قادر رنجبر نظرات جمعه 30 آذر 1397 ، 11:11 ب.ظ



با صدای تلپ تلپ پایی که روی زمین کوبیده میشد بزور لای چشمم باز کردم


نگاهم به  پسرا افتاد که با لباس ورزشی 
وسط سالن درجا میزدند...


کلافه سرجام نشستم
_دیدیم سر صبح برن تو هوای آزاد ورزش کنن
والا ندیدیم بیان وسط خونه بدو بدو کنن...


احسان همینطور که عرق های روی پیشونیش پاک میکرد_ما همیشه و همه جا در حال ورزشیم


عرفان_آره واس همین انقد خوش استایل هستیم


تای ابروم بالا رفت نگاهی به هیکلشون انداختم
_خب هیکلتون که عادیه هیچ چیزه خاصی...


یهوو احسان زیپ لباسش پایین کشید 
و شکم شش تکه و سفیدش نشون داد


که حرف دو دهنم ماسید
چشمام گرد شده بود 


عرفان _خب میگفتی؟؟


با صدای سوتی کنار گوشم به خودم اومدم


نیلا _ایول بابا ..دختر کش...
عجیب حال میده سر صبحی با دیدن این صحنه از خواب ....


دستم جلوی دهنش گذاشتم_نیلا عزیزم باز از خواب بیدار شدی چرت و پرت میگی..


با صدای خنده بلند پسرا  چشم غره ای به نیلا رفتم


احسان_دیدی خواهرت ازتو فهمیده تره..چه زود فرق هیکل رو فرم و هیکل خیکی رو فهمید...؟؟


پوزخندی زدم_بعله صحیح میفرماید..خیلیم  این دو باهم فرق داشتن...


عرفان به سمت آشپزخونه رفت_ده دقیقه وقت دارین برای خوردن صبحونه بیاین ...
بعدش از غذا خبری نیست


لبم کج کردم_انگار حکومت نظامیه...
نیلا آهی کشید _من که از دیشب  احساس میکنم اومدم سربازی...


خندیدم_دقیقا...


احسان_اگه حرفاتون تموم شد سریع تر بیاین ک کار داریم..
با همون شکم بیرون افتادش به سمت آشپزخونه رفت ...


نیلا_بلند شو بریم که من خیلی گشنمه ...
از روی زمین بلند شد 
مکثی  کرد_راستی چرا ما رو زمین خوابیدیم؟؟؟


با یاد آبرو ریزی دیشبش 
چشم غره ای بهش رفتم_خاک تو جیبت که دیشب آبروی منو بردی...


نیلا متعجب پرسید_چیکار کردم مگه؟؟
از جام بلند شدم_هیچی فقط رفتس بغل عرفان رو پاش خوابیدی بعدم گفتی عجب بالشت نرم و گرمی...


نیلا بلند خندید_ایول ایول کاش بیدار بودم این حس شیرین از دست نمیدادم...


به سمت آشپزخونه هلش دادم_بی حیا...


نیلا راهشو به سمت دستشویی کج کرد _برم اول دست و صورتم بشورم ...تو نمیای؟؟؟


سری تکون دادم_بریم


رو به روی پسرا ایستاده بودیم
احسان_خب چون وقت نیست بشینیم به هردوتون دو کار یاد بدیم
کارا تقسیم میشه ..
متعجب نگاهشون میکردیم که به من اشاره کرد_من به تو باز کردن گاو صندوق یاد میدم...


عرفان هم به   خواهرت هم باز کردن در اتاق رو...


نیلا_اونوقت شاید یکیمون دوتا کار باید انجام میداد بلد نبود چی؟؟


عرفان دستش گرفت کشید_میتونید بعدا خودتون اطلاعات مفید ک ما دراختیارتون گذاشتیم بهم دیگه یادبدید..


الان باید بریم سر درس...
اونو به سمت اتاق خواب کشید


احسان _بریم گاو صندوق توی اتاق کار ...


شونه ای بالا انداختم_این یادگیری ها بی دلیل بود ...
چون ما هیچوقت سر هیچی به اون خونه نمیرفتیم




همراهش وارد اتاق شدم 
نگاهی به اطراف انداختم خبری از گاو صندوق نبود...
_اینجا که چیزی نیست؟؟


پوزخندی زد_نکنه انتظار داشتی گاو صندوق وسط اتاق بذارن،؟؟


گنگ پرسیدم_هان؟؟


که کلافه چشماش توی حدقه چرخوند_گاو صندوق توی اتاق پنهان شده باید پیداش کنی...


_آهان...
خب؟؟
به اتاق اشاره کرد_برو پیداش کن دیگه
کلافه چشمام توی حدفه چرخوندم و اطراف اتاق نگاه میکردم
خب من اگه یه گاو صندوق بودم کجا قایم میشدم؟؟
خندم گرفت بود
ولی تو این اتاق به این شلوغی چطور میشد چیزی پیدا کرد
نگاهم به کتابخونه بزرگ افتاد به سمتش رفتم و کمی روش دست کشیدم
چند کتابش از جاش بیرون آوردم
شاید مثل این فیلما دیوارش تکون بخوره و گاو صندوق نمایان بشه 
ولی فایدا ای نداشت...


به سمت تخت خواب رفتم و خم شدم تا زیر تخت ببینم که با صدای احسان صاف ایستادم_انتظار نداری زیر تخت باشه که؟؟


لبخند مضحکی زدم که همه دندونام به نمایش گذاشت_شاید یه خنگ پیدا شد زیر تخت قایمش کرد


احسان_نترس همچین خنگی تا قبل ورود شما به این خونه دراینجا وجود نداشته


آخ یعنی کارد میزدن بهم  اب هویج  میزد بیرون از حرص
پشت بهش کردم
تا هرجور شده گاو صندوق پیدا کنم و حال این پسر مغرور ازخود راضی بگیرم که...


دستم زیر چونم زدم و دقیق اطرفا اتاق رو چک میکردم
درسته تاحالا دزدی زیاد رفته بودیم
ولی هیچ وقت  دنبال چیز های کلون و بزرگ نبودیم


همینجور توی فکر بودم و وسایل اتاق رو از نظر میگذروندم
که چشمم به قاب عکس بزرگ روی دیوار افتاد 
عکس عرفان و احسان بود 
که با لباس تمام مشکی و ژست خاصی به دوربین زل زده بودند


یادم اومد تو فیلما گاو صندوق پشت قاب عکسا قایم میکنند


با لبخند به سمت قاب رفتم و کمی تکونش دادم که صدای داد احسان بلند شد_به اون دست نزن میافته میشکنه...


چپ چپ نگاهش کردم_نمیخورمش که میخوام ببینم پشتش...


بین حرفم پرید_پشت اون نیست...


شونه هام بالا انداختم_خب پس ..یه راهنمایی بکن هرچی باشه ما مثل شما دزد و خلاف کار ماهری نیستیم...
پوزخندی زدی جوری که من نشنوم زمزمه کرد_من میدونم شما از عهده این کار بزرگ برنمیاد همون اول ههمون توی دردسر میندازین....


خودم به نشنیدن زدم_چیزی گفتی؟؟


سری تکون داد_نه
به سمت پنجره رفت 
تمام دیوار پرده زخیم کشیده شده بود
گوشه دیوار ایستاد پرده رو کنار زد
با دیدن گاو صندوق که جلوی چشمم بود من پیداش نکردم تعجب کردم_آ اونجا قایم شده بود..؟؟


احسان همیشه بهترین جا برای پیدا کردن وسایل ارزشمند در پیش پا افتاده ترین جاست..
چون هیچوقت فکرش نمیکنی...


سری تکون دادم_راست میگفت
من فکر میکردم تمام دیوار پنجره ست و پرده کشی شده ولی غافل ازینکه پشت قسمتیش چیز به این مهمی پنهان شد


از روی میز یه تیکه سیم و یه گوشی پزشکی برداشت 
_بیا نزدیک تر...


به سمتش رفتم و کنار گاو صندوق ایستادم
_خب گوش کنم برای باز  کردن گاو صندوق باید تمام وجودت گوش باشه 
و صداشو حس کنی..بدونی کجاست و چجوری این مهره ها میچرخه و کی جا میخوره...


سری تکون دادم ک گوشی توی گوشش گذاشت
_سرت بیار جلو تر..
متعجی نگاهش کردم_هان؟؟


با دستش سرم گرفت به صورتش چسبوند جوری که لپ هامون دقیقا بهم میخورد گوشی  توی گوشم گذاشت و یکیش توی گوش خودش


_فقط گوش کن..


حرارت صورتش روی پوست صورتم داشت عصبیم میکرد
دلم میخواست ازش فاصله بگیرم 
ولی گوشی پزشکی بیشتر ازین کشش  نداشت


صدای عصبی احسان بلند شد_ول نخور دقت کن ببین دارم چیکار میکنم...


نفسم کلافه بیرون دادم که به دیواره گاو صندوق خورد برگشت روی صورت احسان نشست . .


عصبی چشماش بست...
با پیچیده شدن صدای تیک تیک توی گوشم ساکت شدم


چند بار پشت سر هم اهرم دایره ای شکل روی در گاو صندوق رو پیچوند


صدای تیک تیک های کم و زیاد میشد...
با دقت به صدا ها گوش میدادم 


که یهو صدای تیک بلندی  ترسیده از جا پریدم


که احسان اهرم  کامل چرخوند  با کشیدن دست گیره در گاو صندوق کامل باز شد


دهن منم همراه گاو صندوق باز شد
متعجب گفتم_ایول عجب سرعتی...


ولی یهو اخم کردم_فکر کردی من خنگم؟؟


تای ابروش بالا برد_از چه نظر؟؟
پوزخندی زدم_اومدی گاو صندوق خودتونو باز کردی فک میکنی کار شاخیه...


کمی مکث کرد یهوو زد زیر خنده


زیر لب زمزمه کردم_زهرمار


وقتی خندش تموم شد _این اتاق کار عرفان و گاو صندوق هم متعلق ب اون...


پس من رمزش نمیدونستم ..


_از کجا معلوم؟؟


شونه ای بالا انداخت_لزومی نمیبینم بهت ثابت کنم...
فقط به حرفام خوب گوش کن
"باز کردن گاو صندوق کار هرکسی نیست 
و یه ادم حرفه ای میخواد
اونم اگه شرایط براش جور باشه و گاو صندوقش خیلی پیشرفته نباشه..


ولی ما فرض رو برین میگیریم که 
رادمهر هم گاو صندوقی معمولی داره...که بعید میدونم...


بگذریم
برای باز کردن گاو صندوق به دوتا دست و حس شنوایی فووق العاده قوی نیاز داری..


اولین کار تشخیص تماس  
دوم کشف تعداد چرخ دنده ها 
سوم ترسیم نتایج ...
اول باید نقاط تماس رو تشخیص بدی همم که درایو چرخ  دنده ، شکافی مثل شکاف چرخ دنده هدر جعبه دنده داخل خودش داره ..
اما این شکاف شیب پیدا میکنه تا به اهرم و حفاظ زمانی که تغییر مسیر میدن کمک کنه.
وقتی برجستگی اهرم با این شیب تماس پیدا کنه صدای کلیک ایجاد میشه...اولین چیزیه که سارق باید بفهمه....
با گوش دادن به کلیک میتونی بفهمی کدوم شماره به طرف چپ یا راست اون شیار شیب دار تعلق داره ...این منطقه میگن منطقه تماس اولین  گام برای کشف رمز
چرخ دنده ها میتونن بین یک تا هشت شماره باشه 
که هر کدوم این شماره ها یک چرخ دنده داره.....


نگاهی به من کرد_تا اینجا رو فهمیدی؟؟


گنگ نگاهش کردم خدا میدونست از بین حرفاش فقط دنده دنده رو فهمیده بودم و بس


لبخندی زدم_آره بابا آسون بود...


نگاه مشکوکی بهم انداخت خووبه پس بیا اینجا تا عملی حرفای که گفتم نشونت بدم


با اعتماد به نفس کامل جلو رفتم و گوشی پزشکی روی گوشم گذاشتم 
مشغول چرخوندن کلید شدم...


بی هدف کلید رو میچرخوندم
 که  یهو احسان از پشت بهم چسبید  دستام گرفت و...


دستش روی دستم قرار داد 
خودم صاف کردم تا باهاش تماس نداشته باشم ولی اون بیخیال دستمو آروم روی کلید دایره ای شکل میچرخوند..


تمام حواسم پی گرمای بیش از اندازه بدنش بود که باعث میشد 
عصبی بشم..


خودم توی بغلش تکون دادم_میشه بهم نچسبی؟؟


تای ابروش بالا رفت 
ازم جدا شد_باشه بازش کن


نفسم کلافه بیرون دادم چشمام بستم تا صداها رو بهتر بشنوم


صدای تیک تیک رو می شنیدم ولی هیچ چیزی ازشون دستگیرم نمیشد


بیخیال رو به احسان کردم_سخته نمیشه..


لبخندی زد_راه میافتی باید بیشتر تمرین کنی


در اتاق به شدت باز شد و با صدای بدی به دیوار خورد
عرفان عصبی توی چهار چوب در ایستاد_داداش من حتی یه دقیقه هم نمیتونم با این دختره خنگ سر کنم...


نیلا از پشت سرش بیرون اومد با اخم غلیظی بهش توپید فکر کردی من عاشق چشم و ابروتم که باهات موندم...


من و احسان متعجب به دعوای اون دو نگاه میکردیم که 
نیلا تو یه حرکت چنگ انداخت و موهای عرفان کشید...


خندم گرفته بود


احسان سریع به سمتشون رفت
و دستاش دور کمر نیلا حلقه کرد اونو از عرفان  جدا کرد


_بسه چه خبره مثل خروس جنگیا پریدن
بهم؟؟


عرفان_داداش ولش کن بزنم این دختره رو لهش کنم..
نیلا همینجور که توی بغل احسان تقلا میکرد داد کشید _انگشتت به من بخور شکستمش


عرفان پوزخندی زد_ریز میبینمت جوجه . ..


نیلا_چشات ضعیفه موش کور..


احسان که  از تقلا های بیش از حد نیلا توی بغلش خسته شده بود رو به من کرد_بیا خواهرتو بگیر...


بدون اینکه از جام تکون بخورم رو به نیلا کردم_نیلا آروم باش ...از صورت قرمز اقا عرفان معلومه تیرت خورده به هدف و قشنگ حرص از سر و روش میباره...


نیلا با شنیدن حرفم بی حرکت ایستاد و نگاهی به چهره عرفان انداخت 
که از عصبانیت درحد انفجار بود


لبخندی زد و صاف ایستاد و دستای احسان که از تغییر ناگهانی نیلا  مبهوت شده بود از دور کمرش باز کرد 
_آره انگاری راست میگی...


عرفان غرید_اینا فقط ب درد فرستادن به خونه رادمهر میخورن تا اون مردک ه*و*س  باز حالشونو جا بیاره...


عرفان نیلا رو کامل داخل اتاق هل داد_همینجا بمونید تا بیام تکلیفتون روشن کنم...


رو به احسان کرد_بریم داداش...


دوتایی از اتاق بیرون زدن
نیلا غرید_پسرای زشت بی خاصیت...


روی صندلی چوبی کنار میز نشستم
_چیکارش کردی حالا انقد کفری شده بود..


نیلا_اومده  کلی توضیح داد ک با سنجاقو سیم و فلان


 اینجوری باید باز کنی در  رو این بپیچونی فشار بدی و این حرفا


_خب
نیلا_هیچی دیگه بعدش گفت فهمیدی؟؟
منم گفتم آره 
در اتاق قفل کرد گفت بازش کن
منم کلید از دستش گرفتم ..
در باز کردم


همین....


کمی مکث کردم تا حرفاش توی ذهنم مرور کنم یهوو مثل بمب منفجر شدم از خنده 


_خب بدبخت دوساعت توضیح داده با سیم باز کنی در نه با کلید


نیلا شونه هاش بالا انداخت_خب سخت بود نفهمیدم چی گفت
بعدشم تا کلید هست چرا سیم؟؟


آهی کشیدم_آره منم نفهمیدم این پسره چی گفت ...


نیلا وسط اتاق نشست_گشنم شد کی ناهار میارن..


خندیدم_فکر نکنم با این وضع از ناهار خبری باشه


نالید_ولی من گشنمه...


یهو بلند شد چسبید به شکمش _اوه جیشم دارم..


تند تند اینور و اونور اتاق می پرید_چته؟؟


نیلا_دستشویی ..دستشویی کو...


متعجب از تغییر رفتار یهوییش گفتم_یعنی انقد جیش داری که نتونی تحمل کنی؟؟


خندید_ازاون بدتر از وقتی این عرفان شروع به حرف زدن کرد من جیشم گرفت


ولی مگه ول میکرد...


بلند خندیدم
که به سمت در رفت تند تند به در کوبید_آهای اهل محل..آهای هویجا بیاین این در باز کنید..


بعد از چند دقیقه صدای چرخش کلید توی در بلند شد
هنوز در کامل باز نشده بود که نیلا مثل جت از زیر دست احسان بیرون پرید


احسان ترسید نگاهش کرد 
یهو به خودش اومد 
دنبالش دوید


خندم گرفته بود حتما با خودش فکر میکرد نیلا داره فرار میکنه


از اتاق بیرون زدم که صدای جیغ و داد نیلا بلند شد_بابا ولم کن ریخت...


احسان_عمرا..میخوای ولت کنم  که فرار کنی؟؟
نیلا_اصلا بیا باهم بریم...


عرفان _کجا برین؟؟


به سمتشون رفتم_بذارش پایین میخواد بره دستشویی...


احسان کمی مکث کرد
به عرفان اشاره کرد_داداش دست اون یکی بگیر ..این یکی نتونه فرار کنه...


اخم کردم_ما میخواستیم  فرار کنیم..الان اینجا نبودیم


عرفان پوزخند زد_نمیتونید فرار کنید چون ازتون کلی مدرک داریم


چپ چپ نگاهش کردم _فکر کردی با بچه طرفی؟؟ما نزدیک 10 سال داریم دزدی میکنیم بدون هیچ ردی...


الانم داریم لطف میکنیم بهتون کمک میکنیم


عرفان  با تمسخر_آهان کشداری گفت....


ولی فقط خدا میدونست تنها چیزی که مارو اینجا نگه داشت فیلمی بود که دوربینا هنگام دزدی ازمون گرفته بودند...




نیلا سریع به سمت دستشویی رفت


پشت در منتظرش ایستاده بودم
که یهو شنگول بیرون پرید_آخیش راحت شدما...


صدای داد عرفان بلند شد_دخترا بیاین ناهار .


نیلا_ایول بدو بریم که روده بزرگه
روده  کوچیکه رو خورد...


با نیلا به سمت پسرا رفتیم 
با دیدن پیتزا چشمام از خوشحالی برق زد
..


عرفان تیکه ای از پیتزا رو توی بشقاب گذاشت_دیگه ببخشید پولمون نمیرسید واس هرکدوممون یه پیتزا بخریم...


نگاهم روی تیکه کوچیک ته بشقاب موند
نیلا_مگه واس گنجشک غذا گذاشتی؟؟


درمونده نگاهم به تیکه های بزرگ پیتزا توی دست احسان بود که تند تند میخورد


چطور واسه خودشون  میتونن پیتزا کامل سفارش بدن..
به ما که رسید تموم شد


با فکری که به ذهنم رسید
لبخند شیطونی روی لبام نشست


با خوشحالی  کنار احسان نشستم
که متعجب  نگاهم کرد


ولی بی خیال تیکه از پیتزا رو برداشت به سمت دهنش برد 
که عطسه بلندی کردم و کل آب دهنم روی پیتزا و سر و صورت احسان ریخت...


دستش رو هوا خشک شد
کم کم صورتش جمع کرد_میمردی جلو دهنت بگیری؟؟؟


لبخند دندون نمایی زدم_خب چیکار کنم یهویی شد...


تیکه پیتزا رو توی کارتونش انداخت به سمت دستشویی رفت تا دست و صورتش بشوره..


نیلا با دهن باز نگاهم میکرد
که یهوو لبخندی زد و کنار عرفان نشست..


ولی عرفان زرنگ تر ازین حرفا بود سریع کارتون پیتزا شو برداشت بلند شد_اصلا فکرشم نکن کاری که با احسان کردین با منم بکنید


شونه هامو با بی تفاوتی بالا انداختم
سهم پیتزای احسان انقدری بود که هردومون سیر بشیم


دو لپی مشغول خوردن پیتزا شدم
عرفان_هی اون سهم احسان بود


با دهن پر به سختی گفتم_فکر نکنم پیتزایی که پر آب دهن باشه رو بخواد ...


نیلا هم کنارم نشست تو کمتر از چند وقیقه ترتیب کل پیتزا رو دادیم
احسان از دستشویی بیرون اومد با دیدن
کارتون خالی 
اخماش توی هم کشید_پس من چی؟؟


به عرفان که  بی حرکت نگاهمون میکرد اشاره کردم_داداشت گفت سهمشو با تو نصف میکنه..


صدای زنگ در بلند شد..


احسان بیخیال به سمت آیفون رفت 
با دیدن چهره سینان زمزمه کرد_عرفان انگاری خیلی عجله دارن...


عرفان کارتون پیتزاشو روی میز گذاشت 
به سمت در رفت


نیلا_بیا تا نرسیدن ترتیب این یکی رو هم بدیم


با نیلا  مثل قحطی زده ها  بجون پیتزا افتادیم
دولپی میخوردیم 
 که با صدای سرفه کسی صاف نشستم
با دیدن سینان و پسرا 
لقمه گنده دهنم بزور قورت دادم_سلام


سینان_سلام..برید حاضر بشید ...


نیلا_کجا بسلامتی؟؟


سینان اخم کرد_سوال اضافه نپرسید..
سریع تر باید بریم وقت نیست ..


احسان_برید دخترا لباس بپوشید ...


شونه بالا انداختم با نیلا به سمت اتاق رفتیم


نیلا زمزمه وار گفت_یعنی قضیه چیه؟؟


وارد اتاق شدم_نمیدونم ولی این فرصت میشه واس فرار استفاده کرد..


نیلا_آره...واقعا از وجود این دوتا پسرنچسب خسته شدم...


مانتوم رو پوشیدم و با نیلا از اتاق بیرون زدیم
حاضر اماده جلوی در سالن ایستاده بودیم


که سینان به ما اشاره کرد _برید سوار اون ماشین مشکیه بشین...


نگاهی به ماشین انداختم که دوتا بادیگارد غول پیکر و گردن کلفت کنارش ایستاده بودند...


نیلا سقلمه ای به پهلوم زد
_بیا بریم...تا بادیگاردا نخوردنمون


نگاهم روی چشمای ریز شده بادیگارد ها موند_چرا اینجوری نگاه میکنن؟


 دنبال نیلا به راه افتادم
که احسان به سمتمون اومد_دخترا  ..


مکثی کرد_نمیخوام ته دلتون خالی کنم...ولی سعی کنید جای که میرین زیاد حرف نزنید وگرنه ممکنه زنده برنگردین


با چشمای گرد شده نگاهش کردم


قیافش داد میزد حرفاش جدیه
آب دهنم قورت دادم
_عجب غلطی کردیم پا تو خونه شما گذاشتیما


احسان سری تکون داد_غلط کردنتون ازین به بعده...برید سینان داره میاد


نیلا_نمیگی کجا
میخوان ببرنمون؟؟


احسان با چشم و ابرو به پشت سرمون اشاره کرد 


سینان_سریع تر سوار شید...


با قدم های لرزون توی ماشین نشستیم


ترس تمام وجودم گرفته بود
خدا لعنتت کنه احسان مجبور بودی ته دلمون خالی کنی...


حدود نیم ساعت توی خیابونا سرگردون بودیم 
تمام مدت نگاهم از شیشه های دودی ماشین به عابرای پیاده بود 


توی فکری عمیق فرو رفته بودم که با فرو رفتن جسم تیزی توی شکمم 
جاخوردم
نگاهی برنده به نیلا انداختم_چته؟؟


نیلا با چشم و ابرو به سینان اشاره کرد
نگاهم به سمت سینان کشیدم_باید برید خونه یکی از سرگرد های فوق العاده حرفه ای  پرونده قاچاقی دختر...


چشمام تا آخرین حد گرد شد_ولی شما گفتین در ازای ....


سینان بین حرفم پرید_اینم یک کاره که باید انجام بدین...
این سرگرد مدارک خیلی مهمی از ما داره و اگه اونا رو تحویل پلیس بده کاره ما تمومه..


پوزخندی زدم _سرگرد دختر میبره خونش؟؟؟


_به عنوان دختر به اون خونه نمیرید...


من نیلا متعجب داد زدیم_یعنی چی؟؟؟


سینان به پلاستیک  مشکی جلوی پامون اشاره کرد_هماهنگ شده ..یکیتون به عنوان خدمتکار به اون خونه میره و دیگری مثل قبل برای دزدی...


نیلا_ولی ما که نمیدونیم چه پرونده ای رو باید بدزدیم
خونه یه سرگرد هم حتما کلی پرونده هست...


سینان سری تکون داد 
_یه پرونده با پوشه زرد
داخلشم عکس کلی دختر با مشخصات 
و شواهد و مدارک مربوط بهش....




بهت زده آب دهنم قورت دادم_این پرونده مربوط به شماست؟؟


پوزخند ترسناکی زد_آره..


نیلا_شما قاچاق دختر......


بدون اینکه بقیه سوال نیلا رو گوش کنه بی تفاوت جواب داد _آره..
حالا سریع تر لباستون عوض کنید ..


من و نیلا نگاهی به سینان و اون با دیگارد های هیز که تمام مدت چهار چشمی زل زده بودند به ما انداختیم 
_جلوی شما؟؟


پوزخندی زد_اره بذارماهم لذت ببریم  مگه شما فاحـــ ...


نیلا با عصبانیت بهش توپید_اون کلمه رو کامل کنی یه جوری میزنمت صدا هویج دربیاری..


سینان ابروهاش بالا پرید
یهوو بلند زد زیر خنده_وحشی کوچولوها...


ولی یهو اخم کرد_اینبار ازین گستاخیت میگذرم ..ولی دفعه بعد بهتره اون دهنت ببندی که هرجا باز نشه...
رو به بادیگارد ها کرد_برید پایین...


پشت سرشون از ماشین پیاده  شد_پنج دقیقه وقت دارید لباساتون عوض کنید


و در ماشین محکم بهم کوبید


نیلا_مردک پشمالو...
خم شدم و پلاستیک رو از جلوی پام برداشتم


یکی از مانتوهارو بیرون کشیدم و نگاهی به سایزش انداختم_فکر کنم رسما مارو با فیل اشتباه گرفته..


نیلا_من این مانتوهای گشاد نمیپوشم...


شونه هام بالا انداختم _منم نمیپوشم...


نیلا_میتونیم ازشون بخواهیم ببرنمون خونه تا لباس عوض کنیم 


اونوقت از در پشتی فرار میکنیم
هان..؟؟


با لبخند سرم تکون دادم_آره ...عالیه..اونوقت دیگه راحت میشیم


دست به سینه دوتای به صندلی تکیه دادیم ...
بعد از چند دقیقه در باز شد و سینان با تعجب به ما که هنوز بی حرکت بودیم نگاه کرد داد زد_چرا حاضر نشیدین؟؟


نیلا_مارو ببرین خونه  تا لباسامون عوض کنیم..این لباسا سایز بادیگارد هاتونه ..نه ما...


سینان از عصبانیت رنگ صورتش قرمز شده بود
زمزمه کرد_حقتونه همین الان بفروشمتون به شیخ های عربی ..تا آدمتون کنن...


داد زد_حیدر سوارشو...


نیلا کنار گوشم زمزمه کرد_مارو از شیخ میترسونه.. 


سینان روی صندلی نشست و در محکم بهم کوبید_سریع تر ادرس اون خراب شدتون بده..به اندازه کافی علافمون کردین   ...


نیلا تند تند ادرس بهشون داد


بعد از یک ربع جلوی ساختمون نگه داشت رو به من کرد_برو واس هردوتون لباس بیار 
وای به حالت فکر فرار به سرت بزنه . .


وگرنه آینده بدی رو برای خواهرت رقم میزنم...


نگاهم روی نیلا چرخید 
که چشمکی زد و ابروهاش بالا برد...
نمیدونستم چه فکری توی سرشه..


مردد از ماشین پیاده شدم..
به سمت  ساختمان رفتم که...




به سمت ساختمان رفتم
به محض ورودم چشمم به مرتضی افتاد که از آسانسور بیرون اومد


با دیدن من متعجب نگاهم کرد سرش پایین انداخت_سلام ..


بی حوصله سری تکون دادم به سمت آسانسور رفتم که  با صداش ایستادم_مادربزرگم خیلی نگرانتون بود..گفتن سابقه نداشته شب برنگردین خونه..


به سمتش چرخیدم_کارم طول کشید مجبور شدم اضافه کاری وایستم...


آهانی گفت  سرش پایین تر انداخت_ببخشید  فضولی میکنم..میشه بگید چکار میکنید؟؟؟


حرصی غریدم_خر حمالی...


سریع سرش بالا اورد با چشمای گرد شده نگاهم کرد دهنش چندبار باز بسته کرد تا حرفی بزنه


وارد اسانسور شدم


دکمه رو زدم
مرتضی سکوت کرد و دوباره سرش پایین انداخت 
در آسانسور بسته شد که نفسم آسوده بیرون فرستادم....


حالا باید چیکارمیکردم؟


وارد خونه شدم 
یه لحظه مکث کردم
گریه ام گرفت، دلم برای خونمون تنگ شده بود
می ترسیدم از اینکه دیگه نتونم برگردم اینجا


چشم هام رو فشار دادم و سریع به سمت اتاق خواب رفتم 
همونجوری در حال راه رفتن لباسامو درآوردم و
 تند تند مانتو مشکی  و شلوار جین مشکی رو از کمد بیرون کشیدم


شال مشکیمم سرم انداختم
کوله امو از روی تخت برداشتم و لباسای نیلا رو هم فرو کردم توش 
از اتاق بیرون زدم


از پنجره آشپزخونه نگاهی به ماشین که پشت ساختمون پارک شده بود انداختم...
پس چرا نیلا پیاده نشد؟؟


با دست به پیشونیم زدم 
چقد احمقم که فکر میکردم یه خلاف کار اونو ول میکنه راحت واس خودش بچرخه


انگار مجبور بودیم اون کار براشون انجام بدیم


شاید میشد بعدش فرار کرد...


کلافه از خونه بیرون زدم 
جلوی آسانسور ایستادم...


دلم مثل سیر و سرکه میجوشید
اولین باز بود ازخونه یه پلیس میخواستیم دزدی کنیم


همیشه سعی میکردیم کسی انتخاب کنیم که دردسرش زیاد نباشه


توی دلم پوزخندی به حرفم زدم
البته به جز رادمهر و برداشتن اون کیف 
که باعث شروع تمام بدبختی های ما شد...


شاید اگه نیلا طمع اون کیف رو نمیکرد
الان احسان و عرفان برای داشتنش مارو زندانی نمیکردند....
کلافه  کوله رو روی دوشم انداختم 


ترجیح میدادم از پله ها برم 
سریع پایین رفتم 


توی پارکینگ نگاهی به اطراف انداختم
عجیب بود غلامی امروز به چشمم نخورد


اون که همیشه اینجا پلاس بود...!




به سمت در خروجی رفتم
که یهوو نیلا وحشت زده و با عجله به سمتم دوید و دستم کشید_بدو نیلو  بدو که بدجور کفرین....


بی اختیار دنبالش کشیده ش 


به سمت  در پشتی رفتیم و از ساختمان بیرون زدیم


با تمام سرعت توی کوچه ها میدویدیم


نفسم دیگه بالا نمیومد 


دستم از دست نیلا کشیدم
و خم شدم بریده بریده _وای نیلا.. صبر کن..من ...دیگه...نمیتونم..


نیلا هم مثل من نفس کم آورده بود_وای نبودی ببینی اون بادیگارده 
وقتی داخل دستشویی نگاه کرد و منو ندید 
مثل یک گرگ زخمی اینور و اونور میرفت


قیافش خیلی ترسناک بود


صاف ایستادم_چجوری فرار کردی؟؟


نیلا لبخندی زد_کولی بازی دراوردم که برم دستشویی اون سینان عوضی اول اجازه نداد 
ولی من با  ایجاد بوی دلنشین توی ماشین 
مجبورش کردم بذاره برم دستشویی


متعجب گفتم_بوی چی؟؟


که بلند خندید_گوز


چشمام گرد شد_خاک برسرت جلوی اون مردای گنده گوزیدی؟؟


لبخندپهنی زد که کل دندوناش نمایان شد_مجبور بودم خب...


سری تکون دادم_از دست رفتی  ..بی حیا...


نیلا آهی کشید_حالا امشب و کجا بخوابیم...؟؟






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر