قادر رنجبر نظرات شنبه 1 دی 1397 ، 07:21 ب.ظ



لیوان شربتی برداشت 
سریع به سمت بقیه مهمونا رفتم 
تا جلوی  چشم رادمهر نباشم


که با صدای...




که با صدای 
اشنایی به عقب برگشتم
رادمهر با  لبخند گشادی نزدیکم اومد_فکر نمیکردم آرین همیچین آدمی باشه که برای مهموناش یه زن خیابونی  بیاره...


اخم غلیظی روی پیشونیم نشست_من به عنوان خدمتکارشون اینجا هستم


خندید_یعنی از تو خیابون جمعت نکرده؟؟


ولوم صداش پایین آورد_قبلا کارت چیز دیگه ای بود که...


بین حرفش پریدم_اون واس گذشتش


دلم نمیخواست این بحث رو ادامه بده


سنگینی نگاه کسی باعث شد سرم بالا بگیرم 
آرین با چشمای ریز شده زل زده بود به ما


رادمهر_ولی قسمت من نشد طعمت رو بچشم..خیلی دوست دارم...قبل از گذشتن از  گذشته ات  ..یه بار امتحانت کنم ...


عرق سردی روی ستون فقراتم نشست...


رادمهر_بنظرم اگه یه بار دیگه کار گذشتت تکرار کنی چیزی نمیشه...


اینجوری کار جدیدتم از دست نمیدی مگه نه؟؟؟


نگاهی به سمت  آرین انداخت_فکر نکنم از شغل شریف گذشتت خبر داشته باشه...
شاید دوست داشته باشه 
درمورد  خدمتکارش بیشتر بدونه !


دهن باز کردم حرفی بزنم که با صدای مهبد دهنم بسته شد
_نیلو جان میشه به من یه لیوان شربت بدی؟؟


لبخند کوچیکی زدم_بله حتما..
ببخشیدی گفتم


با دو به سمت آشپزخونه رفتم
توی دلم مهبد رو دعا میکردم که منو از شر رادمهر نجات داد...


نفسم آسوده بیرون دادم
که با صدای آرین 
سریع به عقب برگشتم_دفعه اخرت باشه با مهمونا لاس میزنی


چشمام تا اخرین حد گرد شد _اما من یک کلمه هم حرف نزدم


پوزخندی زد_بله از چهره خندون رادمهر معلوم بود...
از هرچی بگذرم از رفتار سبک و جلف و عشوه اومدن برای مردد نمیگذرم 
تنبیه بدی هم براش در نظر میگیرم


اخمی روی پیشونیم نشست
که...




که با ورود تمنا به آشپزخونه 
بزور جلوی خودم گرفتم 
نزنم آرین رو همینجا  آسفالت کنم...


رو به آرین کرد_آرین جان نمیای ...مهمونای ویژه رسیدند


آرین نگاه برنده ای به من انداخت_بریم...


دوتایی از آشپزخونه بیرون زدند


چند لیوان شربت ریختم
به سمت پذیرایی به راه افتادم
تا بقیه کارم انجامبدم
آتو دست  این سرگرد پاچه گیر ندم


با دیدن سینان خشکم زد


یا خدا امشب بدبخت نشم خیلیه..


عقب گرد کردم بدون اینکه جلب توجه کنم
به آشپزخونه  برگشتم
نفسم رو به بیرون فوت کردم
از کنار آشپزخونه سرک کشیدم


کسی حواسش نبود
به سمت اتاقمون دویدم و در رو باز کردم.
 نیلا هول کرده داشت خودشو زیر تخت میچپوند




با دیدنم اخم کرد و در حالی که کمرش رو میمالید گفت:
- کوفتت نزنه..هنی اوهنی بگو سکته زدم


در رو بستم و به در تکیه دادم
که متعجب نگاام کرد
- چته؟ چرا رنگت پریده؟


با وحشت گفتم :
- خاک بر سر شدیم نیلا
نیلا- چیشده؟
- سینان اینجاست...


کپ کرده دستش رو کمرش موند
پشت در سر خوردم:
- حالا چه خاکی به سرمون بریزیم؟
هیچکسم نیست کارا رو بندازیم گردنش..
مارو نبینه


هر دو ماتم زده به هم زل زده بودیم که نیلا گفت_فهمیدم..
تو برو به کارت برس
تو آشپزخونع بمون...


- پذیرایی چی میشه؟


نیلا- برو کارت نباشه، من درستش می کنم
اگه آرین اومد بگو زنگ زدم مامانم بیاد کمک دست تنها نمیتونم


با چشم های گرد زل زدم بهش_مامان؟؟
 بلندم کرد و هولم داد بیرون


دوباره با ترس و لرز برگشتم تو آشپزخونه...


پشت به در داشتم ظرف میشستم که دستی رو شونه ام نشست


با وحشت از جا پریدم که ارین اخم کرد:
- کری مگه؟ چرا جواب نمیدی؟


- ببخشید..حواسم نبود


آرین- غذا ها آماده است؟


- الان آماده می کنم
به سمت در رفت که گفتم:
- من...
برگشت و نگاهم کرد


- زنگ زدم مامانم بیاد کمک دست تنها نمی تونستم به همه ی کارا برسم
اخمش غلیظ تر شد  ولی چیزی نگفت و بیرون رفت


نفسم رو بیرون دادم
خوب شد گیر نداد
هنوز نچرخیده بودم که پیرزنی وارد شد


با تعجب نگاهش کردم
مهمونشون بود اینم؟؟


نزدیک تر اومد و لبخند گنده ای زد
-_نشناختی؟


با چشم های گرد شده گفتم:
- نیلااا..
چشمک زد:
- بمون تو آشپزخونه پذیرایی رو من انجام می دم


با خوشحالی سر تکون دادم:
- این لباسا رو از کجا آوردی؟


نیلا- از همون پیرزنه که کمکش کردم قرض گرفتم


یه لباس گلگلی بلند تنش بود و یه چارقد قرمز با یه عالمه ریشه که زیرش هم روسری رو پیچیده بود دور سرش


جوراب های مشکی کلفت و کفش های تخت پیرزنی پاش بود
یه چادرم پیچیده بود دور کمرش
با گریم ماهرانه ای که چین و چروک روی صورتش گذاشته بود


حسابی با نمک شده بود


تند تند مشغول کشیدن غذا ها شدم و نیلا ظرف ها رو می برد


نیلا*


با آرایش سنم رو کلی بالا برده بودم
ولی جوری نبود که کسی شک کنه
آرین با دیدن من کمی متعجب شد ولی زود به خودش اومد


با اشاره آرین سینی شربت رو جلوی سینان گرفتم


سینان سرش رو بلند کرد که نگاهش بهم خورد
قلبم تو دهنم می زد


ازش چشم گرفتم و سرم رو پایین انداختم
تا نگاهم چیزی رو لو نده


وقتی همچنان شربت تو سینی موند دوباره نگاهش کردم
با شک نگاهم می کرد


این همه تغییر چهره داده بودم
خدایا نشناسههههه
تند تند تو دلم به خدا التماس می کردم و هر چی آیه بلد بودم می خوندم


بالاخره لیوان رو برداشت و خلاصم کرد
تند به سمت آشپزخونه رفتم


وارد شدم که مهبد رو کنار نیلو دیدم
نیلو با دیدنم لبخند زد:
- آقا مهبد مامانم
نیلو_مامان ایشون آقا مهبد دوست آقا آرینه


سر تکون دادم و سعی کردم صدام رو تغییر بدم:
- سلام پسرم
مهبد لبخند مهربونی زد- سلام خوب هستین؟


- ممنون پسرم...
توی دلم خندیدم پسری که از خودم بزرگتره...


سینی رو روی میز گذاشتم و برگشتم که دیدم خیره ام شده


ابروم رو بالا انداختم که با نیش باز گفت:
- هزار الله و اکبر شما هم مثل دخترتون خیلی خوشگلیناا  چقدرم که شبیه همین...




چپ چپ نگاهش کردم 
که معذرت خواهی کرد و از آشپزخونه بیرون رفت


بلافاصله نیلو کنارم ایستاد:
- چی شد؟شناختت


نفسم رو بیرون دادم و آروم گفتم:
- شک کرد اما نفهمید ..
دستش رو روی قلبش گذاشت:


- داشتم خفه می شدم از ترس
- زود باش بقیه کارها رو انجام بدیم دیر می شه...


شام سرو شده بود و من و نیلو هم تو آشپزخونه مشغول خوردن شام بودیم


واقعا خوشمزه شده بود
با نیش باز به هم نگاه می کردیم و هی از خنده غش می کردیم....


با صدای سرفه ای غذا پرید تو گلوم و نیلو در حالی که از جا می پرید چشم غره ای به آرین رفت:


- مامانمو کشتین....
مامان آب بخور
لیوان آب رو سر کشیدم و بلند شدم که آرین گفت:
- ببخشید بفرمایید راحت باشین


با چشم های گرد بهش زل زدم
این همه ادب خرج کرد!
این مگه  بلد بود با ادبم باشه؟؟




دوباره پشت میز نشستم 


آرین رو به نیلو کرد_لازم نیس بیای دیگه وقتی مهمونا رفتن برای جمع کردن وسایل صدات میزنم


نیلو سری تکون داد_باشه


دوباره آرین نگاه دقیقی به من انداخت و از آشپزخونه بیرون زد


_تعجب بود گیر نداد بهمون!
نیلو_ندیدی چه ادبی واست خرج کرد مامان جان؟؟
خو از تو خجالت کشید دیگه


دوتایی زدیم زیر خنده...
_عجب حس خوبی داره مادر شدن..
چادرم رو کمی مرتب کردم
با لودگی گفتم
_پاشو پاشو دخترم ظرفا رو بشور من کمرم درد میکنه جون ندارم


نیلو چپ چپ نگاهم کرد_نیست ده تا بچه زاییدی کمر نمونده برات


بلند زدم زیر خنده که نیلو انگشتش رو جلوی دهنش نگه داشت_هییس بابا یواش تر...


صدام پایین اوردم_همین تو رو بدون پدر،  زاییدم خیلیه..


نیلو سری تکون داد_آی بی ادب..
ریز خندیدم
مشغول جمع کردن وسایل روی میز شدم
و نیلو هم تند تند ظرفا رو میشست


مهمونا کمکم  عزم رفتن کرده بودند


از آشپزخونه بیرون زدم تا بقیه ظرف ها رو
جمع کنم


سینان و آرین و چند نفر دیگه وسط سالن گرم صحبت بودند
نگاه دقیقی به لباس تمنا انداختم
کاملا پوشیده  و رسمی بود
چادرش روی دستش  انداخته بود


بیخیال مشغول جمع کردن ظرف ها شدم
تمام مهمونا رفته بودند و خونه کاملا خالی بود...


با نیلو تموم خونه رو تمیز کردیم 


دستم روی کمرم گذاشتم_وای مردم از خستگی...
با صدای آرین ترسیده به عقب برگشتم_شما استراحت کنید 
دخترتون باقی کار ها رو انجام میدن...


باید یه کاری میکردم تا دیگه انقد کار بهمون نده


یاد فیلم های هندی افتادم  با صدای پر از بغض گفتم _نه مادر..این طفل معصوم  هم مریضه ..یه تومر خیلی بد توی مغزش داره 
نباید زیاد خودش رو خسته کنه براش مثل سم میمونه...
خودش هنوز خبر نداره از مریضیش...


الکی گوشه چادرم رو روی چشمم کشیدم تا اشک های دروغیم رو پاک کنم...


نیلو از آشپزخونه خارج شد با دیدن ما به سمتمون اومد_چی شد مامان؟؟


چپ چپ به آرین نگاه کرد
دست نیلو رو فشردم_چیزی نیست مادر خسته شدم ...


دستم کشید و روی مبل نشوند_بشینید من بقیه کارا رو انجام میدم..


آرین با اخم زل زده بود با زمین_لازم نیست ..فردا چند نفر میان بقیه کارهارو انجام میدن..
میتونید برید استراحت کنید..این چند روز خیلی کار کردین


لبخند خبیثی روی لبام نشست 
ولی برای اینکه لو نرم سریع جمعش کردم_خیر از جوونیت ببینی مادر...
من دیگه رفع زحمت میکنم..پس




منم مثل دخترم خدمتکار هستم
و باید برم کارای عقب مونده ام رو انجام بدم


آهی کشیدم_این بی پولی  باعث شده من از دختر عزیزم دور بمونم


آرین بی حرف سری تکون دادن..
نگاهم به چهره متعجب نیلو افتاد...دهنش شش متر باز شده بود


کنار گوش نیلو زمزمه کردم_سوتی نده...ببند اون دهنو...
از روی مبل بلند شدم
_دخترم..خدانگهدارت...


نیلو سریع به خودش اومد_تا دم در باهات میام...


دوتایی از خونه بیرون زدیم
جلوی در ایستادم_من برم لباسای این بنده خدا رو پس بدم..بیام


نیلو_باشه...منتظرت میمونم...


*نیلو****
بعد از رفتن نیلا جلوی پله ها نشستم 
و چشم دوختم به ماه


آهی کشیدم
_اخر اینه قصه چی میشه!!


با صدای آرین ترسیده به عقب برگشتم_کدوم قصه؟؟


_آ هییچی...
کنارم روی پله  نشست و نگاهی به ماه انداخت_همیشه عاشق ماه شب ۱۴ بودم


با چشمای گرد شده زل زده بودم 
این کی انقد مهربون شد؟!؟


به صورتش که زیر نور ماه خیلی جذاب شده بود
لامصب این همینجوریشم قیافه اش دختر کشه...چه برسه الان و با این صحنه رمانتیک...
نمیگی دل و دین مارو میبری!!؟


با صداش از فکرش بیرون اومدم
_فهمیدی چی گفتم؟


لبخند خجلی زدم_نه..ببخشید حواسم پرت شد یک لحظه..


آرین_گفتم پدرت کجاست؟؟


اخمی روی پیشونیم نشست_مرد...
آرین_تو و مادرت تنها هستین؟؟


_نه...
یعنی آره


سری تکون داد و ساکت شد
دلم میخواست بیشتر باهاش صحبت کنم


اولین باری بود دراین چند روز آروم بود و پاچه نمیگرفت...
_خانواده ات کجان؟؟


پوزخندی زد_ترکم کردن..
چشمام گرد شد
که ادامه داد_خانواده من با شغلم مخالف بودند
پدرم گفت یا ما یا حرفه پلیسی...


بین حرفش پریدم_توام شغلت انتخاب کردی؟؟یعنی کارتو به خانوادت ترجیح میدادی؟؟


آرین_آره


با دیدن نیلا که از کنار دیوار میگذشت
سوال بعدیم یادم رفت


آرین نگاهی به چهره ام انداخت_به چی خیره شدی؟؟


  سرش رو برگردوند تا 
رد نگاهم بگیره که بی هوا دستام دو طرف صورتش گذاشتم و 
لباشو بوسیدم...
خودم از حرکت ناگهانی و یهوییم شوکه شده بودم 
لبامون بی حرکت روی هم قرار گرفته بود


انقد توی ذهنم دنبال جواب برای این کار احمقانه ام بودم که موقعیتم یادم رفته بود و با....
نیلا با خنده و پاورچین پاورچین از پشت سر 
آرین گذشت و وارد خونه شد


با حس حرکت لبای آرین تازه فهمیدم تو
چه موقعیت شرم آوری هستم...
آرین_فکر نمیکردم انقد زود جوگیر بشی...میذاشتی دو دقیقه از صحبت دوستانمون بگذره بعد ...


ازش جدا شدم و لب گزیدم
اصلا نمیدونستم چی بگم ...


_من خب ...من


آرین با اخم غلیظی زل زده بود به من


مثل خر توی گل گیر کرده بودم
کلافه و بی حواس لب زدم_خب  معمولا وقتی دو نفر عاشق هم میشن هم دیگر رو میبوسن،فکر کن منم عاشقت شدم...


با چشمای گرد شده آرین 
دستم روی دهنم گذاشتم..


آرین بلند زد زیر خنده_شما دخترا  خیلی زود خیالاتی میشید...
سرم رو پایین انداختم
بهتر بود سکوت کنم 
تا بیشتر از این گند نزدم


آرین_اینبار  حرفات رو میذارم پای بچه بودنت...


ولی دفعه بعد انگشتت به من بخوره بد میبینی ....


از جاش بلند شد_بهت گفتم از رفتار سبک و زننده متنفرم...و تو  خیلی زود این رفتارت نشون دادی...


فردا وسایلت رو جمع کن ..
بهتره ازینجا بری 
بلند خندید_تا بیشتر هوا برت نداشته...
حقوقتم میزنم به پای اون گلدونی که شکستی


و به سمت خونه رفت
با دست محکم به پیشونیم کوبیدم _خاک برسرت نیلو ...خراب کردی همه چیزوو


عصبی از جام بلند شدم
به سمت اتاق رفتم
به محض ورودم نیلا پرید جلوی پام_ایول عجب بوسی بود 
مستقیم توی دروازه... 
اهی کشید _خدا نصیب منم بکنه


خندم گرفته بود
اخم تصنعی کردم_خاک بر سر بی حیات کنن اخراجمون کرد..


نیلا سرجاش خشکش زد_شوخی میکنی؟؟


سرم به طرفین تکون دادم _نه..
در اتاق قفل کردم به سمت تخت رفتم


نیلا_چقدر بی جنبه فقط بخاطر یه بوس؟؟


پوزخندی زدم_تقصیر تویه نمیتونستی صبر کنی ما بریم بعد بیای؟؟
نیلا چهرش مظلوم کرد_نه خب جیش داشتم...


چپ چپ نگاهش کردم
که اومد کنارم نشست_غصه نخور  خواهری این نشد یکی دیگه!!


متعجب گفتم _چی؟؟


سریع از جاش بلند شد_شوهر دیگه...
بالشت از روی تخت برداشتم و به سمتش پرت کردم_خیلی بیشعوری


خندید_ن به اندازه تو...
تقه ای به در خورد که هردو ساکت شدیم
با چشمای از حدقه دراومده زل زده بودیم بهم....




نیلا مثل فشنگ پرید زیر تخت 


تقه ای دیگه به در  خورد...
بسم الله ای زیر لب گفتم و
با ترس و لرز دستم روی  کلید گذاشتم و 
آهسته در باز کردم
منتظر هر چیزی بودم...


ممکن بود آرین صدامونو شنیده باشه
دردسر بزرگی در انتظارمون باشه


با دیدن جای خالی آرین
نفس آسوده ای کشیدم


اطراف نگاه کردم_چرا هیچکس نیست؟؟
پس کی بود در زد؟!


چیزی به پام خورد


با دیدن همستر کوچکی که توی گوی شیشه ای بود ...


لبخند پهنی زدم
و خم شدم و گوی رو برداشتم
_سلام کوچولو تو از کجا اومدی دیگه !!


صدای پیس پیس نیلا بلند شد_هوی چه خبره اونجا


به داخل اتاق برگشتم_ببین این کوچولو پشت در قایم شده بود


خودش از زیر تخت بیرون کشید
_چقد زشته...


چپ چپ نگاهش کردم_به این خوشکلی ..


خودش روی تخت انداخت_هرچی باشه از خانواده موش هاست و من از موش متنفرم


بیخیال با ذوق زل زدم به همستر کوچولو که توی گوی اینطرف و اونطرف میرفت
_یعنی مال کیه؟؟


نیلا پوزخندی زد_مال عمه من!
خب معلومه از آرین دیگه
برو بهش بده تا خودش مثل زلزله روسرمون خراب نشده...


خندیدم_تو چقد از آرین بدت میاد


چشمکی زد_برعکس من تو عاشقشی...


لگدی به پاش زدم_غلط نکن...اون فقط یه اتفاق بود تا تو گیر نیافتی...


زبونش دراورد_من بلد نیستم بکنم...بعدشم خر عمته..


کلکل با نیلا بی فایده بود
همیشه خدا زبونش دومتر بود


همستر برداشتم و از اتاق بیرون زدم


و  به سمت اتاق آرین رفتم


تقه ای به در اتاق زدم
که صداش بلند شد_بله؟!


در باز کردم _این پشته...


با دیدن آرین که با  نیم تنه برهنه 
و فقط یه حوله کوچیک دور کمرش بسته شده بود 
خشکم زد


پورخندی زد_ شما دخترا  چرا با دیدن هیکل پسرا دست و پاتون گم میکنید؟؟






با حرفش دهن نیمه بازم بسته شد
و زل زدم به زمین
واقعا نمیفهمیدم
من و نیلا شاید نصف عمرمون وقتی دزدی میرفتیم پسرای جور واجور لخت یا با لباس یا توهرحالتی میدیدم
ولی نمیدونم چرا با دیدن آرین لحظه ای 
حس عجیبی بهم دست داد


پورخندی توی دلم زدم
به قول نیلا شاید عاشقش شده بودم
هه عاشق یه آدم مغرور و از خود راضی که کارش از خانوادش مهم تر بود
عمرا!
با صداش از فکر بیرون پریدم
و با دیدن صورتش که توی چند  سانتی من بود 
هینی کشیدم
_چیکار داشتی؟؟


دستم روی قلبم گذاشتم و چند نفس عمیق کشیدم
که پوزخند صدا داری زد
چپ چپ نگاهش کردم


دیگه خیلی داشت پررو میشد
خودم جمع و جور کردم
_این جلوی در اتاق من بود..
همستر به سمتش گرفتم


هربار نگاهم روی عضلات پیچیده و بدن سفید و بی موش میافتاد 
خودم رو سر زنش میکردم...


دوباره سرم رو پایین انداختم 
تا دیگه سوتی  ندم
همستر ازم گرفت و عقب کشید
_میتونی بری


پسره بی خاصیت حتی یه تشکر خشک و خالی  هم بلند نبود...
عقب گرد کردم که صدام زد_صبر کن...


به سمتش چرخیدم
_بیا ماساژم بده


چشمام گرد شد_جااان؟؟


معلوم بود خندش گرفته  ولی خودش  رو خشک و سرد نشون میداد_نشنیدی چی گفتم؟؟


پوزخندی زدم_ولی من اخراج شدم...
تای ابروش بالا برد_فردا اخراجی نه الان...


روی تخت دمر خوابید_پس زودباش دست به کارشو...


دستام مشت کردم_شما چطور سرگردی هستین که ارتباط محرم و نامحرم براتون اهمیت نداره...


به پهلو خوابید_نگفتم بیا بغلم که
اشاره ای به دستگاه کوچک ماساژور انداخت
_با اون میخوای ماساژ بدی...دستتم به من نمیخوره که خلاف شرع باشه


از رو نرفتم_درهرصورت بدن برهنتون جلوی چشم یه نامحرمه!


بیخیال لب زد_نکنه به خودت  اعتماد نداری...؟


وقتی سکوت من رو دید
تک خنده ای کرد_ نترس پشتم چیزی نداره که باعث بشه از راه به در بشی...
مگه اینکه خودت...


چشمام از این همه شیطنت و پروویی یهوییش گرد شد
این کی انقد شیطون شده بود؟؟!
دو دقیقه پیش میخواست منو بخاطر بوسیدنش بخوره و حالا...


_زود باش
با حرص دستگاه رو از روی میز برداشتم
و کنارش روی تخت نشستم و
با عصبانیت ماساژور روی پشتش کشیدم
که با صدای خمار از خوابی لب زد_آروم تر گل که لگد نمیکنی..


دستگاه بلند کردم بزنم تو سرش 
تا سقط بشه راحت شم از دستش..


آرین_سرم ماساژ نمیخواد ...فقط پشتم...




با صدای شکستن ظرفی 
آرین سریع نشست_صدای چی بود؟؟


شونه هام بالا دادم_نمیدونم..
با همون بدن نیمه برهنه از اتاق بیرون زد..


پشت سرش به راه افتادم
وسط سالن با دیدن مجسمه بلوری  خورد شدا چشمام گرد شد...
آرین اخم کرد_کسی توخونس...!!
با دقت شروع کرد به گشتن اطراف
وارد آشپزخونه شد


وای اگه میرفت سراغ اتاق من و نیلا رو  میدید بدبخت میشدیم


بعد از دقایقی از آشپزخونه خارج شد و دقیق زل زده بود به اطراف


باید حواسش پرت میکردم
اخمی روی پیشونیم نشست_شما قصد ندارین
یه لباسی چیزی بپوشید...؟


تای ابروش بالا برد و نگاهی به خودش بعد نگاهی به من انداخت_نه..خونه خودمه ..دوست دارم راحت باشم...
چشمات ببند اگر ناراحتی


اشاره ای به مجسمه شکسته شده کرد_ قبل بستن چشمات اینو جمعش کن...


سری تکون دادم..
به سمت پنجره بزرگ وسط سالن رفت و توی حیاط دقیق نگاه کرد..




وقتی چیزی ندید بیخیال به سمت اتاقش به راه افتاد


خورده شیشه ها رو از روی زمین جمع کردم
معلوم نبود نیلا اینجا چه غلطی میکرده که زده مجسمه به این خوشکلی رو شکسته


به سمت اتاق رفتم...
خالی بود..
زمزمه وار صدا زدم_نیلا..نیلا کجایی؟!


کسی از پشت سرم وارد اتاق شد
که ترسیده عقب رفتم
نیلا_چی شده؟؟


اخمی کردم_زهرمار چی شده چرا زدی مجسمه رو شکستی


لبخندی زد که کل سی و سه دندونش به نمایش گذاشت_دیدم دیر کردی..
اون شکستم به یاد قدیم که اگه آرین داشت بلایی سرت میاورد منصرف بشه ...


چشمام از تعجب گرد شد
که بلند خندید_جوون چه هیکلیم داشت لامصب تو
دو ساعته با اون هیکل تو اتاق چیکار میکنی؟؟ناقلا




چشمک زدم:
- فیض می بردم...


خنده اش گرفت:
- چقدر بی حیایی تو...


دندونام رو نشونش دادم:
- سیکس پکااااا رو دیدی؟
تند سر تکون داد:
- بازوهاش...
هر دو ریز خندیدیم
گفتم
- فکر کن آرین بدونه دوتا دختر تو خونه خودش بغل گوشش بهش چشم دارن


نیلا خندید:
- من ندارم که تو داری
چپ چپ نگاهش کردم:
- آره جون عمه ات
شونه بالا انداخت:
- نه جدی...خوشم نمیاد ازش


نفس عمیقی کشیدم و به سمت در اتاق رفتم و قفلش کردم:


- بیا با آرامش بخوابیم..خیلی خستم


 آخرین شب رو
هر دو کنار هم رو تخت دراز کشیدیم


اونقدر خسته بودیم که تا چشم بستیم خوابمون برد
**
همون یه ذره وسایل رو جمع کرده بودیم.
قرار بود من با ساک برم و بعد از رفتن آرین نیلا از خونه بیاد بیرون


صدای زنگ در اومد و بعدش صدای پای آرین
خودش در رو باز کرد
از پنجره مهبد رو دیدم که به سمت خونه می اومد


نیلا برای احتیاط رفت زیر تخت
باز معلوم نبود این پسره یهو بپره تو اتاق
نشستم رو تخت و منتظر شدم مهبد بره


واقعا غم زده بودیم حس عجیبی داشتم
 و حوصله حرف زدن نداشتیم
نمی دونستیم بعد از اینجا باید کجا بریم
چه بلایی سرمون میاد


تقه ای به در خورد
نگاهم رو به در دوختم که مهبد با لبخند وارد اتاق شد


با دیدن ساک کنار دستم سلامش تو دهنش موند و بهت زده گفت:
- جدی داری می ری؟
سر تکون دادم:
- اوهوم


نفسش رو فوت کرد بیرون:
- من می رم باهاش حرف بزنم
- لازم نیست راضی نمیشه


بی توجه از اتاق بیرون رفت و در رو کوبید


چند دقیقه خبری نبود تا اینکه صدای آرین اومد:
- گفتم نه..
کنجکاو بلند شدم و لای در رو باز کردم


صدای مهبد آروم بود:
- دیوونه شدی؟همین دیشب رادمهر گفت از نیلو خوشش اومده برای خدمتکاری بره خونه اش
می تونیم بفرستیمش خونه اش برای جاسوسی


بهت زده دستم رو روی
 قلبم تند تند می زد گذاشتم
باز یه دردسر جدید


آرین گفت:
- نه خطرناکه...نیلو هم فقط یه دختر بچه ی لوسه..نمیتونیم به یه تازه وارد غریبه اعتماد کنیم


مهبد گفت:
- خره اصلا به توچه با خودش حرف میزنیم..


بلافاصله فرصت مخالفت به آرین نداد و داد زد:
- نیلو...




از اتاق بیرون رفتم و نگاهشون کردم:
- بله؟
سعی می کردم به روی خودم نیارم 
که چی شنیدم 


ولی استرس داشت خفه ام می کرد






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر