قادر رنجبر نظرات جمعه 31 شهریور 1396 ، 11:37 ب.ظ

برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید 

چند روزی از برگشتمون می‌گذشت.

سرم به کار خودم بود. امشب خونه خاله دعوت بودیم. 

بعد از چند روز داشتم می‌دیدمشون و دلتنگشون بودم.

لباس بهارک تنش کردم. خودمم یه تاپ سفید و جذبی زیر کت پوشیدم. روسری بلندی سرم کردم و کمی هم آرایش مختصری که بلد بودم، انجام دادم.

با بهارک توی سالن نشسته بودیم، که احمدرضا اومد.

نیم‌نگاهی بهم انداخت و گفت:

-می‌رم آماده بشم.

بعد از چند دقیقه احمدرضا آماده از پله‌ها پایین اومد.

تیشرت مشکی با شلوار لی خاکستری تنش بود.

بهارک‌و بغل کردم و سوار ماشین احمدرضا شدیم.

ماشین کنار خونه‌ی خاله پارک کرد.

زنگ آیفون زد و در با صدای تیکی باز شد.

احمدرضا وارد حیاط شد به دنبالش وارد حیاط شدم.

در سالن باز شد و امیرحافظ سمتمون اومد.

دستی با احمدرضا داد و سمت من و بهارک اومد.

نگاه خیره‌ای به سر تا پام انداخت. آروم لب زد:

-چه ‌خوشگل شدی!

گونه‌هام از حرفش گل انداخت.

-می‌دونی مامان چه‌قدر دلش بردت تنگ شده.

-دل منم.

بهارک‌و از بغلم گرفت.

با هم هم‌قدم شدیم. این مرد برایم منبع آرامش بود.

با ورود به سالن، دایی، زن‌دایی، آقاجون و مادرجون نگاهمون کردن.

احمدرضا با همه سلام‌و احوال‌پرسی کرد. سلامی زیر لب دادم.

خاله سمتم اومد و به گرمی بغلم کرد.

گونه‌م‌و بوسید. امیرعلی سوتی زد و گفت:

-تو چه عوض شدی!

-سلام.

-نه می‌بینم زبونم درآوردی. آفرین... آفرین!

هانیه پوزخندی زد و گفت:

میمون همونه، فقط لباس عوض کرده.

لحظه‌ای سکوت همه جارو فرا گرفت. صدایی از کسی در نمی اومد.

نتونستم کنترل کنم و پوزخندی زدم و گفتم:

-یه حرفی از بزرگان هست که می‌گه "اگر دیدی زنی داره پشت سرت بد می‌گه یا چشم دیدنتو نداره یا نسبت بهت حسادت می‌کنه.
 یک لحظه صورت هانیه گر گرفت.

امیرعلی زد زیر خنده. بی‌توجه بهش روم‌و ازش گرفتم.

صدای عصبیش بلند شد:

-این دخترِ دهاتی چی گفت؟

بهارک بغل مادرجون بود.

 رفتم سمت آشپزخونه تا اگر خاله کمکی خواست یا اگر کاری بود انجام بدم.

وارد آشپزخانه شدم.

 خانمی درحال کار بود. خاله هم به غذاها سرکی می‌کشید.

خاله جون کمکی نمی‌خوای؟

خاله طرفم چرخید:

 -نه عزیزم، می‌رفتی پیش بچه‌ها.

 دستی روی شونه‌م نشست. سر بلند کردم که امیرحافظ با فاصله‌ای کم پشت سرم ایستاده بود.

 نگاهم را که متوجه خودش دید، فشاری به شونه‌م آورد و گفت:

-آخه مادر من این عفریته‌های فامیل مگه می‌ذارن کسی جز خودشون تو جمعشون باشه.

 خاله لب گزید و امیرحافظ خندید.

 باصدای آرومی گفت:

- می‌بینم که هانیه رو کیش و مات کردی.

 سرم‌و پایین انداختم.

-آفرین باید یاد بگیری از خودت دفاع کنی.

ته دلم گرم شد.

 به خاله برای چیدن میز کمک کردم.

 خواستم سمت آشپزخونه برم که صدای صحبت هانیه و هدا باعث شد کنجکاو بشم و سرجام وایستم.

-هانیه دیوانه نشو، فرار کاری را درست نمی‌کنه.

-هدا حرف نزن مرغ پدر و مادر من یک پا داره، اون‌ها نمی‌ذارن من با فرزاد ازدواج کنم. می‌گن ما بدرد هم نمی‌خوریم، اما من فرزاد را دوست دارم.

با شنیدن صدای پایی سریع به سمت آشپز خونه رفتم.

اما ذهنم درگیر حرف‌های هانیه و هدا بود؛ یعنی هانیه می‌خواد فرار کنه؟

حتی فکرشم باعث می‌شد دلهره بگیرم.

بعد از شام بود که آقا بزرگ گفت:

-این هفته قراره آقای رحیمی برای پسرش خواستگاری هانیه بیاد.

هانیه عصبی بلند شد.

-اما آقاجون من با پسر آقای رحیمی ازدواج نمی‌کنم.

آقاجون عصبی عصاش‌و زمین زد و مادرجون چنگی به صورتش کشید و گفت:

-هانیه!

آقاجون سری تکون داد.

-علی‌رضا دست مریزاد با این دختری که تربیت کردی. تو روی من وایمیسته و از خواستن و نخواستن حرف می‌زنه. ما جلوی بزرگترامون حتی پا دراز نمی‌کردیم حیا می‌کردیم.

دایی سرش‌و پایین انداخت. زندایی هم نسترن و هدا رو نگاهی باهم رد و بدل کردن.

 همه سکوت کردن. هانیه گریه کنون از سالن بیرون رفت.

احمدرضا بیخیال پا روی پا انداخت.

-حتماً کسی دیگه‌ای رو دوست داره که پسر آقای رحیمی رو قبول نمی‌کنه. می‌گن دختر به عمه‌ش می‌ره  و دو روز بعد با یک بچه برمی‌گیرده!

-کنایه می‌زنی احمدرضا. دخترم‌و داری تو روی خودم می‌زنی؟

 احمدرضا بلند شد.

-نه آقاجون، فقط دارم یادآوری گذشته را می‌کنم، پاشو بریم.

 سریع بلند شدم و بهارک در حالی‌که خواب بود بغل کردم.

احمد رضا رو به خاله کرد.

-ممنون عطی جون از شام خوشمزه‌ت.

-نوش جان.

- فعلاًخداحافظ.

 زیر لب با همه خداحافظی کردم.

امیرحافظ کنارم قرار گرفت.

-مراقب خودت باش.

سری تکون دادم.

یك هفته از شبى كه خونه ى خاله رفته بودیم میگذره. بهارك و تو كالسكه اش گذاشتم. 

هواى آخر بهار خوب بود. درخت ها سرسبز و پر بار بودن. 

چرخى تو حیاط زدم. دلم كمى شور مى زد اما نمیدونستم چرا؟ 

تا غروب تو حیاط بودم. بهارك خسته شد. وارد سالن شدم. براى بهارك میوه گذاشتم. 

احمدرضا همیشه شب ها دیر مى اومد و فقط یه لیوان چائى مى خورد. 

این روزها انگار سرشون شلوغ بود. چون فقط آخر شب ها تو خونه دیده مى شد. 

در حال بازى با بهارك بودم كه در سالن بى هوا باز شد. ترسیده از جام بلند شدم. احمدرضا اومد تو. 

-زود آماده شو باید خونه ى آقاجون بریم. 

ته دلم خالى شد. 

-چرا؟ چیزى شده؟

-باید توضیح بدم؟ ... گفتم آماده شو. 

بهارك و بغل كردم و از پله ها بالا رفتم. سریع لباس پوشیدم و لباس هاى بهارك و عوض كردم. 

سوار ماشین شدیم و با سرعت حركت كرد. گوشیش زنگ خورد. 

-سلام حامد، ما تو راهیم. 

دائى حامد چیكار داشت یعنى؟ 

لحظه اى صداى هانیه تو گوشم زنگ خورد. دیشب خواستگار داشت و استرسم بیشتر شد. 

ماشین و كنار خونه ى آقاجون پارك كرد. پیاده شدیم. در حیاط باز بود. 

پاهام مى لرزید. دلم گواه بد مى داد. با داد احمدرضا به خودم اومدم. 

-چرا وایستادى؟ داره استخاره مى كنى؟ بیا ببینم. 

دنبالش وارد حیاط شدم اما با دیدن همشون كه تو حیاط بودن لبم رو گزیدم. آقاجون اخم كرده بود. 

زن دائى حامد انگار حال نداشت و خاله داشت بهش آب قند مى داد. 

هدى و نسترن گوشه اى كنار هم ایستاده بودن. دائى حامد اومد جلو گفت:

-احمدرضا هیچ خبرى ازش نیست ... انگار آب شده!!

هق هق زندائى بلند شد. 

-خدایا جیگر گوشه ام كجاست ؟.... دختررررررم ......

آقاجون با صداى محكم و پر تحكمى گفت:

-آبروى چندین و چند ساله ام رو برد، حالا چطور سر بلند كنم بگم نوه ام فرار كرده؟

با آوردن اسم فرار پاهام سست شد. پس آخر كار خودش رو كرد و فرار كرد! نگاهى تو جمع انداختم. امیرعلى و امیرحافظ نبودن. 

احمدرضا سمت دائى رفت كه دائى گفت:

-باید بریم دنبالش بیمارستان ها، پزشك قانونى،.... 

احمدرضا پوزخندى زد گفت:

-حامد چى دارى میگى؟ مگه دخترت گم شده كه برى دنبالش؟ اون فرار كرده مى فهمى ... فرار ... و تا خودش برنگرده شماها نمى تونین پیداش كنین. 

دائى زد روى دستش گفت:

-خدایا چه مصیبتى بود؟

با صداى داد و فریاد حمید زن دائى بلند شد. 

-حمید دیدى چى شد؟ خاك بر سرمون شد؛ خواهرت فرار كرده!

حمید از خشم سینه اش محكم بالا و پایین مى شد. 

-بلایى به سرش بیارم كه مرغ هاى آسمون به حالش گریه كنن ... حالا انقدر بزرگ شده كه فرار كنه؟

چرخید بره سمت در حیاط كه امیرحافظ و امیرعلى اومدن تو و بازوشو گرفتن. 

-حمید آروم باش... چیزیه كه شده و كاریش نمیشه كرد. 

حمید عصبى دستش و از دست امیرحافظ بیرون كشید و كوبید تو سرش گفت:

-چى مى گى امیرحافظ؟ آبروى ما رو برده حالا چطورى پیش در و همسایه سر بلند كنم بگم من یه ارسلانیم؟ الانه كه تو كل فامیل بپیچه. 

كوبید تو سرش و روى زمین نشست. دلم به حالش سوخت. 

هانیه با یه فكر بچه گانه آبروى تمام این خاندانو برده بود. یعنى مرجانم همینطورى با پدرم فرار كرده؟؟

حمید پاشد تا بره كه احمدرضا گفت:

-كجا میخواى برى؟ چرا نمى فهمى، فرار كرده ... همونطورى كه عمه ى عزیزت همه رو قال گذاشت و فرار كرد. باید منتظر بمونین تا برگرده. 

زندائى اومد سمت احمدرضا. 

-تو اصلاً میدونى بچه یعنى چى؟ پاره ى تن یعنى چى؟ داره شب میشه و معلوم نیست كجاست و داره چیكار مى كنه ... هانیه رو گولش زدن. دختر من فقط گول سادگیش رو خورده. 

احمدرضا پوزخندى زد. 

-بچه ... بچه ... آره خوب من چیزى از محبت نمى دونم اما حمیده خانم خودتو گول نزن، هانیه رفت پى كسى كه فكر مى كرد دوسش داره. بچگى به بهارك نمونده، حرفهاى خنده دار مى زنید. 

خاله اومد سمت احمدرضا و زندایى. 

-احمدرضا الان جاى این حرفها نیست. بیاید فكرهامونو روى هم بذاریم بلكه شد هانیه رو برگردوند. 

همه وارد سالن شدن. هدى و نسترن گوشه اى نشستن. 

به بهانه ى آب دادن به بهارك از كنارشون رد شدم. داشتن با هم صحبت مى كردن. 

-میگم هدى نكنه بلائى سر هانیه بیاد!

-خودش خواست تا با فرزاد بره پس لابد به اینجاهاشم فكر كرده. 

وارد آشپزخونه شدم. نگران هانیه بودم. كاش تا پشیمون نشده برگرده. 

سرى از روى تأسف تكون دادم. سكوت بدى توى سالن حكمفرما بود. 

هركى به نوعى توى فكر بود. بهارك رو پام خوابش برده بود. 

جرأت نداشتم بپرسم كجا بخوابونمش. امیرحافظ اومد طرفم. 

-بهارك خوابش برده. 

-آره اما نمیدونم كجا بخوابونمش!

-همراه من بیا. 

بهارك و آروم بغل كردم و دنبال امیرحافظ راه افتادم. سالن نشیمن رو رد كرد و به راهروى باریكى رفت. 

كنار درى ایستاد.

-اینجا اتاق من و امیرعلیه. 

در و باز كرد. وارد اتاق شدم. یه اتاق ساده اما زیبا و چیدمان مدرن. 

بهارك و روى تخت قرمز مشكى گذاشتم و كمر راست كردم كه بوى عطر امیرحافظ پیچید توى مشامم. 

چرخیدم. سینه به سینه ى امیرحافظ شدم. فاصله ى بینمون قد یه وجب هم نبود. 

سر بلند كردم. با نگاه خیره اش رو به رو شدم. 

-چیزى شده؟ 

سرى تكون داد. 

-نه. 

با هول گفتم:

-راستى امیر حافظ. 

لبخندى زد. 

-جانم؟ 

چنان با محبت گفت جانم كه چیزى ته دلم خالى شد. یه حس ملس زیر زبونم حس كردم و حرفم یادم رفت. 

-چى میخواستى بگى فندق؟ 

از لفظ فندق لبخندى زدم اما لحظه اى بعد چهره ام تو هم رفت. 

-نكنه بلایى سر هانیه بیاد!

دستى به گردنش كشید. 

-نمیدونم، خدا كنه بلایى سرش نیاد. یه عشق انقدر ارزش داشت كه با آبروى خانواده اش بازى كنه؟

-اما ما كه چیزى نمیدونیم. نباید قضاوت كنیم. 

با دو انگشت سر بینیم رو گرفت. 

-آره تو راست مى گى. امیدوارم پشیمون نشه. 

و سمت در اتاق رفت. دستى روى دماغم كشیدم و دنبالش از اتاق خارج شدم. 

***

دو روزى از فرار كردن هانیه میگذره و این مدت رو همه خونه ى آقاجون موندن. 

امیرحافظ و حمید به چند بیمارستان و كلانترى سر زدن اما هیچ خبرى ازش نبود. 

حال زندائى خیلى خوب نبود و فقط گریه مى كرد. 

خانم جون ذكر مى گفت اما آقاجون حالش رو انگار هیچ كس درك نمى كرد. 

ساعت ها روى تراس مى نشست و به رو به روش خیره مى شد. 

زندگى هر یك از اعضاى خانواده به نوعى بهم ریخته بود.

با صداى شوكت كه همه رو براى صرف شام دعوت كرد سمت میز گوشه ى سالن رفتیم. 

آقاجون روى صندلى مخصوص خودش نشست. 
هیچ كس میلى به غذا نداشت كه آقاجون گفت:

-تا كى سر قبرى كه مرده اى توش نیست ضجه میزنید؟ اون الان معلوم نیست داره با كى خوش میگذرونه بعد شماها نشستین و عزا گرفتین؟ از فردا میرید پى زندگى خودتون و فراموش مى كنید دخترى به اسم هانیه توى این خانواده بوده. حالام بهتره غذاتون رو بخورید. 

همه سكوت كرده بودن. با صداى پیاپى زنگ همه متعجب بهم نگاهى انداختن. 

امیر على زودتر از همه پاشد و سمت آیفون رفت. با صدایى كه تعجب توش موج میزد گفت:

-هانیه است!

با همین یه حرف امیرعلى همه از روى صندلى هاشون بلند شدن و سمت در سالن هجوم بردن. 

حمید سریع تر از همه از سالن زد بیرون كه زندائى با عجز گفت:

-امیرحافظ نذار حمید بلایى سر هانیه بیاره. 

امیرحافظ دنبال حمید رفت. همهتو حیاط وایستاده بودیم. با باز شدن در حیاط و افتادن جسمى توى حیاط صداى جیغ بلند شد. 

ناباور و شوكه دستم رو روى دهنم گذاشتم. جسم غرق تو خون هانیه كف حیاط افتاده بود. 

احمدرضا با گام هاى بلند رفت سمت در. 

حمید و امیرحافظ هنوز تو شوك بودن. با نزدیك شدن احمدرضا امیرحافظ خم شد و هانیه رو كه با صورت زمین خورده بود چرخوند. 

با دیدن صورت خونیش چشمهام رو بستم. باورم نمى شد اون دختر خونى هانیه باشه. 

امیر على با صداى بلندى گفت:

-برید كنار ببینم. حمید چرا وایستادى ... اون در لعنتى رو ببند.

حمید در حیاط رو بست. زن دائى به سرش مى زد و اشك مى ریخت. امیرعلى نبضش رو گرفت. 

-حمید بیا ببریمش داخل خونه. 

حمید و امیرعلى بلندش كردن و سمت خونه رفتن. زندائى با هق هق دنبالشون راه افتاد. 

-امیر على مادر، نبریم بیمارستان؟ 

-نه زندائى لازم نیست. 

در اتاقى رو باز كرد. خاله و زندائى همراه امیرعلى و حمید وارد اتاق شدن. 

بقیه با نگرانى توى سالن نشستیم. نیم ساعت بعد امیرعلى از اتاق بیرون اومد. 

دائى نگاهى بهش انداخت. معنى نگاه دائى رو درك كردم. امیرعلى نگاهى به همه انداخت. 

-انگار با كسى دعواش شده ... نگران نباشین، تا بهوش نیاد چیزى نمیتونم بگم. امیرحافظ، داداش، میرى سرم بیارى؟

امیرحافظ نسخه رو از دست امیرعلى گرفت رفت. 

شب از نیمه گذشته بود اما خواب به چشم هیچ كس نمى اومد. 

انگار همه منتظر بودن تا هانیه بیدار بشه و دلیل فرارش رو بدونن. 

با صداى گریه ى هانیه همه بلند شدن كه امیرحافظ گفت:

-خواهش مى كنم آروم باشید. نیازى نیست الان و تو این وضعیت همه وارد اتاق بشین. 
امیرعلى میره چكش مى كنه و اگر اجازه بدین بعدش میرم باهاش صحبت مى كنم. 

با صداى آقاجون رعشه به تنم افتاد. از جاش بلند شد. 

-لازم نكرده لى لى به لالاش بذارین. خودم میدونم چكار كنم كه به حرف بیاد. 

-اما آقاجون ...-امیرحافظ،تز دكتر بودنت رو رو پدربزرگت لازم نیست پیاده كنى. 

و با گام هاى محكم و پر صلابت سمت اتاقى كه هانیه توش استراحت مى كرد رفت.

با هر قدمى كه آقاجون سمت اتاق هانیه برمیداشت قلب من محكم و سنگین به سینه ام مى كوبید. 

زندائى با عجز نالید. 

-حامد دخترم ... 

اما دائى اخم كرد. حمید به دیوار سالن تكیه داده بود و تو سكوت به رفتن آقاجون نگاه مى كرد. 

نگاهم به احمدرضا افتاد. 

پا روى پا انداخته و دستش و زیر چونه اش گذاشته بود مثل كسى كه تئاتر اومده باشه. 

صداى فریاد محكم آقاجون حتى تن ستون هاى سالن رو هم به لرزه درآورد. 

-به، هانیه خانم ... راه گم كردى ... از اینورا ... صفا آوردى... میگفتى برات قربونى مى كردیم. 

همه پشت در سالن صف كشیدن. صداى لرزون هانیه بلند شد. 

-سلام آقاجون. 

-دختره ی نفهم نگفتی با این کارت باعث بی آبرویی یه خانواده میشی؟ حقته الان دستت و بگیرم و از خونه بندازمت بیرون از هر لونه سگی اومدی همونجا بری. 

-اما آقاجون تو رو خدا ...

-اما میدونی چرا این کار و نمی کنم؟ چون قرار نامزدی تو رو با پسر آقای رحیمی گذاشتم و تو این ازدواج رو قبول می کنی بدون اینکه کسی بفهمه فرار کردی! 

صدای هق هق پر سوز هانیه کل اتاق رو برداشته بود. 

آقاجون از اتاق بیرون اومد. سه بار پشت هم عصاش رو روی پارکت ها کوبید. 

-دارم با تک تکتون صحبت می کنم ... این چند روز و فراموش می کنید و تمام اتفاقاتی که افتاده رو از یاد می برین. هانیه به زودی به عقد پسر آقای رحیمی درمیاد. نبینم دلسوزی الکی براش بکنین! 

از وسطمون رد شد. 

-زرین خانم خوابم میاد بهتره بیای اتاق. 

خانم جون بی هیچ حرفی دنبال آقاجون رفت. 

با رفتن خانم جون و آقاجون زندائی سمت اتاق هانیه رفت. 

دائی حامد بی توجه به زندائی




برچسب ها دیانه ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر