قادر رنجبر نظرات شنبه 1 دی 1397 ، 07:18 ب.ظ



دهن پرش  باز  تا جوابم بده که
با دیدن سایه ای که به سمت آشپزخونه میومد سریع پریدم پشت یخچال و قایم شدم...




خودم بیشتر جمع کردم تا دیده نشم


صدای تق تق پاشنه کفش زنانه نزدیک تر شد
_وا نیلو جون چقد میخوری!؟


نیلا_هان؟؟
آهان..مال شماست؟؟


تمنا_نه عزیزم ولی پرخوری زیاد باعث میشه از ریخت و قیافه بیافتیا..


نیلا با دهن پر گفت_یعنی مثل شما میشه هیکلم؟؟


ریز خندیدم
صدای حرصی تمنا بلند شد_من اندامم عالیه ..
این تویی که زیادی لاغری..انگار خونه خودتون قحطی اومده..


نیلا _آره من بودم چند دقیقه پیش سر میز شام نمیدونستم قاشق برنج رو  توی دماغم کنم یا دهنم !؟؟




دستم روی دهنم گذاشته بودم تا صدای خندهام بلند نشه


مطمءنم قیافه تمنا الان مثل گرجه  فرنگی شده


تمنا از لای دندون های کلید شدش غرید_از سهیل بعیده دوست های بی ادب داشته باشه


نیلا_درسته ..منم فکر نمیکردم شخصیتی مثل شما باهاشون رفت و امد داشته باشه


فکر کنم از دستشون در رفته...


تمنا _اومدم کمکت کنم ظرفا رو بشوری 
ولی انگاری لیاقت نداری خودت تنهایی بشور


صدای تق تق کفشاش که با حرص به زمین میکوبید بلند شد


نیلا غرید_نیلووو


سرم از پشت یخچال بیرون آوردم_جونه نیلو؟؟


نیلا_قرار بود تو ظرفا رو بشوری؟؟


خندیدم و چهرم مظلوم کردم_آره...ولی الان قراره تو بشوری....


قاشقش به سمتم پرت کرد که سریع پشت یخچال قایم شدم


آرین_خود درگیری داری؟؟


صدای سرفه های شدید نیلا بلند شد
فکر کنم از حضور یهویی آرین جا خورده بود


انقد بلند سرفه میکرد که هر آن ممکن بود دل و رودش بریزه بیرون...
سرکی کشیدم 
آرین با دست محکم به پشت نیلا میزد...


نیلا_اوه..خفه شدما..این چه طرز اومدنه...


آرین_ظرفا رو نشستی که...اینجا واستادی پرس دومتم نوش جان میکنی؟؟
نیلا بغ  کرده_میشورم..


آرین_کارت تموم شد برای بچه ها چایی بریز...


نیلا اخم کرد_به من چه...من اینجا مهمونما...


مهبد_آرین نمیای؟؟میخوایم شروع کنیم


قیافه آرین نمیدیم و پشت به من ایستاده بود
ولی از همینجا هم میش حدس زد چقد حرصی شده


عصبی غرید_چای یادت نره...


با گام های بلند از آشپزخونه بیرون زد
نیلا بشقاب روی میز گذاشت شلوارش بالا کشید
_نیلا این لباسا رو از کجا اوردی؟؟
چپ چپ نگاهم کرد_از اتاق کش رفتم
چون میخواستم بیام بیرون احتمال اینکه کسی منو ببینه زیاد بود واس همین کلی گشتم تا تونستم یه لباس نزدیک به لباس تو پیدا کنم


اینام که انقد گرم طعنه زدن هستن متوجه فرق کوچیک لباسا نشدن...


الانم بیا ظرفات بشور...




لب و لوچه ام آویزون کردم_باهم بشوریم!؟؟


چشماش توی حدقه چرخوند_یک سومش رو میشورم اونم فقط بخاطر اینکه خیلی دوست دارم...


لبخندی زدم _منم عاشقتم که . . 


پشت یخچال موندم تا کار نیلا تموم بشه بعد از چند دقیقه زمزمه کرد_نیلو من رفتم باقیش با خودت...


یواش از پشت یخچال بیرون اومدم
طفلی بیشتر ظرفا رو شسته بود


استین لباسم بالا زدم که با صدای مهبد ترسیده هینی کشیدم_هنو که تو داری ظرف میشوری!!


_وقتی چهار نفر آدم اندازه پنجاه نفر ظرف کثیف کنند و یه نفر تنهایی مجبور بشه بشوره ...همین میشه


بلند خندید_حرص نخور حالا نصفش که شستی بیا بقیه اش رو هم بهت کمک میکنم...
حرفش قط کرد و چشماش روی
دستای من  که کنار سینک  گذاشته بود خشک شد...


دستم گرفت _دستات که خشکه...چجوری ظرفا رو شستی؟


ترسیده دستام عقب کشیدم_خب خشکش کردم...خوشم نمیاد دستام خیس باشه


نگاهی به چشمام انداخت 
سری تکون داد _باشه...


سریع شروع به شستن ظرفا 
که دست مهبد روی صورتم نشست_تو منو یاد کسی میندازی...
سرم عقب کشیدم_کی؟؟


لبخند غمگینی زد_مهم نیست...


سرش پایین انداخت مشغول  آب کشی ظرفا شد....
***
مهبد_خب ..ظرفا هم که شسته شد..حالا یه چای به ما میدی؟؟؟ 
لبخندی زدم _حتما


تشکری کرد از آشپزخونه بیرون رفت


نگاهی به اطراف آشپزخونه انداختم 


با دیدن کتری گوشه کابینت لبخندی روی لبم نشست..


پر از آبش کردم و گذاشتم آب جوش بیاد


به سمت پذیرایی رفتم
خبری از تمنا نبود


پسرا با اخم مشغول بحث بودند...
سهیل_فکر نکنم بشه به این راحتی ازش حرف کشید...


از بچگی عاشق بحثای پلیسی بودم با ذوق و شوق ، تمام وجودم گوش شده بود ببینم چی میگن
مهبد_تنها خوبیش اینه که نمیدونه پلیسیم...


اخمی کردم


آرین_اره تمنا خیلی زرنگه...


ناخودآگاه لب زدم_اگه نمیدونه چجوری اومده تو گروهتون؟؟؟


سه تایی ساکت شدند....
_حتی یک درصد هم احتمال ندین  ...همینجوری شانسی اومده  خودش توی گروهتون جا داده...




مهبد_حق با نیلو ء


سری تکون دادم_پس چی که حق با منه...
ارین_یعنی تمنا میدونه ما پلیس نفوذی هستیم؟؟
پس چرا هیچکاری نکرد!؟


سهیل _برای گمراه کردن ما...


آرین_سهیل اطلاعات محموله رو دربیار.ساعت دقیق و مکانش 


سهیل سری تکون داد مشغول ور رفتن با لپ تاپش شد


لبخند گشادی زدم_به منم بگید قضیه چیه؟!


آرین اخمی کرد_برو تو اتاقت بخواب..دیگه بهت نیازی نیست..


اخم غلیظی روی پیشونیم نشست 


بی حرف پشتم بهشون کردم به سمت اتاق به راه افتادم


لیاقت نداشتن بهشون کمک کنم..پسره بی تربیت


وارد اتاق شدم و در قفل کردم


نگاهی اطراف اتاق چرخوندم_نیلا؟؟کجایی


یهو کسی از پشت سر بهم چسبید و چشم و دهنم گرفت...


برای یک لحظه قبض روح شدم


با صدای نیلا نفس حبس شدم رو بیرون دادم


_وای..سکته کردما
نیلا خندید_ترسوی کی بودی تو..؟


چپ چپ نگاهش کردم_چرا قایم شدی...


 خودم روی تخت انداختم


نیلا_مجبوریم تمام مدت قایم موشک بازی کنیم
ممکن بود بجای تو یکی از پسرا وارد بشه 
اونوقت من وسط اتاق بودم  
منو میدیدن...


دکمه های پیراهنم باز کردم_از همین اول کاری خسته شدم


این سرگرد انگار از دماغ فیل افتاده با یه من عسل هم نمیشه خوردش


نیلا خندید_ولی بجاش مهبد خیلی جیگره لامصب..


پیراهنم رو گوشه ای پرت کردم _من کلا از هرچی جنس مذکر بدم میاد...
با لباس زیر 
روی تخت دراز کشیدم 
نیلا هم لباسش عوض کرد کنارم دراز کشید


_تخت یه نفرستا...


سرش روی شونه ام گذاشت_من و تو یه نفریم ...


بیخیال چشمام بستم...


تو عالم خواب بیداری با صدای کوبش در
سیخ نشستم 


منگ بودم _اینجا کجاست ؟من کیم؟؟




دوباره کسی  با مشت محکم به درکوبید
صدای عصبی آرین بلند شد_در باز کن ببینم  ...


نیلا هنوز خواب بود
میدونستم انقدر خوابش سنگینه که نمیشه بیدارش کرد...
تازه اگر بیدارم میشد منگ خواب بود حتما سوتی فجیعی میداد




سریع هلش دادم پایین
 بسختی  کشوندمش زیر تخت قایمش کردم     ... 


در اتاق باز کردم که مشت گره شده آرین روی هوا خشک شد


با چشمای گرد شده زل زده به من....




یهو لبخند پلیدی روی صورتش نشست_خیلی زود شروع کردی...


متعجب پرسیدم _چیو؟؟


پوزخندی زد و با چشماش اشاره با بالا تنه ام کرد_ذات کثیف خودتو...فکر نکن با این کارا میتونه به من برسی...


چشمام تا اخرین حد گرد شد
این چی واس خودش بلغور میکرد؟؟


سرم پایین انداختم با دیدن نیم تنه برهنه ام که فقط لباس زیر  داشتیم 


عرق سردی روی پیشونیم نشست...


سریع در اتاق بستم و پشت  در تکیه دادم


ضربان قلبم اووج گرفته بود
نزدیک بود دل و روده ام از دهنم بزنه بیرون...


صدای پراز طعنه آرین از پشت در به گوشم خورد_اگه به ظاهر خجالت کشیدنت تموم شد...یاد نره واس چی اینجایی..بیا وظیفتو انجام بده هرچه سریع تر...


دستی روی پیشونیم کشیدم 


خیس عرق شده بود


وای خدای من عجب گندی زدم...




به سمت نیلا رفتم و دستش کشیدم _هووی خرس بیدار شو..


غلتی زد و پشت به من خوابید_نیلا با توام پاشوو برو ببین این نکبت چیکار داره


نالید_جون نیلا خودت برو ...خوابم میاد
  قول میدم  یه ساعت دیگه  بیام تمام کارا تنهایی بکنم..




زمزمه کردم _روم نمیشه...
گند زدم نیلا...


دوباره نیلا رو تکون دادم_پاشو باز مثل عزراییل میاد بالا سرمون...


نیلا با غر غر روی زمین نشست_چی میشه امروز خودت بری..


آب دهنم قورت دادم_ازش خجالت میکشم!!




نیلا تای ابروش بالا برد_چرا؟؟


سرم پایین انداختم_آخه من لخت دید...


بلند خندید_اشکال نداره بابا یه نظر حلاله...




پس گردنی محکمی بهش زدم_خاک بر سر بی حیات بکنن..پاشو برو امروز کارا با تویه...


نیلا_جووون ...خیلی خوبه از بدن برهنت یه پیش زمینه داره تو ذهنش راحت میشه مخش زد


بلند تر خندید
نیشگونی از باسنش گرفتم که صدای آخش بلند شد_نکن کبود میشه بعد آرین میگه
صداش مثل آرین کلفت کرد :یعنی با یک نگاه بدنت کبود شد؟؟؟
چشمام گرد شد_دیونه شدی نیلا سر صبحی؟؟


همینجور که میخندید از روی زمین بلند شد_آخه خیلی باحال سر صبحی یه دختر لخت ببینی


پیراهن مردونه که دیشب پوشیده بودم از روی زمین برداشت 
،پوشید_باید برای خرید لباس بریم...همش نمیتونیم با این لباسا توی خونه بچرخیم
دیگه باید یه جوری دلبری کنیم براش...
چپ چپ نگاهش کردم _برو انقد حرف نزن..مواظب باش سوتی ندی


سری تکون داد_سوتی شما دادی من باید برم درستش کنم


از اتاق خارج شد...




نیلا
****


به سمت آشپزخونه رفتم


آرین پشت میز نشسته بود 
مشغول خوردن صبحانه بود
با دیدن من پوزخندی زد
_چیدن میز صبحانه به عهده تویه..
پس دفعه بعد بجای لخت گشتن


سعی کن مسئولیتت رو درست انجام بدی..


چشمکی زدم_چشم...


مطمئن بودم اگه نیلو میفهمید 
بجای درست کردن گندش دارم بدترش میکنم خفم میکرد


خندم گرفته بود
آرین_به چی میخندی؟؟


خندم جمع شد_به هیچی..


آرین لقمه آخری توی دهنش گذاشت از پشت میز بلند شد_نه به خجالتی بودن چند دقیقه قبلت...نه به الان که اگه ولت کنن دوباره لخت میشی


اخمی کردم 
نه دیگه این زیادی داشت پررو میشد


_اتفاق صبح کاملا ناخواسته و یهویی بود...


پوزخند غلیظی زد_شما راست میگی...


به میز اشاره کرد_جمعش کن...


با گام های بلند از آشپزخونه خارج شد


_نکبت زشت...


مشغول تمیز کردن میز شدم
بعد از سابیدن کامل آشپزخونه نفس آسوده ای کشیدم


اخیش حالا تو خونه تنها شدیم 
لازم نیست قایم موشک بازی کنیم


به سمت اتاق رفتم


نیلو روی تخت خوابیده بود چشماش بسته بود


_نیلو؟؟؟
هومی زیر لب زمزمه کرد
_کارا تموم شد بریم خرید؟؟


از روی تخت بلند شد و نشست_آره ..منم ازین خونه خسته شدم...
شاید کمی خرید حالمون خوب کنه...


لبخندی زدم _پس پاشو لباست بپوش بریم...




تنها لباس که داشتیم پوشیدم


و دوتایی جلوی آینه کوچیک 
روی دیوار  ایستادیم


نیلو_نیلا تا کی باید اینجوری زندگی کنیم؟؟


کم کم دارم حس میکنم دوقلو بودن یه بیماری که ما مجبوریم پنهانش کنیم....


به سمتش چرخیدم_ولی من برعکس تو فکر میکنم بزرگترین نعمتی که خدا میتونه به یکی از بنده هاش بده
اینه که یه خوواهر درست شبیه خودش داشته باشه...


لبخندی روی لبش نشست
بوسه ای روی لپش نشوندم_بریم ؟؟


سری تکون داد_بریم..تو برو من پشت سرت میام...


_لازم نیست ..آرین رفت سر کارش 
کسی دیگه هم خونه نیست با خیال راحت میتونیم بریم بیرون...


اخمی کرد_ممکنه کسی مارو ببینه ..تو برو سر کوچه  منتظر من بمون...




_باشه..


از اتاق بیرون زدم


کفشام از جا کفشی برداشتم از خونه بیرون زدم


سر کوچه منتظر نیلو ایستادم


نگاهم روی چهره آدمایی  که بعضی غمگین بودند بعضی خوشحال در رفت و آمد بود


هرکسی برای خودش زندگی داشت 
شاید پر از غم یا پر از شادی...
ما محکوم بودیم به این زندگی..
چه خووب میگذشت چه بد باید تا اخر راه میرفتیم


با صدای پخ کسی دقیقا کنار گوشم 
بالا  پریدم 
دستم روی قلبم گذاشتم 
با دیدن چهره خندون مهبد  
ترسیده به پشت سرش نگاه کردم 
ولی خبری از نیلو نبود


نفسم آسوده بیرون دادم_قلبم وایستاد ...
خندید_چی شده اومدی سر کوچه و رفتی تو فکر؟؟


_آ میخواستم برم خرید..باید چند دست لباس برای این مدت که خونه آرین کار میکنم بخرم... 


مهبد _آهان باشه..منم باید برم چندتا از مدارک آرین تو خونه جا گذاشته بردارم..


عقب عقب رفت و دستش توی هوا تکون داد_بعدا میبینمت..خوش بگذره


وای نیلو هنوز تو خونه بود




پشت سرش به راه افتادم
که با شنیدن صدای پام به عقب برگشت 
_چی شد پشیمون شدی؟؟


لبخند زورکی زدم_آ نه یادم اومد چیزی رو خونه جا گذاشتم ..


میام بردارمش..


سری تکون داد به راهش ادامه داد


باهاش هم قدم شدم
که کلید از جیبش بیرون کشید 


بی توجه بهش زنگ در رو فشردم که متعجب نگاهم کرد 
_آ ببخشید یادم رفت کسی خونه نیست...


در حیاط باز کرد وارد شد...
خدا خدا میکردم نیلو 
متوجه شده باشه 


قایم بشه...


به محض ورود بخونه 
مهبد  بی خیال 
سریع به سمت پله ها رفت...


اطراف نگاهی انداختم


که با دیدن نیلو 
پشت اپن آشپزخونه 
 قایم شده بود 
سریع به سمتش رفتم_چرا اینجا قایم شدی؟؟


غرید_کجا میرفتم..


تو تایم ک زنگ زدی و رسیدین به در ورودی فقط تونستم اینجا رو پیدا کنم...




ترسیده به پله ها نگاه کردم_الان مهبد میاد...بدو بریم




با صدای مهبد صاف ایستادم 
_چیکار میکنی اونجا؟؟


خندیدم_هیچی یه لکه بزرگ روی سرامیک بود ..میخواستم پاکش کنم...


از پله ها پایین اومد _کو ببینم...


که سریع جلوی  راهش ایستادم_بیا بریم دیر میشه..بعدا میبینیش..


  الان آرین برمیگرده خونه 
باید ناهار بذارم..


لبخندی زد_تا شب آرین نمیاد..با خیال راحت به خریدت برس...


سرش کج کرد که پشت سرم ببینه_لکه چی هست ؟؟


بی هوا پریدم سمتش 


بغلش کرد     


دستام دور کمرش حلقه کردم
با ناراحتی گفتم
_نتونستم زودتر بهت بگم 
واقعا ازت ممنونم که نذاشتی آرین منو اخراج کنه...


بزور من از خودش جدا کرد_خواهش میکنم..کاری نکردم که..


لبخندی زدم_نمیدونی چقد به این کار نیاز داشتم 
به سمتش رفتم که عقب کشید_باشه باشه ...من باید برم دیگه بعدا میبینمت ...


سریع به سمت در رفت..


ریز خندیدم ...
نیلو از پشت دیوار بیرون اومد پس گردنی محکمی بهم زد_دفعه آخرت باشه میپری بغل پسرای مردم..


دستم پشت گردنم گذاشتم_اگه نمیپریدم که الان لو رفته بودی....


بعدشم خودت چرا با لباس زیر جلو پسرا میگردی؟؟؟


چشم غره ای رفت به سمت در به راه افتاد_بیا بریم خیلی زر نزن


پشت سرش به راه افتادم


بعد از خروج نیلو از خونه بیرون زدم


دوتایی به سمت خلوت ترین مراکز خرید رفتیم
تا با خیال راحت  هرچی دوست داشتیم بخریم


بعد از مدت ها خرید نکردن حسابی ترکوندیم
البته در حد پولی که داشتیم...


طبق معمول همه چیز رو شبیه هم برداشتیم 


دو تا روسری خریدیم چون شال دست و پا گیر بود توی کار های خونه
روسری ساتن مشکی و یه روسری نخی که آبرنگی بود و رنگ های مختلفی داشت


مانتوی آبی کاربنی که خیلی هم خوش دوخت بود ولی ساده 
دو تا تونیک ساده هم برداشتیم برای وقتی که کارهای خونه رو انجام می دیم
یکی زرشکی بود و روش برش خورده بود
اون یکی آستین های دو رنگ داشت یکی زرد یکی آبی.


یه شلوار کشی مشکی هم برداشتیم و یه شلوار ورزشی اونم مشکی گرفتیم تا با هردو تونیکا بشه بپوشیم


لباس زیر اسفنجی کاپ دار شیطنت نیلو بود...
می گفت دفعه بعد لخت دیده شدیم جایی چشم و چالشون در بیاد..


خندم گرفته بود


نیلو _آخیش تو عمرم انقد خرید بهم نچسبیده بود...
خندیدم_بله منم برای رو نمایی لباس زیر بخرم ،خرید بهم میچسبه..


نیشگونی از باسنم گرفت_هیز تو که از آرین بدتری...


دوتایی بلند خندیدیم
_برگردیم..


سری تکون داد 
دوتایی از پاساژ خارج شدیم
کنار یه مغازه بدلیجات ایستادم
چشمم روی دستبند های شیک و  دخترونه   خشک شده بود


نیلو کنارم ایستاد_به چی نگاه میکنی؟؟


به دستبند ها اشاره کردم_نگا چه خوشکلن ..بخریم؟؟


آهی کشید_دستبنداش باهم فرق داره..نمیتونیم بپوشیم


_خواهش میکنم..همیشه که نباید همه چیزمون مثل هم باشه
ببین این دستبند ها ست چقد خوشکلن....


چشماش توی حدقه چرخوند_نیلا اینا برای دوست دختر و پسراس 
نه من و تو


لب و لوچه ام آویزون شد_مهم نیته ..من و توام عاشق هم هستیم ..مگه نه؟؟


سری تکون نداد_از دست تو..


با اصرار زیاد من بلاخره
نیلو قبول کرد  دو تا دستبند  که بنداش مروارید ریز  سیاه و یکی سفید داشت 
از یکی قفل آویزون بود و از یکی کلید  بخریم


خیلی ذوق داشتم
دلم میخواست هرچه سریع تر ببندمش به دستم...


کنار خیابون ایستادیم


بعد از گرفتن تاکسی به سمت خونه به راه افتادیم...


توی ماشین نگاهم فقط روی جعبه دستبند ها بود
نیلو_همچین با ذوق نگاه میکنی انگار دفعه اولته دستبند خریدی...


لبخند پهنی روی لبام نشست_یه حس خیلی خووبی نسبت به اینا دارم


دستبند از داخل جعبه اش بیرون کشیدم
روی دست نیلو بستم..


سفید مال تو این مشکیه هم مال من
 بلند خندیدم _چون این کلید داره و من همیشه مشکل گشا هستم


سری از روی تاسف تکون داد_تو دیونه ای...


دستبند به دستش دادم_برام ببندش 


دستبند رو به دستم بست با لذت نگاهش کردم
نیلو_فقط مواظب باش جلوی پسرا سوتی ندیدی ..چون دستبندا خیلی تو چشمه...




به پشتی صندلی تکیه دادم_نگران نباش 


سر کوچه  پیاده شدیم..
نیلو زودتر از من به سمت خونه رفت


چشم چرخوندم 
خیابون خلوت بود...
به سمت خونه به راه افتادم...
سوت زنان در باز کردم 


کسی خونه نبود تا شب آزادی کامل داشتیم


کفشام توی جا کفشی قرار دادم
داد زدم_کجا رفتی؟؟


یهو با دیدن چهره فوق عصبانی آرین جلو راهم  چشمام گرد شد
آرین_اینجام...


من من کنان_س..سلام..


سری تکون داد_فکر کنم اینجا رو با هتل یا خونه خالت اشتباه گرفتی...


_نه من..خب چیزه..


از ترس حضور یهوییش ذهنم قفل کرده بود...
صدای مهبد بلند شد_من بهش گفتم بره بیرون...چون تو قرار بود کل روز کارای شرکت بکنی...


آرین نگاه برنده ای به مهبد انداخت_بیخود کردی تو...


چشمام از تعجب گرد شد و دهنم باز مونده بود...


زیر لب غرید_حیف قول دادم یه هفته اینجا بمونی وگرنه همین الان...


مهبد بین حرفش پرید_آرین بریم دیر میشه...


زیر لب زمزمه کرد _بریم ولی به حساب توام رسیدگی میکنم مهبد خان


مهبد بیخیال لبخندی زد و به سمت در به راه افتاد


آرین_دلم میخواد وقتی اومدم کل خونه از تمیزی برق بزنه ..فهمیدی؟؟


_اما من دیروز...
آرین_نشنیدم چی گفتی؟؟


سرم پایین انداختم_چشم..


به سمت در رفت_خوبه...


دوتایی از خونه خارج شدند


_ایش پسره یخچال


به سمت اتاق خواب به راه افتادم
_نیلو...کجایی


صدای ازش نیومد
یعنی کجا قایم شده...




کیسه لباس ها رو گوشه اتاق رها کردم 
که با بهم خوردن در ترسیده به عقب برگشتم


با دیدن نیلو نفسم  رو آسوده بیرون دادم_کجا بودی؟؟


اخمی کرد_نتونستم بیام توخونه بیرون قایم شدم...


_ولی تو که از من زودتر اومدی


سری تکون داد_اره ولی وقتی دیدم این دوتا توی خونه هستن ..نمیتونستم بهت خبر بدم که نیای ..واسه همین خودم قایم شدم ..که هردومون نبینن


چشمکی زدم_تو شیطونم درس میدیا...
خندید_دست پروده ایم...


خودش روی تخت پرت کرد _اخیش خسته شدما


_بدو لباسات عوض کن بریم که کلی کار داریم...
متعجب گفت_چه کاری؟؟


لبم کج کردم_باید خونه رو تمیز کنیم..


نیلو_ولی ما که دیروز تمیز کردیم....بیخیال امروز میخوام برم فضولی توی  خونه..


چشمام گرد شد_چی؟؟


خندید_میدونی من عاشق شغل پلیسیم..پلیسا هم همیشه چیزای جالبی برای ماجرا جویی دارن..


_نیلو میدونی اگه ارین بفهمه پوستمون میکنه؟!


از روی تخت بلند شد مشغول باز کردن دکمه های مانتوش شد_از کجا میخواد بفهمه ...


منم هوس شیطونی کرده بودم


نیلو مانتوش روی تخت انداخت
از داخل پلاستیک توی دستش یه تاپ سفید با یه قلب بزرگ که یه جوجه طلایی مخمل روش کشیده بود بیرون کشید و توی حرکت پوشیدش


_این از کجا اوردی؟؟؟


خندید_یواشکی خریدمش..


لبم آویزون شد _پس من چی؟؟


چشمکی زد و یه تاپ مثل خودش  از داخل پلاستیک بیرون کشید به سمتم پرت کرد_اینم واس شوما...بریم؟؟


لبخند پهنی زدم تاپ رو پوشیدم_بریم...


دوتایی از اتاق بیرون زدیم 
از پله ها بالا رفتیم
و در اولین اتاق باز کردم


دکور کاملا ساده  ای داشت
نیلو سرش از زیر دستم رد کرد و نگاهی گذرا به اتاق نداخت_اینجا هیچی نداره..بریم بعدی...




سری تکون دادم
 در بستم 
دوتایی به سمت اتاق بعدی رفتیم







ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر