قادر رنجبر نظرات شنبه 1 دی 1397 ، 07:23 ب.ظ



آرین داد زد_میز توی سالن پذیرایی امادا کن


به سمت آشپزخونه رفتم که صدای آهسته  آرین شنیدم_من که دیگه از غذایی که این دختر بپزه نمیخورم..
میرم واس خودم غذا سفارش بدم


بیخیال وارد آشپزخونه شدم
نخوره اصن کوفت بخوره لیاقت نداره
پسره بوق


نیلا هنوز زیر میز بود 
خم شدم و پارچه رو کنار زدم که با دیدن چشمای اشکیش  خشکم زد_چرا گریه میکنی؟؟!
پیاز گنده ای رو که دستش بود به سمتم گرفت_واس این


خندیدم_سالادت تموم نشده هنوز؟؟
ظرف به سمتم گرفت_چرا تموم شد بگیر..
ظرف ازش گرفتم_مرسی عشقم
توهمین زیر بمون تا من بیام


اخمی کرد_آرتروز کمر گرفتم چقد اینجا بمونم


لپش کشیدم_میخوای جامونو عوض کنیم؟توبرو غذا بکش


اخمی کرد_نخیر ..هرچی فکر میکنم همینجا راحت ترم


فقط یه بشقاب پر ماکارونی برام بفرست
سری تکون دادم_ چشم




زیر گاز خاموش  کردم
ماکارونی ها به خوبی دم کشیده بود
سریع سس مخصوصش رو درست کردم
که صدای آهسته نیلا شنیدم_زود باش دیگه مردم از گشنگی


همینجور که تند تند ماکارونی توی بشقاب میریختم گفتم_الان دیگه تمومه...


یهو با صدای آرین جا خوردم_با کی حرف میزنی؟؟!


ترسیده به عقب برگشتم_با خودم..


چشماشو ریز کرد 
صندلی عقب کشید 


چشمامگرد شد
اگر روی صندلی مینشست حتما پاهاش با نیلا برخورد میکرد
داد زدم_نشینی ها؟!


جا خورد _چرا؟!
لبخند مسخره ای زدم_آخه دارمناهار میکشم دیگه..


پوزخندی زد_من واس خودم سفارش دادم ...میز واس مهبد بچین


و بیخیال روی صندلی نشست 
که برای یک لحظه روح از تنم جدا شد


نگاه ترسیده ام بین آرین و پارچه و میز در رفت و آمد بود


آرین مشکوک پرسید_چیزی شده؟!


به خودم اومدم_نه نه..
سعی میکردم خونسردیم حفظ کنم
ولی تمام حواسم پیش نیلا بود


ماکارونی توی ظرفی کشیدم 
که با شنیدن صدای خرچ خرچ عقب گرد کردم


آرین با دستای کثیفش داشت 
خیار های داخل سالاد رو میخورد


دستش برای برداشتن خیار دیگه ای دراز کرد که
با قاشق  محکم کوبیدم روی دستش_بهت یاد ندادن به غذا ناخونک نزنی؟؟


اخمی کرد مثل بچه ها با قهر 
از روی صندلی بلند شد_خسیس..


به سمت سالن رفت


_خرس گنده..


بشقاب روی میز گذاشتم و پارچه کنار زدم
که نیلا اسوده خودش رو رها کرد_وای چقد پاهاش دراز بودا
نزدیک بود بره تو حلقم


ریز خندیدم_اتفاقا منم به همین فکر  میکردم


نیلا ریز خندید_ تازه نمیدونست یه دختر زیر میز داره نگاهش میکنه
واسه یه لحظه شروع کرد به خاروندن بین پاش


چشمام از تعجب گرد شد
غریدم_نیلا!!


دندوناش نشون داد_به من چه خب اون چیزش خارشش گرفته بود..


بشقاب توی بغلش کوبیدم 
_بگیر بخور انقد حرف نزن از گرسنگی زده به سرت..منحرف شدی
معلوم نیست چه فکرایی باخودش نکرده


نیلا_فکرای خووب خوووب کردم..


بدون اینکه بهش جواب بدم


پارچه رو مرتب کردم
بعد کشیدن یه بشقاب پر ماکارونی  و تیکه ای ته دیگ سیب زمینی کنارش گذاشتم 
از آشپزخونه خارج شدم


مهبد با دیدن بشقاب چشماش برق زد_وای من عاشق ته دیگ سیب زمینی هستم
لبخندی زدم و بشقاب جلوی دستش گذاشتم_نوش جان
مهبد متعجب پرسید_پس خودت چی؟!


_من توی آشپزخونه میخورم
اخم کرد_لازم نکرده..من تنهایی بهم نمیچسبه برو غذات بیار همینجا..


_آخه
مهبد بین حرفم پرید_آخه ماخه نداره برو...


به ناچار سری تکون دادم
که صدای زنگ در بلند شد
ارین_خودم باز میکنم حتما سفارش اوردن


بیخیال شونه ام بالا انداختم و به آشپزخونه برگشتم 
****


رو به روی مهبد  نشستم 
بی صدا مشغول خوردن ماکارونی لذیذم شدم


مهبد انقد با ولع میخورد که منم هوس میکردم...
تمام مدت آرین با چشمای که توش حسرت موج میزد به ما نگاه میکرد...




و این اشتهای منو بیشتر میکرد
حالا برای دست پخت من ناز میکنی آقا آرین...


بعد از ناهار ظرفا رو شستم 
آرین برای آوردن وسایل دیگه ای به اتاقش رفت
و مهبد به سمت دستشویی رفت


نیلا  از فرصت نبودن  پسرا استفاده کرد و مثل جن پرید توی اتاق تا بخوابه




به درخواست مهبد دوباره
و توی پذیرایی  جمع شدیم


گیرنده ریز  و تقریبا گردی رو به سمتم گرفت_میخوام طریقه نصب این رو بهت یاد بدم
نگاه دقیقی بهش انداختم


سری تکون دادم که سرش کج کرد و اونو توی گوشش قرار داد
_ببین اینجوری میذاریش توی گوشت 
خودش به طور کامل پنهان میشه و رنگ پوست هم هست
ولی بازم احتیاط کن دیده نشه..
وقتی جا زدی باید این دکمه ریز  رو فشار بدی تا شروع به کار بکنه..
اولش ممکنه توی گوشت صدای اضافه ایجاد کنه و اذیت بشی
ولی بعد چند دقیقه بی صدا میشه


_فهمیدم
آرین پوزخندی زد_شک ندارم نفهمید مهبد ..دستگاه بده خودش کار بذاره


چپ چپ نگاهش کردم
و دستگاه از مهبد گرفتم
کمی نگاهش کردم
زیاد پیچیده نبود
اونو توی گوشم قرار دادم
و لبخندی زدم _بفرما دیدی سخت نبود


آرین دست به سینه به مبل تکیه داد_برعکس جاش زدی خنگ


سریع دستگاه  از گوشم بیرون  آوردم و دوباره جاش زدم
که اینبار صدای خنده مهبد بلند شد_الان برعکسه..آرین دستت انداخت میخواست ببینه یاد گرفتی یا نه


چنان چشم غره ای به آرین رفتم که چشمام لوچ شد


اینبار با دقت بیشتری گیرنده رو توی گوشم تنظیم کردم
_خوب حله؟؟!


مهبد دستگاه دیگه ای رو روشن کرد _۱ ۲ ۳ صدام داری؟؟!


متعجب نگاهش کردم که خندید_صدام میاد؟؟!


_وا خب مگه کر هستم که نشنوم صداتو معلومه میاد؟؟!


آرین از روی مبل بلند شد و کنارم نشست
و دستش به سمت گوشم برد که سرم عقب کشیدم_چی میخوای؟؟!


بی حوصله دستش پشت گردنم گذاشت و سرم جلو آورد 
و موهام کنار زد
انگشتش توی گوشم فرو برد  و کمی با گیرنده داخل گوشم ور رفت


که نفس های داغش پوست گردنم به  رو اتیش کشید


نفسم توی سینه امحبس کردم
عقب کشید_حالا درست شد


مهبد خندید_۱ ۲ ۳ 
داری صدامو؟


 صداش با ولوم خیلی زیادی توی سرمپیچید
اخمی کردم_یواش بابا کر شدم


آرین انگشتش توی گوشم کرد 
که محکم زدم پشت دستش_اون انگشتت جمع کن


خندش گرفته بود
_خیلی خب فقط میخواستم ولومشو درست کنم


گیرنده از گوشم  بیرون کشیدم توی دستش گذاشتم_بیا حالا تنظیم کن
انقدم منو انگشت نکن...


رومو ازش گرفتم که با دیدن صورت سرخ شده مهبد  تازه فهمیدم چه گندی زدم
لب گزیدم که...


سرم از خجالت پایین انداختم 


ارین  گیرنده رو گرفت و درستش کرد..
_بگیر..
دستم رو دراز کردم بگیرم ازش 
که یهو گردنم رو چسبید و سرم رو کشید سمت خودش_فکر نکنمتو عرضه گذاشتنش رو داشته باشی بیا خودم برات بذارمش


موهام رو که باز دورم ریخته بود با حرص به شکل دم اسبی تو مشتش گرفت و گیرنده رو فرو کرد تو گوشم


با حرص جیغ کشیدم _چیکار میکنی پاره شد...


 مهبد از خنده  نزدیک بود زمین گاز بزنه 


بی توجه به سوتی های افتضاحی که میدادم 
سرم رو عقب کشیدم تا موهام از چنگ آرین خلاص کنم
که موهام تو دست آرین کشیده شد


با صدای جیغ جیغویی گفتم:
- ول کن اون بی صاحابا رو دیگه ..


مهبد ریز خندید 


آرین_ نگووو صاحاب دارن به چه زشتی
 ..


چشم هام گرد شد و مطمئنا قابلیت اینو داشتم که مثل کارتون ها آتیش از دماغم بیرون بدم...


در حالی که جیغ می کشیدم خودم رو انداختم روش و با مشت کوبیدم تو سینه اش:
- بیشعور.... زشت خودتی 
  خر الاغ....نفهم...اورانگوتان میمون درختی


صدای قهقهه ی مهبد بلند شده بود و آرین که به پشت رو مبل افتاده بود سعی می کرد مچ دستم رو بگیره...تا ضربه  های پی در پی منو مهار کنه


تلفن مهبد زنگ خورد و از بس جیغ می کشیدم مجبور شد بره بیرون...


گوش آرین رو چسبیدم و محکم کشیدم:
- بگو غلط کردم بگوو...بگو زشت خودمم


دستش رو گذاشت رو سینه ام و هولم داد_زشت خودتی...


  بخاطر هل دادن یهویش نزدیک بود روی مبل پهن بشم که


چنگ انداختم به یقه اش و همزمان گوشش تو دستم کشیده شد...


سریع پاش رو حلقه کرد دور کمرم تا از افتادنم جلوگیری کنه...و گوشش کمتر کشیده بشه
وقتی ثابت شدیم نگاهی به موقعیتمون انداختم


هر دو خشکمون زد..
نفس های بریده بریده ام موهام رو که تو صورتم ریخته بود تکون می داد و به صورت آرین می خورد


دستش مونده روی سینه ام و من بین پاهاش قفل شده بودم
وضعیت خجالت آوری بود و یکی می دید فکر می کرد مشغول کارهای خاکبرسری بودیم..اونم چه وضعی


زل زده بودم به چشم هاش و دست هام رو روی سینه اش گذاشته بودم که یهو پاش رو از دورم برداشت و محکم زمین خوردم


درد بدی توی باسنم پیچید
دستم روی باسنم گذاشتم و طبق معمول که با نیلا غرغر میکردم بی حواس گفتم_آخ سهم شوهرم له شد..


همینجور بی حواس باسنم رو مالش میدادمتا دردش کمتر بشه
که با صدای خنده  مردونه ای نگاهم به آرین افتاد
که دستش  جلوی دهنش گرفته بود و میخندید...


از روی زمین بلند شدم که زمزمه کرد_همچینم سهمیه شوهرت له نشده


بی حواس پرسیدم_چی؟؟


ورود مهبد مانع ادامه بحثمون شد 


مهبد سریع وسایلش از روی میز جمع کرد_آرین باید بریم اداره


ارین شوخ چند دقیقه پیش در یک لحظه چهره  جدی  به خودش گرفت _چی شده؟؟!


مهبد زیپ کیفش رو بست_بچه ها مدارکی رو به دست آوردن ..باید بیای ببینیشون


ارین سرش تکون داد_صبر کن لباسم عوض کنم


با دو به سمت اتاقش رفت
مهبد رو به من کرد_نیلو وسایل برات گذاشتم سعی کن چند بار باهاشون کار کنی که اونجا به مشکل نخوری


باشه ای گفتم 
مهبد همراه با آرین از خونه خارج شدند
.وسایل از روی میز برداشتم به سمت اتاق رفتم


نیلا تخت خوابیده بود
اخمی کردم_دختر نمیگه یهو یکی بیاد داخل ..چه راحتم لم داده


وسایل توی دستم روی میز عسلی کوچیک اتاق گذاشتم


کنار نیلا روی تخت نشستم
که با صداش جا خوردم_چی شد؟!


ترسیده پرسیدم_بیدار بودی؟؟!


نیلا با اخم روی تخت نشست_آره..
چی شد؟؟


شونه ها بالا انداختم_هیچی دیگه وسایل آورد و طریقه کارش بهم یاد داد قرار شد فردا برم خونه رادمهر


نیلا_برم نه ؛من میرم
تو اینجا میمونی


اخمی روی پیشونیم نشست_بچه شدی اونجا خطرناکه..


پوزخندی زد_واسه من خطرناکه واسه تو نه؟؟


_اما من..


نیلا دستش روی لبام گذاشت_اما و اگر نداره ...دوست ندارم بلایی سرت بیاد


دستش پس زدم_منم دوست ندارم بلایی سرت بیاد


نیلا_با من بحث نکن ،من میرم خونه رادمهر...


_نه من میرم


نیلا_من میرم
داد زدم_باشه پس هردومون میریم


نیلا مکثی کرد_اینجوری بهتره...


سرمو تکون دادم _بیابهت یاد بدم باهاشون کار کنی ...
 
لبخندی زد_جوون پلیس بازی..
چپ چپ نگاهش کردم و شروع کردم به توضیح  دادن
***
_فهمیدی؟؟


خندید_نه


خندم گرفته بود_خنگه کی بودی تو؟!


نیلا_فکر نکن صحنه عاشقانه تو و ارین وقتی تو بغلش  بودی یا اون موقع که بلند داد زدی انگشتت نکنه رو ندیدما...


با تعجب نگاهش کردم که خندش شدت گرفت_وای خیلی باحال بودین...


پس گردنی محکمی بهش زدم _منحرف بدبخت


نیلا گردنش رو ماساژ داد_یکی دیگه اینو بغل میکنه 
به من میگه منحرف...


از روی تخت کنارش  زدم_بیشعور کارت بجای رسیده خواهر بزرگترت رو مسخره میکنی؟


نیلا خندید و کنارم دراز کشید_نیلو؟؟
چشمام بستم و دستام زیر سرم گذاشتم_هوم؟!


_نمیدونم چرا..
متعجب پرسیدم_چرا چی؟!


خندید_چرا حس میکنم دوران خواهرزن بازیم خیلی زود میرسه..


نیشگون محکمی از پهلوش گرفتم_پیشه ببندی؟؟
صورتش از درد جمع شد _اره اره


_خوبه پس ببند..
خندید_چشم


نفس عمیقی کشیدم 
سعی میکردم کمی استراحت کنم
این چند مدت ذهنمون زیادی درگیر بود
از قایم موشک بازی گرفته تا کار های ارین و سینان و دوقلو ها...


با صدای تق تق آروم در بزور  لای چشمام باز کردم
صدام بخاطر خواب گرفته بود 
کمی صدام صاف کردم_بله؟!


نیلا_بله و بلا ..پاشو دیگه..


به پهلو چرخیدم_ بیخیال خستم..


که نیلا غرید_ساعت ۱۲ شبه ...پاشو ارین گفت وسایل مورد نیازمونو توی کوله بذاریم 
و گیرنده هارو وصل کنیم فردا ساعت ۷ مهبد میاد دنبالمون...


یهو سیخ نشستم_چی ۱۲ شب؟!


دستش به کمرش زد
_بله خانوم...
_اوه شام این پسره بد عنق چی شد؟؟
نیلا_من براش شام پختم واس توام آوردم
اشاره ای به میز کرد


با دیدن املت  صورتم جمع شد_بهش املت دادی؟!


ریز خندید_آره ولی نخورد...


متعجب پرسیدم_چرا؟!


نیلا_وقتی من رفتم تا کمر توی یخچال بود سرش توی قابلمه ماکارونی ...


لبخندی روی لبم نشست_پس قاچاقی میخورده


نیلا_آره اونم دو لپی...


سری تکون دادم_از دست این مردای شکمپرست..


نیلا کوله پشتی روی تخت گذاشت_وسایلی که مهبد داد گذاشتم این تو 
یه شوکر هم هست 
گفت اگه کسی دیدش میتونی بگی برای دفاع از خودت حملش میکنی


سرم تکون داد _اوهوم
قبل خروج هم باید گیرنده ها رو وصل کنی به لباست


دوربین های جاسوسی هم تو جیب کنار کوله هست


به محض ورودت به خونه باید...


غریدم_نیلا همه اینارو میدونم...


خندید_اخه مهبد گفت برو واس خودت چندبار مرور کن سوتی ندی


چپچپ نگاهش کردم_اون منظورش با تو بود  نه من


ابروهاش بالا داد_آخه گفت نیلو


پس گردنی بهش زدم_بحث نکن ..میگم با تو بود بگو چشم..


متقابل پس گردنی به من زد_چشم درهرصورت که با تو بوده چون نمیدونسته منم..


خودم روی تخت پرت کردم_حالا نمیتونستی اینارو صبح بگی من از خواب بیدار نکنی؟!


کنارم خزید و دستش دور شکمم حلقه کرد_نه  چون صبح  خواب الود بودم مطمئنا همه چی یادم میرفت...


اوهومی گفتم


و دوباره به عالم خواب برگشتم
صبح زودتر از نیلا از خواب بیدار شدم
فکر کنم زود خوابیدن دیشب باعث سحرخیزی  امروز شده بود


لباسم با یه مانتو  و شلوار  مشکی ساده عوض کردم و گیرنده رو با احتیاط توی گوشم گذاشتم و 
میکروفن کوچیکی زیر لباسم ،کنار یقه ام  وصل کردم


نیلا با صدای خوابالودی گفت_ساعت چنده؟!


نگاهی به ساعت قدیمی و کوچیک اتاق انداختم_  ۶:۴۵ دقیقه


سریع از روی تخت بلند شد _چرا زودتر بیدارم نکردی
نگاهی به لباس های من انداخت و تند تند مشغول عوض کردن لباس هاش شد


_نیلا ما نمتونیم دوتایی بریم که..


همینجور که شلوارش گوشه ای پرت میکرد_درسته چون من پشت سرت میام..


_خب چه کاریه همینجا...
بین حرفم پرید_ما حرفمون زدیم
من میام خونه رادمهر..


بحث با نیلا بی فایده بود 
****
راس ساعت ۷ توی سالن ایستاده بودم
مهبد_خب نیلو لازم نیست کار خاصی بکنی ..فقط سعی کن طبیعی رفتار کنی


سرم تکون دادم_باشه...


دوتایی از خونه بیرون زدیم و تا اخر نگاه خیره ارین رو روی خودم حس میکردم


بعد از نیم ساعت مهبد جلوی خونه رادمهر نگه داشت
همون خونه ای بود که قبلا من و نیلا برای دزدی اومده بودیم


ترس بدی توی دلم رخنه کرده بود
و به شدت استرس داشتم


مهبد با دیدن رنگ پریدم لبخندی زد_نگران هیچی نباش ...


لبخند کمرنگی زدم و از ماشین پیاده شدم_خدانگهدار..


چشماش اروم باز و بسته کرد


به سمت در رفتم 
دست لرزونم رو برای فشردن زنگ  بالا  بردم..


دستم به زنگ نرسیده در با صدای تیکی باز شد


اخرین نگاهم به مهبد  انداختم..
که با پیچیدن  تاکسی زرد رنگی توی کوچه نگاهم به اون سمت کشیده شد
داخل ماشین رو نمیدیدم 
ولی با دیدن دستی  شخصی که از شیشه بیرون اومد 
لبخندی روی لبم نشست
نیلا بود


بسم الله زیر لب گفتم و نفس عمیقی کشیدم و اولین قدمم رو توی حیاط گذاشتم...


حیاط مثل اون روز ساکت  بود


با قدم های بلند خودم رو به ساختمان اصلی رسوندم
که در باز شد 
چهره خندون رادمهر  به ترسم رو بیشتر کرد
رادمهر_سلام خانوم کوچولو برای دومین بار به خونه خودت خوش اومدی..


تمام سعیم رو میکردم تا خونسرد باشم _سلام ..ممنونم


از جلوی در کنار رفت_بیا داخل


دسته کوله پشتی بیشتر توی دستم فشردم و وارد خونه شدم
رادمهر در پشت سرم بست
و پوزخندی زد_خب فعلا که به عنوان یک خدمتکار اینجایی..میتونی به اتاق  خواب های بالا بری مشغول تمیز کاری بشی...
به سمت اشپزخونه رفت  و ادامه داد_چون فعلا سیر هستم ..شکار کوچولوی من...


 قلبم  محکم توی سینه اممیکوبید 


با اجازه ای گفتم و با پاهای لرزون به سمت پله ها رفتم


و اولین اتاق رو باز کردم
با دیدن ملحفه خونی روی تخت چشمام گرد شد


حالا فهمیدم منظور از سیر بودنش چی بود
مردک هوس باز ،عیاش


با شنیدن صداش دقیقا کنار گوشم ترسیده به عقب برگشتم_ خون بعدی که میریزه روی این ملحفه خون تو هست...


صورتش عقب کشید _البته اگر دختر باشی...
هرچند مهم نیست دختر بودنت..مهم منم که حس میکنم بودن باهات میتونه خیلی لذت بخش باشه ....
دستش رو روی کمرم کشید که مو به تنم سیخ شد
از ترس عرق سردی روی پیشونیم نشست


رادمهر پوزخند صدا داری زد و به سمت پله ها رفت..


با قدم های لرزون وارد اتاق شدم..
و کوله رو گوشه اتاق گذاشتم


دست و پام هنوز از ترس بی رمق بود
نمیدونم چرا انقد از رادمهر میترسیدم
شاید بخاطر تنهاییم دراین خونه بود
همیشه با نیلا دزدی میکردیم و پشتم بهش گرم بود الان نبودش باعث شده بود ترس تمام وجودم بگیره ...


با دیدن قرمزی  خون  روی ملحفه 
دلم میخواست عق بزنم
یک ادم چقد میتونست پست باشه..
معلوم نبود کدوم دختر رو بدبخت کرده


به اجبار ملحفه رو از روی تخت جمع کردم و به سمت در حموم رفتم


که با باز شدن در خشکم زد
نگاهم روی بدن برهنه دختری افتاد که فقط با لباس زیر جلوی من ایستاده بود


مثل مجسمه خشکم زده بود که با دستش هلم داد_برو اونور دختره پاپتی...
و برهنه از حموم خارج شد
و به سمت لباس های گوشه تخت رفت


پوزخندی زدم انگاری دختره همچین بدبختم نبود..
حالا که فکر میکنم شاید رادمهر بدبخت تر بود
معلوم بود
از اون دسته دختراس که خودشون میخارن واس نابودی خودشون..
هه


ملحفه رو توی سبد انداختم و
ملحفه تمیزی از توی کمد بیرون کشیدم
تا روی تخت پهن کنم


که با صدای دختره دست از کار کشیدم_خدمتکار اینجایی؟؟


مشغول کارم شدم_بله
دختر_تازه اومدی؟!


تخت رو مرتب کردم_بله
دختر_نکنه واس رادمهر دندون تیز کردی..چون اصلا به قیافت نمیخوره خدمتکار باشی...
بهت گفته باشم 
رادمهر از منه ...دیشب همینجا روی همین تخت سندمو به نامش زد...


پوزخندی زدم_باشه


دختر که از جواب های کوتاه من خسته شده بود 
پیراهن مردونه ای پوشید 
و پشت چشمی نازک کرد 


و با پاهای برهنه از اتاق خارج شد


توی دلم براش متاسف  بودم
که انقد حقیر بود تا خودشو بخاطر پول دراختیار رادمهر بذاره


با شنیند صدای توی سرم ترسیده خشکم زد
_نیلو ..نیلو صدامو داری؟!


دستم روی گوشم گذاشتم_آره..مهبد توی؟؟
مهبد_ آره پس انتظار داشتی کی باشه؟؟
بهتره هرچه سریع تر دوربین هارو جاسازی کنی
فقط سعی کن جای انتخاب کنی که  لو نره


سرم تکون دادم
انگار مهبد منو میدید_باشه..


نگاه گذرایی به اطراف اتاق انداختم
دوربین گذاشتن اینجا جز بد آموزی برای پسرا هیچ چیزی نداشت


  خندم گرفته بود دیگه به فیلم های مستهجن نیازی نداشتن 
فکر کنم هرشب رادمهر بساطش ب راه بود و ...




چند دقیقه سرجام ایستاده بودم
تا بتونمجای مناسبی رو پیدا کنم
که یهو در باز شد




با دیدن نیلو  جاخوردم:
- هی اینجا چیکار می کنی؟چجوری اومدی داخل؟؟


خندید_خیلی راحت..فکر کردن تو ام
به بهونه اینکه آشغال هارو گذاشتم بیرون و دوباره دارم میام 
اومدم بالا...


نفسم رو دادم بیرون:
- اگه میفهمیدن چی؟واقعا کارت خطرناک بود


نیلا- نگران نباش نمی فهمن..
دوربینا رو چیکار کردی؟


یادم رفته بود نیلا هم شنودش رو فعال کرده...تا ازهم باخبر بشیم


نفسم بیرون دادم- نمی دونم کجا بذارمشون؟؟


دوربین ها رو از توی لباس زیرم درآوردم و بهش دادم


ریز خندید:
- خدا می دونه چیا دیدن تا الان..


چپ چپ نگاهش کردم- خنگ تاریکه چیزی دیده نمی شه..بعدشم خاموش هستن


ریز خندید یکی از دوربینا رو ازم گرفت 
_مثل فیلما بذاریمش زیر تابلویی یا ساعتی چیزی؟!


به آینه بزرگ اتاق اشاره کردم_تو قاب اون آینه 
ببین ...
نیلا سری تکون داد با چسب دوربین رو به کنار آینه چسبوند 
بخاطر ریز و باریک بودنشون تقریبا جاسازیشون راحت بود


 بقیه دوربینا  رو جاهای دیگه خونه باید می ذاشتیم
عقب گرد کردیم که با چرخیدن دستگیر  اتاق
 و صدای رادمهر هردو خشکمون زد...


معلوم نبود رادمهر باز چرا به سراغم اومده
دلم نمیخواست دست های کثیفش به نیلا بخوره


توی حرکت ناگهانی نیلا رو به سمت پشت در اتاق هل دادم 
که اگه خودش کنترل نمیکرد با مخ به دیوار میخورد


باز شدن در فرصت هرگونه اعتراض از نیلا گرفت
رادمهر نگاهی به من که جلوی در اتاق ایستاده بودم انداخت_بیا برای نانا صبحانه حاضر کن


متعجب پرسیدم_نانا کیه؟؟!


بدون جواب به من عقب گرد کرد رفت


دوربین هارو توی دست نیلا گذاشتم و یواش گفتم_بقیه اش با تو..
نیلا اخمی کرد_یادم باشه کارت جبران کنم


لبخندی زدم و از اتاق خارج شدم


به محض ورودم به آشپزخونه با دیدن دختره که روی پای رادمهر نشسته بود


و دست های رادمهر جای جای بدنش میپایید حالم از دختر بودنم بهم خورد


سعی میکردم به این رفتارشون متفاوت باشم
هرچی باشه رادمهر منم یکی ازین دخترا میدید


حالا میفهمم با کار های احمقانمون چه صفت های زشت و زننده ای بهمون میچسبید
حتی با اینکه دست هیچکدومشون بهمون نخورده بود


با صدای داد رادمهر ترسیده به سمتشون برگشتم_دوساعته تو یخچال دنبال چی میگردی؟!


هول کرد در یخچال بستم_خب خب صبحونه براتون حاضر کنم..


دختره پوزخندی زد_عزیزم این خدمتکار گیج رو از کجا پیدا کردی؟؟


رادمهر لبخند خبیثی زد_راه میافته...


آب دهنم به سختی قورت دادم و تند تند مشغول چیدن میز صبحانه شدم


با صدای ملچ ملوچ چیزی چشمام گرد  شد
خدا خدا میکردم اون چیزی که توی فکرمه نباشه
ولی با دیدن صحنه رو به روم انگار یه سطل آب یخ روم ریختن...


دهنم شش متر باز شده بود و بسته نمیشد


صورت کامل دختر توی دهن رادمهر بود و  سر و صورتش   لیس میزد


سریع وسایل روی میز گذاشتم و با دو از آشپزخونه بیرون زدم


با دیدن رنگ پریدم توی آینه هول کردم
خدایا عجب غلطی کردم قبول کردم بیام اینجا ها


اگه تو این چند سال از دست پسرای مختلف فرار کردیم 
مطمئنم اینجا تقاص تمام کارا رو باید بدیم


پا تند کردم و سریع وارد اتاق شدم
خبری از نیلا نبود..


اتاق بعدی رو همگشتم
یعنی کجا رفته..


ضربان قلبم روی هزار بود
من تا شب چجوری اینجا سر میکردم...


تند تند مشغول مرتب کردن اتاق خواب شدم
هرچه زودتر کارام تموم میشد زودتر میتونستم ازینجا خلاص بشم..


خم شدم لباس های روی زمین رو بردارم ..
که در با صدای  آرومی باز شد
سریع به عقب برگشتم و با دیدن...


با دیدن نیلا نفسم آسوده بیرون دادم
_کجا بودی؟!


وارد اتاق شد و در پشت سرش بست_رفتم دوربینا رو جاسازی کنم..


خوشحال لب زدم_کردی؟؟


سرش به طرفین تکون داد_نه..


متعجب پرسیدم_چرا؟


روی تخت نشست_توقراره اینجا کار کنی درسته؟


_اره
نیلا_منم قرار با تو اینجا باشم...
متوجه حرفاش نمیشدم گنگ پرسیدم_خب؟؟


نیلا_اگه ما دوربین هارو توخونه بذاریم که اینجا رو تحت نظر داشته باشن
قاعدتا من و تورو هم میبینن و این اصلا جالب نیست


کمی فکر کردم راست میگفت
با وجود دوربین ها و چشمایی که مارو میپایید نمیشد دیگه باهم باشیم


صدای دینگ دینگی توی گوشم پیچید
که نیلا لب زد_حتما مهبد...
انگشت اشاره اش رو به علامت سکوت جلوی صورتش نگه داشت


صدای مهبد توی گوشی پیچید_سلام نیلو خوبی..


نیلا بجای من جواب داد_سلام ..آره فعلا که
مهبد_دوربینا رو جاسازی کردین






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر