگم من نیلام
که یهو حواسم جمع شد


. مگه با این کارای رادمهر حواس هم می موند برای آدم
همین که دیوونه نشده بودم خیلی بود


- حواست هست؟ نیلو با توام.
- آره بگو
- یه برگه مثل اون برگه ای که تو اتاق آرین بود باید پیدا کنی
روش یه کد نوشته اون رو برامون بیار


- باشه همین؟
- آره
به سمت خونه رفتم
خبری از رادمهر نبود


وارد آشپزخونه شدم و یه لیوان آب برای خودم ریختم
می ترسیدم برم تو اتاق و اونجا باشه




به بهانه تمیز کاری می رفتم
اینجوری اگه اونجا هم بود نمی تونست چیزی بگه


لیوان رو روی میز گذاشتم و به سمت اتاق رفتم
تقه ای به در زدم که...




کمی منتظر شدم
صدایی نیومد
شاید توی اتاق نبود یا نمی خواست در رو باز کنه 


شایدم حمام یا دستشویی بود
نیشخندی زدم
با باز کردن در میفهمیدم کدوم گوریه


آروم در رو باز کردم
وقتی با جای خالیش رو به رو شدم آروم در رو پشت سرم بستم.


به سمت در دستشویی رفتم و گوش ایستادم
خبری از صدای آب نبود
حمام هم همینطور


آروم و با استرس در ها رو باز کردم
توی اتاق نبود
ذوق کرده مشغول گشتن شدم.
باید زودتر پیداش می کردم


تا نیومده 
اگر حین گشتن اتاقش منو می دید واویلا میشد
روی میز پر از برگه بود


ولی خبری از برگه ی نوت نبود
کشو ها رو باز کردم
با دیدن بسته کاندوم توی کشو سریع درش رو بستم 


نچ نچ
چشم و گوشم باز شد تو این خونه
خم شدم و پتوش رو بالا دادم
این که همه کاراش عجیب غریب بود


شاید نوت هاشو زیر تختش میذاره
تو اون تاریکی زیر تخت 
 خیلی چیزی نمی دیدم
دست دراز کردم و زیر تخت تکون دادم


چیز خشکی خش خش کرد زیر دستم
سریع درش آوردم
با دیدن دستمال کاغذی که مشخص بود یه چیزی روش ریخته که اونطور خشک شده


دهنم کم کم کج شد و عق زدم...
حالم داشت بهم می خورد
خاکبرسر کثیفش کنن


سریع بلند شدم و هول به اطراف نگاه کردم
استرس گرفته بودم
دقیقا مثل فیلم ها شده بود و عرق از تیره ی کمرم می ریخت.


موهام رو پشت گوشم زدم و چرخیدم که دستم به گلدون روی میز خورد.
گلدون تلو تلو خورد.


وحشت زده گرفتمش که با دیدن برگه زیرش لبخند رو لبم نشست
از ذوقم بدون دیدن برگه داشتم میرفتم سمت در


خودم خنده ام گرفت.
سریع کد روی برگه رو حفظ کردم و برگه رو سر جاش گذاشتم.


به اطرافم نگاه کردم.
به نظر خیلی خراب کاری کرده بودم.
با دفتری که روی میز بود دستمال ها رو دوباره زدم زیر تخت.


پتو رو صاف کردم و برگه هایی که جابه جا کرده بودم رو مرتب کردم.
به نظر همه چی مثل اولش بود.


به سمت در رفتم
تا رفتم دستگیره رو بگیرم در از اون ور باز شد و رادمهر با دیدنم ابروش رو بالا انداخت




آب دهنم رو قورت دادم و یه قدم عقب رفتم
فقط نگاهم کرد 


من و من کردم:
-من خب .. دیدم اتاق نامرتبه گفتم تمیزش کنم


نگاه گیجی به اطراف انداخت


متعجب نگاهش کردم. یه جور عجیبی بود
سرش رو تکون تکون داد:
- اومدی تمییزز کنی!


کپ کردم 


مست بود،
 مست بود و من باهاش توی یه اتاق گیر افتاده بودم


وحشت زده گفتم:
- آره
تموم شد دیگه کارم الان باید برم ناهار درست کنم


یه قدم جلو اومد که
سریع به سمت در رفتم.


 دستگیره رو گرفتم که دستش رو محکم کنار سرم روی در کوبید


از جا پریدم و وحشت زده چرخیدم و نگاهش کردم
همونجوری که دستش رو در بود سعی کردم در رو باز کنم


با اینکه بهش نمی اومد با این همه مستی این همه زور داشته باشه اما در رو محکم گرفته بود


نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم:
- چیزی لازم دارین؟
سرش رو کج کرد و یکم تکون خورد


شمرده و آروم گفتم:
- چی؟


یکم جلو اومد و نفسش رو توی صورتم فوت کرد


گندش بزنن
معلوم نیست کدوم کوفتی رو خورده بود که اینقدر هم بو می داد


جلوی عق زدنم رو گرفتم که گفت:
- یکی که الان رو تختم باشه.


قلبم تند تند میزد و عرق سرد نشسته بود به تنم
منظورش رو خیلی خوب میفهمیدم
ولی دلم نمیخواست اون ی نفر من باشم


دستم لرزون روی دستگیره مونده بود و منتظر فرصت بودم برای فرار کردن


باید یه جوری دست به سرش می کردم:
- میخواید شماره یکی رو بدید زنگ بزنم بیان؟






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر