قادر رنجبر نظرات جمعه 30 آذر 1397 ، 11:09 ب.ظ




نالید_من از آب گرم متنفرم نیلووو..


خندم گرفته بود...
بزور جلوی خودم  گرفته بودم که نخندم _خیلی خب حالا گریه نکن...


پاشو لباسات دربیار برو زیر پتو تا خشک بشی...
پاشو به زمین کوبید _از دوتاشون متنفرم...نیلو بیا ازینجا بریم..


از جاش بلندش کردم_میریم خواهری


به نیلا کمک کردم تا تمام لباساش دربیاره...
لخت وسط اتاق ایستاد 
مشغول پهن کردن لباساش روی شومینه خاموش اتاق شدم
که با صدای چرخش کلید 
جیغ نیلا بلند شد
سریع خودش پشت در قایم شد


احسان وارد اتاق شد دیگه تفاوتشون به راحتی میتونستم تشخیص بدم
که داد زدم_جلو تر نیا...


متعجب سر جاش ایستاد_چرا..
باز قدمی برداشت که اینبار جیغ بلندی زدم
 سیخ ایستاد 
_تکوون نخور


دستش روی گوشش گذاشت _خیلی خب بابا چته...
نیلا
کامل خودش به دیوار چسبونده بود
اگه احسان به عقب برمیگشت 


نیلا رو کامل میدید


احسان بدون توجه به جیغ داد های من کامل وارد اتاق شد و سینی رو روی میز گذاشت 


خواست  برگرده پریدم بهش و دستام روی چشمامش گذاشتم 
که همزمان نیلا داد زد_نچرخ لامصب لختم...


احسان مکثی کرد بدون اینکه تلاشی برای جدا کردن دستای من بکنه خندید_باشه بابا ..انگار دختر لخت تاحالا ندیدیم


همینجور که پشتش به نیلا بود دستای من از روی چشمش برداشت
_بذار نگاه کنم شاید هوایی شدیم و شرط عوض کردیما...
اخم کردم_بی خود..پسره بی حیا  ...


عقب عقب رفت 
_باشه بابا همچین تحفه ای هم نیستین...


چشمکی زد خودش تکونی داد 
که نیلا  جا خورد داد زد_بر نگردیا...


همینطور عقب عقب از اتاق بیرون رفت و جلوی در ایستاد_امیدوارم از شام امشب لذت ببرید ...
نگاهی به ظرف ماست و نون خشک داخل سینی انداختم


چشمام تا آخرین حد گرد شد_این شامه؟؟؟


احسان شونه هاشو بالا برد_همینه که هست ..خونه دوتا پسر مجرد چیز دیکه ای پیدا نمیشه


نیلا پشت در بالا بال میزد که احسان ول کنم بره ..ولی من عمرا کل شب با نون و ماست خالی سر کنم


اخم کردم_بذارید بیایم بیرون خودمون شام درست میکنیم


احسان چشماش ریز کرد_فکر بدی نیست..
پس من سینی رو..


داد زدم_تو اتاق نیا..خودمون سینی میاریم پایین


سری تکون داد_حله..فقط فکر فرار به سرتون نزنه چون کل ساختمون دوربین و دزدگیر نصب شده
پوزخندی زد _فیلم دزدیتونم داریم ..به عنوان مدرک


 از اتاق بیرون زد 


نیلا نفسش آسوده بیرون داد_هووف نزدیک بودا..


سریع پرید سر کمد اتاق 
_ببینم اینجا چیزی واس پوشیدن پیدا میشه


سریع یه سویشرت مشکی که روش یه نوشته سفید داشت با یه شلوارک جین پسرونه بیرون کشید


- لباس زیر چیکار کنم؟
چشامو براش گرد کردم:
- بپوش همینا رو فعلا...
تا لباسات خشک بشه 
چیکار کنیم دوتا پسر که لباس زیر دخترونه ندارن ....


تند لباسا رو پوشید
جلوی آیینه ایستاد:
- باز خوبه لباسش کلفته 


 سینه هام معلوم نیست


شلوارم کههه ....


محکم زدم پشتش که صدا داد:
- خوبه بیا بریم...بابا اینا دوتا بوقن نگاه نمیکنن به جایی


نیلا پوزخنوی زد_بله واس همین یه شرطشون هم خوابیه..
جوابی بش ندادم 
سینی رو برداشتم و رفتیم پایین.


دوتا برادرا رو مبل نشسته بودن.
با دیدنمون عرفان ابروشو بالا انداخت
رو به نیلا کرد


- کی اجازه داد لباس منو بپوشی؟
نیلا پشتشو بهش کرد و سمت آشپزخونه رفت


پشت چشمی براش نازک کردم
بدون جواب بهش پشت سر نیلا رفتم


توی آشپزخونه مشغول شدیم


- چی درست کنیم؟
نیلا سمت یخچال رفت:
- بذار ببینمممم
کتلت خوبه؟


دلم مالش رفت:
- آخ آره
سریع یه بسته گوشت از فریزر بیرون آورد و تو آب گذاشت


سراغ سیب زمینی ها رفتم که با پخش شدن صدای آهنگ به سمت اپن چرخیدم
نیلا با ضبط روی اپن ور رفت و یه آهنگ شاد انتخاب کرد


- حاالا که اینجاییم بذار شاد باشیم..
شروع کردم به رنده کردن سیب زمینیا
اینجوری خوش مزه تر میشد


ریز ریز با آهنگ تکون می خوردم
د لامصب مگه میشد وقتی آهنگ هست نرقصید؟


کم کم کلا غذا رو بیخیال شدیم شروع کردیم به رقصیدن 
حتی رقصمونم هماهنگ بود




دستامونو روی هوا تکون میدادیم
دور  خودمون میچرخیدم 
چرخی زدم
که یهو با دیدن دو جفت چشم عصبانی 
سر جام سیخ ایستادم


نیلا هنوز داشت میرقصید
نیشگونی از پهلوش گرفتم


_آخ نیلو چیکار...


با دیدن پسرا لبخندی زد_بفرمایید تو دم در بده


عرفان چشماشو ریز کرد_همینجوری قرار بود آشپزی کنید؟؟


صدام صاف کردم_آره..نشنیدی میگن آشپزی با عشق خیلی خوشمزه تره
داشتیم از ته دل براتون غذا ...


نیلا پس گردنی محکمی بهم زد_چرت و پرت نگو عشقم...


رو به پسرا  کرد_تا چند دقیقه دیگه غذا آمادست...


پسرا پوزخندی زدند و از آشپزخونه بیرون رفتند
رو به نیلا غریدم_کسی رو خواهر بزرگترش دست بلند نمیکنه  


چپ چپ نگاهم کرد_حالا تا آخر عمرمون همون یه دقیقع رو بکوب تو سر من. ..


سیب زمینی های رنده شده رو با گوشت چرخ کرده قاطی کردم_بله که میکوبم باید بفهمی من  بزرگترم
خندید_باشه فهمیدم مادر بزرگ


مواد که آماده شد 
نیلا توی  ماهیتابه   کمی روغن ریخت
تیکه ای از مواد برداشتم و توی دستم صاف کردم که نیلا خندید_نیلوو..


همینجور که مشغول بودم هومی کشیدم
نیلا_بنظرت کم نمک نریختی؟؟؟


تای ابروم بالا بردم _نه چطور؟؟


چشمکی زد_به نظر من چندتا اولش نمکش خووب بودا 


اون آخریااا....


لبخند خبیثی روی لبم نشست باهم گفتیم_کم نمکه...


نصف از مواد جدا کردم و تو ظرف دیگه ای گذاشتم 
و تو نصف دیگه تمام نمک و فلفل ها رو خالی کردم_نیلا الان فک کنم نمکش اوکی شد...مگه نه؟؟


بلند خندید_آره عشقم


بعد از آماده شدن کتلت ها


اونایی که شور بود توی بشقاب جدا مخصوص پسرا گذاشتیم
 بقیه رو خودمون دوتایی تند تند مشغول خوردن شدیم




که پسرا وارد آشپزخونه شدند
_اووم چه بوی خوبی میاد..
فکر نمیکردم دوتا بچه آشپزی کردنم بلد باشن


نیلا پوزخندی زد_بچه ،عمته


عرفان اخمی کرد_انگار دلت آب تنی میخواد هنوز...


احسان پشت میز نشست_بشین غذاتو بخور بعد واسش شاخ و شونه بکش...


عرفان هم با لبخندی پلید پشت میز نشست_راست میگیا با شکم خالی نمیشه ایده خوبی برای تنبیه یه دختر بچه زبون دراز پیدا کرد


چپ چپ نگاهش کردم
نیلا خونسرد گازی از کتلت توی دستش زد
ولی خیلی راحت میتونستم بفهمم به چی فکر میکنه
نیلا_خواهش میکنیم بفرمایید بخورید نوش جان
عرفان _وظیفتون بود
نیشخندی زدم
با خوردن کتلت های شور و تند   میفهمیدن وظیفه یعنی چی...


احسان تیکه ای از کتلت داخل بشقاب برداشت توی دهنش گذاشت...


مکث کرد




ولی عرفان  کل کتلت توی دهنش چپوند 


درسته قورت داد
که صورتم جمع شد
_نه دست پختتون عالیه..


با دهن باز زل زده بودیم بهشون


احسان همینطور بی صدا مونده بود
نیلا بهش اشاره کرد_مرد؟؟؟


عرفان بی تفاوت کتلت دیگه ای رو لای نون گذاشت 
توی دهنش کرد_نه فقط غذاش زیادی شور باشه خوشش نمیاد...


نیلا_پس تو چرا میخوری؟؟


خندید و چشمکی زد_من دوست دارم...


احسان بی صدا از پشت میز بلند شده
از آشپزخونه بیرون زد


نیلا زیر لب جوری که فقط من بشنوم گفت_حداقل خوبه  از یکیشون انتقام گرفتیم


مثل خودش جواب دادم_چه فایده اونم انقد یخچال بود که نشد مسخرش کنیم


حیف ریدن تو نقشمون...


عرفان_نیلا یه لیوان  آب بده بهم


نیلا چشماش ریز کرد_به من چه...
دست من کشید
_بریم بخوابیم ابجی....


منو دنبال خودش کشید
با خروج ما 
احسان وارد آشپزخونه شد
که صدای پچ پچشون باعث شد مکث کنیم


پاورچین پاورچین پشت اپن قایم شدیم
احسان_عرفان دیونه شدی اینارو چجوری میخوری،؟؟؟


وای حالم بد شد..این دیگه چه طعمی بود....


عرفان سریع از پشت میز بلند شد 
شیر آب باز کرد سرش زیر آب گرفت 
تند تند آب میخورد


ریز خندیدم
عرفان_وای نگو انگار عذاب ده سال جهنمم رو یه جا کشیدم...


احسان بلند خندید_مجبور که نبودی بخوری..
عرفان همینجور که با دستش دهنش رو باد میزد_نمیخوردم فکر میکردن جلو دوتا بچه کم آوردم آخه....


با نیلا دوتایی دستامون  بهم کوبیدیم آروم گفتیم _ایول....


یهو با کشیده شدن گوشمون از روی زمین بلند شدیم_آی آخ نکش
بابا کنده شد....
احسان_بهتون یاد ندادن فال گوش وایستادن کار خوبی نیست؟؟؟


دستش گرفتم_باشه گوشم رو ول کن کنده شد...


دستش کمی شل کرد _باید قبل فرستادنتون به ماموریت روی تربیتتون فکر کنیم..


نیلا غرید_بی تربیت عمته..


که عرفان گوشش بیشتر کشید...
نیلا_آی...باشه عمه خودمه...


احسان_عرفان نظرت چیه از امشب شروع کنیم..؟


چشمام گرد شد_چیو شروع کنید؟
عرفان_موافقم بریم تو سالن فضا باز تره همدیگرو میبینیم..میتونیم از حرکات هم ایده بگیریم


چشمای من و نیلا اندازه توپ  شده بود 
که یهوو پسرا مارو مثل بالشت زیر بغلشون زدند_ولمون کنید...
شما خجالت نمیکشید


نیلا_شما خواهر و مادر ندارید مگه...
واقعا خجالت اوره خلاف کار های پست


با مشت به شکم احسان زدم_بخدا انگشتتون بهمون بخوره 
از ده جا میشکنمش...
احسان بلند خندید_الان که تو بغلمی کجا رو میخوای بشکنی؟؟


وارد سالن بزرگی شدند
ولی چون منو سر و ته گرفته بود دقیق نمیتونستم ببینم کجا هستیم


مشتی به زیر شکمش زدم


که دستش از دور کمرم باز شد روی زمین افتادم
فحشی زیر لب داد که متوجه نشدم چی گفت


نگاهم بالا بردم با دیدن سالن پر از لوازم ورزشی لب گزیدم
چه فکرایی که از ذهنم نگذشت


واقعا خیلی منحرف شدما نچ نچ


نیلا_اینجا کجاست؟؟


عرفان_نمیبینی سالن ورزش


نیلا لبش کج کرد_جدی نمیدیدم خودم اینارو...خوب شد گفتی


عرفان_اگه میدیدی نمیپرسیدی


از روی زمین بلند شدم


احسان با نگاه پر از حرصی بهم چشم دوخته بود


لبخند مسخره ای زدم_خوبی شما؟؟


عصبی لب زد_اول تمرینتون یاد گرفتن فنون دفاعی ، بعد حمله ، بعدفرار  هست
گزینه سوم برای زمانی که خسته شدین و که دیگه نه دفاع اثر داره نه حمله....


نیلا_ من اخریو یاد دارم بیخی..
احسان پوزخندی زد_اگه یاد داشتی الان اینجا نبودی...


نیلا دهن باز کرد جوابشو بده 
که با چشم و ابرو بهش اشاره کردم ساکت باشه
مطمءن بودم  اگه حرفی میزد  همه چیز خراب میکرد


عرفان _خب 100 دور ،دور سالن بدوید...
_ها؟؟نصف شبی جو گرفتت؟؟
سالن به این بزرگی میدونی 100دور چند ساعت طول میکشه؟؟


احسان من به سمت سالن هل داد_زود زود..


نیلا_مسخره کردین؟
بابا یه دزدی سادس..ما چند سال داریم اینکارو میکنیم انقد دنگ و فنگ نداره


عرفان_نه مثل اینکه تو هنوز لپ قضیه نگرفتی...
_بگید چیه تا بگیریم؟!


احسان_شما فقط به عنوان دوست دختر اونجا نمیرید...


عرفان_میرید یه چند ماهی اونجا  بگذرونید
جیغی کشیدم_شوخی میکنی؟؟ما چجوری چند ماه رو تو خونه یه ادم زندگی کنیم؟؟اونم دو نفرمون ؟؟؟


عرفان_اون مشکل شماست...
پوزخندی زدم_هه به همین خیال باش..
احسان_بذار برم شماره پلیس بگیرم این دوتا رو بندازیم زندان راحت شیم


عرفان از جاش بلند شد
که نیلا دستش گرفت_بیخیال برادر باهم راه میایم...
بیاین دوست باشیم اوهوم؟؟


عرفان با غیظ به من نگاه کرد
که رو ازش گرفتم


احسان_زود باشید زیاد وقت نداریم باید امادگی بدنی داشته باشین..


نیلا_لازم نیست من و نیلو میتونیم از خودمون دفاع کنیم...


احسان_اء پس شما رو به یه مبارزه دعوت میکنم...
نیلا شری تکون داد_آره حتما 
رو به من کرد _برو نیلو نشونش بده چند مرده حلاجی


با انگشت به خودم اشاره کردم_وا چرا من خودت برو...


نیلا _اول بزرگترا ...
احسان غرید_ بیا دیگه نکنه میترسی؟؟


چپ چپ نگاهش کردم با هم به وسط سالن رفتیم 
احسان 
_خب  شروع میکنیم
چون برای دفاع باید عصبانی باشی پس اول عصبانیت میکنم..
با تعجب زل زده بودم بهش 
که یه دفعه یه بوس روی گونم زد 
جا خوردم و جیغی کشیدم 
مغرورانه دست به سینه زد 
+اولین قدم برای مبارزه یاد گرفتن دفاعه ...


چشمامو ریز کردم و دستامو مشت تا بهش حمله کنم که جا خالی داد و روی گونه راستم بو سید
_باید فرز تر باشی..
اینجوری همون ضربه اول هلاک شدی که


غریدم_اگه طرفم مثل تو پررو باشه ..


  برام ابروییی بالا انداخت
 حرصم گرفته بود که دارم جلوی این پسر مغرور کم میارم ..جای بوسش روی لپم پاک کردم _دفعه آخرت باشه منو میبوسی...
عرفان داد زد_داداش بزن لهش کن
نیلا_نیلو کم نیاریا بزن وسط پاش تا درجا سقط شه


هم از حرف نیلا خندم گرفته بود
هم از دست این دوتا پسر کفری شده بودم
و
یهویی پریدم  بهش ،که موهاشو بکشم 
جاخالی داد و...


با مخ پخش زمین شدم
احسان_همینجوری از خودتون دفاع میکنید؟؟
از روی زمین بلند شدم_شما نگران نباش...


عرفان با خنده به سمتمون اومد_تازه طرف مثل داداشم مهربون نیست که ببوستت!
بجای بوس مشت و لگد بهت هدیه میده..


نیلا _مشت و لگد بهتر از کثیف بازی شما دوتاست که از هر فرصتی برای دست درازی استفاده میکنید


سرم به نشونه تایید تکون دادم


قیافه پسرا از عصبانیت درحد انفجار بود
فکر کنم دیگه  حتی انگشتشونم به سمت ما نشونه نگیرن...


پوزخندی زدم 
که با داد عرفان ترسیده ازجا پریدم_سریع 100 دور ،دور سالن بدوید...


خودش از سالن بیرون زد
_وا ...از قدیم گفتن فحش بندازی زمین صاحابش برمیداره تو جیبش میذاره راست گفتنا...


احسان غرید_اینجا دوربین داره..بهتره بدون حرف  و زر مفت شروع ب دویدن کنید
100 دور بشه 99 بدجور حالتون میگیرم


پشت سر عرفان از سالن خارج شد در محکم بهم کوبید


نیلا_روانیا...خودش ولو کرد
روی زمین نشست_وای من که حال ندارم بدوم...


 کنارش نشستم_منم...
نیلا_نیلو چیکار کنیم؟؟


شونه بالا انداختم_هیچی فعلا صبرمیکنیم تا ازینجا بریم بیرون..بعد فرار


نیلا_اگه پیدامون کنن چی؟؟


چپ چپ نگاهش کردم_از کجا میخوان پیدا کنن
آهی کشید_اصلا ازین وضع خوشم نمیاد...


با نیلا گرم صحبت بودین که یهو در سالن به شدت باز شد
پسرا مثل گاو  وارد شدند


از تشبیه خودم خندم گر فته بود
که با داد احسان سیخ نشستیم
_زود بلند شید...


متعجب زل زده بودیم بهشون که دوباره داد زد_مگه با شما نیستم


من و نیلا بی حرف  صاف ایستادیم
عرفان _دنبال ما بیاین...


نیلا زیر لب جوری که فقط من بشنوم گفت_معلوم نیست باز چه فکری تو سرشونه. .
خندیدم_حتما دیدن به حرفشون گوش نمیدیم بیخیال شدند..


نیلا شونه هاش بالا انداخت_بعید میدونم..


دنبال پسرا  به راه افتادیم 
به سمت در رفتند
نیلا_نکنه میخوان ببرنمون گردش؟؟


خندیدم مثل خودش جواب دادم_بعید میدونم
..
توی حیاط ایستادیم
احسان ازما جدا شد به سمت ته باغ رفت




عرفان_خودتون با زبون خوش میدوید یا  زور باید بالا سرتون باشه؟؟


نیلا_یا زور بالا سرمون باشه...


عرفان سری تکون داد_خودتون خواستین
_چیو؟
انگشتاش روی لباش گذاشت و سوتی زد


من و نیلا متعجب بهم نگاه میکردیم که یهو با شنیدن صدای پارس سگی
 صاف ایستادم 
با دیدن پشت سرم و دوتا سگ فوق العاده بزرگ و سیاه 
جیغی از ته دل کشیدم....
حالا ندو کی بدو...


نیلا هم پشت سرم میدوید و جیغ میزد...


نیلا_وااییی این غول بیابونیا از کجا پیداشون شد


_نیلا بدو حرف نزن بدو داره میرسه بهمون..
وای خدا اینجا تاریک هم هست 
یهو نخوریم زمین اینا مارو بخورن...


نیلا به درختی اشاره کرد _برو بالا ی درخت ...
راهمو به سمت درخت کج کردم 
تو یه حرکت 
سریع  پریدم و شاخه درخت گرفتم و خودم بالا کشیدم و 
دست نیلا گر فتم 
به محض رسیدن سگا کشیدمش بالا..
نیلا نفس نفس زنان_وای تو عمر ننم انقد ندویده بودم


نفسم بیرون دادم_آره منم..


صدای پارس سگ ها و خنده پسرا  کل باغ رو برداشته بود
نیلا_من اگه این دوتارو ادم نکنم ..نیلا نیستم..


سری تکون دادن_برو هواتو دارم...


با شنیدن صدای سوت 
سگ ها آروم روی زمین نشستند
_هووف ساکت شدند...صداشون توی سرم میپیچید


پسرا شروع کردند به دست زدند_آفرین دوندگان عالی میشین..


نیلا_زهرمار..نمیگید سگه یهو گازمون بگیره؟؟


عرفان پوزخندی زد_نترس گوشت تلخ نمیخوره...


نیلا_هه خندیدم..


نصف شبی هوس سگ بازیشون گرفته..


احسان_ما که گفتیم تو سالن بدوید..ولی خودتون انگار دلتون میخواس بیاین اینجا...


به سگا اشاره کردم_ازدرخت دورشون کنید تا...
با شنیدن


صدای کرچ کرچ چیزی ساکت شدم_نه...
داد زدم نیلا شاخه...
یهوو


که یهوو شاخه شکست و من و نیلا


مثل کتلت پهن شدیم روی هم..


که پسرا بلند زدن زیر خنده


با آه و ناله روی زمین نشستم_آخ کمرم...
نیلا_آخ پام ..پام...
_آخ دستم....


نیلا_واای ستون فقراتم.
_اوووف سرم ...
نیلا دهن باز کرد حرف بزنه که عرفان بین حرفش پرید_بسه بسه  ..تا فردا صبح میخوان آخ و ناله کنن...


نگاهم لغزید روی سگای بزرگی که تو یک متری ما کنار پسرا ایستاده بودند


آب دهنم قورت دادم
برای سگ بودن زیادی بزرگ بودن 
لقب غول بیشتر بهشون میومد،تا سگ..


با اون چشماش وحشیشون زل زده بودند به ما..


از جام نیم خیز شدم که غرید..دندوناش نشون داد


مطمءن بودم از ترس رنگم مثل گچ شده بود...
دوباره نشستم


نگاهی به نیلا انداختم که وضعش بدتراز من بود
احسان پوزخندی زد_سگ ندیدین تاحالا؟؟؟


نیلا بدون اینکه نگاهش از سگا بگیره جواب داد_دیدیم ولی اینا سگ نیستن که . .اژدهان...
عرفان_پس بهتره ازین به بعد به حرفای ما تمام وکمال گوش بدین وگرنه...


احسان بجاش جواب داد_خوراک این دوتا کوچولو میشید...


دوباره سگ غرش کرد که دندون های تیزش به نمایش گذاشت


نیلا_باشه باشه قبول هرچی شما بگید...


عرفان_آفرین حالا شدین دوتا بچه خووب..
سوتی زد که سگ ها با دو به سمت ته باغ رفتند


نفسمو آسوده بیرون دادم..
_اخیش شرشون کم کردند


احسان_بریم
دیگه به اندازه کافی الاف شدیم... امشب باید درمورد وسایل جاسوسی براتون توضیح بدم..


عرفان_و چجوری باز کردن گاو صندوق و در های اتاق...


نیلا_هاا؟؟؟باز کردن گاو صندوق چیه دیگه؟؟


عرفان_بلند شید ...میفهمید زیاد وقت نداریم...یالا


دوتایی دستاشون توی جیبشون زدن به سمت ساختمان اصلی به راه افتادن


گرد و خاک روی لباسم تکون دادم
از جام بلند شدم
آروم گفتم
_نیلا اینا مشکوک نیستن؟؟


نیلا صاف ایستاد_به چی؟؟
_به اینکه یه ریگی تو کفششون باشه...
وگرنه چجوری دوتا ادم معمولی   درمورد باز کردن گاو صندوق و انواع وسایل جاسوسی اطلاعات دارن؟؟


نیلا پس گردنی محکم بهم زد_خاک بر سر خنگت کنن...یعنی نفهمیدی اینا خودشون خلاف کارن؟؟؟


چپ چپ نگاهش کردم_از کجا؟؟رو پیشونیشون نوشته شده بود؟؟


نیلا سری از روی تاسف تکون داد_فکر نمیکردم قل من میتونه انقد خنگ باشه
قبلا زرنگ تر بودی
فکر کنم بعد افتادن از شاخه مخت عیب کرد


جیغ زدم_خنگ عمته بی ادب...
نیلا_خب وقتی میگن مهرداد خلاف کار..وقتی ازش مدارک و پول میخواستن 
و باهاش معامله کردن....
یعنی اینام دستشون با اونا تو یه کاسه است ...




_اء راست میگیا...


نیلا دستم گرفت کشید_من همیشه راست میگفتم


خندیدم_بله بله...
وارد خونه شدیم...
با دیدن پسرا که وسط سالن نشسته بودند کلی وسیله جور واجور اطرافشون ریخته بود


عرفان با دیدن ما اخمی کرد_چقد طولش میدین..انگار همش باید سگ دنبالتون کنه...


با اخم رو به روشون نشستیم
انگاری هم من هم نیلا ترجیح میدادیم با این دو پسر زبون دراز دهن به دهن نشیم


با صدای احسان نگاهمم  رو که روی وسیله ها خشک شده بود  گرفتم 
_حواست کجاست؟؟


سری تکون دادم_ها؟؟
نفسش کلافه بیرون داد
وسایل ریزی روی زمین جلوی پامون گذاشت
_خوب گوش کنید که فقط یه بار توضیح میدم
این وسیله ها میتونه جون شمارو نجات بده 
پس دقتتون تو یاد گیری کارکردن باهاشون زیاد کنید...


سری تکون دادیم که 
وسایل جلوی پامون کنار هم ردیف کرد


_خودكار دوربیندار، ساعت مچی، دكمه، عینك و پریز دوربیندار ،
   و ابزارهای جاسوسی ، شنود و دوربینهای مختلف در پوشش های  دكمه، آدامس، خودكار، جاسوئیچی، گیره سر، پریز برق، ساعت دیواری و مچی و شوكر هستند....


نگاهی به ما کرد تا اینجا شو متوجه شدین؟؟


گنگ نگاهش کردم 
و لبخند اجباری زدیم و همزمان گفتیم_آره آره...


احسان _خوبه...
شارژری رو برداشت رو هواتکون داد_ پریز مجهز به سنسور صدا ست و به این صورت كه اگر صدایی بشنوه شروع به فیلمبرداری میکنه، این وسیله قابلیت فیلم برداری به صورت دائم رو هم داره
باید یه جای  توی اتاق مهرداد بزنیدش...


خب این ساعت مچی.. 
به هرکدومتون یکی میدم برای  ارتباط راحت تر
این ساعت مچی دوربین دار هست که دروبین 3 مگا پیكسلی بسیار قوی با قابلیت ضبط صدا و تصویر - نظارت بر زمان - نمایش زمان و تاریخ فیلمبرداری داره
از همه مهم تر سیم کارت خور میتونید به راحتی با ما یا با خودتون  تماس بگیرید...


نیلا دستاش باذوق بهم کوبید_ایول مثل این فیلم های کارتونی ...
وای من رسما فقط عاشق همین شدم


احسان سری از روی تاسف تکون داد شروع به توضیح بقیه وسایل کرد....


حدود دوساعت فقط یه ریز حرف زد 
من که حتی یک کلمه از حرفاش نفهمیدم 
بی خیال خمیازه  ای کشیدم
عرفان_احسان فکر کنم خسته شدند بقیه اش باشه برای فردا...


احسان سری تکون داد_آشنایی با وسایل تموم فردا باز کردن در اتاق و گاو صندوق بهتون یاد میدیم...


بیحال از روی زمین بلند شدم_باشه من که رفتم بخوابم..
با حرف احسان ایستادم....


صداش صاف کرد
_خواهرتم  با خودت ببر..فکر کنم خیلی از مخش کار کشیده ..خاموش شده..


به سمت نیلا چرخیدم که روی زمین ولو شده بود و غرق خواب بود


لب گزیدم 
خم شدم  و با دست تکونی بهش دادم_نیلا..نیلا...


زیر لب غر غری کرد و چرخید 
میدونستم این دیگه به این راحتی بیدار بشو نیست


_هوی نیلا پاشو...
غرید_ولم کن ..اه بیا...
با حرفش خودش به سمت پسرا کشید 
عرفان چهار زانو روی زمین نشسته بود که نیلا 
دستش روی پاهای عرفان انداخت سرش روی پای دیگه اش گذاشت 
روی پاش  خوابید_بیا توام بخواب انقد زر نزن..خسته ام..چقد این بالشته گرمه..


از خجالت لبم به شدت گزیدم 


پسرا از خنده قرمز شده بودند...
عرفان که اگه ولش میکردی همونجا زمین گاز میزد 
احسان_انگاری خوابش خیلی سنگینه...بذار همینجا بخوابه...
بالشت خوبی نصیبش شده


عرفان چپ چپ نگاهش کرد
با بلند شدن صدای خر و پوف نیلا چشمام تا آخرین حد ممکن گرد شد...
اون یه ذره ابروی نداشتمون هم رفت...


پسرا وسایلشون جمع کردند 
عرفان دست  نیلا رو روی زمین  گذاشت
و سرش رو بلند کرد پاش از زیر سرش کشید 
و بلند شد 
به سمت اتاقشون رفتند 


دوتا بالشت کوچیک از روی مبلا برداشتم این پسرا که انقد شعور مهمون داری نداشتند که دوتا پتو و بالشت برامون بیارن
هرچند تقصیر این خرس هم بود
اگه روی زمین نمیخوابید الان تو اتاق روی تخت نرم میخوابیدیم...


دلمم نمیومد اینجا تنهاش بذارم
شایدم ازینکه تو این خونه من  تنها تو  اتاق بخوابم و نیلا اینجا میترسیدم..
کلافه 
کنار نیلا روی زمین نشستم
نفسم به شدت بیرون دادم
تو همین ی روز چقدر اتفاق برامون افتاده بود...
 خدا میدونست سرنوشتمون بعد از این چی میشه...
یکی از بالشت ها رو زیر سر نیلا گذاشتم
به سمت اتاقی که قبلا اونجا بودیم رفتم
تا دوتا پتو برای خودمون پیدا کنم
که با شنیدن صدای پچ پچ 
صاف ایستادم
و گوش تیز کردم


_حس بدی به این ماجرا دارم عرفان..
این دوتا خیلی بچه ان از عهده این کار  برنمیان ، نقشه تو واقعا غیر قابل انجام...


عرفان_حالا که به سینان درمورد نقشه گفتیم مجبوریم تا تهش بریم..
احسان_اگه اتفاقی واس این دوتا بیافته چی..؟؟
صدای قژ قژ تخت بلند شد_هیچی..تو این قصه حتی یک نفرشونم زنده بمونه کافیه ..مگه ندیدی گفتن تمام عمرشون یه نفر زندگی کردن پس نفر دوم نقش مهمی نداره 
نمیتونن کاری کنن چون شاهدی ندارن واس دونفره بودنشون


اگرم دوتاشون بمیرن بازم چیزی نمیشه چون هیچکس ندارن دنبالشون بگرده


دستم روی دهنم گذاشتم 
واقعا دوتا آدم چقد میتونستن بی رحم باشن...
عقب عقب رفتم و خودم توی اتاق انداختم و به در تکیه دادم


قلبم به شدت میکوبید و هرآن ممکن بود از سینه ام بزنه بیرون...
تند تند از داخل کمد دوتا پتو بیرون کشیدم و  پیش نیلا برگشتم


با دیدن چهره غرق خوابش 
یاد حرفای پسرا افتادم
من اگه از جونمم میگذشتم اجازه نمیدادم اتفاقی برای نیلا بیافته. ..
سرم روی بالشت گذاشتم


قطره اشکی سمج از گوشه چشمم پایین چکید
آخرین باری که گریه کرده بودم رو یادم نیست ولی الان دلم به شدت هق هقی از ته دل میخواست
از اون گریه های که با صدای بلند زجه بزنی و دلت خالی کنی


اآهی کشیدم
غصه خوردن فایده ای نداشت باید دنبال راه چاره باشم...
به سقف زل زدم
ذهنم خالی بود هرچی دنبال راه حل میگشتم کمتر به نتیجه میرسیدم
کم کم چشمام گرم شد تو عالم بی خبری فرو رفتم






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر