قادر رنجبر نظرات شنبه 1 دی 1397 ، 07:19 ب.ظ



نیلو در باز کرد 
سوتی بلندی زد_ایول دکوراسیون رو...چه خفنه...


وارد اتاق شدم 
با دیدن اتاق تمام سفید دهنم باز موند
_چشمش اذیت نمیکنه این همه سفیدی...مثل یه روز کاملا برفیه 


کل اتاق سفید بود 
دیوار ،میز ،تخت خواب و ملافه ها 
کمد و و حتی قاب تابلو ها...


نیلو خندید_احساس میکنم اگه انگشتم به چیزی بخوره  جاش کثیف میشه...


_آره توام که چرکالو.....


چشماش چپ کرد_نیست تو تمیزی ...


از اتاق خارج شدم که نیلو پشت سرم به راه  افتاد_از تو تمیز...
با صدای در خونه خشکم زد و ساکت شدم


نگاهی به نیلو انداختم...
که سریع به خودش اومد پرید توی اتاق...


همیشه توی نشون دادن عکس العمل از من سریع تر بود


صدای پایی از پله ها باعث شد نگاهم به اون سمت کشیده بشه


آرین_مهبد پایین منتظر بمون تا کیف مدارک بیارم


صدای داد مهبد بلندشد_تو امروز با این فراموش کاریت نمیذاری به کارمون برسیم


ارین _خیلی خب غر...


با دیدن من ساکت شد
لبخند مسخره ای زدم_سلام...


که اخمی روی پیشونیش نشست


پسره زشت چپ و راست اخم میکرد
نمیدونم کدوم خری بهش گفته بود با اخم خوشکل تری...


با صدای از فکر خارج شدم_اینجا چیکار میکنی؟


_داشتم اتاقا رو تمیز میکردم...
چشماش ریز کرد_آهان..


پوزخندی زد_لباس زیر اثر نکرد حالا با تاپ بندی جلوی من میچرخی؟؟


چشمام گرد شد _اما من...


بین حرفم پرید_از اولشم باید حدس میزدم از اون دسته دخترایی که به راحتی خودشون در اختیار پسرا میذارن


مهبد_ارین چی شد؟؟
ارین بدون اینکه نگاهش از من بگیره رو به مهبد گفت_الان میام


به سمت من اومد_اگه میخوای منو تحریک کنی بیشتر ازینا باید تلاش کنی بچه...


دستش روی دستگیره گذاشت که....




عقب گرد کرد_اه مدارک توی اتاق کار گذاشتم
 بدون توجه به من به سمت اتاق  ته راه رو رفت..


شونه ای بالا انداختم
و بیخیال از پله ها سرازیر شدم


مهبد  روی مبل نشسته بود و سرش توی گوشیش بود


با شنیدن صدای پای من سر بلند کرد 
و تای ابروش بالا برد 
دوباره سرش توی گوشیش فرو کرد_بهتر نیست تو خونه ای که چندتا پسر مجرد رفت و امد میکنند ،لباس پو شیده تری  بپوشی؟؟


تمام حرفش رو بدون اینکه لحظه ای سرش بالا بیاره و به من نگاه کنه زد


اخمی روی پیشونیم نشست_قرارنیست این مدت که اینجا کار میکنم توی چادر بپیچم خودم رو...
من فکر نمیکردم شما به این زودی برمیگردین..
فقط میخواستم کمی راحت باشم...


منتظر جوابی ازش نشدم


به سمت اتاق به راه افتادم
تا لباسم رو عوض کنم


_همش بلدن دستور بدن..


به محض ورودم به اتاق پلاستیک لباس رو از گوشه دیوار 
برداشتم و روی تخت خالی کردم
****
نیلو
****
گوشم رو روی در چسبوندم
صدای از بیرون نمیومد


میتونستم راحت بیام بیرون


آروم دستگیره رو کشیدم و
از لای در نگاهی انداختم 
کسی توی راه رو نبود


آسود در کامل باز کردم


اولین قدم از اتاق بیرون نگذاشته بودم که صدای داد آرین  از جا پریدم_توهنوز اینجا ایستادی که. .


به سمتش چرخیدم
با دیدن چشمای عصبیش که بین 
چشمام و بازو و گردن لختم میچرخید


بدنم گر گرفت...
سرم پایین انداختم


آرین_برو تو آشپزخونه برای ظهر ناهار آماده کن ..بجای بیکار گشتن توی خونه.. 


سری تکون دادم _چشم....


با دو از پله ها سرازیر شدم
کسی توی سالن نبود


به سمت اتاق به راه افتادم تا 
لباس پوشیده تری بپوشم که با دیدن 
مهبد کنار دستشویی منصرف شدم


مطمئنن نیلا رو دیده بود...
و دیدن من صلاح نبود دیگه


عقب گرد کردم
ترجیح میدادم تو ی آشپزخونه مشغول بشم
تا اینکه جلوی چشم  آرین و مهبد لخت بگردم...


این نیلا معلوم نیست کجا غیبش زده...


توی آشپزخونه مردد ایستادم _خب ناهار چی بپزم؟؟


صدای قدم های بلند و محکم آرین که از پله ها میومد  شنیدم
آرین_مهبد این دختره کجا رفت؟؟


وای الان میاد تو آشپزخونه...


ولی برخلاف تصورم مهبد گفت_رفت توی اتاقش لباسش عوض کنه....




****
نیلا
****
تونیک از بین لباس های روی تخت بیرون کشیدم ...


که یهو در اتاق به شدت باز شد


آرین مثل گاو پرید توی اتاق
و غرید_دفعه آخرت باشه پاتو میذاری توی اتاق سفید...
جای پات کل اتاق کثیف کرده...


مهبد از پشت سرش داخل اتاق آورد 


_آرین بجای دعوا کردن با این بچه بیا بریم دیر شده بابا...


چشمام گرد شد 
_به من میگی بچه؟؟


نگاهی به لباس های روی تخت انداخت_آره ..اگه بچه نبودی از هرچی که خوشت اومد دوتا دوتا نمیخریدی که...


نگاهی به لباس های پخش شده روی تخت افتاد


خدارو شکر وضعیتشون جوری بود که لباس زیرا دیده نمیشد 
وگرنه آبرومون میرفت...


جوابی نداشتم به مهبد بدم..


چی میتونستم بگم؟
اینکه همه لباسا از من نیست و دلیل دوتایی خریدنم  
،دوقلو بودنمه....


مهبد دست آرین کشید
_بچه ها منتظرن ..بریم دیگه...


بزور اونو از اتاق بیرون برد


نفس عمیقی کشیدم و  بعد از پوشیدن  تونیک 
لباس نیلو رو برداشتم و از اتاق خارج شدم
از وقتی یادمه من و نیلو آینه هم بودیم...
همیشه لباس ها و وسایلمون مثل هم بود ...
خندم گرفته بود 
فکر کنم حتی موقع ازدواج هم باید شوهرامون مثل هم باشه. .


ولی با یاد آوری دروغ بزرگمون...
شاید تا آخر عمر یکی از ما نتونه زندگی مستقل داشته باشه و مجبور باشیم حتی بعد از ازدواج هم با شوهرمون....


سرم تند تند تکون دادم تا فکرای مزخرف از ذهنم پاک بشه..


به سمت پله ها رفتم 
که کسی صدام زد_پیس پیس...


عقب گرد کردم 
که با دیدن نیلو سریع به سمت آشپزخونه رفتم_کی اومدی پایین؟؟




به سمت یخچال رفت _بعد رفتن تو اومدم ....


لباس به سمتش پرت کردم 
که خورد تو سرش
چپ چپ نگاهم کرد


_بپوش..ازینا بعید نیست باز چیزی فراموش کنن و مثل عجل معلق بالای سرمون پیداشون بشه...


 مرغی از فریزر بیرون کشید و روی میز گذاشت


نیلو_باید واس ناهار غذا درست کنیم


_اینکه گفت تا شب نمیاد..!


پوزخندی زد_دلش واس ما تنگ میشه ..واسه همین زودترمیاد


خندیدم_آهان..از بس تو دل برو هستیم


نیلو خندید_مرغ تیکه تیکه کن..


سری تکون دادم و مرغ رو از روی میز برداشتم


نیلو بعد پوشیدن لباس به کمک من اومد


دوتایی سخت مشغول آشپزی بودیم...


قرار شد ته چین درست کنیم


نیلو_من میرم دستشویی..مرغا رو بچین تو قابلمه..


_باشه..


از اشپزخونه خارج شد


مرغ ها رو توی قابلمه گذاشتم و مقداری نمک و ادویه بهش اضافه کردم...


مشغول اماده کردند برنج شدم..


نیلو_اخیش..راحت شدما 
درحال ترکیدن بودم


خندیدم_بیا پست،  رو تو بگیر تا باز من برم..


قاشق بهش دادم_اینم سلاحت...
با خنده قاشق ازم گرفت


مشغول شد 
*
نیلو
*
برنج آماده شده بود 
نگاهی به مرغای برشته انداختم


_آخ یادم رفت به نیلا بگم نمک بزنه...


بیخیال خودم نمک و ادویه میزنم بهش..


یه قاشق نمک روی مرغا پاشیدم..


با رضایت 


بعد از ریختن برنج ها درش محکم بستم تا دم بکشن...


چه ته چینی بشه این...از الان دلم ضعف رفت براش...


آرین این غذا رو بخوره مطمئنم برای آشپزیمونم که شده موندگار میشیم...




لبخندی روی لبم نشست
که یهو با بلند شدن صدای تلویزیون جا خوردم
_وای باز برگشتن که...


از آشپزخونه بیرون زدم 


با دیدن نیلا جلوی تلویزیون چشمام گرد شد_چیکارمیکنی؟؟


نیلا خندید_میخوام آهنگ بذارم 


چند شبکه بالا پایین کرد_اینا ماهواره ندارن؟؟


بلند زدم زیر خنده_پلیس جماعت ماهواره نصب میکنه؟؟


لب و لوچه اش آویزون شد_خب چیه ؟مگه پلیسا دل ندارن...


_چرا دارن..فقط نمیتونن ازش استفاده کنن..


نیلا تلویزیون خاموش کرد
بغ کرد خودش روی مبل انداخت _ولی من دلم آهنگ میخواست...


به سمت میز رفتم _خودم برات آهنگ میزنم


 با دستام شروع کردم به  کوبیدن روی میز و ریتم دادن به صدا


همینجور هم خودم رو تکون میدادم ...
صدام صاف کردم 


"""فقط فقط خودم و خودت 
تو بمون واسم


فقط فقط خودم و خودت 
توی احساسم


فقط فقط خودم و خودت
رو تو حساسم
تو ام  حواست به منه
تورو میشناسم """"


_درن درن درن رن...دیشتلنه دن دن


نیلا غش کرده بود از خنده


دستش بالا آورد_بسه بسه با این صدات مرغمون از تخم افتاد ...


اخم کردم_صدا به این خوبی کی شنیدی؟؟


چشمکی زد_از  کره الاغ کدخدا ....


بالشت کوچیک روی مبل برداشتم پرت کردم سمتش 
که محکم به گلدون کوچیک روی میز خورد 
پخش زمین شد
با صدای بدی شکست...




با دست به صورتم کوبیدم_بدبخت شدیم...


نیلا_با تیپ پا ایندفعه میندازتمون بیرون...


با دو به به سمت آشپزخونه رفتم
جارو  برداشتم  
مشغول جمع کردن خورد شیشه ها شدم...


رو به نیلا کردم_بنظرت اگه چیزی نگیم متوجه جای خالی گلدون میشه؟؟؟


نیلا بغ زده سری تکون داد_این آدمی که من شناختم ...آره..


شیشه های شکسته رو توی سطل آشغال ریختم


ولو شدم روی مبل_نیلا  برو وسایلمون جمع کن رفتنی شدیم...
نیلا بی حرف به سمت اتاق رفت..


آهی کشیدم


انگار اینجا بودنمون قسمت نبود  ...


به سمت آشپزخونه رفتم
و زیر غذا رو خاموش کردم
حداقل اونجا گند زدیم..اینجا جبران بشه


با نیلا روی تخت نشستیم
نیلا_نیلو حالا کجا بریم؟؟


شونه هام بالا بردم_مثل گذشته میریم دزدی...
نیلا ذوق زده دستاش بهم کوبید_شاید عصبانی نشد و اخراجمون نکرد هوم؟؟


آهی کشیدم_حتی به در صد احتمالش نده


با صدای در حیاط نیلا سریع بلند شد_من که حاضر نیستم با این گاو زخمی  رو به رو بشم..


از روی تخت بلند شدم_خودم شکستمش..خودم میرم...


نیلا_برو من از دور هواتو دارم...تومیتونی ..


در اتاق باز کردم 
و به سمت سالن رفتم
به محض ورود من آرین و مهبد و سهیل وارد خونه شدند...


نمیدونم این دوستاش خونه و زندگی نداشتن همش اینجا پلاس بودند


آرین_غذا بکش خیلی گرسنمه...
کتش روی مبل پرت کرد
خودش روی مبل ولو شد


مهبد و سهیل هم کنارش نشستن


نگاهم مرددم به جای خالی گلدون افتاد..
انقدری کوچیک نبود که نشه نبود شو  حس کرد


آرین نگاه من دنبال کرد تا رسید به میز خالی...


چشماش ریز کرد_گلدون طلایی کجاست؟؟


من من کنان گفتم_ هان؟؟خب خب ...شک..شکست
با داد بلند آرین 
چشمام بستم_چی؟؟؟به همین راحتی؟
میدونی اون گلدون چقد قیمتش بود؟؟


_معذرت میخوام..باور کن از قصد نبود من...


عصبی غرید_معذرت تو هیچ چیز درست نمیکنه...بسه هرچی بچه بازیاتو تحمل کردم..وسایلت جمع کن هرچه سریع تر ازینجا برو...من به به خدمتکار سر به هوا نیازی ندارم
از اولم استخدامت اشتباه بود


غمگین لب زدم_چشم...
بی صدا به سمت اتاق به راه افتادم
حق داشت ما به عنوان یک خدمتکار به اینجا اومده بودیم ولی تو این دو روز  هر گندی زدیم جز انجام وظیفه...


آهی کشیدم و در اتاق  باز کردم
نیلا نگاهی بهم انداخت _بریم؟؟


سر تکون دادم_آره


#دروغ_دونـفره م.ه بوررمضان


تمام لباس ها رو توی کوله پشتی ریختم
رو به نیلا کردم_من سرگرمشون میکنم اول تو از خونه خارج شو بعدش من میام..


سری تکون داد


به سمت در اتاق رفتم که صدای حرف زدن کسی توجهمو جلب کرد
_نذار بره...
آرین_داری میبینی دو روز چقد گند زده به زندگی من...قرار نیست این دختر بچه چون شبیه الیناست 
نگهش دارم
دلت براش میسوزه ..خودت ببرش خونت


مهبد_میدونی که مامان اجازه نمیده وگرنه شک نکن میبردمش...


آرین_منم حاضر نیستم وجود یه بچه فضول و نابالغ  رو تحمل کنم


سهیل_بچه ها یواش تر ...


با صدای نیلا دقیقا کنار گوشم هینی کشیدم_مارو میگه؟؟


_وای ترسوندیم نیلا...
سری تکون دادم_آره..مثل اینکه شبیه کسی هستیم که برای مهبد مهمه...


نیلا_آخجون  داستان عشق و عاشقی


چپچپ نگاهش کردم_ولی این چیزی رو عوض نمیکنه..
دیدی که آرین روی حرفش مونده..


در باز کردم و آروم زمزمه کردم_یادت باشه همین که حواسشون پرت شد از خونه بزن بیرون


نیلا سرش به نشونه باشه تکون داد
کوله پشتی روی پشتم تنظیم کردم و از اتاق خارج شدم


پسرا با دیدن من ساکت شدند
آرین با اخم غلیظی زل زده بود به من
و مهبد هم سرش پایین بود
و سهیل بیخیال نگاه میکرد


صدام صاف کردم_خب من دیگه رفع زحمت میکنم...
رو به آرین کردم_بازم بخاطر شکستن گلدون معذرت میخوام..


اگه بتونم کاری پیدا کنم برمیگردم و
خسارتش بهتون پرداخت میکنم...


عقب گرد کردم 
که با صدای مهبد...


که با صدای مهبد خشکم زد_آرین تورو بخشید...


چشمام از تعجب گرد شد
به سمتشون چرخیدم
که نگاهم به چهره غضبناک آرین افتاد
این کجاش شبیه ادم های بخشندس!!


مهبد با چشم آبرو بهش اشاره کرد چیزی بگه
آرین نفسش کلافه بیرون داد_طبق قرارمون تا اخر این هفته میتونی بمونی...
ولی پول گلدون رو از حقوق نداشتت کم میکنم...


خوشحال سرم تکون دادم_باشه...


آرین_حالا هم برو غذا رو بکش...گرسنمه


عقب گرد کردم تا به بهونه گذاشتن کوله پشتی
به نیلا بگم از اتاق خارج نشه 


با دو وارد اتاق شدم
آروم نیلا رو صدا زدم_نیلا...کجایی
نیلا...


ولی خبری ازش نبود 
شاید زودتر رفته بیرون
باید باخبرش کنم


دستم به دستگیره در نرسیده
 روی هوا خشک شد


آرین_کجا میری؟؟؟


صدای نیلا بود_مگه اخراج نشدم ..


وای نیلا داشت گند میزد


لای در باز کردم
تا صداشونو بهتر بشنوم


آرین_علاوه بر سر به هوا بودن و بچه بودنت ،فراموش کاری هم داری که...


سرم از لای در بیرون آوردم
فقط نیلا توی دیدم بود 
ولی اون حواسش به من نبود


چهره نیلا متعجب شد...
معلوم نیس وقتی من داشتم صحبت میکردم باهاشون حواسش کجا بود..


که الان گیر افتاده...


آرین_برو غذارو بکش


نیلا_یعنی اخراج نشدم..


مهبد با دست محکم به پیشونیش کوبید_نیلو چرا انقدر گیجی ،الان گفت میتونی تا آخر هفته بمونی...


حواست کجاست دختر؟!


نیلا لبخند بزرگی زد_همینجاست...پس اخراج نشدم؟؟


به سمت آشپزخونه رفت _الان میز میچینم...


در اتاق بستم
_هوووف خدا بخیر کنه...سوتی نده دیگه


*
نیلا
*
با لبخند مشغول کشیدن غذا شدم
بوش که عالی بود
مطمئنم طعمشم عالیه..


آرین ازینکه مارو اخراج نکرد خوشحال میشه...


با سلیقه وسایل روی میز چیدم


مهبد وارد آشپزخونه شد_اووم عجب بویی..چه کردی  دختر...


لبخندی روی صورتم نشست...
حواسم پر کشید پیش نیلو
حتما الان بیرون منتظر منه...
و نمیدونه اخراج نشدیم


باید بهش خبر بدم
این دستشویی  بی موقع من هم مسبب خیر شدا...


نگاهی به پسرا انداختم
که مشغول کشیدن غذا بودند..


چهار چشمی زل زده بودم به آرین که اولین قاشق رو بالا برد توی دهنش گذاشت


صورتش جمع شد...


مهبد با خوردن اولین قاشق 
شروع کرد به سرفه کردن


سریع  لیوان آب  روی میز رو سر کشید


ترسیدل آب دهنم قورت دادم
_چیزی شده؟؟


مهبد با دیدن قیافه آرین که سرخ شده بود
اشاره ای به من کرد_برو تو اتاقت فعلا...


چیزی از رفتارشون سردرنمیاوردم


باشه ای گفتم و به سمت اتاق رفتم
به محض ورودم نیلو پرید جلوی پام_ور پریده چرا انقد سوتی میدی..


_آ تو کی اومدی ؟؟


نیلو_جای نرفتم که بیام..
اشاره ای به بیرون کرد_چی شد ؟؟خوششون اومد از ناهار؟؟


با یاد آوری چهرشون اخم کردم_فکر نکنم...
نیلو_چرا؟؟


شونه هام بالا انداختم_نمیدونم فکر کنم بی نمک شده بود...


نیلو متفکر به زمین زل زد_ولی من به اندازه نمک زدم  ..شایدم بیشتر


ابروهام بالا رفت_تو غذا رو نمک زدی؟؟


سری تکون داد_آره چطور..


خندیدم_آخه منم نمک زدم


و دوتایی همزمان گفتیم _پس شور شده بود
زدم زیر خنده_از قدیم گفتن آشپز که دوتا شد غذا یا شور میشه یا بی نمک


روی تخت نشستم _اوه فکرش بکن چقد شوور بوده  
که آرین سرخ شده بود


دوتایی ریز خندیدم


روی تخت دراز کشیدم 
که نیلو دستش دور بدنم حلقه کرد_یعنی آخر این قصه چی میشه..؟


با لودگی گفتم_لو میریم بعدشم میبرنمون  و زندان حبس ابد..


با دست توی سرم کوبید_خفه شو نظر نخواستم...


صدای در بلند شد
نیلو رو پس زدم که بخاطر کوچک بودن تخت افتاد پایین 
 ولو شد روی زمین


سریع زیر تخت خزیدم 
و قایم شدم
کامل خودم رو زیر تخت جا نداده بودم که


در باز شده بود...


انقد اتفاق یهویی افتاد که فکر کنم نیلو هنوز نتونسته بود خودش رو جمع و جور کنه...
دستش روی باسنش بود  جای برخوردش با زمین رو مالشش میداد..تا دردش کمتر بشه
با صدای....




با صدای مهبد 
خودم رو زیر تخت جمع کردم


با هر قدمش صدای پاش توی سرم میپیچید


کنار نیلو روی زمین نشست
خندید_فکر نمیکردم انقد ترسو باشی...


نیلو عصبی غرید_وقتی بدون یه فرصت کوتاه سرتون میندازین پایین میان توی اتاق یه دختر ..انتظار دیگه ای دارین؟؟


درسته خدمتکار این خونه هستم ولی نباید به خودتون این اجازه رو بدین که حریم خصوصی منو اشغال کنید...


از صداش حرص و عصبانیت میبارید
مطمئن بودم خیلی جلوی خودش گرفت نرنه مهبد رو ناکار کنه


نیلو_فقط بخاطر کمکی که بهم کردین هیچی نمیگم


مهبد خندید_خوبه هنوز هیچی نگفتی...


نیلو_کاری با من داشتین؟؟


مهبد_اوه..آره ..آخر هفته آرین یه مهمونی خیلی مهم داره..
تو باید اونجا خودت رو نشون بدی
یه بار دیگه خرابکاری کنی از دست منم کاری برنمیاد


کل امروز گند زدی...
بخصوص با اون غذای فوق العاده شور


اوه هنوز شوریش توی دهنم...
خدا نکشتت دختر هرچی نمک دم دستت بوده  ریختی تو غذا...


نیلو آهی کشید_ولی من نمیخواستم شور بشه...


مهبد از روی زمین بلند شد_تا اخر هفته چیزی نمونده ...
آرین از دستت عصبی بود نیومد بهت بگه ولی تمام تدارکات جشن به عهده تویه ...


آرین رفت ماموریت و تا اخر هفته نمیاد
برات کارت بانکی گذاشته روی میز آشپرخونه 
تا وسایل لازم رو  بخری


به سمت در رفت
نیلو_مهمونای دعوت شده چند نفرن؟؟


مهبد _۵۰۰ نفر


چشمام گرد شد


این همه ادم  واس چی میخوان بیان؟؟ 


با صدای کوبید شدن در سرم از زیر تخت بیرون آوردم
نیلو_کارمون دراومد..بیا فرار کنیم
بریم سر شغل دزدی خودمون...


خودم کامل بیرون کشیدم_کجا من تازه داره از این قایم موشک خوشم میاد..


نیلو سرش پایین انداخت_ولی من یه حس عجیبی دارم..
با دست به شونه اش کوبیدم_عاشق شدی؟؟


نیلو_زر نزن بابا ..عشق کیلو چنده


خودم مظلوم کردم_ولی من عاشق مهبد شدم...


چشمای نیلو گرد شد...


نیلو
*
اخر هفته خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش میکردم رسید


تمام مدت من و نیلا درگیر خرید و  اماده کرد دسر و چند مدل غذا و
تزیین و دکور خونه بودیم


آرین حتی یک بار هم  دراین مدت به خونه سر نزد
تا اوضاع  رو چک کنه


فکر کنم زیادی به ما مطمئن بود...


با صدای نیلا از فکر بیرون اومدم
_وای نیلو نفسم گرفت ...شیفت تویه برو بقیه پذیرایی با تو...


از روی تخت بلند شدم_خسته نباشی..
نیلا_والا با این تعداد جمعیت  خسته نشی خیلی حرفه..


لبخندی زدم_استراحت کن بقیه کارا رو من میکنم


خودش روی تخت پرت کرد


از اتاق بیرون زدم
با دیدن سیل جمعیت 
خشکم زد


به سمت آشپزخونه به راه افتادم


که با دیدن رادمهر لرزی به تنم نشست 
مشغول خوش و بش با ارین بود


آب دهنم قورت دادم
سریع پریدم توآشپزخونه _وای این اینجا چیکار  میکرد


_چرا خشکت زده ...شربت ها چی شد؟؟


ترسیده به عقب برگشتم 
آرین با اخم پشت سرم ایستاده بود


_الان میارم...


بدون حرف از آشپرخونه بیرون رفت


سریع چند لیوان شربت توی سینی گذاشتم و 
به سمت جمعیت رفتم


آرین با دیدن من 
اشاره ای کرد تا به سمتشون برم...


رادمهر پشت به من ایستاده بود
میترسیدم با دیدن من چیز نا به جایی بگه و 
بدبخت بشم...


بسم الله زیر لب گفتم
به سمتشون رفتم


_بفرمایید...
رادمهر به سمت من چرخید و با دیدنم
تای ابروش بالا رفت _سلام بانو...


لبخند زورکی روی لبم نشست_سلام خیلی خوش اومدین...


با لحنی خاص گفت_ممنونم ...






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر