قادر رنجبر نظرات جمعه 30 آذر 1397 ، 11:12 ب.ظ



گوشه دیوار نشستم_نمیدونم..برگشتنمون به خونه اصلا صلاح نیست...


نیلا_پولم نداریم...


به سمتم اومد کنارم نشست
_کارت من کمی پول داره ولی اونقدر نیست که بشه یه زندگی مثل قبل برای خودمون بسازیم...


نیلا_ازین شهربریم؟؟
چپ چپ نگاهش کردم_کجا بریم؟؟ مگه فکر کردی جای دیگه خونه و زندگی راحت تری گیرمون میاد؟؟


نیلا_پس چیکار کنیم؟؟
ازروی زمین بلند شدم_میریم دنبال یه خونه نقلی و جم و جور با قیمت مناسب ...
بعدش میریم دنبال یه کار جدید...


پاشو بریم...
نیلا پشت سرم به راه افتاد_با این پول کم چجوری خونه بگیریم..؟؟


آهی کشیدم_نگران نباش انقدری هست که یه اتاق کوچیک بشه اجاره کرد..
***
از خستگی  نای راه رفتن نداشتم دیگه 


چند ساعتی توی خیابونا سرگردون بودیم که بلاخره
رو به روی بنگاه ایستادیم
_نیلا تو بمون من برم ببینم خونه دارن واس یه نفر


نیلا سری تکون داد 
بسم الله ای زیر لب گفتم به سمت مغازه به راه افتادم


با ورودم به مغازه و هجوم هوای گرم لبخندی روی لبم نشست 


که از دید نگاه هیز و خیره 
فروشنده دور نموند


اخمی کردم و به سمتش رفتم_سلام 
یه اتاق کوچیک با قیمت مناسب میخواستم...


لبخند چندشی زد_سلام خانومم..تنهایید؟؟


از نگاهش اصلا خوشم نمیومد 
دلم نمیخواست مثل غلامی بفهمه تنهام و دندون برام تیز کنه


با همون اخم جوابش دادم_خیر با شوهرم هستم...


با شنیدن کلمه شوهرم لبخندش  جمع شد 
_یه اتاق کوچیک هست  با قیمت خیلی کم و خونه با صفا یی هست  ..یه مدت خالیه به دختر تنها هم اجاره نمیدادن ..شانس شما شد که متاهل هستین...
ولی به درد زندگی دونفره نمیخوره...خیلی کوچیکه و...


سری تکون دادم _اشکالی نداره میشه ببینمش؟؟


خندید_بله ...باهمسرتون بیاین تا بریم برای دیدن خونه ...


ابروهام بالا رفت
حالا شوهر از کدوم گوری پیدا میکردم


لعنت به دهانی که بی موقع باز شد...
با صداش از فکر گندی که زدم بیرون اومدم_چی شد خانوم؟؟


سری تکون دادم_باشه ...خدمت میرسیم پس ...
با اخم از مغازه بیرون زدم...


نیلا با دو به سمتم اومد_چی شد؟؟جای مناسبی داشت؟؟


آهی کشیدم_آره داشت...


نیلا بشکنی زد_ایول کی میری ببینیش؟؟


_وقتی شوهر کردم


نیلا مکثی کرد_هان؟؟یعنی چی؟؟


توی چشماش نگاه کردم_یعنی به دختر مجرد  اجاره نمیداد ..
بعدشم من از نگاهش ترسیدم الکی الکی گفتم شوهر دارم ...
اونم قبول کرد گفت هرموقع باشوهرت اومدی بیا بریم واس دیدن خونه ...


نیلا بهت زده و با دهن باز خشکش زده بود_شوهر؟؟


سری تکون دادم _اره...


نیلا روی زمین ولو شد_حالا شوهر از کجا پیدا کنیم؟؟


شونه هام بالا انداختم_میریم سراغ یه بنگاه دیگه شاید بازم کیس مناسب پیدا شد...


دستش کشیدم از روی زمین بلندش کردم_بیا بریم فعلا تو اون پارک بشینیم  
شاید یه فکر درست درمون به ذهنمون رسید...


****
دوتایی روی نیمکت نشسته بودیم
مثل اونایی که کشتیشون غرق شده 
ساکت بغ کرده زل زده بودیم به عابرای پیاده...


باورم نمیشد به همین راحتی الاخون والاخون شده بودیم


از ترس سینان و ادماش هم نمیشد برگردیم خونه
چون مطمءنن اگه پیدامون میکردن ..تیکه بزرگمون گوشمون بود


نیلا خندید_اون زنه رو ببین 
انگار عصا قورت داده چقد سیخ نشسته...


نگاهی به زنی که نیلا اشاره میکرد انداختم
خیلی لاغر و ترکه ای بود 


برعکس شوهرش
خندیدم_اره شوهرش نگاه انگار  بادش کردن ..انقد چاق و خپله


نیلا _وااای  اون پسرشونه یا دخترشون..
بلند خندیدم_فکر کنم پسر باشه با صورت آرایش کرده و صاف....


نیلا مکثی کرد 
که نگاهم به سمتش چرخید_هوی نیلا چرا خشکت زده؟؟


یهو مثل جن زده ها از روی نیمکت بلند شد_کارت بانکیت بده نیلو...


چشمام گرد شد_کارت 
واس چی میخوای؟؟


نیلا چشمکی زد_میخوام برات شوهر بخرم


چشمام تا آخرین حد ممکن گشاد شد_زده به سرت؟چی داری میگی؟؟


غرید_تو بده من بهت میگم...


از جیب کوچیک کنار کوله پشتی  کارت بیرون کشیدم_نیلا خواهشا چیز میز به درد نخور نخریا ...باز پول واس اجاره اتاق نداریم...


همینجور که به سمت خیابون میرفت خندید_نگران نباش...
_معلوم نیس باز چه فکری توی سرشه..


گوشیمو هم اون دوتا پت و مت گرفته بودند 
اگه بود حداقل با بازی سرگرم میشدم


تیکه چوبی برداشتم  خم شدم و روی زمین خط میکشیدم


نیم ساعتی از رفتن نیلا میگذشت 


دلشوره گرفته بودم
نگاه نگرانم اطراف رو میکاوید


از روی نیمکت بلند شدم
تا دنبال نیلا بگردم
که با صدای کلفت و عجیب کسی به عقب برگشتم


چشمم به یه جفت کفش ورنی فوق براق افتاد 
نگاهم بالاتر اومد، شلوار پارچه ای  رنگ و رو رفته با خط اتوی صاف که به قول نیلا هندونه رو از وسط قاچ میکرد
نگاهم کم کم بالا بردم 
شکم فوق العاده بزرگ که دکمه های پیراهنش بزور بهم میرسید 


 و در آخر صورت ریز و میزه ای که زیر خروار ها ریش و سیبیل پنهون شده بود  کلاه دور گرد مردونه ای به سر داشت  و فقط چشماش.....




بهت زده
داد زدم _نیلا؟؟؟؟


لبخندی زد_جون نیلا!!


_این چه قیافه ای واس خودت درست کردی؟؟
این لباسا از کجا آوردی


خندید_برات شوهر آوردم دیگه..
چپ چپ نگاهش کردم_شوخی نکن...قیافت داد میزنه دختری...


شلوارش کمی بالا کشید_میخوای بهت نشون بدم هیچکس نمیفهمه من دخترم؟؟
همینجور که میدونی من استاد تغییر صدا و قیافه هستم
محاله کسی شک کنه


شونه بالا انداختم_نشون بده..


نگاهش اطراف پارک چرخوند
با دیدن  دختر و پسر  جونی که  روی نیمکت نشسته بودند لبخندی زد_نیگا کن عشقم...


صداش صاف کرد رو به پسر_سلام داداش ساعت داری؟؟
پسر نگاهی به قیافه نیلا انداخت_خیر...


دختره با ذوق گوشیش از  جیبش بیرون کشید_آره اقا من دارم..ساعت  15.53 دقیقه است...


نیلا سری تکون داد_ممنونم ابجی...


به سمت من برگشت چشمکی زد_دیدی نفهمیدن...


مات و مبهوت مونده بودم
که نیلا  به سمت جلو هلم داد_بریم تا شوهرت خونه رو ببینه...


_ولی نیلا من حس خوبی ندارم..اگه بفهمن دختری چی؟؟


شلوارش بالا کشید_نمیفهمن...فقط تو عادی رفتار کن 
انگار من و تو یه زوج عاشق و خوشبختیم


با حالت مسخره ای نگاهش  کردم_هیچوقت فکر نمیکردم  یه شوهر خیکی و چاق گیرم بیاد


نیلا پس گردنی بهم زد_با شوهرت درست صحبت کن 
من چاق نیستم فقط یکم بیشتر از تو گوشتالو ام
این گوشت ها هم همش پارچه و لباسه ....واس طبیعی شدن هیکلم


دستم پشت گردنم کشیدم_بله صحیح میفرمایید




با نیلا وارد بنگاه شدیم
مرد فروشنده با دیدن من لبخندی زد 
به سمتمون اومد_سلام چی شد؟؟


به نیلا اشاره کردم_ با همسرم اومدم ،بریم برای دیدن اتاق..


فروشنده نگاهی به نیلا انداخت...
چشمام کمی گرد شد ولی سریع خودش جمع جور کرد
_بله ولی...
نیلا صداش صاف کرد 
با صدای که سعی میکرد مردونه و عادی باشه گفت_ولی چی؟؟


فروشنده_شرمنده ام ولی اتاق رو اجاره دادم


دادی کشیدم_چی؟از رفتن من هنوز یک ساعتم نمیگذره.. 
فروشنده_بله ولی به محض خروج شما ..مشتری خیلی خوبی برای اتاق اومد و ...


نیلا_اقا مسخره کردین مارو؟؟
فروشنده _نه نه..اگه بخواین یه خونه نقلی دیگه هست ولی چون یک سال ساخت قیمتش کمی بالا تره


چپ چپ نگااش کردم 
رو به نیلا_بریم عزیزم ..چیزی که زیاده خونه با قیمت مناسب..


نیلا سری تکون داد_بریم خانومی...


فروشنده بهت زده نگاهش روی من و نیلا مونده بود


از بنگاه بیرون زدیم 
که یهو بادم خالی شد _لعنتی،، مردک حقه باز..


نیلا_معلوم بود از اولم بهت دروغ گفته
چشمش به یه دختر جون تنها افتاده دندون تیز کرده برات ....


مردک شیاد...


آهی کشیدم 
و گوشه خیابون نشستیم_هوا کم کم داره تاریک میشه..شب تو این شهر پرازگرگ کجا بخوابیم نیلا؟؟


نیلا_گرگ واس اونایی که شوهر ندارن..
توکه سایه مردت بالا سرته..


دوتایی زدیم زیر خنده..
که یهو با چسبیدن چیزی به صورتم اخمام توی هم رفت_اه این چی بود دیگه..


نگاهم روی روزنامه مچاله شده افتاد_ادم بی فرهنگ بگو بجای مچاله کردن قشنگ بندازش تو سطل زباله...که اینجور نره تو دهن کسی..


نگاهم به روزنامه افتاد
بخش نیازمندی ها بود...


نیلا_طفلی حتما دنبال کار بوده نتونسته پیدا کنه اعصابش خورد شده 
سر روزنامه خالی کرده...


یهو با دیدن...
آگهی استخدام 
یه خدمتکار به صورت تمام وقت ،با حقوق عالی و جای خواب لبخند پهنی روی لبام نشست..


سقلمه ای به نیلا زدم به آگهی اشاره کردم_نظرت چیه؟؟


چشم غره ای بهم رفت_نوشته یک خدمتکار چجوری دوتایی بریم؟؟؟


لبخندم پهن تر شد_همونجوری که همیشه میرفتیم..
نیلا_اما این بحثش جداس اونا فوقش یه ساعت بود این کل روز...


چشمکی زدم_ما میتونیم ....


مکثی کرد و مردد نگاهم کرد_همیشه تومخالف همه چی بودی الان من مخالفم...


_بابا ضرر که نداره میریم شرایطشو میپرسیم اگه تونستیم انجامش میدیم...اگرم نشد که هیچی..


بعدشم دیگه لازم نیست دنبال خونه باشیم هوم؟؟؟
نیلا مکثی کرد_باشه..مجبوریم دیگه..
پس من این لباسا رو عوض نمیکنم
اگه طرف گفت شوهرت کو ؟
بگو بیرونه
خندیدم_باشه ..دیونه بریم؟؟


از روی زمین بلند شدم


با خوندن آدرس و شماره داخل روزنامه  رو حفظ کردم و 
روزنامه رو توی سطل آشغال انداختم


نیلا جلوی تاکسی دست تکون داد 
متوقفش کرد
رو به من _ضعیفه بیا سوار شو


خندم گرفته بود
روی صندلی عقب نشستم و آدرس رو به راننده دادم


ما تقریبا پایین شهر بودیم و آدرس بالای شهر 
حدودی نیم ساعت طول کشید  تا برسیم 


جلوی درب بزرگ و سفیدی ایستادم
_نیلا تو منتظر بمون تا من بیام


سری تکون داد
زنگ در فشردم
که صدای زنی توی گوشم پیچید_کیه؟؟
بخاطر استرس هل کردم_سلام..برای آگهی استخدامتون اومدم


زن بدون حرف اضافی در باز کرد
رو به نیلا کردم
که دستش برام تکون داد
لبخندی بهش زدم 
بسم الله ای زیر لب گفتم وارد حیاط شدم
اولین باری بود بی دردسر و ترس وارد یه خونه شیک و باکلاس میشدم...


هه از بچگی من و نیلا توی قوطی کبریت زندگی کردیم و فقط برای دزدی اینجور خونه ها میومدیم...


حیاط سنگ فرش شده و درختچه های زیبا و تزیین شده ای که راه رو از باغ جدا میکردند


باغی پر از درخت و تاب سفید کوچکی که کنار استخر بزرگ گذاشته شده بود


راه طی کردم و پشت در خونه ایستادم
تقه ای به در زدم و دستگیره رو کشیدم
که با دیدن زنی مسن که با لبخند منتظر من بود خشکم زد_سلام


لبخندش عمیق تر شد_سلام دخترم بیا داخل...


وارد خونه شدم که منو به سمت پذیرایی راهنمایی کرد_روی مبل بشین تا آقا بیاد..


تشکری زیر لب کردم
که بعید میدونم شنیده باشه..
روی مبل نشستم و نگاهم اطراف میچرخید
درسته اولین بار نبود همیچین خونه ای میدیدم 
ولی نمیدونم چرا دلم میخواست جای جای این خونه رو دید بزنم و حفظ کنم


با دیدن عکس بزرگ پسر جوانی چشمام گرد شد
غرور و تکبر از نگاهش میبارید
با اخم فوق العاده غلیظی که به دوربین زل زده بود
_این دیگه چه عکسیه..ادم میگرخه نگاش کنه...


با صدای مردی هل کرده به عقب برگشتم
_میتونی نگاهش نکنی...


با دیدین همون پسر داخل عکس رنگم پرید


اگه یه درصد احتمال میدادم قبولم کنن با این سوتی افتضاح پرید...




لب گزیدم
چشماش لامصب انگار سگ داشت ...
در حصار اون ابروهای مشکی و پر خیلی گیرا بودند


 به مبل اشاره کرد_بشین


بی حرف روی مبل نشستم
_من سرگرد آرین فرش چی هستم...


با شنیدن فامیلش لبخندی روی لبم نشست
جوون میداد واس اذیت و آزار 
اقای قالی فرووش 


ولی  کلمه سرگرد کنار اسمش لرزی به تنم نشست مانع  ادامه مسخره بازیم شد
مطمءن بودم رنگم پریده
اصلا به قیافه خشنش نمیخورد سرگرد این مملکت باشه... عجب سرگرد جیگریم هست


توی دلم به حرفام خندیدم


با صداش از فکر بیرون اومدم


_همینجور که اطلاع داری به یه خدمتکار تمام وقت نیاز دارم که تمام کار های خونه رو انجام بده
از آشپزی و تمیز کاری گرفته  تا انجام کارهای شخصی من...


سری تکون دادم


که ادامه داد_حقوق خوبیم میدم 
ولی....
متعجب پرسیدم_ولی چی؟؟


پوزخندی زد_فکر نمیکنم تو برای این کار مناسب باشی


چشمام از تعجب گرد شد


از روی مبل بلند شد_روز خوش..


بهت زده فقط نگاهش میکردم
چی شد؟؟


سریع بلند شدم _چرا اینکار واس من مناسب نیست؟؟


ایستاد بدون اینکه به سمت من برگرده_چون این خونه خیلی بزرگه و تو تنهایی از عهده کارا برنمیای..
مطمءنم به یه روز نکشیده صدای آه و ناله و غرغرات بلند میشه
من حوصله بچه بازی ندارم...
ترجیح میدم فردی پخته تر رو استخدام کنم تا یک بچه  ....


چیییی ؟فقط واس بچه بودنم میخواست مارو اخراج کنه..


ولی ما به این کار نیاز داریم شرایط اینجا خیلی خوبه و راحت میتونیم این مدت از دست سینان و دوقلوها پنهان بشیم


اونا هیچوقت فکر نمیکنن ما تو خونه یه پلیس باشیم


صداش زدم_من بهتون قول میدم تمام کارای که به عهده ام هست رو به نحو احسنت انجام بدم ....
یه هفته بهم فرصت بدین اگه کم کاری کردم  خودم ازینجا میرم...


مکثی کرد انگار داشت فکر میکرد
بعد از چند دقیقه 
سری تکون داد و به سمت پله ها رفت_مشکلی نیست 
به مریم بگو کارات بهت بگه...هفته سختی رو در پیش داری ...


لبخند زدم اخجون استخدام شدم


وایی حالا نیلا رو چجوری بیارم توخونه..؟؟
داد زدم _ببخشید آقای قالی فروش..
 سرجاش خشکش زد 
با دست محکم زدم توی دهنم_ببخشید منظورم فرش فروش بود...


لب گزیدم خاک به سرم فامیلش یادم رفته


از لای دندون های کلید شدش غرید_فرشچی هستم...
بهتره خووب این چیزا رو یاد بگیری 
تا از هنوز استخدامت نکرده اخراجت نکنم


سریع گفتم _بله بله..چشم
فقط یه سوال؟؟
توی سکوت نگاهم کرد
_شما تنها زندگی میکنید؟؟


عقب گرد کرد به راهش ادامه داد_به تو مربوط نیست کارتو فقط رسیدگی به این خونس. ..


توی دلم فحش خوشکلی نثارش کردم
مردک ازخود راضی...
میمردی مثل ادم جوابمو بدی


الان که معلوم نشد با کی زندگی میکنه باید خیلی دقت کنیم با نیلا که دوتایی توی خونه دیده نشیم...


با صدای اون زن از فکر بیرون اومدم


_عزیزم بیا بریم اتاقت نشون بدم




لبخندی بهش زدم_ممنون  خانوم


سری تکون داد_اسمم مریم عزیزم


دستم به سمتش دراز کردم_منم نیلو هستم


دستش توی دستم قرار داد_خوشبختم دخترم


همراهش به سمت انتهای راه رو رفتیم
دوتا در کنار هم قرار گرفته بود


هه حتما مثل این فیلم و رمانا یکیش اتاق من میشه یکیش ازین شازده مغرور


که با صدای مریم از رویا پردازیم دست کشیدم
_اینجا دوتا در هست یکیش دستشویی..


در دومی باز کرد _اینم اتاق تویه عزیزم


پنچر شده پرسیدم_دستشویی؟؟


که طفلی با دیدن قیافه زارم متعجب گفت_آره چیزی شد؟؟


سرم تند تند به طرفین تکون دادم_نه نه...چقد خوبه انقد دستشویی به اتاقم نزدیکه ...


لبخندی زد


وارد اتاق شدم


اتاق سه در چهار کوچیک بود 
با تخت یک نفره و کمد ساده گوشه اتاق


یعنی اتاق ازین ساده تر تو این خونه پیدا نمیشد
فکر کنم انباری بود اسمش گذاشتن اتاق


خب بگو خونه به این بزرگی میمردی یه اتاق  بزرگتر بدی به  خدمتکارات...


اقای قالی فروش... 


مریم_میتونی بعد عوض کردن لباسات کارت شروع کنی


من باید برم تا یک ماه نمیتونم بیام
دخترم پا به ماهه وباید کنارش باشم


لبخند زورکی روب لبام نشوندم_آ سرگرد اینجا تنها زندگی میکنن؟؟


مریم_اره تنهاست ولی بیشتر اوقات دوستانشون میان پیششون ...


لب گزیدم اوه پس افتادم تو منبع پلیسا....


_ میشه من برم وسایلم از خونه بیارم؟؟


لبخندی زد_آره عزیزم..زیاد نیاز به وسایل نداری چون اینجا همه چیز هست


_هه اره چندتا وسایل شخصی و ایناست


باشه ای گفت 
از اتاق خارج شد


خب حالا باید فکر کنم چجوری نیلا بیارم توخونه با وجود مریم اینجا


 کمی کار سخت میشد...


از اتاق بیرون زدم
مریم توی آشپزخونه مشغول آشپزی بود
ولی بخاطر اپن بودن آشپزخونه کامل به همه جا دید داشت ...




از خونه بیرون زدم


توی کوچه خبری از نیلا نبود
نگران مشغول گشتن اطراف بودم ..
معلوم نیست کجا غیبش زده


در یکی از خونه ها باز شد 
و  صدای کلفت مردونه و خنده دار نیلا به گوشم خورد_خواهش میکنم مادر...
 صدای لرزون پیر زنی  که جلوی در ایستاده  بود اومد
 با دهن باز بهشون چشم دوخته بودم_خیر از جوونت ببینی
 مادر..ایشالا سایه ات 100 سال رو سر زن و بچت باشه..


نیلا با دیدن من خداحافظی کرد با خنده به سمتم اومد
_چی شد؟؟
غریدم_خونه اون پیرزنه چیکار میکردی؟؟
شونه هاش  بالا انداخت_هیچی..یکم خرید داشت کمک کردم ببره خونه...
نگفتی چی شد استخدام شدی؟؟


آهی کشیدم_آره..ولی یه ادم بد عنقه که همین اول کار گفت اگه کم کاری کنی اخراج


نیلا_تو میتونی از پسش بربیای...


_نخیر عزیزم ما...
متعجب گفت _ما؟؟


دستش گرفتم کشیدم_بله ..من و تو باهم کارای خونه رو میکنیم...


نیلا میخواست از زیر کار در بره_ولی ممکنه دوتایی ببینتمون ها...


اونو به سمت درختچه های کنار خیابون بردم_الکی بهونه نیار..الانم این لباسای مردونه رو دربیار...
تو کوله پشتی لباس هست بپوش بریم داخل...


نیلا با لب و لوچه آویزون مشغول دراوردن لباساش شد...


اطراف دید میزدم که کسی ما رو باهم نبینه
_خب تموم شد..
به سمت نیلا برگشتم_حالا شدی آیینه خودم
لبخندی زد_بریم داخل؟؟
سری تکون دادم_آره اول من میرم ..بعد تو بیا


مستقیم وارد خونه میشی بی سر و صدا
به سمت انتهای سالن میای یه راه رو هست زیر پله ها
دوتا در اتاق در سمت چپ اتاق ماست...


سری به نشونه فهمیدن تکون داد


نیلا_سریع و بی وقفه میای تو اتاق اطراف نچرخیا...


کوله پشتی به دستش دادم چشمکی بهش زدم_اینم بهونت...


خندید_حله خواهری...


وارد حیاط شدم در نیم باز گذاشتم
تا ورود نیلا راحت تر بشه
نمیدونستم چجوری دوتایی میخواستیم تو یک خونه بدون اینکا لو بریم دونفریم زندگی کنیم ولی 
راه چاره دیگه ای نداشتیم
کلش اگر میفهمید فرار میکردیم باز...


وارد خونه شدم
مریم پشتش به من بود مشغول آشپزی
یواش یواش به سمت اتاق رفتم
به محض باز کرد در چشمم به آرین افتاد که وسط اتاق ایستاده بود


با دیدن من به سمتم چرخید_ قبل شروع کارت چند چیز باید بهت بگم...


زیر لب غریدم_نمیشد یه ساعت دیگه بگی...
آرین_چیزی گفتی؟؟


_ها نه نه...بگید میشنوم....
ولی تمام حواسم پی نیلا بود که الان وارد خونه میشد یه راست به سمت این اتاق میومد...
همین اول کاری داشتیم لو میرفتیم...




با صدای دادش هل کرده از فکر بیرون پریدم
_حواست با منه؟؟
تند تند سری تکون دادم_بله بله ..


از لای دندون های کلید شدش غرید_بگو چی گفتم؟؟


چشمام گرد شد_ مگه اصلا چیزی گفتین؟؟


عصبی غرید_ همینجوری گوش میکردی؟؟
لب گزیدم و سرم پایین انداختم


ارین_از بی نظمی ،سر به هوا بودن ،شیطنت های بچگانه متنفرم..سعی کن مدتی که اینجا هستی مثل یک خانوم سنگین رفتار کنی
  باید تنها کلمه ای که از دهنت خارج میشه چشم  باشه ..فهمیدی...؟؟


گوشام تیز کرده بودم که اگه صدای پای نیلا اومد سریع یه جوری از وجود این گول بیابونی باخبرش کنم..


با صدای نکره اش از جا پریدم 
داد زد_فهمیدی؟؟


سیخ ایستادم_بله ..متوجه شدم


آرین_خوبه ...
من میخوام برم اداره برای امشب  شام مفصل درست کن
مهمون دارم...


_چشم...


به سمت در اتاق اومد 


با شنیدن صدای خش خش پایی   جلوی راهش گرفتم_آ سرگرد میشه نرین ؟؟


چشمام گرد شد عصبی شد_چی شده؟؟
با دست توی صورتم کوبیدم_ببخشید یعنی میخواستم بگم چندتا سوال داشتم


در اتاق باز شد
چون دقیقا پشت در ایستاده بودم
  خودم  رو به در فشار دادم  تا
مانع ورود نیلا شدم
صدام بلند تر  کردم 
جوری که نیلا بشنوه_سرگرد ...


آرین با دیدن کار های من مات و مبهوت خشکش زده بود_دیوانه شدی؟؟یا بودی؟؟
برو کنار باید برم کار دارم...


منو کنار زد در اتاق باز کرد ...هنوز قدمی بیرون نذاشته بود که
 جلوی در خشکش زد...




آب دهنم قورت دادم
خدایا یعنی به همین زودی بدبخت شدم...


به سمتم برگشت _وقتی میام کل خونه رو تمیز کن میخوام مثل آینه برق بزنه


به سمت اتاق من هم نرو فهمیدی؟؟


با دهن باز نگاهش میکردم 


نیلا که پشت در بود  یعنی کجا رفت...


با کشیده شدن دستم 
پرت شدم جلو
آرین_دفعه آخرت باشه وقتی باهات حرف میزنم حواست جای دیگه ست...


تند تند سر تکون دادم_بله فهمیدم


دستم ول کرد از در خارج شد


نفسم آسوده بیرون دادم
سریع پریدم  پشت در


وای خدای من نیلا کجا رفت


یهو در دستشویی باز شد نیلا با شتاب خودش پرت کرد توی اتاق


در بستم 
_تو دستشویی قایم شدی؟؟


چند نفس عمیق کشید_اره داشتم خفه میشدما..گفتم یهو شاش میگیره بدبخت میشیم...


خودش روی تخت پرت کرد_عجب صدای پر ابهتی داشت لامصب 
معلومه از اون پاچه بگیراست


خندیدم_آره نمیبینی هنوز نیومده چجوری داد و هوار میکنه




نیلا چشمکی زد_خودم رامش میکنم عشقم


چپ چپ نگاهش کردم_باز تو پسر دیدی رم کردی؟؟


بلند خندید که سریع پریدم و جلوی دهنش گرفتم_ببند این غار رو
مریم بیرونه میشنوه صداتو...


نیلا دستم از روی دهنش برداشت_بشنوه فکر میکنه تویی


پس گردنی بهش زدم_اره انقدر هم خره نمیفهمه 
 من دارم با عمه تو بگو بخند میکنم...


نیلا  الکی  اخم کرد خندید_هوی به عمت توهین نکن...


تقه ای به در خورد 
سریع از جام بلند شدم 


فرصت نبود نیلا رو قایم کنم
سریع خودم پریدم زیر تخت 


که در اتاق باز شد 
صدای مریم اومد_نیلو جان من دارم میرم خونه دخترم..برای شام قیمه بار گذاشتم اقا خیلی دوست دارن...برنج رو هم دم کردم فقط مواظب باش ته نگیرن


صدای از نیلا نیومد
یواشکی نیشگونی از پشت پاش که از تخت آویزون بود گرفتم
که جا خورد
نیلا_بله چشم...
مریم خداحافظی کرد


سرم از زیر تخت بیرون آوردم_خاک برسرت چرا خشکت زده بود


نیلا خندید_آخه یهویی مثل جن زده ها پریدی زیر تخت فکر کردم 
این یارو اومده بخورتت...


لبم کج کردم_هه بی مزه ...
از زیر تخت بیرون اومدم رو به روی نیلا روی زمین نشستم_پاشو لباسات عوض کن دست بکار بشیم...


مثل بادکنک خالی شد_دست به چه کاری؟؟


_تمیز کاری عشقم


نیلا_آخه من تو عمرم دست به سیاه سفید نزدم همش تو خونه  این پسرا خانومی میکردم برای خودم چجوری الان ...


پس گردنی محکمی بهش زدم که ساکت شد_کم وز وز کن پاشو الان اقای یخچال میاد باز من بدبخت باید تنهایی حمالی کنم...


رو به روی هم ایستاده بودیم 
هردومون لباس های مشابه  سر تا پا مشکی پوشیده بودیم


با دستمال سه گوش کوچیکی که بسته بودیم به سرمون خیلی با نمک شده بودیم


لبخندی زدم که نیلا هم متقابل لبخند زد_خیلی جیگر شدی خواهری


نیلا _خیلی جیگر شدی خواهری


اخم کردم_ادای منو درنیار


نیلا_خیلی دوست دارم نیلو...


محکم بغلش کردم_منم عاشقتم که...


چند ضربه به پشتش زدم_الانم صحنه رو هندی نکن بدو بریم سر کار


منو از خودش جدا کرد _ بعضی وقتا فکر میکنم لیاقت ابراز  علاقه منو نداری..


خندیدم_گمشو بریم دیونه...


**
وسط سالن ایستاده بودیم
_خب از کجا شروع کنیم؟؟


نیلا_من طبقه بالا تمیز میکنم ..توام پایین رو


باشه ای گفتم و دوتایی دست به کار شدیم


حدود چند ساعت بکووب فقط تمیز میکردم
که بوی سوختگی به دماغم خورد


کمی بو کشیدم_معلوم  نیست غذای خودم بدبخت داره میسوزه...


بیخیال دستمال روی میز کشیدم که...






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر