قادر رنجبر نظرات یکشنبه 2 دی 1397 ، 08:37 ب.ظ



نیلا نگاهی به من انداخت _نه ...


مهبد متعجب پرسید_چرا؟!


نیلا_خب بلد نبودم چجوری بذارمش...


مهبد نفسش به شدت بیرون داد که مثل یک طوفان توی گوشی پیچید_پس انقدر توضیح واسه چی بود؟؟


نیلا_خب نتونستم دیگه...خیلی سخت بود..
حالا دوباره امتحان میکنم


معلوم بود مهبد کلافه شده_باشه ...دوباره باهات تماس میگیرم


بعد از چند دقیقه که مطمئن شدیم تماس پایان یافته 
لب زدم_خب اگه خودشون دست بکار بشن برای وصل دوربینا چی؟؟


نیلا از روی تخت بلند شد_نمیشن چون اگه میتونستن دوربین اینجا بذارن به ما نمیسپردن...


لبخندی زدم_یه پا کارآگاه شدیا..


نیلا یقه لباسش صاف کرد_کجاشو دیدی..
به سمت در اتاق رفت_میرم اون یکی دوربین رو از اتاق خواب بردارم...


_باشه ..بهتره بعدش از خونه خارج بشی...
نباید دوتایی اینجا دیده بشیم..


نیلا_باشه توکوچه منتظرت میمونم


_معلوم نیست کار من اینجا چقد طول بکشه ...تو


نیلا با لجاجت  بین حرفم پرید_منتظرت میمونم اگه مشکلی پیش اومد خبرم کن


سری تکون دادم_از دست تو...


با لبخند در اتاق باز کرد و  سرکی کشید
از اتاق خارج شد


دوباره مشغول مرتب کردن اتاق شدم


سر گرم جا به جا کردن وسایل ریخت و پاش توی اتاق بودم که در یهو باز شد


جا خوردم با چشمای گرد شده به عقب برگشتم که با دیدن چهره عصبانی رادمهر


خشکم زد


با دیدن من نفسش رو به شدت بیرون داد
متعجب پرسیدم_چیزی شده؟!


وارد اتاق شد و در پشت سرش بست
و من همزمان یاد حرف مرتضی افتادم که میگفت خوبیت نداره دوتا نامحرم زیر یه سقف و اتاق در بسته باشند


حالا میفهمم ترسش از چی بود
مثل یک بره کنار گرگ گرسنه ای اسیر شدن ترس هم داشت
رادمهر_نگهبانا گفتن فرار کردی از روی دیوار..


متعجب پرسیدم_چی؟!واس چی باید فرار کنم؟؟!


با اخم غلیظی نگاهم کرد_نگهبان های من هم بی عرضه شدند..
اگر عرضه نگهبانی داشتن اون کیف به این راحتی گم نمیشد..


منظور حرفاش رو نمیفهمیدم 
روی تخت دراز کشید و دستش زیر سرش گذاشت  و چشماش بست_برام حموم رو گرم کن


_هان؟!


غرید_نفهمیدی چی گفتم؟!


لباس های توی دستم رو روی زمین گذاشتم و به سمت حموم رفتم


با باز کردن در حموم چشمام از تعجب گرد شد


اینجا خودش یه خونه جدا بود


دوش  و وان طلایی توی یه اتاقم تماما سفید میدرخشید


قفسه پر از شامپوهای مختلف..


با صدای عصبی رادمهر دست از فضولی کشیدم_زوود باش


و سریع به سمت دوش رفتم و بازش کردم
فقط امیدوارم بودم 
ازم نخواد باهاش حموم کنم
وگرنه تضمینی نمیکردم چه بلایی سرش بیارم


آب ولرم توی وان ریختم
و نگاهی به شامپو ها انداختم و یکی یکی بو کشیدم
هر کدومش بوش از اون یکی بهتر بود...


یکی انتخاب کردم و توی وان ریختم 


با برخورد در به دیوار به عقب برگشتم که با دیدن نیم تنه برهنه رادمهر هنگ کردم


آب دهنم قورت دادم و نگاهم ازش گرفتم
 که پوزخندی زد_فکر نمیکردم یه دختر خیابونی 
خجالتم بکشه..
به سمتم اومد و دستش زیر چونه ام قرار داد که به اجبار به صورتش چشم دوختم _یا اینکه از وقتی خدمتکار شدی توبه کردی؟؟!


دستش به سمت شلوارش رفت...
اونو پایین کشید
از ترس جرات نداشتم میلی متری نگاهم اینور  اونور
کنم


و فقط توس سکوت زل زده بودم به چشماش
و اون پوزخند زشتی که روی لباش نشسته بود_یا شایدم داری ادا در میاری؟!


به سمت وان رفت_هرچند کسی که کله عمرش تو اتاق پسرا کذرونده جز تمکین هیچ چیزی بلد نیست...


صدای شلپ شلپ آب  نشون میداد توی وان نشسته 


رادمهر_برو نانا رو بگو بیاد اینجا..


چشمی گفتم و بدون اینکه به عقب برگردم 
از حموم خارج شدم


با دو از پله ها پایین رفتم 
دختره روی مبل جلوی تلویزیون نشسته بود
جلوش ایستادم_آقا گفتن برید اتاقشون..


بدون توجه به حرف من از جاش بلند شد و به سمت اتاق رفت


پاهای لخت و کشیدش واقعا توی چشم بود..


کلافه به سمت آشپزخونه رفتم 
تا  ناهار  آماده کنم
که با دیدن زن نسبتا مسنی  جلوی در ایستادم
لبخندی به من زد_سلام توباید خدمتکار جدید باشی..؟!


سرم تکون دادم_بله..
همنطور که مشغول پاک کردن ماهی داخل دستش بود خندید_فکر میکردم یه زن کار کشته تر بیاد
چون اقا همه خدمه رو بخاطر تو فرستاد برن


چشمام گرد شد_چرا بخاطر من؟!


شونه هاش بالا انداخت_نمیدونم..
منم بخاطر اسرار مادرشون اینجا هستم..
آقا عادت دارن یک روز در هفته غذای ژاپنی میل کنن


گوشه لبم بالا رفت_ژاپنی؟!


انگار حالم رو درک میکرد که بلند خندید_آره..
دوست دارن هرروز در هفته رو یک نوع غذا از کشور های مختلف بخورن


_خدایا توبه مردم چکارا که نمیکنن..


تند تند به صورت حرفه ای مواد داخل دستش رو تیکه تیکه میکرد   و توی ماهیتابه بزرگی میریخت
_اها راستی اسم من مه لقا ست..
خاله هم بهم میگن
توام میتونی منو خاله صدا کنی...


سری تکون دادم  و دستم به سمتش دراز کردم_منم نیلو هستم


که خندید_فکر نکنم دوست داشته باشی دستت بوی ماهی بگیره !؟
سریع دستم عقب کشیدم_نه اصلا


عادت های عجیب رادمهر برام جالب شده بود
_دیگه به چی عادت دارن؟!
خاله نگاهش ریز کرد و...


خاله نگاهش ریز کرد و آهی کشید_به اینکه هر روز با یه دختر باشه..
چند شب ازش استفاده میکنن و آخر سر مثل یک تیکه آشغال پرتش میکنن بیرون این بدترین عادتشونه...


زمزمه کردم_مردک هوس باز
خاله_چیزی گفتی.؟؟
لبخندی زدم_نه نه 


برای عوض کردن بحث پرسیدم_ از این خونه بزرگ و خدمه معلومه خیلی ثروتمند هستن..شغلشون چیه..؟


خاله_ثروت هنگفتی از پدرشون به ارث رسیده
یه کارخونه بزرگ وسایل بهداشتی آرایشی هم دارن..
خندید_من همیشه پد بهداشتی دخترم از آقا میگیرم کیفیتشون عالیه


متعجب گفتم _هان؟!


ریز خندید_شوخی کردم باهات..


با غیض نگاهش کردم چه دل خسته ای هم داشت


خاله _برو از زیر زمین شیشه مشروب بیار
آقا عادت دارن بعد غذا میل کنن


لبم کج کردم_این آقا چه عادتا که ندارن
یهو دیدی عادت کردن که...


با دیدن چشمای گرد شده و لب گزیدن خاله ساکت شدم


به پشت سرم اشاره میکرد
انگاری گند زده بودم


آب دهنم قورت دادم و آروم سرم چرخوندم


که با دیدن جای خالی نفسم آسوده بیرون دادم
_خاله منو گرفتیا..
خندید_بهتره از آقا بد نگی چون مثل جن میمونه یهو دیدی جلوت ظاهر شد


_زیر زمین کجاست؟!


با انگشت به انتهای راهرو اشاره کرد_ته راهرو یه در چوبی 
اونجاست


بی حرف به سمت زیر زمین رفتم
و در باز کردم  پله های زیادی داشت  که تهش سیاهی مطلق بود ..
عینهو این فیلم ترسناک ها یهو یه جن که خیلی شبیه رادمهره از ته راهرو میاد منو میخوره هوو


دستمو روی دیوار کشیدم تا پریز برق رو پیدا کنم
که با پیچیدن صدای توی گوشم ترسیده جیغی کشیدم که باعث شد پام سر بخوره و با باسن بخورم زمین چند پله رو همینطور نشسته قل بخورم..


از درد نمیتونستم تکون بخورم
قطره اشکی از چشمم چکید
مهبد_نیلو نیلو صدای جیغ بود چیزی شده؟!
غریدم_میمیری اگه قبل اینکه یهو  ارتباط وصل کنی خبرم کنی؟


صداش آروم شد_معذرت میخوام..حالت خوبه؟؟!


لپم باد کردم_اگه له شدن بدنم و قل خوردنم از ده تا پله رو بشه نادیده گرفت شاید  بشه گفت خوبم..


صدای خنده آرین شنیدم که همراهش زمزمه کرد_دست و پا چلفتی


به سختی از روی زمین بلند شدم
مطمئنا باسن و ران پام بخاطر شدت ضربه و لبه پله ها کبود میشد..


کلافه لپام باد کردم و به شدت بیرون دادم
و غریدم_حالا چیکار داشتی؟؟!


با صدای خاله جا خوردم 
_نیلو جان داری چیکار میکنی دوساعته؟!


صدای مهبد توی گوشم پیچید_میخوام به اتاق رادمهر بری  پرونده یا مدارکی ازش پیدا کنی؟؟
حضور خاله رو کلا فراموش کرده بودم تقریبا داد زدم_چیکار کنم؟


خاله_وا نیلو چرا عصبی میشی؟اگه از تاریکی میترسی خودم بیام..


چشمام از حرص بستم_نه خاله جان خودم الان میارم


به سمت پایین پله ها به راه افتادم
پام درد میکرد ونمیتونستم راحت راه برم
مهبد_چرا داد میزنی خب؟


نگاهی به پشت سرم انداختم 
خبری از خاله نبود


دلم میخواست خودم همینجا بکشم تا از دست همشون راحت بشم_دیونه شدی مهبد؟من هنو دوساعت نشده اومدم اینجا انتظار داری برم اتاقش بگردم مدرک بیارم واست؟؟
اگه راحت بود خودتون چرا اینکار نکردین..
اون دور نشستین هی میگید اینکار بکن اون کار نکن!؟


سکوت کردم 
صدای از مهبد هم بلند نشد


با دیدن قفسه های پر از مشروب فکم افتاد_واااو اینهمه مشروب...


شیشه از قفسه برداشتم 
_انقد مشروب اینجا هست که تا ۱۰۰ سال هم نیاز به شراب ندارن..
مردک معلومه واس هرعیاشی یه بطری خالی میکنه...


لنگان لنگان از پله ها بالا رفتم


سکوت مهبد نشون میداد تماس قط کرده
والا پسره پررو 
چه انتظارا از آدم دارن..


شیشه رو روی میز گذاشتم_بفرماید خاله...


خاله لبخندی زد_ممنونم دخترم


پام به شدت زق زق میکرد
لنگان لنگام روی صندلی نشستم که خاله با دیدن وضعم چشماش گرد شد_چی شده؟!


بخاطر درد اخمام توی هم رفت_از پله ها افتادم


خاله با دست توی صورتش کوبید_وای خدا مرگم بده ...
سریع جلوی پام نشست_ بذار ببینم چی شده؟؟!


_چیز مهمی نیست فکر کنم کمی کوفته شده..


با دستش کمی ران پام فشرد که از درد اخی گفتم
خاله_شلوارت در بیار برات پماد بیارم..دردت رو کممیکنه..


سریع از جلوی پام بلند شد به سمت کابینت رفت_لازم نیست خاله من...


تند پماد از توی کابینت بیرون کشید جلوی پام نشست _هیس ..تو اگه حواست به خودت بود الان این وضعت نبود..


نگاهی به شلوار تنگم انداخت_باید درش بیاری 
پاچه شلوارت تا ران پات بالا نمیاد


_اما خاله اینجا...؟!


_نگران نباش کسی  نمیاد تو آشپزخونه 
اگرم از من خجالت میکشی من چشمام میبندم 


لبخندی زدم_نه ولی...


کلافه گفت_چقدر اما و ولی و اگر میکنی..


به اجبار مانتوم روی پام کشیدم و شلوارم دراوردم
و دوباره روی صندلی نشستم
با دیدن کبودی بزرک روی ران پام چشمام گرد شد


خاله_فکر کنم قصد خودکشی داشتی...
خندیدم_شاید


کمی پماد روی پام گذاشت آروم با انگشتش پماد روی کبودی پخش کرد که با صدای خشکمون زد_اینجا چه خبره؟؟


سرم به سمت صدا چرخید که با دیدن رادمهر که چشماش زوم شده بود روی ران پای من  
مو به تنم سیخ شد
سریع از روی صندلی بلند شدم و شلوارم بالا کشیدم
ولی رادمهر  چشماش هنوز روی پای من بود


ترس و استرس بدی توی دلم نشست
خاله_سلام اقا ...نیلو خورد زمین داشتم براش..
رادمهر دستش بالا آورد_لازم نیست توضیح بدی ..خودم دیدم همه چیزو


توی دلم زمزمه کردم کاش چشمات کور میشد نمیدیدی...


رادمهر_مه لقا برو به نانا کمک کن تا حاضر بشه...


مه لقا چشمی گفت و سریع از کنار من گذشت
دلم میخواست داد بزنم بگم نرو 
منو با این خون آشام که بوی خون به دماغش خورد تنها نذار ولی...




رادمهر پوزخندی زد به سمتم اومد
و سرش نزدیک تر آورد که خودم عقب کشیدم_بدن سفیدی داشتیا...جون میده واسه...


یا صدای نانا ساکت شد_رادی من دارممیرم کاری نداری ؟؟


رادمهر به سمتش چرخید_نه عزیزم ...
نانا نگاهی مشکوک به من انداخت 


به سمت در خروجی رفت 


که لبخند زورکی زدم_من برم ببینم خاله کجا موند..
خواستم به سمت در برم که رادمهر دستم رو گرفت_کجا؟
دستم رو پس کشیدم
که سرش رو به گوشم نزدیک کرد_هرچی فرار کنی من تشنه تر میشم....


اخمی کردم_من اینکار کنار گذاشتم ..خواهش میکنم دست از سر من بردارید


بلند خندید_بیخیال ..حاضرم شرط ببندم با  هزار پسر هم خواب شدی..یکی بیشتر توبه تورو نمیشکنه...
بلند خندید_
شایدبعدش توام خوشت اومد تو بیخیال من نشدی
چون هر دختری شب رو با من صبح کنه...شیفته ام میشه


چپچپ نگاهش کردم
چقدرم از خود راضی بود
حیف بخاطر ماموریت مجبور بودم اینجا بمونم
وگرنه الان یه کتک درست درمون بهش میزدم و الفرار..
با نشستن دستی روی گودی کمرم


تیز از جا پریدم
که رادمهر خندید_فکر میکردم شجاع تر باشی..
اون شب که خیلی به خودت مطمئن بودی 
چطور شده الان انقدر خود داری میکنی؟؟


با صدای خاله که من رو صدا میزد بدون اینکه بهش جواب بدم از آشپزخونه لنگان لنگان بیرون رفتم


هنوز پام درد میکرد
مَشغول چیدن میز بود
به سمت خاله رفتم_جانم...


لبخندی زد_پات بهتره؟؟!


_اگه میذاشتن پماد اثر کنه شاید بهتر میشد..


سرش پایین انداخت_شرمنده دخترم ...فکر نمیکردم آقا وارد آشپزخونه بشن و...
دستم روی شونه خاله گذاشتم_اشکال نداره...


آهی کشید_آقا خیلی هوس باز و چشم چران هستن...میترسم با دیدن بدن سفیدت برات دردسر بشه...


چشمام از تعجب گرد شد 
عجب شناختی داشت


با دیدن قیافه من لبخند غمگینی زد_دختر منم همینجوری بی عفت شد..


دهنم تقریبا اندازه غار باز مونده بود


آهی سوزناک از گلوش خارج شد _بیا کمک کن میز بچینیم..
الان خانوم هم میان..


متعجب گفتم_خانوم کیه؟؟!


به سمت آشپزخونه رفت_مادر آقا..


پشت سرش به راه افتادم_فکر میکردم  آقا اینجا تنها زندگی میکنن


خاله_اینجا آره ولی این باغ خیلی بزرگه..
پشت این ساختمون یه ویلا دیگه هست که خانوم تنها اونجا زندگی میکنن
بخاطر کثافت کاری های پسرشون دوست ندارن زیاد بیان اینجا


فقط یک روز در هفته


آهانی گفتم همراه خاله میز رو آماده کردیم
متعجب به غذا های چینی جور واجور نگاه میکردم
خاله_طعمشون عالیه...


رادمهر با ژست خاصی پشت میز نشست_من عاشق طعم های خاص هستم..
و نگاه خاصی به من انداخت که...


نگاهم روی زمین انداختم...
و به سمت آشپزخونه برگشتم
اصلا دلم نمیخواست جلوی چشم رادمهر باشم


روی صندلی نشستم و دستی روی پام کشیدم 
هنوز درد میکرد
خوشبختانه جای نبود که کسی ببینه ...
با ورود خاله به سمتش چرخیدم 
که بشقابی رو جلوم روی میز گذاشت_بخور دخترم
نگاهی به مواد ابکی داخل ظرف انداختم_من به غذای چینی علاقه ای ندارم..


خندید_بخور خوشمزس..


نگاه دقیقی بهشون انداختم شبیه رشته سوپ یا ماکارونی بود..با تیکه های گوشت و سبزیجات بینشون ...


بشقاب پس زدم_ممنونم خاله من میل ندارم...
خاله بیخیال مشغول شستن ظرف های کثیف شده شد...


خاله_باآقا صحبت کردم ..بخاطر پات میتونی زودتر بری خونه..ولی پنج شنبه باید زودتر بیای و تا اخر شب گفتن باید بمونی...


از خوشحالی دلم میخواست جیغ بزنم
یهو از روی صندلی بلند شدم که پام درد گرفت_آخ آخ...
خاله_خیلی خب دخترم نکشی خودت رو...


لبخندی زدم_پس میتونم الان برم؟!


خاله_آره دخترم برو من جات هستم


_ممنونم ..جبران میکنم...


تندی از آشپزخونه خارج شدم و بعد از برداشتن وسایلم 
از خونه بیرون زدم


توی خیابون لنگان لنگان به سمت خونه حرکت کردم که یهو کسی جلوی چشما و دهنم با دست گرفت


یک لحظه قلبم از حرکت ایستاد
مکثی کردم  و سریع با آرنج کوبیدم توی شکمش که صدای آخ آشنایی توی گوشم پیچید
با دیدن نیلا که از درد خم شده بود
نفس راحتی کشیدم_بمیری نمیگی سکته میکنم؟؟!


غرید_خاک برسرت کنن میمردی ..اینجوری نمیزدی دل و روده من بیاری توحلقم


دست به سینه ایستادم_به من چه اول تو چسبیدی به من


کمرش صاف کرد ولی دست هنوز روی شکمش بود انگاری ضربه ام خیلی محکم بود_نمیدونستم رم میکنی


گوشش رو گرفتم_با خودهر بزرگترت درست صحبت کن


جیغ کشید_آی نیلو  آی آی غلط کردم..ول کن کنده شد..


لبخندی زدم_آفرین دختر خوب..حالا بگو اینجا چیکار میکردی؟!


باهم هم قدم شدیم_کجا چیکار کنم پس؟!


چپنگاهش کردم
که ادامه داد_خب مواظب تو بودم..گفتم شاید این دیوث هو..
پس گردنی بهش زدم که خندید_باشه گفتم شایدهوس کنی به  این آقای خیلی چشم پاک  تعرض کنی ..باشم جلوتو بگیرم


قهقه ای زدم_مرسی ولی تو بیشتر اهلشی تا من...


زمزمه کرد_چپ و راست میچسبه به  ارین ، بوس و بغل بعد میگه


با اینکه شنیده بودم چی گفت 
مشکوک گفتم_چیزی گفتی؟؟


خندید_میدونم شنیدی ولی نه من غلط کنم چیزی بگم
 تازه درد گوشم اروم شد


دوتایی زدیم زیر خنده
به پام که لنگ میزدم اشاره کرد_پات چی شده؟!
رفته تو حلق رادمهر؟؟!


خندیدم_نه ولی کاش میرفت تو حلق مهبد  که یاد بگیره قبل هر کاری اعلام حضور کنه...


نیلا دستش جلوی تاکسی تکون داد_اء اون موقع که صدای آخت توی گوشی پیچید خوردی زمین؟؟!
من فکر کردم داری با رادمهر کشتی میگیری...
تاکسی جلوی پامون نگه داشت_بسه دیگه نیلا انقد زبون نریز


نیلا گوشی از داخل گوشش بیرون کشید_اصلا دلمنمیخواد یهویی کسی تو گوشم صحبت کنه...
منم گوشی بیرون آوردم_منم..
هردوش رو توی کیفم گذاشتم به سمت خونه رفتیم..


تاکسی شر کوچه نگه داشت 
بعد حساب کردن کرایه از ماشین پیاده شدم
نیلا _تو برو من میام...


غریدم_جون تو حوصله سوال پیچ شدن ندارم
میخوام یه راست برم بخوابم 
شیفت جواب پس دادن به آرین و مهبد با تو...


نیلا خندید_باشه ..پس من میرم ..تو یواشکی بیا


سرم تکون دادم_برو حله....


نیلا به سمت خونه رفت
پشت درخت رو به روی در حیاط قایم شدم تا بعد از نیلا وارد خونه بشم...


بعد یه ربع یواشکی وارد حیاط شدم
با دو خودم به در رسوندم و با احتیاط  
وارد شدم 
صدای پچ پچ صحبتشون رو میشنیدم
حتما نیلا داشت سرگرمشون میکرد


پاورچین پاورچین به سمت اتاقم به راه افتادم 
که یهو با صدای آرین سیخ ایستادم_چرا مثل دزدا راه میری؟؟!


آب دهنم قورت دادم نفس عمیقی کشیدم و به سمتش چرخیدم_سلام..


سرش تکون داد_سلام..دوساعته مارو کاشتی بری دستشویی و بیای حالا یواشکی فرار میکنی؟؟!


_آ دستشوییی؟؟
آها خب چیزه خسته بودم ..گفتم کمی بخوابم بعد بیام براتون توضیح بدم که چی شده...


نیلا مگه دستم بهت نرسه حالا منو میپیچونی...
آرین_باید تحقیقات کامل کنیم ..
الان به اطلاعاتت نیاز داریم..دوربین ها هم که جاسازی نکردی چرا،!؟؟


لبخند مسخره ای زدم_اخه یادم رفت چجوری باید وصلشون کنم...


با صدای بهم خوردن در خونه هردو به سمت در چرخیدیم که....


مهبد لبخندی زد_سلام...
آرین_کجا بودی؟!


مهبد کفشاش رو کنار جاکفشی قرار داد_به نیلو گفتم میرم چندتا شنود بیارم...


در ادامه حرفش به من نگاه کرد که متعجب زل زده بودم بهش
_آ اره اره راست میگه...
آرین اخمی کرد_پس چرا نگفتی مهبد دیدی؟؟


_مگه پرسیدی؟!
آرین چشم غره ای به من رفت به سمت مهبد چرخید_درحیاط باز بود؟؟!


مهبد_من  ماشینم پشت ساختمون بود واس همین از در پشتی  رفتم.. موقع رفتن درباز گذاشتم که زودتر برگردم


آرین آهانی گفت_خب نیلو بگو چی شد؟؟!


مهبد_بذار نیلو بره لباسش عوض کنه من برات میگم..دم در همه چیز توضیح داد برام..
لبخند تشکر آموزی زدم و  
پام هنوز درد میکرد ولی سعی میکردم عادی راه برم تا باعث ایجاد تفاوت بین من و نیلا نشه 
به سمت اتاقم رفتم


به محض ورودم نیلا با رنگی پریده از زیر تخت بیرون اومد
ترسیده به سمتش رفتم_چی شده..چرا انقد رنگت پریده؟!


از درد صورتش جمع شد_پریود شدم...حالت تهوع دارم و درد شدید..
از صبح گه گاهی درد داشتم ولی فکر نمیکردم به این سرعت پریود بشم...


کوله رو گوشه ای پرت کردم_میرم برات نبات داغ بیارم..


نیلا _نواربهداشتی میخوام!


متعجب گفتم_نداریم؟؟!
نیلا_خودمون نه ولی طبقه بالا  دیدم تو کمد بود...


سرم تکون دادم _روی تخت دراز بکش برات میارم


از لای در سرک کشیدم کسی توی سالن نبود
حتما رفته بودن تو اتاق


پاورچین پاورچین به سمت اتاق خواهر ارین رفتم
نمیدونستم چطور ممکنه بعد یه مدت هنوزم نوار بهداشتی تو اتاقشون داشته باشن 


یه راست به سمت  اتاق رفتم 
تند تند مشغول گشتن تو کمدا شدم
 با دیدن بسته کامل نوار چشمام برق زد 
سریع برداشتمش


نگاهی بهش انداختم 
حالا کجا قایمش کنم این دوتا نره غول نبیننش


از لای در سرکی کشیدم 
کسی توی راه رو نبود
روی نوک پا حرکت کردم و آروم آروم به سمت پله ها رفتم که با صدای آرین 
سریع ایستادم
آرین_تو مشکوک میزنیا ..مثل دزدا میای ..مثل دزدا میری


به سمتم اومد که سریع 


بسته نوار بهداشتی رو پشت سرم قایم کردم 
آرین_اون چی بود؟؟!


من من کنان لب زدم_هیچی..


دستش برای گرفتن دستم جلو آورد که بی هوا بسته رو توی لباسم کوبیدم


که چشمای ارین گرد شد یهو زد زیر خنده
_فهمیدم چیه...
از خجالت سرخ شده بودم
خبرت بیارن نیلا الان وقت پریود شدن بود آخه


آرین شیطون خندید_چای نباتی چیزی لازم نداری برات درست کنم


لب گزیدم سریع گفتم_نه


با دو پله ها رو پایین اومدم
 خودم پرت کردم توی اتاق


بسته توی بغل نیلا پرت کردم_بگیر که آبروی نداشتم رفت سر تو...


نیلا خوشحال بسته رو گرفت 
 تیز پرید سمت دستشویی...


روی تخت نشستم حالا تا یه هفته باید متلک  هاشو گوش کنم...
اصلا به من چه نیلا خودش بره متلک گوش کنه  
شده مثل آش نخورده و دهن سوخته..اه اه


همینجور با خودم غر غر 
که در اتاق باز شد نیلا دست به کمر وارد شد 


هنوز  رنگش پریده بود و مثل گچ سفید بود


دلم براش سوخت همیشه موقع پریودی چند روز اول درد داشت


به سمتش رفتم_برات قرص بیارم؟؟!


روی تخت نشست_حالت تهوع دارم نیلو..
کلافه به سمت در رفتم_میرم برات نبات داغ درست کنم ..حالت بهتر میکنه...


رو تخت خوابید و از اتاق بیرون زدم یه راست به سمت آشپزخونه رفتم بعد برداشتن نبات از کابینت 
ظرفی روی گاز گذاشتم تا نبات توش باز بشه...
که صدای خنده آرین اومد_میگفتی میومدم برات درست میکردم خب...


بی توجه بهش مشغول همزدن نبات داغ شدم...


آرین_طفلی شما دخترا چه دردسر هایی که..


یهو با صدای مهبد ساکت شد_چی شده تو آشپزخونه جمع شدین؟؟!


آرین اخمی
کرد_هیچی اومدم آب بخورم


مهبد مشکوک نگاهش کرد_خب برو بخور...


از تغییر رفتار یهویی آرین متعجب شدم
معلوم بود نمیخواست مهبد چیزی از پریودی بدونه...


مهبد نگاهی به من انداخت_چی درست میکنی؟؟!


آرین پارچ آب رو از یخچال برداشت و به سمت مهبد رفت_بریم بیرون ....
بزور مهبد هل داد 
دوتایی از آشپزخونه خارج شدن
سریع  نبات داغ توی لیوان ریختم 
به اتاق برگشتم
نیلا روی تخت مثل جنین توی خودش جمع شده بود


با دست تکونش دادم_نیلا پاشو نبات داغ بخور بهتر بشی...


به اجبار بلند شد...
کمی ازش خورد
نیلا_هووف داغه...
کمی مکث کرد و دوباره ازش نوشید..


بعد خوردن نبات داغ روی تخت دراز کشید 
در اتاق قفل کردم و کنارش خوابیدم...


نمیدونم چقد خوابیده بودیم که با صدای تق تق در اتاق 
چشمام به زور باز کردم و با صدای  کشداری گفتم_بله.!؟


آرین_نمیخوای بیای بیرون!


غریدم_ هنوز دو دقیقه نیس خوابیدم..
آرین _نگاهی به ساعت بنداز از دیروز خوابی ساعت ۱۲ ظهره


مثل برق گرفته ها روی تخت نشستم_هان؟؟


آرین تقه ای دیگه به در زد_سریع بیا ناهار درست کن من گشنمه...


و از اتاق دور شد


از روی تخت بلند شدم که با دیدن لکه خون روی لباسم 
چهره ام جمع شد_گندت بزنن نیلا...
لگدی بهش زدم_پاشو ببینم  گند زدی تو ملافه و لباسای من..


نیلا غرغر کنان روی تخت نشست_اه تازه خوابم برده بود..
پس گردنی بهش زدم که سرش کج شد_پاشو ببین تخت چکار کردی؟!


نگاهی به لکه  خون روی ملافه انداخت_به چه قرمز خوش رنگی
عصبی غریدم_اه چندش پاشوو..
خندید از روی تخت بلند شد 
به سمت کمد رفت_تو تواتاق بمون تا من برم لباسام عوض کنم یه دوش بگیرم بیام
کلافه نفسم بیرون دادم_باشه فقط زودتر چون باید ناهار درست کنیم...


نیلا لباساش از داخل کمد برداشت _باشه...


روی تخت نشستم 
یهو نیلا محکم کوبید تو صورتش_باید برم طبقه بالا؟؟!


متعجب گفتم_آره ..پایین حموم نداره...
به پشت سرش اشاره کرد_با این لکه؟!


شونه هام بالا انداختم خندیدم_میخواست پیچش رو سفت کنی تا انقد نریزه


نیلا_کوفت
بلند ترخندیدم


از لای در سرکی کشید_انگاری کسی نیست تو سالن..
_بهتر بدو برو حموم تا مثل عجل معلق نرسیده


نیلا خندید_باشه ۱ ۲ ۳
بدوو از اتاق خارج شد...
سری از روی تاسف تکون دادم
و روی تخت دراز کشیدم


و زل زدم به سقف...
زندگیم با این قایم موشک بازی و حضور آرین و مهبد داشت قشنگ میشد ولی رادمهر این وسط اضافی بود...


*
نیلا
*
با دو پله ها رو بالا رفتم 
و پریدم تو حموم ...در رو بستم


نفسم اسوده بیرون دادم
_اخیش خوب شد کسی نبود تو ....
با دیدن آرین که مسواک به دست وسط دستشویی خشکش زده بود
هنگ کردم..


نگاهی به اطراف انداختم 
فکر کنم حموم در کناریش بود...از بس عجله داشتم


اشتباهی بجای اینکه برم حموم اومده بودم تو دستشویی....
لبخند مسخره ای زدم_خوبی..؟؟
خودم به دیوار چسبوندم تا لکه قرمز پشت سرم دیده نشه


آرین_بهت یاد ندادن در بزنی جای میری؟؟!
همزمان دوباره در دستشویی باز کردم_بیخیال عشقم بازم خدارو شکر تو وضعیت دیگه ای نبودی..وگرنه روت میشد تو چشمای مننگاه کنی؟؟


آرین تای ابروش بالا برد_از خدات بودا...فکر کنم اونی که باید خجالت بکشه تویی


قدمی عقب گذاشتم_نه بابا مگه ندید بدیدم...من اهل خجالت نیستم اصلا


چشماش گرد شد...
خندیدم که کل دندونام به نمایش گذاشت _حیف صحنه جالبی میشد اگه در حال زور زدن بودی....


آرین با دهن باز خشکش زده بود سریع پریدم تو حموم و در بستم 
خندم گرفته بود اگه نیلو میفهمید این حرفا رو به آرین زدم خفه ام میکرد
ریز ختدیدم 
سریع لباسای کثیف توی سبد انداختم و پریدم زیر دوش 
آب سرد رو باز کردم


حس شعر و شاعریم گل کرده بود
حالم خیلی بهتر بود..
و از درد و حالت تهوع دیروز خبری نبود..






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر