قادر رنجبر نظرات جمعه 30 آذر 1397 ، 11:13 ب.ظ



_وای غذا سووخت..


با دو خودم توی آشپزخونه  پرت کردم و زیر گاز خاموش کردم


با دست کوبیدم به پیشونیم_وای عجب گندی خورد
نیلا بی هوا پرید  توآشپزخونه_بو سوختگیه ...


آهی کشیدم_آره غذا سوخت...


با صدای بهم خوردن در حیاط قلبم فرو ریخت


آب دهنم قورت دادم_نیلا من میرم قایم بشم خودت جواب ارین بده...


بدون اینکه اجازه مخالفت بهش بدم پریدم توی اتاق 


از پشت در فال گوش ایستادم 
که صدای چند تا مرد به گوشم خورد
_وای دوستاشم اورده...
امیدوارم نیلا از پسش بربیاد


نیلا
****
سرجام خشکم زده بود
با ورود پسری قد بلند و هیکلی 
ترسیده آب دهنم قورت دادم


خدا ازت نگذره نیلو که اینجوری ترس توی دلم انداختی...


پسر لبخندی زد_از بویی که تو خونه پیچیده معلومه کار خرابی کردی دختر..


_هان؟؟
آروم خندید


اینکه مهربون بود ...
پس چرا نیلو انقد ازش میترسید؟؟


سرش رو نزدیک تر آورد_ولی شانس آوردی 
آرین برای امشب غذا گرفته وگرنه مطمءنم پوستتو میکند..
همچنان بهت زده نگاهش می کردم


دوباره صاف ایستاد و دستش به سمتم دراز کرد_من مهبد هستم..
و شما...؟؟


نگاهی به دستش و بعد نگاهی به چهرش انداختم _نیلاوووو...


متعجب پرسید_نیلاو؟؟


هول کرده گفتم _ نه یعنی نیلو ..اره نیلو...


دستش که بی هدف روی هوا خشک شده بود عقب کشید_خوشبتم نیلو...


لبخند زورکی زدم_منم همینطور


با صدای عصبی کسی ترسیده هینی کشیدم_دختره دست و پا چلفتی ... 
میدونستم تو عرضه انجام کار های این خونه رو نداری ....
وسایلت نیاورده ..جمع کن ازین جا برو


جیغی کشیدم_چیی؟؟


بیخیال، پلاستیک توی دستش رو روی میز  گذاشت و
از آشپزخونه خونه بیرون زد


یهو به خودم اومدم و
با دو دنبالش رفتم
 گوشه لباسش رو کشیدم 
ایستاد


با پررویی تمام گفتم
_وقتی تمام کارها رو میسپاری به یه دختر تنها بعد انتظار داری همه رو به نحو احسنت انجام بده کمی زیاده روی نیست،؟


پوزخندی زد_تو برای همین کار به اینجا اومدی..


مهبد_حالا که چیزی نشده آرین ..این طفلیم راست میگه هنوز یه روز نیست استخدامش کردی کلی کار بهش دادی...


به تایید حرف مهبد سرتکون دادم که 
آرین_من از بچه ها بدم میاد..


غریدم _بچه عمته


 چشماش گرد شد


مهبد بلند خندید


عصبانی چشم غره ای بهم رفت_همین که گفتم وسایلتو جمع کن و ازینجا برو....


دهن باز کردم چیزی بگم که
پسر بوری از در خونه داخل اومد_آرین ،تمنا قبول نکرد بیاد...


نگاهش به من افتاد و یه ابروش رو بالا انداخت
چشم های آبی به شدت روشنی داشت


مهبد خندید_این دختره رو همیشه باید با زور آورد...


آرین زیر لب زمزمه کرد_خودم بهش زنگ میزنم
مهبد دستی تو موهای خرمایی و بلندش کشید و
 چشمکی زد_من راه بهتری دارم واس 
آوردنش به اینجا...از تو آبی گرم نمیشه


آرین دستش رو که برای برداشتن تلفن دراز کرده بود عقب کشید_چه راهی؟؟


مهبد خندید و با چشم و ابرو به من  که مثل یک  مجسمه وسط سالن خشکم زده بود اشاره کرد _حسادت زنانه


آرین نگاه دقیقی به من انداخت
با اون اخم روی صورتش زهرم ترکید
نمیفهمیدم چه خبر شده


سری تکون داد_فکر خوبیه پسر الحق که پلیس زرنگی هستی...


گوشی رو برداشت و به سمت من گرفت_بیا باهاش صحبت...


مهبد بین حرفش پرید و با دست کوبید به پیشونیه خودش_ولی تو بجاش  سرگرد خنگی هستی..
میخوای گوشیو بدی دختره باهاش صحبت کنه؟؟


آرین_پس چیکار کنم؟؟


مهبد پوفی کشید و به سمت آرین رفت و گوشی تلفن از دستش کشید...


- آرین جان تو فقط  یکم انعطاف به خرج بده
چندتا   حرفاعاشقونه به نیلو بگو ...


کپ کرده گفتم:
- چی؟؟؟؟


صدای خنده بلند پسر موبور بلند شد_وای عجب فیلمی شد اومدن این تمنا...
بابا اون که عاشق آرین لازم نیست این فیلما رو دربیارین
فقط کافیه آرین بگه بیا اینجا...


آرین با اخم به زمین زل زد_حوصله ناز کشیدن ندارم یه بار گفتم بهش قبول نکرد..


مهبد_از بس خشکی پسر...


رو به من کرد 
- ببین به کمکت احتیاج داریم
این آقا ارین ما عاشق یکی  شده  ولی راهشو بلد نیست...
ازت میخوام وقتی دارم با تلفن حرف میزنم 
جوری که شخص پشت خط صدات رو بشنوه چند کلمه عاشقانه و احساسی به ارین بگی ...
باشه؟؟


اخم کردم_نباشه...
دست به سینه ایستادم و یه ابروم رو بالا انداختم
- من که اخراج شدم چرا باید اینکارا رو بکنم؟؟


مهبد با اخم به آرین زل زد که
آرین کلافه گفت
_باشه اگه کارتو خوب انجام بدی میتونی اینجا بمونی


سعی کردم درجه کیفور شدنم رو در پایین ترین حد ممکن نگه دارم نشونش ندم
ولی در واقع ذوق مرگ شده بودم


لبخند پر از شیطنتی زدم _پس قبوله...


مهبد شروع به گرفتن شماره کرد بعد چند لحظه تماس وصل شد
_سلام تمنا خانوم ..خوبی..؟؟
.....
_شکر خدا..
آرین گفت ازتون خواهش کردن امشب برای شام تشریف بیارید  ولی به ظاهر رد کردین ..


....
اشاره ای به من کرد که آروم گفتم:
- تا یه هفته فرصت می خوام که خودمو ثابت کنم و هی آرین خانتون اخراجم نکنه


آرین قرمز شد و اومد چیزی بگه که مهبد چشم غره ای بهش رفت
 و سر تکون داد به معنای تایید


بدجنسانه دندونامو نشون آرین دادم
 آرین  عصبی زمزمه  کرد قبوله..


لبخند پهنی زدم و
صدام  رو صاف کردم 
بلند گفتم _اوه آرین جان این پیراهن  جدیدت خیلی بهت میاد ...روز به روز جذاب تر میشی عزیزم


خودم از چیزی که یهویی به زبونم اومد خنده ام گرفت و کپ کردم


مهبد از خنده سرخ شده بود به تمنا گفت_صدای یکی از دوستای سهیل ...


لگدی به پای آرین زد 
مهبد_آره با سهیل اومد ...خیلی دختر خوبیه..


آرین صداش صاف کرد_ممنونم نیلو جان...


چشم غره ای بهش رفتم زمزمه کردم_مردشور احساسی حرف زدنتو ببرن...یکم تعریف میکردی خب


مهبد_آء منصرف شدی؟؟
....
_باشه ما منتطرتیم ..خدانگهدار




تماس رو قطع کرد
و بشکنی زد _حل شد داره میاد سریع وسایل آماده کنید..


مهبد رو به پسر مو  بور کرد_سهیل ریزه رو آوردی؟؟


سهیل انگشت شصتش به نشونه اوکی بودن همه چی نشون  داد_نگران نباش...همه چی آمادس...


متعجب نگاهشون میکردم که آرین رو به من کرد_منتظر چی هستی ...برو وسایل پذیرایی رو آماده کن...


مهبد چشم غره ای بهش رفت_کجا بره..مثل اینکه یادت رفته نیلو اینجا مهمونه..


تو باید کارای امشب پذیرایی انجام بدی


آرین اخم کرد_چی؟؟پس خدمتکار گرفتم واسه چی؟؟


مهبد چشمکی زد_امشب نیلو به عنوان مهمان اینجاست..بعد خواستی از خدمتکارت کار بکش ....


لبخند پهنی روی لبام نشست




مهبد_نیلو جان برو یه لباس مناسب بپوش بیا...


تند تند سری تکون دادم
سعی کردم چهره عصبی آرین رو که داشت منفجر میشد از حرص نادیده بگیرم


با لبخند به سمت اتاق رفتم 
 صدای عصبی آرین  که رو به مهبد غرغر میکرد شنیدم_هیچ معلوم هست میخوای چیکار کنی؟؟


مهبد _نگران نباش...
وارد اتاق شدم  خبری از نیلو نبود 


یواش صداش زدم _نیلو..بیا بیرون...


ولی هیچ صدای نیومد 
یعنی کجا رفته؟؟


میخواستم از اتاق بیرون برم که صدای متعجب آرین خشکم زد
_داشتم میومدم اتاقت ..بین بهتره چیزی از شغل ما نگی...
این یه ماموریت باید مخفی باشه ...


نیلو_ها؟؟؟


صدای آرین رفته رفته عصبی ترمیشد _هیچی فقط تو همینجور گیج بزن...


 دستگیره در پایین اومد که سریع پشت در قایم شدم...


آرین_بهتره بیام توی انتخاب لباس کمکت کنم..یک خدمتکار نمیدونه توی یک مهمونی رسمی چجوری حاضر بشه
..
نیلو _انتخاب لباس واس چی؟؟


محکم به پیشونیم زدم _وای نیلو داشت همه چیزو لو میداد


آرین_ ببین تمنا خیلی ریز بینه ..واسه همین باید خیلی طبیعی رفتار کنی...


نیلو انگار تازه دوهزاریش افتاده بود _آها ..باشه ...لباس مناسب میپوشم...


نیلو وارد اتاق شد که با دیدن من پشت در جا خورد 
چهرش  رنگ تعجب گرفت 
ولی سریع  عادی شد دستش به سمت در رفت تا در ببنده که آرین مانع بستن در شد
_دوست ندارم ...زحمت دوسالم یه بچه هدر بده ...پس خودم میگم چی بپوشی و در کامل باز کرد 
که بخاطر اینکه پشت  در بودم 
در محکم به صورتم خورد
چهرم از درد جمع شد
 لب گزیدم که صدای ازم بلند نشده
که با نشستن دست آرین روی در 


دردم یادم رفت


نیلو وحشت زده پرید جلوی در و گفت:
- خودم می دونم ،می دونم چی بپوشم...


آرین- نمیخواد لباساتو بیار میدونم گند میزنی تو..
از غذا پختنت معلومه


نیلو- گند نمیزنم برو خودم حواسم هست
آرین دستشو از روی در برداشت و فشار کم شد_نیم ساعت دیگه میام ببینم چ کردی..


نفس راحتی کشیدم که نیلو در دو بست:
- آخییش
چقد سمج بود


اومدم چیزی بگم که اشاره کرد ساکت باشم و آروم گفت


- شاید بشنوه صداتو
چند لحظه گذشت که گفت:
- حالا بگو چه خبره؟


کامل براش توضیح دادم 
که سر تکون داد
-خدا پدر مادر این تمنا بیامرزه وگرنه امشب الاخون والاخون بودیم




_حالا چی بپوشم؟؟
لباس خاصی نداشتیم که بپوشه.


شونه هام بالا انداختم- چیکار کنیم؟


عصبانی به سمت در رفت _
- می رم به این پسره می گم
قبل از اینکه  بتونم جلوشو بگیرم از اتاق بیرون زد.


پووفی کشیدم و برای جلوگیری از هر اتفاقی رفتم زیر تخت قایم شدم..


با فکر اینکه همه اش باید زیر تخت باشم اعصابم ریخت بهم...زندگی مون همش شده بود قایم موشک..


یه یه ربعی منتظر بودم که در باز شد


قلبم هوری پایین ریخت 
خودم بیشتر زیر تخت جمع کردم
که صدای نیلو رو شنیدم
- بیا نیلا
به سختی خودمو از زیر تخت بیرون کشیدم و نشستم
تو دستش یه پیرهن مردونه و یه شلوار جین بود


- اینا چیه؟
شونه بالا انداخت و لباسا رو سمتم پرت کرد:
- لباسای خواهرش خیلی بزرگ بود
فقط یه شلوارش اندازه ام شد


اینم پیرهن خودشه
مال پنج شیش سال پیشه
هدیه آبجیشه کوچیک بوده نگهش داشته


- خود آبجیش کجاس؟
نیلو- با مامانش اینا خارجن انگار
نفهمیدم چرا


- بیا زود بپوش لباسا رو
نیلو_من برم؟؟
سری تکون دادم_آره تو بهتر میتونی نقش بازی کنی من یهو سوتی میدم..


سریع مشغول پوشیدن لباسا شد و منم بلند شدم مانتومو در بیارم


جالباسی پشت در وصل شده بود
به سمتش رفتم تا لباسو آویزون کنم که در یهو باز شد


تنها شانسی که آوردم این بود که پشت در بودم
این در عجب چیز خوبی بود و نمی دونستم


نفسم رو حبس کردم و نیلو جیغ کشید:
- نمی دونی نباید سرتو بندازی پایین بیای تو اتاق یه خانوم؟


- بیا تمنا اومد
صدای مهبد بود


نیلو سر تکون داد و همراهش رفت و در رو بست


صدای چرخش کلید رو شنیدم و چند لحظه بعد کلیدو از زیر در فرستاد داخل


خداروشکر عقلش کشیده
وگرنه مثلا اگه دستشوییم میگرفت چی؟
یا یکی ازین پسرا باز مث گاو خودش مینداخت تو اتاق...


هووف خودم روی تخت پرت کردم ..حالا که در قفل بود راحت میتونستم یه چرت بزنم...


نیلو
****
با دیدن دختری با قیافه خیلی معمولی خشکم زد
انتظار داشتم  تمنا خانوم مثل این رمانا خیلی جذاب باشه
با چشمای گیرا که همرو متحیر کنه ..


ولی این شخص با چهره معمولی توی قاب اون چادر 
تمام معادلاتم بهم ریخت


باصدای مهبد تازه فهمیدم دو ساعت وسط سالن ایستاده بودم و زل زده بودم به چهره تمنا
مهبد_نمیای بشینی؟؟


لبخندی  زدم روی مبل دونفره جای گرفتم


تمام مدت تمنا سرش پایین بود و هیچ صدای ازش درنمیومد


دست به سینه نشستم 
این سکوت داشت حوصلمو سر میبرد


کاش نیلا میفرستادم بیاد 
خودم  الان توی خواب عمیق فرو میرفتم


ناخواسته آه بلندی کشیدم
که با صدای آرین جاخوردم_نمیخوای برداری؟؟


متعجب به آرین و سینی چای نگاه کردم 


بزور سعی میکردم اون لبخند پت و پهنی که شدیدا دلش میخواست روی چهره ام بشینه رو جمع کنم


لب گزیدم استکان چای برداشتم 
کرم شیطنت توی وجودم بیدار شد 


آروم جوری که فقط من و آرین بشنویم _خیلی این شغل بهتون میاد


مثل خودم جواب داد_مهمونا برن به توام میارمش...


متعجب گفتم _چیو؟؟


بی حرف  به سمت تمنا رفت
توی دلم فحش خوشکلی نثارش کردم


تمام مدت تمنا حتی یک ثانیه هم سرش بالا نیاورد
عجیب من یاد کارهای مرتضی مینداخت


با یاد اوری مرتضی لبخندی زدم


مهبد_به چی میخندی نیلو جان؟؟


لبخندم سریع جمع شد_هیچی..


با صدای آرین دقیقا کنار گوشم جا خوردم_واسه هیچی هی میخندی؟؟


اخم کردم_خندیدن جرمه؟؟


دست به سینه نشست_بی دلیل ..آره


رومو ازش گرفتم
از قدیم گفتن جواب نچسبان خاموشی ست ...


نگاهم روی جای خالی تمنا افتاد 


که مهبد رد نگاهم گرفت_رفت دستشویی


آهانی گفتم 
که یهو با صدای جیغ بلندی 
همگی جا خوردیم


صدای جیغ از داخل راه رو اتاق ما میومد..


نکنه نیلا رو توی دستشویی دیده
با عجله از روی مبل پریدم
که بقیه هم به خودشون اومدن


با رسیدن به در دستشویی نبودن نیلا اون اطراف 
نفس راحتی کشیدم


_آخیش


مهبود_چی آخیش...


_ها هیچی..فکر کردم اتفاق بدی افتاده الان میبینم تمنا خانوم سالم هستن نفس راحتی کشیدم ...


تمنا دوباره جیغ کشید_سووسک


گوشه لبم بالا رفت_بخاطر یه سوسک انقد جیغ و داد میکردی؟؟


آرین من از جلو در دستشویی کنار زد 
مثل بت من وارد دستشویی شد توی یه حرکت دمپایی شو توی سر سوسک بدبخت کوبید


نالیدم_ظالم ، بی رحم....


چکار اون بدبخت داشتی یه گوشه برای خودش نشسته بود


چشم غره ای بهم رفت 
رو به تمنا_تموم شد..


تمنا که منتظر یه تلنگر بود با صدای بلند زد زیر گریه  خودش توی بغل آرین انداخت


چشمام تا اخرین حد گرد شد 


ناخودآگاه گفتم_نه به خجالت اولش نه به بغل بغل الان


صدای ریز خندا مهبد و سهیل بلند شد


آرین_بریم ...شام بخوریم...


_حداقل از دستشویی میومدی بیرون بعد به فکر شام میافتادی...


اینبار مهبد و سهیل ترکیدن از خنده و بلند بلند میخندیدن


سهیل رو به من کرد_خدایی دوست به این باحالی کجا دیده بودین...


آرین ،تمنا رو از آغوشش بیرون کشید _بریم


تمنا بی حرف و بدون اینکه سرش بالا بیاره از کنار ما گذشت و به سمت سالن رفت
_آخی چقدم بچم خجالتیه...


 پشت سر مهبد و سهیل   به راه افتادم که دستم از پشت سر کشیده شد و نگاهم 
توی چشمای قرمز به خون نشسته ای قفل شد




اوه اوه هوا پس که...


قیافه آرین مثل یک گاو زخمی شده بود... سرش نزدیک آورد توی یه سانتی صورتم نگه داشت
از نفس های داغش که به پوست  صورتم میخورد معلوم بود خیلی عصبیه 
و از کلش دود بلند میشه...


لبخند مسخره ای زدم_خوبی شما؟؟


بازوم توی دستش فشرد که صدای کرچ کرچ استخونام شنیدم_بهتره جلوی زبونت بگیری ...تا بیشتر ازین عصبی نشدم..
_آخ دستم..


دستم ول کرد هلم داد
 که به عقب پرت شدم


از کنارم گذشت


دستم ماساژ دادم_پسره گوشت تلخ ..لیاقتت همین خانوم دو رو هست که جلو ده نفر میپره بغلت ..بعد سرش از یقه اش هم بالا نمیاد
ایشش


بچه ها دور میز جمع شده بودند ..


پشت میز نشستم 
تمام مدت تمنا سرش توی یقه اش بود


مردشورتونو ببرن هرجا میریم باید چارتا پسر گوشت تلخ باشه..


خدایا چی میشد یکی ازین پسرای خوشکل و خوش اخلاق نسیب ما میکردی؟؟
یکمم از خوشیای زندگیت به ما میرسید؟؟


قاشق برنج توی دهنم گذاشتم با حرص مشغول جویدن شدم


همه توی سکوت مشغول غذا خوردن بودند
فقط گه گاهی صدای بهم خوردن قاشق و بشقاب توی فضا میپیچید...


لقمه ای توی دهنم گذاشتم که یهو با شنیدن صدای افتادن چیزی  از توی اتاق ما سیخ نشستم


صداش زیاد نبود ولی توی این سکوت واضح شنیده میشد  
همچنان امیدوارم بودم  که فقط  من صداشو شنیده باشم ولی با دیدن قیافه متعجب بقیه ....


ترسیده آب دهنم قورت دادم
معلوم نبود نیلا توی اتاق چه گندی زده..


مهبد_صدای چی بود؟؟


سهیل_از سمت اتاق نیلو اومد !!
آرین_توی خونه کسی جز ما نیست...


تمنا_ولی صدای افتادن چیزی روی زمین بود
وسایل هم که خود به خود روی زمین نمیافتن!!


مطمءن بودم رنگم پریده...کف دستام عرق کرده بود


آرین از پشت میز بلند شد_میرم ببینم صدای چی بود


سریع پشت سرش به راه افتادم_منم میام..شاید دزد باشه..چیز میزی ندزدیده باشه...


توی دلم پوزخندی به حالم زدم
نه که خیلی چیزای قیمتی داشتم توی اتاق


بقیه هم بلند شدند و پشت سرمون به راه افتادن
آروم اروم به سمت اتاق میرفتیم و خدا خدا میکردم


نیلا توی اتاق نباشه... ولی میدونستم جای دیگه ای نداره برای رفتن
پس بدبختی یه سانت باهامون فاصله داشت


نمیدونستم جواب این پلیس ها رو چی بدم
زندان رفتنمون روی شاخش بود


دست ارین روی دستگیره اتاق نشست 
که....




در باز کرد
من مطمءنم اخرین بار در قفل کردم...


نگاهم روی دستشویی موند..
یعنی رفته  تو دستشویی قایم شده؟


 قبل ازینکه آرین کامل وارد اتاق بشه خودم 
توی اتاق انداختم_آی نفس کش کجایی..ای دزد نابکار...


اطراف اتاق  چشم چرخوندم 
کسی توی اتاق نبود


مهبد _اینجا که کسی نیست!
تمنا _شاید دزده فرار کرده..


چپ چپ نگاهش کردم_اونوقت دزد چجوری با وجود 4 تا ادم وسط سالن اومد تو خونه و رفت؟؟


سهیل_راست میگه ها...
شاید باد چیزی اومده و یکی از وسایل انداخته...


آرین پوزخندی زد_ولی اثر از چیزی که روی زمین افتاده نیست...




مهبد به سمت  تخت رفت کوله پشتی از روی زمین بلند کرد_اینم اون چیزی که روی زمین افتاده بود


نفس آسوده ای کشیدم_آخیش پس از دزد خبری نیست...


تمنا_ولی کوله پشتی از جنس پارچه است..پارچه هم که صدا نداره


حرصم گرفته بود
خب یکی نیست بگه تو حرف نزنی کسی میگه لالی؟؟


مهبد خم شد تا زیر تخت ببینه


از ترس اینکه نیلا زیر تخت باشه داد زدم_نگاه نکن...
همینجور خمیده خشکش زد_چرا؟؟
به سمت تخت رفتم_شاید چیز میز خصوصی زیر تخت افتاده باشه ... 


زشته یه مرد اتاق یه خانوم بگرده...




خم شدم و اول زیر تخت چک کردم
 زیر تخت خالی بود نفس آسوده ای کشیدم_تمیزه نگاه کن..


بدون اینکه زیر تخت نگاه کنه صاف ایستاد لبخند شیطونی زد_حیف...بی نصیب موندم پس..وسایل خدمتکار های ارین باید خیلی دیدنی باشه ...


راهشو به سمت کمد کج کرد 
که باز یهو پریدم جلوی راهش


مهبد_حتما این تو ام چیز خصوصی داره؟؟


_بعله ..اتاق یه خانوم همه جاش خصوصیه...


در کمد آروم باز کردم با دیدن نیلا 
که ترسیده و با چشمای گرد به دیواره کمد چسبیده بود




ساکت شدم...
مهبد _چی شد؟؟دزد اون تو قایم شده؟؟


سریع در کمد بستم...




_نه...
سهیل _حتما چیز میزای خصوصی وسط کمد  پخش بود ..روش نشده بگه


بلند خندید


بزور لبخندی زدم
ضربان قلبم از ترس اوج گرفته بود


میترسیدم مهبد بخواد داخل کمد بیینه


ولی بیخیال به سمت در رفت_اینجا که خبری نیست..بریم  به بقیه شام بپردازیم من هنوز گشنمه..


نزدیک در مکثی کرد ...
آرین_چی شده؟؟
مهبد_شایدم صدا از داخل دستشویی بود؟؟


در دستشویی باز کرد
خندید_خاک بر سرت آرین جا مسواکیت 
پخش شده کف زمین...


آرین_اونا از من نیست..بیشتر خدمتکارا استفاده میکنند


سهیل _خب اینم از منبع صدا...


نفسم آسوده رها کردم
انگار بیخیال شده بودند


از اتاق بیرون زدم


آخیش بخیر گذشتا....
نزدیک بود لو بریم
باید به نیلا بگم حواسش بیشتر جمع کنه...


یه سوتی 
کوچیک برابر با ده سال زندان


به جرم گول زدن سرگرد مملکت و دزدی و .... اوه اوه


بعد زندان  و اعتیاد سو سابقه 
فضای ناجورش و..زنای بدکاره و خلاف کار 


با فرو رفتن توی جای نرم 
از  زندان خیالی بیرون اومدم
نگاهم به مهبد افتاد


اخمی کرد_فکر نکن نفهمیدما...


یهو ضربان قلبم تند شد 
احساس  میکردم هر آن از ترس از دهنم میزنه بیرون 
اب دهنم به زور قورت دادم و 
با چشمای گرد شده پرسیدم_چیو؟؟




ابروهاش شیطون بالا برد_اینکه شلخته هستی..
سرش نزدیک آورد 
_بهتره دفعه بعد که لباس زیرات عوض میکنی زیر تخت نندازی 


با دهن باز نگاهش  میکردم که چشمکی زد
از کنارم گذشت...
لباس زیر من؟؟
لب گزیدم 
وای پسر بی حیا خجالت نکشید این حرفا رو گفت...
لپام از شرم داغ شد
خاک بر سرش نمیگه من خجالت میکشم..
بی تربیت


بعد از شام  
ظرفا رو توی  سینک آشپزخونه  گذاشتم 


آرین پوزخندی زد که از صدتا فحش بدتر بود_درسته مهمونی ولی  زحمت شستن ظرفا با تویه..
بدون اینکه منتظر جوابی از من بشه 
از آشپزخونه بیرون زد


لبم کج کردم اداش دراوردم
_پسره یخچال...


نگاهی به ظرف ها انداختم
_اووووه خوبه 4 نفر بودین و انقد ظرف کثیف کردند...


آهی کشیدم و
چشم چرخوندم شاید ماشین ظرف شوی پیدا کنم و نصف از کارا بندازم گردنش


ولی خبری از ظرف شویی نبود ...


با لب و لوچه آویزون نگاه غم زدم به ظرف های کثیف بود که
صدای پیس پیس کسی توجهمو جلب کرد


با دیدن نیلا که  بین یخچال  و کابینت قایم شده بود 


چشمام گرد شد_تو اینجا چیکار میکنی؟؟


چهرش مظلوم کرد_گشنمه..


خندیدم_کارد بخوره به اون شکمت نمیگی میبیننت...


یهو فکر پلیدی به ذهنم رسید
میتونستم  شستن ظرفا  بندازم گردن نیلا


لبخندی زدم_بیا خوواهری برات غذا بکشم عشقم...


نیلا لبخند پهنی زد _قربونت برم...


براش توی ظرف برنج  کشیدم و تیکه جوجه کباب کنار ظرف گذاشتم 


که یهو با صدای مهبد ترسیده هینی کشیدم_هنوزگرسنه ای مگه؟؟


لبخند زورکی زدم _آره...
پشت میز نشست


نیلا با نگاه زاری سرک کشید


مهبد_منتظر چی هستی؟؟


_آ من میرم تو اتاقم غذا بخورم...
مهبد _اگه حضور من ناراحتت میکنه برم؟؟


صورتم مظلوم کردم_آره...


از این همه رک گوییم خشکش زد 


یهو بلند خندید_باشه..میرم بیرون..راحت باش شکمو


از پشت میز بلند شد از آشپزخونه بیرون رفت
نفسم آسوده بیرون دادم


که نیلا سریع  بیرون اومد ظرف ازم گرفت 
تند تند مشغول خوردن شد


_یواش بابا خفه نشی...






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر