قادر رنجبر نظرات شنبه 1 دی 1397 ، 07:22 ب.ظ



اشاره به مبل کنارش کرد:
- بیا بشین
با پاهای لرزون سمتشون رفتم و نشستم


مهبد همه چیز رو دوباره برای من توضیح داد..
آب دهنم رو قورت دادم:
- نمیرم 


مهبد سرش رو کج کرد:
- نترس ما مواظبتیم...
صورتم رو با نفرت جمع کردم:
- من ازون مردک هیز بدم میاد ...خونه اون هیچ امنیتی واس من نداره


مهبد اخم کرد:
- اونش با من...
- چجوری؟
شونه بالا انداخت:
- بهش می گم عاشقتم...تا کارش پیش ما گیره به تو دست نمیزنه..


تمام وقت هم نمیری
فقط دو روز در هفته در حدی که بتونی برامون اطلاعات بیاری


آرین عصبی گفت:
- من هنوز مخالفم... نمی تونیم به نیلو که هیچ آموزشی ندیده اعتماد کنیم
اینکار دیوونگیه محضه..
جونش به خطر بیفته نمی تونه خودشو نجات بده..
شایدم کلا نقشه رو لو داد


مهبد چپ چپ نگاهش کرد:
- پس چطوری می خوای اطلاعات گیر بیاری؟
می دونی داره دیر می شه؟


آرین دستش رو مشت کرد و مهبد ادامه داد:
- فقط اینطوری می تونیم این عملیاتو به سرانجام برسونیم تو که نمی خوای پرونده ناتموم بمونه رو دستت؟؟


آرین با اخم غلیظی به فکر فرو رفت و بعدچند دقیقه گفت:
- باشه باشه..


با عصبانیت بلند شدم:


- چی چیو باشه؟؟ اسم کار و موفقیتش که شد دست و پاش لرزید...
کارش از جون یه آدم براش مهم تره... از کسی که خانوادش به خاطر کارش رها کنه انتظار دیگه ای نمیشه داشت...


آرین عصبی بلند شد و یقه ام رو چسبید:
- خفه شو...


با سماجت غریدم- نشم چی می شه؟


زل زد تو چشمم...با عصبانیت دست بلند کرد تا بکوبه توی دهنم 


چشمام رو بستم 
که مهبد با تحکم گفت:
- آرین...
اروم لای چشمم رو باز کردم


مهبد دستش رو گرفته بود...


با غم و بغض زل زدم به آرین
به چشم هام خیره شد


چشمای مشکیش توی نگاهم در گردش بود..
آب دهنم رو قورت دادم و لبم رو به دندون گرفتم 
که نگاهش پایین کشیده شد
زل زده بود به لب هام


قلبم شروع به تپیدن کرد و یهو گر گرفتم
مهبد دستش رو از یقه ام جدا کرد 
و هولش داد عقب..
آرین بی حرف و مسخ شده خودش روی مبل رها کرد


- آروم بگیر پسر...




سر خورده روی مبل نشستم
آرین کلافه دستش توی موهاش کشید_فقط یک ماه کمکمون کن...


ترس توی کل وجودم نشسته بود
میدونستم با رفتنم به خونه رادمهر 
حکم نابودی دنیای دخترونه ام رو امضا میکنم


رادمهر مثل یه گرگ از شب مهمونی برای من دندون تیز کرده بود


با صدای مهبد از فکر بیرون اومدم_اگه کمکمون نکنی صدها همجنس  دیگه ات 
مثل یک کالا به خارج کشور و عرب های هوس ران فروخته میشن...


چشمام تا اخرین حد گرد شد _چی؟؟


آرین سرش پایین انداخت_رادمهر یه قاچاقچیه انسان..
دخترای بی سر پرست یا فقیر رو از خانوادهاشون  میخره یا از توی خیابونا  جمع میکنه و به قیمت گزافی میفروشه...


مهبد لب زد_و خواهر من هم ناخواسته عاشق شد و  قربانی این مردک شیاد شده...


اخمی روی پیشونیم نشست و زل زدم به زمین


من تنهایی نمیتونستم برای انجام این کار تصمیم بگیرم


نیلا هم جزوی از زندگی من بود
ممکن بود ناخواسته با این تصمیم جون اون در خطر بیافته
اول باید با نیلا حرف میزدم ..


سری تکون دادم و از روی مبل بلند شدم_بهم یه ساعت وقت بدید فکر کنم


مهبد سریع گفت_مشکلی نداره...


آرین از جاش بلند شد_ اجباری در قبول کردن این ماموریت نداری...
من خودم راه دیگه ای پیدا میکنم
دوست ندارم بخاطر بی لیاقتی من جون یک نفر دیگه در خطر بیافته...


به سمت اتاق رفتم و بیخیال گفتم_مطمئن باش  یه درصد هم احتمال بدم قبول کنم فقط بخاطر مهبد


به محض ورودم به اتاق
نیلا پرید جلوی راهم_تو که قصد نداری این پیشنهاد قبول کنی؟!


کنارش زدم و روی تخت نشستم_نمیدونم
اومدم باهم تصمیم بگیریم


نیلا کلافه دستش روی هوا تکون داد_از دست اون سینان و دوقلوها فرار نکردیم که حالا با یه پلیس بازی
چندتا کلمه هندی بریم تو دهنش شیر..


یادت رفته احسان و عرفان چی درمورد رادمهر میگفتن؟!


آهی کشیدم_یادم نرفته 


نیلا_خوبه پس همین الان میری بهشون میگی ما اینکارو نمیکنیم


عصبی توی اتاق قدم زد_تو این یه ماه یه روز خوش ندیدم
تازه داشت همه چیز آروم میشد 
لعنتی...
چراباید الکی قهرمان بازی دربیاریم..
میریم سر همون دزدی خودمون
بی دردسر تره


پوزخندی زدم_بی دردسر؟!


مکثی کرد_خب کم دردسر




نفسم به شدت بیرون فرستادم_بگو پر دردسر..
با هربار رفتنمون به اتاق خواب یکی از پسرا نصف عمر میشدم که نکنه گیر بیافتیم ...یا بهمون دست درازی کنند و..


تنم لرزید و حس کردم موهای تنم سیخ شد
دو سه باری شده بود  که گیر افتاده بودیم هر کدوممون 


پسره بیخیال نمی شد
وقتی یاد لمس کردن هاشون می افتادم دلم می خواست عق بزنم


نیلا_رفتن به خونه رادمهر هم کم ازینا نداره...


از روی تخت بلند شدم_باشه میرم بهشون میگم این کار قبول نمیکنم
ولی دیگه دزدی هم نمیریم


نیلا_باشه
در اتاق باز کردم که دستم روی دستگیره خشک شد
دو دل بودم


نیلا _چی شد ایستادی!؟
به سمتش برگشتم_میشه توبری؟!
چشماش ریز کرد_چرا؟


سرم پایین انداختم_نمیخوام با آرین چشم تو چشم بشم
لبم رو گاز گرفتم و نگاهم رو از نیلا  دزدیدم


نیلا لبخندی زد_خوشت اومده ازش!
سریع سرم رو بلند کردم و


چپ چپ نگاهش کردم_نه بابا..
یه حس عجیبی دارم..
وقتی نگاهم میکنه عصبی میشم


نیلا خندید_جون عمت


در رو باز کرد _کوله رو بردار وقتی رفتم  بیای بیرون


سری تکون دادم _باشه برو


روی تخت نشستم 
حسی ته دلم رو قلقلک میداد
تا این کار قبول کنم


حس میکردم با این کار میتونم 
حس  سرکش عجیبی رو که توی دلم ایجاد شده بود رو آروم کنم
مرض داشتم
دیوونه بودم انگار خوشم می اومد همه اش دلهره داشته باشم...


از رفتن نیلا نیم ساعتی میگذشت


گوشم رو روی در گذاشتم 
هیچ صدایی نمیومد


حتما حرفاشون تموم شده و از خونه رفتن
دستگیره در رو کشیدم که..




در ناگهانی باز شد محکمتوی صورتم برخورد کرد


از درد تمام بدنم بی حس شد
دستم روی دماغم گذاشتم و ناله ای کردم_آخ 
صدای خنده ریزی باعث شد به سختی چشمام که از درد بسته شده بود باز کنم


نیلا لبخندی زد_معذرت میخوام


اخمی کردم که دماغم تیر کشید_معذرتت بخوره تو سرت..زدی دماغمناکار کردی..


کامل وارد اتاق شد و در پشت سرش بست
نیلا_خب چرا پشت در ایستادی؟!


همینجور که دماغم مالش میدادم غریدم_میخواستم بیام بیرون 


یهو دردم فراموش کردم و متعجب پرسیدم_چرا برگشتی؟!


لبخندی زد که کل دندوناش بیرون ریخت_دلم سوخت...


چنان چشم غره ای بهش رفتم که فکر کنم چشمام چپ شد_انقد غرغر کردی سر من که حالا بگی دلم سوخت؟


 کوله پشتی کناری پرت کرد و روی تخت نشست_میدونی وقتی رفتم بیرون بهشون گفتم مخالفم و میخوام ازینجا برم


_خب؟؟


ادامه داد_اوناهم قبول کردند 
قبل رفتن من مهبد ناراحت از خونه بیرون رفت 
وقتی رفتم بیرون صدای هق هق مردونه ای به گوشم خورد


منم ک میشناسی فضول!
رفتم ببینم چه خبره 
که دیدم مهبد گوشی کنار گوشش گذاشته و هی قربون صدقه یکی میره و دلداریش میده
که برمیگرده و یکی پیدا کردن بهشون کمگ کنه این حرفا 


فکر کنم مادرش بود پشت خط


مهبد  اشک میریخت
فکرش بکن یه مرد گریه کنه !!


آهی کشید_دلم برای اشکای مردونش لرزید...


به این فکر میکردم اگر من جای مهبد بودم و خواهرم  اسیر دست یه عهده ادم هوس باز چه حالی میشدم...


قطره اشکی از چشمش پایین چکید که چشمام گرد شد 
سریع به سمتش رفتم_چرا گریه میکنی دیونه؟!


خودش توی بغلم انداخت_دلم نمیخواد بلایی سرت بیاد نیلو..


به خودم فشردمش_منم دوست ندارم یه تارموت حتی کم بشه
من و تو یه روحیم در دو بدن...


تقه ای به در خورد
که نیلا مثل جن زده ها از بغلم بیرون پرید و پشت در اتاق قایم شد


در باز شد 
با دیدن چشمای سرخ مهبد خشکم زد
و جیگرم کباب شد
به آرومی لب زد_میشه بیام تو..؟


نگاهی به نیلا انداختمکه مثل یویو بالا و پایین میپرید


مهبد اگه وارد اتاق میشد نیلا رو میدید
سریع از روی تخت بلند شدم و به سمتش رفتم_نه..بریم  تو سالن...کمی حرف دارم باید آرین هم باشه




مهبد  بی حرف سرش رو تکون داد و عقب گرد کرد 


نیلا نفسش آسوده بیرون داد 


به قیافه اش خندیدم 


و همراه مهبد از اتاق خارج شدم
و در رو فوری بستم


دوشادوش مهبد به سمت سالن رفتیم


آرین روی مبل نشسته بود و سرش توی گوشیش بود


با دیدن من نگاه گذرایی بهم انداخت و دوباره سرش توی گوشیش فرو کرد




مهبد کنارش نشست رو به من کرد_خب میشنویم


کمی فکر کردم 
خب من الان چی بگم!؟
عجب غلطی کردما..


مهبد_چی شد؟


_آ خب  چجوری بگم .. درسته من قبول کردم بهتون کمککنم
ولی ممکنه با رفتنم  به خونه رادمهر امنیتم به خطر بیافته


آرین_من برات محافظ میذارم 
- چجوری؟


اخم کرد:
- تو به اونش کار نگیر


حس کرد می خوام یه چیز دیگه هم بگم:
آرین- بعدی؟


لب زدم _یعنی! خب! من  اونجا!


جونم داشت بالا میومد تا حرفم رو بزنم از خجالت بدنم گر گرفته بود 
سرم پایین انداختم  و
چشم هام رو بستم و تند تند گفتم
_ممکنه رادمهر به حریم دخترونه ام دست درازی کنه و دخترانگیم...


مهبد سریع بین حرفم پرید_اگه انگشتش هم بهت بخوره من حاضرم بی هیچ قید و شرطی تورو عقد کنم


با دهن باز و چشمای گرد شده زل زدم بهش...
یه لحظه دلم هری پایین ریخت


ارین هم شوکه شده بود
با اخم
به سمت مهبد چرخید_مهبد تو..


مهبد دستش به علامت سکوت بالا برد_هیچی نگو آرین 
نیلو داره به من کمک میکنه و این کمترین کاریه که میتونم در قبال کمکش بکنم..
درسته این یک پرونده خیلی مهمه 
ولی خواهر منم قسمتی ازین پرونده هست 
اگه بتونیم موفق بشیم پس مهسا هم برمیگرده خونه


اخمی کردم _ ولی من اینو نمیخوام...منظورم این نبود


مهبد خنده  ریزی کرد_دختر نگفتیم که الان عقدت میکنم که
منظورم این بود مطمئن باش خطری تهدیدت نمیکنه اگرم کرد من همه جوره پشتت هستم


یهو آرین از جاش بلند شد و...




به سمت اتاقش رفت 
که با صدای مهبد متوقف شد_کجا؟!


آرین با حرص غرید_خودتون بریدن و دوختین فکر نکنم دیگه نیازی به من باشه..


و دو تا یکی پله ها رو بالا رفت
متعجب پرسیدم _چش شد یهو؟!


مهبد خنده محوی کرد_چون پرونده زیر دست آرین غرورش اجازه نمیده  کسی دیگه ای حلش کنه
شاید برای همین ناراحت شد


شونه هام بالا انداختم_خله دیوونه..


مهبد_خب ..من از اداره برات چند وسیله مورد نیازت میارم 


و با رادمهر قرار میذارم که دوروز در هفته بری اونجا


سرمو تکون دادم_باشه..
به سمت در خروجی رفت_من دیگه میرم..توام بهتره یه ناهار توپ برای آرین درست کنی..
تا کمی آروم بشه
آرین یکم زیادی شکمویه


خندیدم_باشه..


دستش روی هوا تکون داد_خدانگهدار...


_بسلامت..


بعد از رفتن مهبد به سمت اتاق رفتم تا لباسم عوض کنم


با دیدن نیلا که لم داده بود روی تخت اخمی کردم_هوی تنبل خانوم پاشو بریم ناهار درست کنیم..


نیلا_بیخیال نیلو..یه املتی چیزی براش بریز  توماهیتابه بره دیگه


پیراهن بلندی از توی کوله بیرون کشیدم وپرت کردم توی صورت نیلا_بپوش انقد حرف نزن..املت که نشد ناهار


پیراهن شبیهش رو برداشتم سریع پوشیدم


موهای کوتاهم که تقریبا تا سر شونه ام میرسید  به سختی با کش بستم...تا هین آشپزی توی غذا نریزه...


نیلا بی میل لباس پوشید 
به سمت در هلش دادم_بدو برو تو آشپزخونه منم پشت سرت میام


بزور لخ لخ کنان  پاهاش روی زمین کشید که غریدم_اه نیلا درست راه برو


خندید_باشه..خانوم حساس
خودش صاف  کرد و از اتاق خارج شد


کمی مکث کردم
بعد به آرومی در اتاق باز کردم
کسی توی سالن نبود
آرین هم قهر بود و به این زودی پایین نمیومد
پس با خیال آسوده


پاورچین پاورچین به سمت آشپزخونه به راه افتادم...
که یهو با صدای آرین ترسیده هینی کشیدم و دستم روی قلبم گذاشتم


_از کجا میای؟!
ضربان قلبم از ترس روی هزار رفت بود لب زدم_خب از اتاقم


اخمی کرد_ولی من الان دیدمت رفتی تو آشپزخونه...




سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم
اخمی کردم_الان که دیدین از اتاق اومدم بیرون
مطمئنا جن یا روح هم نیستم که یهو غیب ظاهر بشم!


اخم روی پیشونیش بخاطر حرفم غلیظ تر شد
مکثی کرد
حتما داشت به حرفای من فکر میکرد
چهرش نشون میداد حرفم باور کرده


برای محکم کاری ادامه دادم_شاید وقتی از آشپزخونه به اتاقم برگشتم شما متوجه من نشدید


اروم زمزمه کرد_شاید..
و بلندتر گفت_خیلی خب برای ناهار من ماکارونی درست کن
حواستم خووب جمع کن دلم نمیخواد مثل دفعه پیش شور بشه..


لب گزیدم_چشم


عقب گرد کرد و پله ها رو بالا رفت
به سمت آشپزخونه به راه افتادم


از داخل کابینت بسته ماکارونی برداشتم
که یهو با صدای نیلا جیغ خفیفی کشیدم_من چیکار کنم..!؟


نگاهی بهش انداختم که زیر میز قایم شده بود


لپم باد کردم با فشار بیرون دادم_هووف زهرم ترکید..
خندید
خواست از زیر میز خارج بشه که دستم به نشونش تکون دادم_نه نیا ..


نیلا_چرا؟مگه کمک نمیخوای!؟


از داخل یخچال کاهو و کلم و خیار و گوجه بیرون کشیدم 
بعد آبکشی با ظرف و چاقو به سمتش گرفتم


بیا همون زیر سالاد درست کن


کمی متعجب نگاهم کرد
خندیدم_تجربه نشون داده من و تو وقتی دونفری غذا درست کنیم
یا شور میشه یا بی نمک
پس بهتره کارا رو تقسیم کنیم


نیلا بی حرف وسایل گرفت و خودش بیشتر زیر میز قایم کرد


بخاطر رومیزی بلند 
نیلا دیده نمیشد
یه جای خوب واس پنهان شدن بود


خودم تند تند مشغول  اماده کردن ماکاروی با ته دیک سیب زمینی شدم


حتی اسمش هم  میومد دلم ضعف میرفت
چقد این بشر خوش مزس


بعد از دم کردن ماکارونی 


با خیال راحت روی صندلی نشستم
_نیلا کارت تموم شد؟؟؟
خم شدم و پارچه رو کنار زدم


 با دیدن نیلا که سرش به دیوار تکیه داده بود و بیخیال خواب بود 
چشمام گرد شد


لکدی به پاش زدم_پاشو ببینم خرس گنده
الان چه وقت خوابیدنه


ترسیده چشماش باز کرد_چی شده ؟!من کجام؟؟


_واس چی خوابیدی؟؟


دستش پشت گردنش کشید و خجالت زده لب زد_ببخشید یهو خوابم برد




کلافه اخم کردم_زود باش سالاد درست کن تا من برم دستشویی و بیام


باشه ای گفت از آشپزخونه خارج شدم
که صدای زنگ تلفن بلند شد


به سمت تلفن رفتم 
تماس وصل کردم_منزل آقای آرین ...


مکثی کردم خاک ب سرم فامیلیش چی بود؟؟!


با صدای خنده مهبد لب گزیدم_آقای آرین فرشچی باقرزاده  اصل..
صدای خندش بلند تر شد


با شنیدن صدای خندش منم خندم گرفته بود_بله فرشچی اصل...
مهبد خندید_باقر زادشو جا ننداز
ریز خندیدم_چشم


مهبد_زنگ زدم بگم واس یه ساعت دیگه میام خونه آرین 
باید  با چند  وسیله پلیسی که توی این ماموریت نیاز داری آشنا بشی


_باشه مشکلی نیست..
مهبد_پس فعلا خدانگهدار


_خداحافظ
گوشی سرجاش گذاشتم
که  آرین از توی اتاقش داد زد _نیلوو..


ترسیده با دو به سمت اتاق دویدم و هول کرد در باز کردم_چیه ؟چی شده؟!


با عصبانیت به برگه های که روی زمین پخش شده بود  اشاره کرد_جمعشون کن


سریع روی زمین نشستم مشغول برداشتن برگه ها شدم


آرین کلافه طول و عرض اتاق رو طی میکرد


رفتارش کمی عجیب بود
بیخیال بقیه برگه ها رو از روی زمین برداشتم
که با احساس پیچش شکمم سیخ نشستم


اوه دستشویی..
آرین مشکوک نگاهم کرد_چرا ایستادی زود باش همه برگه ها رو جمع کن


سری تکون دادم_چشم
و دستم برای برداشتن برگه بعدی دراز کردم
که دو باره شکمم پیچید
و لب گزیدم 
خودم رو سفت گرفته بودم و تند تند برگه ها رو برداشتم 
 
دیکه طاقت نداشتم
سریع برگه ها رو توی بغل آرین که متعجب به رفتار عجیبم نگاه میکرد کوبیدم _اینم بر گه هاتون خداحافظ..


با دو به سمت در اتاق رفتم که داد زد_کجا...


لبم گاز گرفتم  
دستام مشت کردم_کمی کار دارم..باید برم


ارین_ولی هنوز کار من باهات تموم نشده


پاهم بهم چسبوندم
خودم رو تکون دادم
_فقط چند دقیقه میرم میام..


مشکوک زل زد بهم_چرا انقدر تکون میخوری؟




لب گزیدم 
و سرم پایین انداختم_باید برم پایین ..


سرش خم کرد جلوی صورتم 
معلوم بود خندش گرفته_پایین چه خبره؟


دیگه نمیتونستم خودم رو نگه دارم 


داد زدم_بابا دستشویی دارم ..ریختت


چشماش بخاطر بلندی صدام گرد شد
عقب گرد کردم و با دو پله ها رو پایین اومدم
و خودم پرت کردم توی دستشویی


_آخیش انگار دوباره متولد شدما..وای نفسم گرفت


بعد از تموم شدن کارم از دستشویی خارج شدم


آرین روی مبل نشسته بود 
با دیدن من لبخند محوی رو لباش نشست


زیر لب غریدم_پسره بی خاصیت ..


آرین_برام چای بیار شاشو خانوم
با شنیدن کلمه اش چشمام نزدیک بود از شدت تعجب از حدقه بزنه بیرون 
عصبی غریدم_با من بودی؟؟!


بی خیال مشغول بالا و پایین کردن شبکه های تلویزیون شد_مگه جز تو کسی دیگه ای هم اینجا هست؟؟


دستام از عصبانیت مشت کردم
که نزنم کتلتش کنم


به سمت آشپزخونه رفتم
که نیلا سرش از زیر میز بیرون آورد_شاشو؟!


و ریز خندید
غریدم_زهرمار..


چای توی استکان ریختم و شکر پاش از توی کابینت برداشتم و کنار سینی گذاشتم
که نیلا خندید_بیا انتقام بگیریم..


به سمتش برگشتم_چجوری؟


اشاره ای به شکر پاش کرد_ شکرای داخلش چقد شبیه نمک  مگه نه،؟!


مکثی کردم 
یهو لبخند شیطانی روی لبم نشست_خیلی شبیه..


سریع تمام شکر ها رو توی نمک پاش خالی کردم و 
شکر پاش پر از نمک  کردم و با یه قاشق کنار سینی گذاشتم


نیلا چشمکی زد_بدو قیافه  دیدنیشو از دست ندیا


خندیدم_عمرا..


از آشپزخونه خارج شدم
با دیدن آرین 
سعی کردم دوباره اخمکنم


سینی روی میز گذاشتم


منتظر شدم
که نگاهی بهم انداخت
بیخیال چایی رو برداشت 
بعد از ریخت  کمی نمک  مزه مزه کرد


مکثی کرد
دل توی دلم نبود


از استرس زیاد دستام مچلوندم


دوباره مقدار بیشتری نمک ریخت و هم زد


اینبار به سرعت سر کشید...
که چشماش گرد شد
شروع کرد به سرفه کردن
من بجای اون راه گلوم میسوخت


لب گزیدم و سرم پایین انداختم
که با نعرش ترسیده 
از جا پریدم_این دیگه چه کوفتی بود؟!


صدام صاف کردم_چای..
بین حرفم پرید_رفتی نمک آوردی بجای شکر؟؟


حق به جانب دستم به کمرم زدم_خونه شماست به من چه که فرق شکر و نمک رو نمیدونید و توی شکر پاش بجای شکر نمک میریزید ...


متعجب زل زد به من


ادامه دادم_من نمیتونم قبلش همه چیز رو بچشم که..




صورت آرین از حرص قرمز شده بود
خیز برداشت سمتم و توی یک سانتی من ایستاد و
انگشت اشارش جلوی صورتم
گرفت و دهن باز کرد
چیزی بگه که صدای زنگ در بلند شد


آرین نگاهی به من و بعد نگاهی به در انداخت به ناچار


به سمت در رفت
نفسم بیرون فرستادم
_هووف داشت منو میخوردا..


ازینکه تونسته بودم  حالش بگیرم 
حس خوبی داشتم 
و لبخندی روی لبم نشست که به هیچ وجه رفتنی نبود




با دیدن مهبد که وارد خونه شد 
 لبخندم پهن تر شد


مهبد _سلام خوبی؟؟!


سری تکون دادم_ سلام..ممنونم..


روی مبل نشست


_میرم براتون چایی بیارم


آرین غرید_لازم نکرده ..خودم میرم تو بشین تا بیشتر ازین گند نزدی به سیستم ایمنی بدنمون..


لب گزیدم..
سرم پایین انداختم 


بعد از رفتن آرین به آشپزخونه مهبد یواشکی گفت_قضیه چیه؟باز پریدین بهم؟!


ریز خندیدم _نه..
چهرمو مظلومکردم_فقط بجای چای شیرین
،چای شور بهش دادم


مهبد مکثی کرد 
و یهو زد زیر خنده_وای  از دست تو...
پس قیافش دیدنی بود


سری تکون دادم_خیلی...قرمز شد مثل رب گوجه


با برگشت آرین هردو ساکت شدیم


آرین تمام مدت با غیض منو نگاه میکرد


مهبد کیفشو روی میز گذاشت
زیپش باز کرد


با دیدن وسایل پلیسی ذوق کردم
تقریبا بیشترشون همون وسایلی بود ک عرفان و احسان واسمون توضیح داده بودند
مهبد اشاره ای  به من کرد_بشین..چرا ایستادی؟؟


لبخندی زدم و روی مبل نشستم
دستگاه کوچیکی رو برداشت


فک کنم وسیله شنود بود 


مهبد_ببین
ببین این یه دستگاه شنود 
در اندازه میکرو و کاملا پیشرفته


 امکان پیدا کردنش خیلی سخت..
توباید اینوتو کل اتاقای خونشون جا بدی 
جای قایم کنی که امکان لو رفتنش صفر باشه


سری تکون دادم
که یه چیز دایره ای شکل ریز برداشت _
و این یه راه ارتباطی بین ما و تو هست اینو توی گوشت قرار میدم سعی کن بیشتر از روسری استفاده کنی یا موهات گوشت بپوشونه..
بی حوصله سری تکون دادم
قبلا هم احسان و عرفان این چیزا رو کامل تر توضیح داده بودند


حتی وسایلشون ازینا خیلی حرفه ای تر بود


بغ کرده زل زده بودم به وسایل که مهبد خودکاری به سمتم گرفت_اینم یه دوربین فیلم برداری از اشخاصی که توی خونش رفت و آمد میکنن میتونی عکس بگیری
با چرخوندن بالای خودکار عکس میگیره


کلافه گفتم_من همه اینارو بلدم


آرین و مهبد متعجب نگاهم کردن و انگار چیز عجیبی دیده باشن هردو باهم همزمان گفتن
_از کجا؟؟


نمیتونستم بگم دوتا خلاف کار بهم یاد دادن
وگرنه معلوم نبود چی پیش میومد 
لب زدم
_خب از توفیلما..
آرین خونسرد به مبل تکیه داد و آهانی گفت_ولی بازم بهتره بدونی ..


مهبد از هر وسیله یکی رو جلوی من روی میز قرار داد_اینا از تو..طریقه کارشم آسونه
فردا باید بری خونه رادمهر 
قبلش میام برات وصلشون میکنم
یه شوکر هم بهت میدم واس دفاع از خودت..


نگاهی به وسایل انداختم


پس نیلا چی؟؟
نمیشد وسایل بین خودمون تقسیم کنیم ک..
اونم جونش درخطر بود 


من من کنان گفتم_میشه ..میشه ازشون دوتا بهم بدین..؟


آرین چشماش ریز کرد_چرا دوتا؟؟!


هل کرده بودم
نمیدونستم چجوری جوابشون بدم تا قانع بشن 
مهبد بلند خندید_حتما باز عاشقشون شده از هرچیز دوتا میخواد


بزور لبخندی زدم_میدونی هم پلیس بازی دوست دارم
هم..هم میخوام محکم کاری بشه
اگه یکی از وسایل خراب شد از دومی استفاده کنم


آرین_نمیشه ..میدونی این وسایل چقدر قیمتشه ..اسباب بازی که نیست


باید از سلاح های  دخترونه استفاده کنم
سرم پایین انداختم و
 لب ورچیدم_خواهش میکنم


مهبد پادرمیونی کرد_بیخیال ارین..
رو به من گفت _اگه یه ناهار خوش مزه به من بدی قول میدم از هرکدوم سه تا بهت بدم ..


لبخندی زدم_مرسی..ناهار امادس الان میز میچینم





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر