قادر رنجبر نظرات یکشنبه 2 دی 1397 ، 08:38 ب.ظ



و کمی شامپو به موهام زدم 
باید سریع تردوش میگرفتم ...
همینطور که موهام رو میشستم شروع کردم به شعر خوندن...




*وقتی یاد تو میافتم
*بایدم تو هر نفس بغضم بگیره..
*من فراموشی یگیرم اون همه خاطره رو یادم نمیره...نمیرهههه


*همه جا با توام عشقم 
*همه جا کنارمی واسه همیشه...




شدیدا حس خواننده بودن بهم دست داده بود تا اخر حموم نزدیک صد تا آهنگ رو مرور کردم..
بعد از تموم شدن حموم حوله ام رو دور تنم پیچیدم و تند تند لباسام پوشیدم..




از حموم بیرون زدم...
موهام خیس خیس بود ازش آب میچکید
به سمت اتاق رفتم که یهو آرین از آشپزخونه بیرون اومد_به به  عافیت باشه..


لبخندی زدم_سلامت باشید...نزدیک تر اومد و نگاهی به موهای خیسم انداخت 
اخمی کرد_حداقل این جنگل و میبستی لای حوله انقد آب چیکه نکنه همه خونه رو به گند کشیدی..


سرم تکون دادم که کل آبا پاشید توی صورتش و خودش رو عقب کشید_اه کثیف


خندیدم_این واس این بود که انقد به یه دختر خانوم نزدیک نشی


صاف ایستاد و آستین لباس روی صورتش کشید_زود باش ناهار آماده کن...


چشمکی زدم_چشممم..


عقب گرد کرد و به سمت اتاق رفتم


نیلو که تخت خوابیده بود ...
حوله رو روی شوفاژ  خاموش گذاشتم
_نیلو..نیلوو


هومی کشید
_پاشو برو ناهار درست کن
غرید_امروز من حال ندارم خودت برو...
خستم بجون تو ...


راست میگفت کل این چند روز تمام کار هارو نیلو کرده بود


موهام کمی خشک کردم 
به سمت آشپزخونه رفتم..


جلوی در ایستادم_خب چی بپزم؟؟!
برعکس نیلو اصلا آشپزی خوبی نداشتم..
بیخیال به سمت یخچال رفتم و دوتا تخم مرغ برداشتم
نیمرو بهترین گزینه برای یک ناهار مفصل و شاهانه بود..


با لبخند گشادی ماهیتابه رو روی  اجاق گاز گذاشتم و کمی روغن ریختم
تخم مرغا رو توی ظرف شکوندم  ...
 با قاشق کمی اینور اونورشون کردم
حس سر آشپز بودن بهم دست داده بود..


تخم مرغا که عسلی شد 
با کمی گوجه و مخلفات توی بشقاب چیدم..


صدام صاف کردم _آقای آرین خان...
آهای ناهار آمادس...


با ذوق زل زده بودم به تخممرغا


آرین وارد آشپزخونه شد و نگاهی به اطراف انداخت_چقد سریع آماده شد ..چی درست کردی؟؟!


با چشم و ابرو به بشقاب اشاره کردم_تخم مرغ..


صورتش جمع شد_ناهار !تخم مرغ!!
من واسه صبحونه هم تخم مرغ رو توی وعده غذاییم جا نمیدم..
چه برسه ناهار


اخمی کردم_نمیخوری؟؟!


بشقاب رو پس زد_نه..


شونه هام بالا انداختم 
حالا که مطمئن بودم نمیتونه اخراجمون کنه 
هر کاری دلم میخواست میتونستم بکنم


پشت میز نشستم و بشقاب جلوی خودم کشیدم
و لقمه بزرگی گرفتم و چپوندم توی دهنم 
انقد بزرگ بود که کامل توی دهنم جا نمیشد


آرین با چشمای گرد شده نگاهم میکرد


نمیدونستم لقمه رو چجوری بخورم
نه میتونستم هضمش کنم
نه میتونستم بیارمش بیرون..


آرین پوزخندی زد..
به سختی لقمه رو قورت دادم که گیر کرد توی گلوم
و نفسم گرفت..
چشمام از حدقه زده بود بیرون 
با مشت محکم میکوبیدم روی قفسه سینه ام


ارین با دیدن حال خرابم سریع از پشت میز بلند شد 
و  دستش از زیر شکمم رد کرد و منو خم کرد و محکم با دستش به پشتم کوبید...
غرید_مگه مجبوری یه لقمه اندازه سرت بگیری...


انقد ضرباتش محکم بود که بجای اینکه نفسم برگرده 
بیشتر توی سینه ام حبس میشد


وقتی دید 
ضرباتش اثر نداره
پاشو زیر شکمم گذاشت و کامل منو روی پاش خم کرد 


با ضربه محکمی که به پشتم کوبید 
...
نفس عمیقی کشیدم...


_وای واای..پشتم سوراخ شد...


مثل  یویو روی هوا آویزون بودم
و پای آرین زیر شکمم بود


خودم راست کردم 
آرین_چه عجب ...فکر میکردم مرگت حتمیه 
چون اون لقمه پایین برو نبود...


خواستم خودم رو عقب بکشم که دستش دور کمرم حلقه کرد و به سمت خودش کشید_کجا..؟؟


هل کرده بودم_خب خب برم ..چیز کنم...اء


آرین_من ناهار میخوام...درضمن جونتو همنجات دادم...تشکر نکردی!!


سرش به سمتم خم کرد_چی تشکر ؟؟آها باشه ممنونم...


دستاش از دور کمرم باز کردم که با دست دیگرش منو گرفت
آرین_خشک و خالی؟؟!!


اوه اوه انگار اوضاع خطری بود
حتی فکر اینکه ارین منو ببوسه
هم برام چندش آور بود...


این دوقلو بودنمون هم دردسری شده بود


فکر کنم شوهرامونم هی مارو اشتباه بگیرن ... ببرن رو تخت و...


از فکرای خاک برسری که توی سرم بود خجالت کشیدم


به خودم اومدم که با دیدن لباس آرین تو دو سانتی صورتم جیغی کشیدم_نبووسیا...


وسط راه خشکش زد...
سریع از زیر دستش فرار کردم و با دو به سمت اتاق رفتم
و پریدم تو اتاق و در بستم


و نفسم آسوده بیرون دادم
نیلو با دیدن چهره من 
متعجب پرسید_چته؟؟!


خندیدم_آقاتون میخواست منو ببوسه..
اخمی کرد_آقاتون مرض ...من عمرا به اون افتخار بدم بشه آقامون


 به سمتش رفتم


نیلو_ناهار چی پختی گرسنمه؟؟!


خودم روی تخت پرت کردم_نیمرو...
خندیدم _ولی آقاتون افتخار نداد که...


پسر گردنی محکمی بهم زد_یه با دیگه بگی آقاتون همون آقامونو میکنم تو حلقتا...


از کنارش بلند شدم_جوون من که از خدامه..پسر به اون خوشکلی،  جذابی ، جیگری


چپچپ نگاهم کرد_پس چرا نذاشتی ببوستت؟؟


گوشه لبم بالا بردم_آی..چندشه  ..از مالیده شدن آب دهن یکی دیگه رو صورتم  متنفرم...


با صدای داد آرین سیخ ایستادم
آرین_نیلووو


نیلو_اوه اوه گند زدی که نیلا..


سریع پریدم زیر تخت_من یکی که دیگه باهاش رو در رو نمیشم..باز  هوس میکنه ببوسمتم چندش...
نیلو خندید_حقته همینجوری ازت انتقام بگیرن...


با دست ضربه ای به پاش که از تخت آویزون بود زدم_پاشو برو ببین چیکار داره عربده میکشه...


از روی تخت بلند شد که صدای قژ قژش توی سرم پیچید_گند زدی من باید برم درستش کنم..


سرم از زیر تخت بیرون آوردم_ ازخداتم باشه خمارش کردم که تو بری بوسه نسیب تو بشه...


نیلو خیز برداشت سمتم که سریع خودم زیر تخت قایم کردم


همزمان تقه ای به در خورد 
و  در اتاق باز شد...


از زیر تخت پاهای آرین رو میدیدم
که با گام های بلند به سمت نیلو رفت و چیزی توی بغلش کوبید_بگیر اینم ناهارت...
نیلو_خب چرا عصبانی...
با دادی که آرین  زد نیلو به معنای واقعی خفه شد_فقط هیچی نگو...خیر سرم خدمتکار استخدام کردم


ازین به بعد از حقوق خبری نیست 
کارای این خونه رو هم که انجام میدی فقط و فقط برای جای خوابته
اگه با تیپ پا نمیندازمت بیرون هم بخاطر کمکت توی ماموریته


نیلو تک خنده حرصی کرد_بگو کلا فقط منفعت خودت مهمه....


دست های مشت شده آرین رو میدیدم که رگ هاش متورم شده بود


نیلو خونسرد به عقب برگشت  ظرف نیمرو رو روی میز گذاشت و صاف ایستاد که
یهوو از زمین کنده شد
آرین_ببین دختر جون این زبون درازیت ممکنه عاقبت بدی داشته باشه...


نیلو خودش رو تکون داد_باشه عاقبتش پای خودم شما دل نسوزون...


آرین انقد عصبی بود که صدای نفس های بلندش به گوش منم میرسید
فکر کنم بخاطر اینکه نتونسته منو ببوسه حرصی شده پسره زرشک...


با صدای محکم بهم خوردن در از جا پریدم..


نگاهی به اتاق انداختم
جز نیلو کسی نبود
از زیر تخت بیرون خزیدم


نیلو بیخیال تند تند داشت برای خودش لقمه میگرفت..


کامل بیرون اومدم و روی زمین نشستم_من بودم از ترس الان خودم خیس میکردما


نیلو خندید_همش سر و صداس بابا یه ذره جربزه نداره حرفش یه کرسی بنشونه


انقد با ولع میخورد که آدم هوس میکرد
خندیدم_کاش اینجوری جلوی آرین غذا میخوردی تا ببینه تخممرغ بهترین غذای دنیاس


با دهن پر خندید _فکر بدی هم نیستا...
ظرف رو برداشت و به سمت در رفت
متعجب گفتم _کجا؟؟


چشمکی زد_میرم دل آرین آب کنم...


سری تکون دادم_تو از منم دیوونه تری


  از اتاق خارج شد...


*
نیلو
****
از دست آرین حرصی بودم
باید دلم یه جوری خالی میکردم


آرین پشت به من رو به روی تلویزیون نشسته بود...
ظرف رو روی میز گذاشتم و کنارش نشستم
که متعجب و با اخم نگاهم کرد


لبخندی زدم 
و با ولع مشغول خوردن شدم


آرین با دهن نیمه باز و چشمای گرد شده زل زده بود به من ..


با همون دهن پر لب زدم_میخوری؟؟!


دهنش بست و دوباره اخم کرد_نه..


شونه هامبالا انداختم و لقمه بزرگتری گرفتم و چپوندم توی دهنم


به ظاهر چشمم به تلویزیون بود ولی تمام حواسم پی سیبک گلوی آرین بود که هر دقیقه آب دهنش قورت میداد


با صدا  و ملچ و ملوچ فراوان تمام تخم مرغ ها رو خوردم و..


تکیه زدم به مبل و دستی روی شکمم کشیدم_آخیش چسبید...


آرین نگاهی بدی به ظرف خالی  انداخت_ظرفشم میخوردی..
بیخیال زل زدم به تلویزیون_نگه داشتم واس تو..
جوابی نداد ولی معلوم بود  حرصش گرفته...


خودم مشغول دیدن تلویزیون کردم که یهو صدای قار و قور ضعیفی به گوشم رسید


لب گزیدم تا صدای خنده ام بلند نشه...
آرین سریع از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت...


ریز خندیدم و پاورچین پاورچین دنبالش به راه افتادم


تا کمر توی یخچال فرو رفته بود...


از پشت دیوار سرک کشیدم 
با دیدن تخم مرغ توی دستش لبخند گشادی روی لبم نشست


سریع از پشت اپن بیرون پریدم_میخوای نمیرو دست کنی؟؟!


جا خورد و ترسیده به عقب برگشت_هان؟؟نه نه...


شیطون چشمام ریز کردم_آره ..میخوای نیمرو درست کنی؟؟!


تخم مرغا رو توی یخچال گذاشت_گفتم نه...
ابروهام بالا دادم_ولی میخواستی نیمرو دست کنی؟؟
آرین عصبی و بدون اینکه جوابم بده
  با قدم های بلند از آشپزخونه بیرون زد ....
_وا پسره خل وضع خب بیا درست کن دیگه این جنگولک بازیا چیه میکنی!!!


توی سالن برگشتم و جلوی تلویزیون نشستم...
فیلم عاشقانه پخش میکرد ..با  ذوق چشم دوختم بهش 
غرق فیلم بودم که یهوو...


غرق فیلم بودم که یهو کسی  پس گردنی محکمی بهم زد


نیلا_غرق نشی...


چشمام گرد شد با عصبانیت به سمتش چرخیدم_بمیری گردنم رگ به رگ شد


خندید و کنارم لم داد روی مبل_این زدم یاد بگیری دفعه بعد تنهایی فیلم عاشقانه نبینی


دستش کشیدم_پاشو برو تو اتاق الان ارین میاد میبینتمون


بیخیال به مبل تکیه داد_آرین جان رفتن بیرون..


متعجب گفتم_آ کی؟!


صدای تلویزیون زیاد کرد_چند دقیقه پیش...


_خب بره ممکنه یهو برگرده ..پاشو برو 


نیلا_در قفل کردم تا بیاد 
در باز کنه من غیب شدم..


چندتا میوه از روی میز برداشت و توی بشقاب گذاشت مشغول خوردن شد


صدای زنگ تلفن بلند شد


خیاری که تو دست نیلا بود رو بی هوا کش رفتم و گازی ازش زدم_تنهایی نخور دل درد میگیری...


به سمت تلفن رفتم
نیلا_ تا توهستی میذاری کسی چیزی تنهایی بخوره؟؟!


خندیدم_اره بابا یه نمونش شوهرت میتونی تنهای...


نیلا سیب به سمتم پرت کرد _ببند بابا 


که سریع جا خالی دادم
تلفن برداشتم_منزل آقای قالی فروش...
نه یعنی قالی چی بفرمایید...


نیلا ریز خندید..


صدای عصبانی کسی توی گوشی پیچید
_فرشچی هستم..


اوه ارین بود
لبخند شرمنده ای زدم_بله بله فرش باف


آرین_نخواستم فامیلی منو یاد بگیری...


_بله چشم..


آرین غرید_برو توی اتاقم روی میز چند برگه هست 
روی یکیش یه ریز برگسبز چسبیده که یه شماره روش نوشته شده اونو برام بخون..


مکثی کردم_باشه..


آرین_ده دقیقه دیگه برای گرفتن کد زنگمیزنم


بدون اینکه منتظر جواب من بشه قط کرد


نگاهی به تلفن انداختم و اون سر جاش گذاشتم که یهو نیلا ترکید از خنده_فرش باف ...


با حالت مسخره ای اخم کردم_فرش فروشه  ،خنگ


نیلا_هر فرشی هست کلا  یه تختش کمه ..


بلند خندیدم_دقیقا


به سمت اتاق آرین به راه افتادم
نیلا_کجا میری؟!


همینطور که  پله ها رو بالا میرفتم_میرمچندتا برگه از داخل اتاق اقای فرش فروش بیارم..


نیلا بیخیال دوباره به مبل تکیه داد_باشه


وارد اتاق آرین شدم و نگاهی به اطراف انداختم
با دیدن چند برگه روی میز به سمتشون رفتم
نگاهی برگه سبز انداختم جز یه کد ۱۶ رقمی چیز دیگه ای روش نوشته نبود..


برگه ها رو برداشتم و به سمت در رفتم
که با شنیدم صدای بلند نیلا مکث کردم_سلام آقا آرین...کی اومدین؟؟
ازکجا اومدین اصلا؟؟چقدیهویی اومدین؟؟چطوری اومدین؟؟




آرین _بهت گفتم برو برگه ها رو بیار 
تو راحت نشستی تلویزیون نگاه میکنی و خیار میخوری؟؟!


نیلا_بفرماید شمام بخورید!!


آرین_واقعا ادم بیخیال و سر به هوایی هستی...
از اولم نباید زنگ میزدم 
کاری بهدتو سپردن دیوانگیه


صدای گام های بلندش که به سمت اتاق میومد باعث شد به خودم بیام


تند تند توی اتاق اینور و اونور رفتم تا یه جای واس قایم شدن پیدا کنم


بهترین جا همون زیر تخت بود 
سریع خزیدم زیر تخت 
که در اتاق همزمان باز شد 
ارین یه راست به سمت میزش رفت


و داد زد_نیلو برگه های منو تو برداشتی؟؟!بیا بده عجله دارم..


نیلا انگار پشت در اتاق بود 
سریع  با دو پرید توی اتاق_چی ؟؟کدوم برگه؟!


اوه برگه ها هنوز دست من بود


آرین پشتش به من بود
یواشکی برگه ها رو  روی زمین سر دادم که نیلا با دیدن من زیر تخت جا خورد..


خودم پس کشیدم که نیلا به سمت تخت اومد_آ اینجا افتاده بود ..
برگه ها رو از روی زمین برداشت به دست آرین داد
ارین _ ممنون ..برو بیرون تا لباسم عوض کنم


نیلا نگاهی گنگی به من انداخت
و از اتاق خارج شد


آرین مشغول باز کردن دکمه های لباسش شد
پیراهنش رو از تنش کند
با دیدن بدن عضله ایش دوباره مسخ شدم..


واقعا هیکلش عالی بود...ادم دلش میخواست تا صب توی بغلش بخوابه...


سرم تکون دادم
که دستش به سمتش شلوارش رفت
اوه نه نه اینو در نیاریا.....
دستم روی دهنم گذاشتم که صدای ازم خارج نشه که..
چشمام محکم روی هم فشار میدادم
خاک برسرت کنن پسره بی خاصیت 
همینطور بی هوا باید شلوارت در بیاری 
نمیگی شاید یه دختر زیر تختت قایم باشه
اه اه


با صدای بسته شدن در 
چشمام باز کردم
کسی توی اتاق نبود 
ولی لباس های آرین روی زمین بود هنوز


فکر کنم رفته دستشویی...
لای در اتاق کمی باز شد


نیلا سرش داخل اورد
و با دست به من اشاره کرد تا از زیر تخت بیام بیرون


دستم به نشونه نه تکون دادم و به دستشویی اشاره کردم


نیلا نگاهی به در بسته دستشویی انداخت


یواش گفت_بیا تا نیومده...
سرم تکون دادم
_نه یهو سر میرسه شر میشه...


خودش  بیشتر کشید توی  اتاق همینجور که از در آویزون بود 
از لای دندوناش غرید_ نمیاد بابا..یهو زیر تخت ببینتت که بدتره!!


دستگیره دستشویی پایین رفت 
که نیلا تیز در بست فرار کرد 
خودم دوباره زیر تخت قایم کردم


که با پایین رفتن تخت نفسم گرفت
خوشخواب زیاد از زمین فاصله نداشت
با نشستن ارین باعث شد 
که زیر تخت له بشم..


مثل آدامس به کف اتاق چسبیده بودم
و آرین هم بیخیال هی روی تخت بالا و پایین میشد
غریدم_ معلوم نیست بالای تخت چه غلطی میکنه..


یهو وزنش از روی تخت برداشته شد 
هنوز نفسم آسوده بیرون نداده بودم که


 جورابش رو از روی زمین برداشت 
باشدت بیشتری  روی تخت نشست
که نزدیک  بود چشمام از کاسه بزنه بیرون


دل و رودم که کلا قاطی شده بودند


دلم میخواست بلند شم تا جای که میخوره بزنمش


بعد از کلی کشتی گرفتن روی تخت و له شدن من زیر تخت


آرین رضایت داد که از روی تخت بلند بشه
و برگه ها رو از روی میز برداشت
تیپ فوق العاده رسمی زده بود 
کت و شلوار مشکی با میراهن خاکستری و کراوات




و جلوی آینه 
کرواتش رو مرتب کرد و از اتاق خارج شد


کمی که از رفتن آرین گذشت از زیر تخت بیرون اومدم


قفسه سینه ام درد میکرد_ای بمیری ارین..آخ آخ بدنم کوفته شد اون زیر..


با قامت خمیده از اتاق خارج شدم
هیچ صدای از داخل سالن نمیومد
یه راست به سمت اتاق رفتم


که نیلا با دیدنم پرید جلوم_وای خوبی ندیدت؟؟!
خاک برسرت اونجا هم جا بود قایم شدی؟؟
نمیگی یهو چیز میزی زیر تخت گذاشته باشه بخواد برداره ...


به  سمت تخت خواب رفتم _وای نگو نیلا نگوو که تمام اعضای بدنم درد میکنه..


نیلا با دست کوبید توی صورتش_دیدت؟؟بهت تعرض کرده؟؟چکار کرده؟؟بگو برم چشاش از کاسه دربیارم..


چشم غره ای بهش رفتم_توام تا میگن ک میگی.....


نیلا بلند خندید_دیگه در این حد منحرف نیستم بابا...


با دست قفسه سینه امماساژ دادم_انگاری میدونست من زیر تخت هستما
تمام دق و دلیشو با بالا و پایین شدن روی من دراورد


نیلا _وای وای نگفتم تعرض کرده...


جیغی کشیدم_نیلااا


خندید_خب خودت میگی روت بالا و پایین شده


_حیف حال ندارم وگرنه یه دست کتکت میزدم بفهمی با خواهر بزرگتر چجوری صحبت میکنن


اومد و کنارم نشست و من توی بغلش کشید_جووون قربون خواهری یه دقیقه بزرگتر از خودم برم....
که زیر پسر مردم..


دستم از بغلش بیرون کشیدم محکم کوبیدم پس کلش_میشه یکم تو راه راست باشی؟؟


دستش پشت گردنش کشید و بغ کرده لب زد_آره میشه...
انقد چهره اش خنده دار شده بود که ناخواسته بلند خندیدم


نیلا_آقای فرش باف سفارش دادن شام مفصل درست کنیم ؛انگاری دیگه نیمرو میل ندارن


باخنده گفتم_طفلی ..مطمئنم بخاطر استخدام و حضور ما اینجا ده بار خودش فحش داده...


نیلا_غلط کرده..ازخداشم باشه دوتا دختر ترگل ورگل بغلش...
نگاه مشکووکی به من انداخت
و آروم از جاش پاشد 
و ادامه داد_البته من که نه ..از خداشت باشه یه دختر ترگل و ورگل مثل تو زیرش....


با کوبیده شدن بالشت توی دهنش رسما خفه شد
جیغی کشیدم_دستم بهت برسه کشتمت..


بدو از اتاق پرید بیرون
که دنبالش دویدم..


پشت میز پناه گرفت
بلند جیغ کشیدم؛نیلا یه بار دیگه دهنت رو باز کنی و اون قزمیت رو بچسبونی به من 
خونت پای خودته..


یهو ایستاد و خیلی جدی گفت_ولی همین قزمیت کلی طرف دار داره ها...


منم ایستادم_اره راست میگیا...
دوتایی دستامون رو لبه پشتی مبل گذاشته بودیم و متفکر....
نیلا_قد بلنده،هیکلشم که نگم برات دیگه خودت دیدی...


تو حرفش پریدم _خوشگل که نه اما خیلی جذابه لامصب


با انگشت اشارش چند ضربه به لبش زد_خاک برسرمون کنن اگه نتونیم همینو تورش کنیم


خندیدم_خنگ دوتایی که نمیتونیم 
یه نفر رو تور کنیم


نیلا_چرا دیگه من کمک میکنم  واس تو تورش کنیم توام بعدش کمک میکنی یکی واس من تور کنیم


چشم غره ای بهش رفتم_باز اینو چسبوندی به منا..!


خیلی ناگهانی گفت_ساعت چهاره


بیخیال  و خسته از دویدن دنبال نیلا روی مبل لم دادم_خب؟


نیلا هم مثل من روی مبل نشست_تا شام خیلی مونده ها؟؟!


نیشم باز شد _بریم بیرون؟؟!


لبخند گشادی زد ودوتایی مثل قحطی زده ها به  سمت اتاق دویدیم 


طبق معمول شبیه هم لباس پوشیدم 


با رسیدن به پاساژ  
از تاکسی پیاده شدیم


اولین مغازه فروشگاه لباس مردونه بود
بیخیال از کنارش رد شدم که
نیلا  ایستاد
متعجب نگاهش کردم_چیزی میخوای؟؟!


شونه هاش بالا انداخت و مشکوک گفت_هیچی دارم نیگا میکنم


_اخه لباس مردونه هم نگاه کردن داره


دستشو به معنی برو بابا تکون داد
شونه هام بالا انداختم و از کنار دو سه  مغازه بعدی رد شدم


جلوی فروشگاه لوازم آرایشی ایستادم
به لاک های خوش رنگی که تو ویترین 
چیده بود زل زدم


با ضربه ای که به باسنم خورد تو جام پریدم و با اخم برگشتم که


با دیدن نیلا که کلا لباس پسرونه پوشیده بود خشکم زد


ژست گرفت_چطورم؟؟!


با همون دهن باز لب زدم_این چه ریختیه؟؟!


خندید و با صدای مردونه ای_گاهی وقتا باید یه مرد بالا سرت باشه..


یه ابروم رو بالا انداختم _اها الان توقع داری حس کنم مردی؟؟


کلاه روی سرش رو که تمام موهاش  توش پنهان شده بود مرتب کرد_تو که  نه ولی بقیه  اره.


_آهان اونوقت کی میخواد از ریخت و قیافه ی کوتولوی بی جونت حساب ببره؟؟!


چپ چپ نگاهمکرد_همین که کسی نگاهت نکنه بسه
هنوز حرفش تموم نشده بود 
که به پسری که از رو به رو مون میگذشت چشمکی به من  زد


نیلا اخم غلیظی کرد و دستم رو کشید_بریم ضعیفه..


به سختی خنده ام رو کنترل کردم


منو به سمت  مغازه لوازم آرایشی برد 


جلوی قفسه ی لاک ها ایستاد و با صدای مردونه گفت:


- بذار یه دونه خوشگلشو انتخاب کنم
با لبخند نگاهش کردم که یه سورمه ای اکلیلی رو برداشت و  دستم رو گرفت


نگاه خیره فروشنده رو حس می کردم..
درسته شبیه به پسرا نبود ولی 
با تیپ امروزی که پسرا میزدن واقعا تشخیص دختر و پسر بودنش سخت بود


فروشنده متعجب نگاهمون میکرد
احتمالا داشت حسودیش میشد
ریز خندیدم


نیلا انگشت اشاره ام رو گرفت و لاک رو روش امتحان کرد
با شیطنت گفت:
- این با اون ست سورمه ایت که توریه بدجوری سته


به سختی جلوی خودم رو گرفتم بلند نخندم
با آرنج به پهلوش کوبیدم که خانم فروشنده هم متوجه شد


نیلا لاک رو روی پیشخوان گذاشت و با لبخند گفتم:
- خانومم خجالتیه.!


چشم غره ای بهش رفتم


فروشنده جواب داد:
- بله خیلی، خیلی هم شبیه هم هستین
نیلا با لودگی گفت:
- دوقلوییم


زن شوکه شده نگاهمون کرد که نیلا پول رو روی پیشخوان گذاشت و دستم رو کشید


بیرون که رفتیم گفتم:
- این چرت و پرتا چی بود گفتی؟؟


- بیخیال بابا کی به کیه؟
بستنی می خوری؟


چشمکی زدم- به حساب تو؟
خندید:
- دیگه حساب من و تو نداریم که.
با غصه گفتم:
- دیگه پول هم نداریم آرین گفت پول نمیده بهمون


نیلا_بیخیال خوش باش..


سر تکون دادم ولی حس ام پریده بود
محکم دستم رو گرفت:
- یه کافی شاپ همین طرفا هست


از پاساژ بیرون اومدیم
به سمت راست اشاره کرد:
- اینور بود؟
- من اصلا یادم نیست اینجا کافی شاپ باشه


- بیا بریم همین وره
- تو کی دیدی که من نبودم؟
شونه بالا انداخت:
- یادم نیست


تا رسیدن به کافی شاپ نیلا در حالی که دست من رو گرفته بود به دخترا نخ می داد
منم غش کرده بودم از خنده


با رسیدن به کافی شاپ گفت:
- بریم تجدید قوا کنیم برگردیم که امشب اگه شام نباشه آرین میکشتمون


سر تکون دادم
پشت میز های پلاستیکی نشستیم
یه کافی شاپ خیلی معمولی اما شلوغ بود


آیس پک سفارش دادم و نیلا شیر موز
ولی در واقع هر دو رو باهم خوردیم
- شام چی بپزیم


لیوانم رو باهاش عوض کردم:
- کتلت خوبه؟
خندید:
- به شرطی که یکیمون فقط نمک بریزه توش


نیشم باز شد:
- باشه نمکش با تو..


نیلا- گوجه هم سرخ کنیم.
- نمی دونم دوست داره یا نه


شونه بالا انداخت:
- به ما چه..ما کارمونو می کنیم.


آخر لیوانش رو نشونم داد:
- تمومه بریم؟


بلند شدم:
- بریم.
دوباره تاکسی گرفتیم. سرم رو روی شونه اش گذاشته بودم که پیرزن بغلی آروم اروم شروع به غرغر کرد


که جوونا بد شدن و دخترا حیا ندارن  میخوان برن تو حلق هم و...


راننده هم هی تایید می کرد که نیلا یهو سرفه کرد:
- ببخشید قابل توجهتون خواهر برادریم.


پیرزنه توجهی نکرد و همچنان غرغر کرد ولی راننده دیگه تایید نمی کرد
مجبور بودیم سر خیابون پیاده شیم
نیلا کلاهش روی سرش درست کرد و عینک دودی به چشمش زد 


از ماشین که پیاده شدیم گفتم:
- دیگه اینجوری نگرد
- چرا؟
- دلم می خواد وقتی میریم بیرون خودت کنارم باشی تو خونه مجبوریم یه نفر باشیم بسه


لبخند زد:
- باشه آبجی..


با رسیدن به خونه  همزمان آرین از ماشین مشکی با کلاسی پیاده شد 
با دیدن من چشماش گرد 
شد و 
چشماش اروم روی نیلا لغزید که اخمی روی پیشونیش نشست


به سمتمون اومد 
و دقیقا رو به روی من ایستاد و با اخم گفت_ایشون کی باشن؟؟!






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر