قادر رنجبر نظرات جمعه 30 آذر 1397 ، 11:07 ب.ظ



متقابلا با داد جوابش دادم_وقتی اون شخص مثل برج زهرمار باشه ترجیح میدم به کناریش نگاه کنم...


احسان که انتظار تندی من نداشت در یک لحظه اخماش جاشو به تعجب داد


نیلا و عرفان با دهن باز به جدال من و احسان نگاه میکردند


که یهوو عرفان بلند زد زیر خنده
_احسان ببین این دختر هنو یه ساعت نیست باهات آشنا شده ..چقد خووب  شناختت


بعد میگی چرا به من میگن اخموو..


بلند تر خندید


احسان با نگاهی که اتیش ازش میبارید 
به برادرش نگاه کرد
عرفان_خیلی خب منو نخوری..


آروم لب زد_جدی باش..پررو میشن
چپ چپ نگاهش کردم که


رو به من کرد
دست به سینه نشست_بگو میشنویم...


دوباره به عرفان زل زدم
ولی زیر چشمی به احسان که از سرش دود بلند میشد نگاه می کردم
معلوم بود ازینکه بهش بی توجه باشی عصبی میشه


صدام صاف کردم_خب همینجور که خواهرم گفت اومده بودیم دزدی ...


حرف زدن در موردش راحت نبود
کار پر افتخاری نبود که بشه راحت به زبونش اورد


عرفان سری تکون داد
نفس عمیقی کشیدم


_ کارمون این بود که یه نفرمون صاحب خونه رو سرگرم کنه و یکی دیگه مشغول برداشتن اشیا جزیی و ارزشمند ازخونه بشه
بعدشم فرار


احسان پوزخندی زد_اینجوری هیچکسم شک نمیکرد از دو تا خواهر دوقلو رو دست خورده..


چپ چپ نگاهش کردم_آره..


احسان_ولی به این فکر نمیکردین ممکنه تو یه خونه دوتا پسر باشه و مچتون بگیره؟؟؟


آهی کشیدم_نه..همیشه گیر میافتادیم ..مارو باهم اشتباهی میگرفتن..واس همین هیچوقت فکر نمیکردن ممکنه دو نفر باشیم..


احسان_دخترای احمق .واقعا بچه هستید حقتونه کاری کنم...


عرفان پرید وسط حرفش_احسان آروم باش


رو به ما کرد_خب ..میریم سر تنبیه...


ترسی تو قلبم نشست


 به پشتی مبل تکیه داد_ فکراتون رو کردین؟؟
زندان یا هم خوابی با..


 نذاشتم حرفش رو کامل کنه که پریدم وسط حرفش...


_هرکاری بگید میکنم ولی خواهش میکنم بذارید خواهرم بره....اون بی تقصیره و من مجبورش کردم تمام این سال ها این قایم موشک بازی رو ادامه بدیم..


چشمای هردوشون گرد شد باهم گفتن_سال؟؟


عرفان _مگه چند وقت این کارو میکنید..؟؟


اینبار نیلا بجای من جواب داد_از بچگی همیشه این قایم موشک بازی رو داشتیم..چون انقد فقیر بودیم که نمیتونستیم خرج هردومون دربیاریم..اینجوری با پول یه نفر هم غذا داشتیم هم جای خواب و..


احسان_یعنی هیچکس از دوقلو بودنتون خبر نداره؟؟


نیلا سرش پایین انداخت_جز شما و پدر و مادری که چند سال ندیدیمشون...نه..


قیافه هردوشون شبیه علامت سوال شده بود
احسان میخواست حرفی بزنه که


با بلند شدن صدای زنگ موبایلی...ساکت شد


عرفان هم  سریع از روی مبل  بلند شد...
گوشیش از جیبش خارج کرد
تماس وصل کرد_الو سینان...
.......
مضطرب جواب داد_میگی چیکار کنم..؟؟


...
_دیونه شدی این امکان نداره...
...


به سمت ما چرخید با دیدن من و نیلو مکثی کرد
_ یه فکری به ذهنم رسید...


  ....
چشماش برق خاصی زد_شک نکن پسر فکرم عالیه...بهت زنگ میزنم
....
_ بعدا بهت میگم...خدافظ..


تماسش قطع کرد ولی هنوز همون نگاه خاصش بین من و نیلا در رفت و آمد بود


معلوم نبود باز چه نقشه ای برامون کشیده


لبخندی زد و اومد روی مبل نشست..


نگاهش هنوز روی من و نیلا بود


بدون اینکه نگاهشو از ما بگیره_احسان یه لحظه میای چند کلمه بحرفیم...


احسان متعجب نگاهی به  برادرش کرد_باشه


دوتایی به سمت آخر سالن رفتن مشغول حرف زدن شدن
نیلا_یعنی چه نقشه ای دارن واسمون...؟؟


نگاهم روی پسرا بود_نمیدونم ولی اینو میدونم به نفع ما نیست...
بعد اون تلفن کلا نگاه عرفان عوض شده


آب دهنش رو قورت داد و وحشت زده نگاهم کرد.
دستمو رو قلبش گذاشت:


- ببین،.دارم خفه می شم از ترس...


دستش رو کشیدم که خم شد و سرش رسید به سینه ام..


با اینکه اطمینانی به حرفم نداشتم گفتم:


- نمی ذارم بلایی سرت بیاد
قول می دم هر کاری بتونم بکنم تا اتفاقی برات نیفته


چنگ زد به مانتوم.
 از عصبانیت درحد انفجار بودم


با صدای سرفه ای نگاه غضبناکم رو بهشون دوختم.
از روی لباسشون دیگ میشد راحت تشخصیشون داد


احسان با یه ابروی بالا رفته و نگاه مسخره بهمون زل زده بود و عرفان
چنان شیطنت و هیجانی توی چشم هاش بود که شوکه شدم


سعی کردم قوی به نظر برسم:
- چی شد؟ چرا اینجوری نگاه می کنین؟
عرفان به سمتمون اومد و روی میز جلوی پامون نشست


ناخودآگاه خودم رو عقب کشیدم تا زانوهامون بهم نخوره
عرفان- خبببب
یه راه حل سومی براتون داریم..خیلی بصرفه تره


ترس برم داشت از این راه حلی که از دوتای قبلی مشتاق ترشون کرده بود


با چشم های گشاد شده از ترس بهش زل زده بودم
 که گفت:
- یه نفر یه سری مدارک ازمون دزدیده
می خوام اون مدارک رو برگردونین.


ناگهانی گفتم:
- خب به ماچه..


ابرو بالا انداخت:
-باید اونارو پس بگیرید


سرش نزدیک تر اورد_ همینطوری که روشتونه...یه عمره باهاش زندگی کردین..
می رین تو خونه اش و مدارک رو گیر میارین...و اگه نتونستین..
مکثی کرد


قلبم تو دهنم می زد


ادامه داد- روش اولی نداریم و روش دوم رو اجرا می کنیم


ترسیده بودم..
بدون فکر و مشورت با نیلا گفتم:
- باشه قبوله...فقط نشونمون بدین طرف کیه
احسان رو مبل نشست:
- خیلی هول بودی....مطمءن باش روش دوم از بقیه بهتر بود. ..


عرفان دستشو کف اون یکی دستش کوبید و رو به احسان گفت:
- خودشون خواستن برن تو دهن شیر...


نیلا وحشت زده خودش رو جلو کشید که پاش محکم به پای عرفان خورد


بیتوجه نالید:
- مگه اون کیه؟


احسان خیلی خونسرد گفت:
- یکی از خلافکارای درجه یک تهران..
که کشتن ادما براش مثل آب خوردنه...


نیلا هیع کشید و من درجا خشکم زد..


عرفان با لبخند پر از تفریحی نگاهمون می کرد


نیلا از جاش پرید و دور خودش شروع به گشتن کرد..
_کو ؟کجاس؟ 


عرفان هم بلند شد:
- چیه کوچولو؟


نیلا من من کنان گفت- ت...تلفن کجاست؟


عرفان بهش رسید و دستش گرفت و نگهش داشت


سرش رو کج کرد و با مسخرگی پرسید:


- تلفن رو می خوای چیکار بیبی؟


نگاه درمونده نیلا باعث شد چشم هام پر بشه:
- زنگ بزنم پلیس..خودمونو معرفی کنم


یه لحظه هیچ کس نفس نکشید.
همگی ساکت زل زده بودیم به نیلا که..


عرفان نیلا رو هل داد سمت مبل 


 دستی توی موهاش کشید
چند لحظه بعد گفت:
- گفتم که
راه اولی نداریم. دیگه پلیس بی پلیس




جرقه ای تو ذهنم زده شد و با هیجان گفتم:
- آره دیگه، پای خودتونم گیره
وقتی یه خلاف کار ازتون مدرک داره
صد در صد دستتون تو خلافه


برای همین نمی خواین پای پلیس بیاد وسط
که لو نرین...


احسان خندید:
- سناریوی خوبی نوشتی میشه برای فیلم فجر ازش استفاده کرد
بلافاصله اخم کرد:


- برید فکراتونو کنین..
تا ده دقیقه  دیگه جواب می خوام..
پوزخندی زد  _من خودم واس امشب بدجور اماده کردم


جیغ کشیدم:
- فکر کردن نداره، به پلیس می گم بدبختتون می کنم
شما حق ندارین...


نفهمیدم کی از جاش بلند شد و   مثل اژدهای دو سر بالا سرم ایستاد


نگاهم از پاهاش به سمت بالا رفت و روی صورتش موند


 و از بینیش آتیش بیرون می زد:


غرید- سعی کن کمتر صداتو بشنوم.


ترسیده درجا خفه شدم


دهنم باز مونده بود که با دستش زیر چونم زد به سمت بالا فشار داد 


- دهنتم ببند...یالا راه بیفت


نیلا سکسه ای کرد...
ترسون دنبالش راه افتادیم.
تو همون اتاق فرستادمون و در قفل کردند


دوتایی رو تخت نشستیم.
من که نطقم خشکیده بود و از در صدا در میومد از من نه


هنوز صورت قرمز احسان جلو چشمم بود
نیلا بغلم کرد:
- حالا چیکار کنیم نیلو


نفسم رو بریده بریده بیرون دادم
- مجبوریم براشون این کارو انجام بدیم


نیلا_اگه خلاف کاره ..گیرمون بندازه چی..
به سمتش چرخیدم_نترس میریم مثل همیشه ..مدارک برمیداریم و میایم کسی هم نمیفهمه ...ترس نداره که 
چه ادم معمولی چه خلافکار
ما می تونیم انجامش بدیم...


آروم سر تکون دادم _هوم؟؟




بشکنی رو هوا زدم _فهمیدم نیلااا..


به سمتم چرخید ذوق زده گفت_خب خب بگو..


ولوم صدام پایین آوردم نزدیک گوشش گفتم_اونا که از من و تو هیچ نشونه ای ندارن..
راحت میتونیم این کار قبول کنیم ولی انجامش ندیم..


نیلا متعجب گفت_یعنی چجوری؟؟


_اء نیلا چقد خنگی ،خب وقتی رفتیم بیرون ..فرار میکنیم...


کمی مکث کرد_آرههه..


خندیدم_اینجوری دیگه لازم نیست بریم خونه اون خلاف کاره...


تقه ای به در خورد که رو به نیلا کردم_هیس..خودتو غمگین نشون بده..


تند تند سری تکون داد


در اتاق باز شد
پسرا وارد شدند
هردو دست به سینه جلوی در ایستادند
عرفان_خب چی شد؟؟


آهی کشیدم_مجبوریم قبول کنیم...ولی بعد دادن مدارک ..باید بذارید ما بریم


احسان پوزخندی زد_مطمءن باش علاقه ای به تحملتون نداریم...


چپ چپ نگاهش کردم_حوصله دعوا نداشتم..
پس سکوت بهتر بود


عرفان_خوبه..بیاین باید یه چیزایی رو قبل رفتن  بهتون بگیم..
با نیلا پشت سرشون به راه افتادیم


به سمت اتاقی ته راه رو رفتند..


عرفان در باز کرد وارد شد
ولی احسان منتظر ورود ما بود


با ورود من و نیلا احسان در بست 


متعجب به پشت سرم نگاه کردم_وا این چرا نیومد داخل


عرفان بی حوصله_کارداشت..
اینجارو نگاه کن


به سمتش چرخیدم
که عکسی  که توی دستش بود رو نشون داد..


با دیدن رادمهر دهنم از تعجب باز موند


نیلا من من کنان گفت_را..رادمهر...؟؟


عرفان تای ابروش بالا رفت_میشناسینش؟؟




نیلا_آره..قبلا رفتیم خونشون...ولی به قیافش نمیخوره دزد و خلاف کار باشه ...


عرفان خنده بلندی کرد_تو از روی قیافه ذات ادما رو تشخیص میدی؟؟


نیلا سکوت کرد
که عرفان گفت_ذات من چجوریه؟؟


نیلا لبخند خبیثی زد_یه ادم پست و دو رو...
خلاف کار ...


اخمی غلیظ روی پیشونی عرفان گرفت


با دو قدم بلند به سمت نیلا اومد که جلوی راهش ایستادم...
غریدم_دستت بهش بخور..بد میبینی....


نیلا از پشت سرم بیرون اومد_ولش کن نیلا ببینم میخواد چیکار کنه...!


عرفان بلند خندید_اوو دوتا ماده شیر وحشی...امیدوارم خونه رادمهرم بتونید این خوی وحشیتون حفظ کنید


پوزخندی زد_لازم میشه..


سرجاش برگشت ..عکس روی میز رها کرد_سر یه معامله بزرگ قرار بود رادمهر به ما یه یک میلیارد پول بده...


ولی این کار نکرد.. 
به دروغ گفت پول و مدارک داخل کیف دزدیده شده...


چشمام تا آخرین حد گشاد شد
به سمت نیلا چرخیدم قیافه اونم مثل من 
حیرت زده و ترسیده بود...


آب دهنم قورت دادم _خب..


عرفان_ما اون کیفو میخوایم...


نیلا_رسما دنبال هیچی میگردی پس...


عرفان به سمتش چرخید_منظورت چیه؟؟


نیلا_هیچی هیچی...میگم که کار سختیه فکر نکنم بشه پیدا کرد اون همه پوولو...


عرفان عصبی غرید_من دیگ اون پول نمیخوام مدارک داخل گاو صندوقش رو میخوام


نفسم آسوده بیرون دادم_هووف بازم خووبه ...چیز غیر ممکن نمیخوای...


گاو صندوقش کجای خونشه؟؟


عرفان که انگار سوال بی ربطی پرسیدم 
با نگاه خاصی نگاهم کرد_اگه میدونستیم خودمون دست به کارمیشدیم..
نه که کار به این مهمی بدیم دست دوتا بچه...


نیلا پوزخندی زد_فعلا  کارت پیش همین دوتا بچه گیره...


_گیریم که گاو صندوق پیدا کردیم..چجوری بازش کنیم؟؟


عرفان به سمت در رفت_اونو احسان بهتون یاد میده...
با صدای زنگ در 
عرفان رو به ما کرد_بیاین بریم پایین باید با کسی آشناتون کنم...


از اتاق بیرون زدیم که یهوو عرفان جلوی راهمون گرفت_صبر کنید...
یه نقشه ای دارم..


متعجب گفت_از الان نقشه کشیدی؟؟


پوزخندی زد_با کسی که میخوایم رو به رو بشیم کمی دیر باور و سخت پسند..
باید بهش نشون بدم نقشه ام رو دست نداره...


من و نیلا متعجب به همدیگه نگاه کردیم


عرفان نگاهش بین ما دوتا چرخید 
لبخند عمیقی زد
بیاین جلو نقشمو بهتون بگم...


سرمون به سمتش خم کردیم که....


*
خندیدم_فکر کنم تو وجود مارو با یه فیلم ترسناک اشتباه گرفتی..!


عرفان چپ چپ نگاهم کرد_بیا بریم پایین کمتر حرف بزن...


حرصم گرفته بود...پسره بی تربیت 


شیطونه میگفت باز یه لگد وسط پاش بزنم تا سه روز خمیده راه بره ها...


نیلا توی اتاق برگشت 
من همراه عرفان به طبقه پایین رفتم


مردی روی مبل نشسته بود.. 
نگاه احسان که به سمت ما چرخید
مرد خود به خود بلند شده و به ما نگاه کرد
با دیدن مردی نسبتا جوان با موهای بلند و ریش بلند 
که  باچشمای آبی روشنش زل زده بود به من
خشکم زد
زیر لب غریدم_این که همش پشمه...


عرفان دهن باز کرد به اون مرد حرفی بزنه که باشنیدن حرف من به سرفه افتاد...


دستش جلوی دهنش گذاشت تند تند سرفه میکرد


صورتش قرمز شده بود


چند بار به پشتش زدم_آروم باش بابا...


دستش به معنی کافیه بالا برد 
که دستم عقب کشیدم


خندید_ببخشید..یهو چیزی یادم اومد


اروم جوری که فقط خودش بشنوه لب زدم_اره جون خودت...


مرد متحیر به ما نگاه میکرد
عرفان_بیا بشین نیلو جان...


منو به سمت مبل راهنمایی کرد


روی مبل نشستم
که عرفان رو به مرد کرد_خب سینان جان چه خبر؟؟


سینان با اخم به مبل تکیه داد_خبری نیست...
این خانوم معرفی نمیکنی؟؟
عرفان خندید_اوه بله ایشون نیلو خانوم هستن..یکی از دوستای عزیز من و احسان 
نگاهم به احسان افتاد ک توی سکوت به ما زل زده بود


سینان آهانی گفت_ من باید زودتر برگردم..
فقط برای نقشه ای که گفتی  اومدم..


عرفان _بله درسته...نقشه ام اون بالاس..


با دست به طبقه بالا اشاره کرد..


سینان با تعجب نگاهی به طبقه بالا انداخت_خب...بریم ببینیم چیه..


عرفان از جاش بلند شد _بریم
دوتایی به سمت پله ها رفتند


هرچند دلم نمیخواست با احسان بحرفم ولی به اجبار 
تند تند بدون اینکه بهش اجازه صحبت بدم قسمتی از نقشه عرفان براش توضیح دادم...
تمام مدت با اخم نگاهم میکرد..
حرفام که تموم شد
 به سمت پله ها رفتم و منتظر شدم....
****
نیلا
***
توی اتاق کلافه قدم میزدم
که با شنیدن صدای پایی 
سریع سرجام ایستادم


در اتاق باز شد اول عرفان بعد مردی با موهای خیلی بلند وارد اتاق شد


طبق نقشه عرفان به توجه به سمت کمد رفت 
ولی مرد با دیدن من خشکش زد
سریع برگشت پشت سرش نگاه کرد
و دوباره به سمت من چرخید_تو چجوری با این سرعت اومدی؟؟


چهرش از تعجب خیلی با نمک شده بود
دلم میخواست همونجا بزنم زیر خنده


ولی اگه میخندیدم مطمءنن عرفان  و احسان منو میکشتند بخاطر لو رفتن نقشه اشون...


با دیدن چهره خونسرد عرفان فهمیدم واقعا بازیگر خوبیه
_وا سینان باهم اومدیم که..


سینان نگاهش هنوز به من بود_تورو نمیگم ، نیلو رو میگم..


عرفان تای ابروش بالا برد_نیلو؟؟کجاس؟؟


به من اشاره کرد_ایناها دیگه  به این گنده ای نمیبینیش؟؟


داشت خندم میگرفت  ..
اخمی کردم 
سینان به سمت من که گوشه اتاق ایستاده بودم اومد..


که عرفان سریع پرید جلوش_بیا بریم...جو زده شدی بابا


سینان_خیلی واقعیه...شایدم خودشه..


عرفان دستش کشید_بیا بریم خل شدی بابا...


از اتاق بزور بیرون بردش


پشت سرشون بی صدا به راه افتادم


به انتهای راه رو رسیدیم
که سینان با دیدن نیلو پایین راه پله ها  خشکش زد...


سریع به عقب برگشت  
تا چشمش به من خورد 


هینی کشید_یا خدا اینجا چه خبره...
چشماش تا اخرین حد ممکن گشاد شده بود
عرفان خودش بی تفاوت نشون داد_سینان دیونه شدی؟؟


سینان من من کنان من و نیلو رو نشون داد_دوتا شدن!!


عرفان _کی؟؟
سینان _نیلو..


عرفان_بابا بیخیال..نیلو که پیش احسان نشسته نگاه کن ...


با حرفش به احسان اشاره کرد
که به مبل زل زده بود و حرف میزد


ولی بخاطر پشتی بلند مبل معلوم نمیشد کی اونجا نشسته...
دلم میخواست بشینم و بلند بزنم زیر خنده..
کم کم داشت ازین بازی خوشم میومد




یهوو سینان با عصبانیت تمام ،
پله هارو دوتا یکی پایین رفت جلوی نیلو ایستاد 
...
انگشتش محکم توی شکم نیلو فرو کرد
که اخی گفت..


سینان_منو دست انداختین...بیشعورا


عرفان بلند زد زیر خنده_وای سینان قیافت دیدنی بود..


 از پله ها پایین رفتم کنار نیلو ایستادم_حالت خوبه؟؟


نیلو_آره..
چپ چپ به سینان نگاه کردم_اون نیزه رو یواش تر فرو میکردی..شکم خوواهرم سوراخ شد


پوزخندی زد_واس فهمیدن اصل قضیه لازم بود ..دوتا بچه میخوان منو دست بندازن


مثل خودش پوزخند زدم_بله..اگه قیافه چند لحظه پیشتون رو نادیده بگیریم اصلا نترسیدین


بی توجه به حرفم
به سمت احسان رفت
مردک چلغوز انگاری این خلاف کارا بوی از ادب و تربیت نبردن...


 نگاه بدی به احسان انداخت_از تو انتظار نداشتم
احسان شونه هاش به علامت ندونستن بالا انداخت_منم مثل تو چند دقیقه پیش فهمیدم...


سینان  روی مبل نشست


ماهم پشت سرش رفتیم  رو به روشون ایستادیم


احسان_ ولی سینان فکر نمیکردم انقدر خنگ باشی که فرق دووتا ادم نفهمی... ازت نا امید شدم


سینان نگاهی به من و نیلو که کنارهم ایستاده بودیم انداخت_واقعا بیش اندازه شبیه بهم هستند..
فکر نمیکردم با دوتا  خواهر دوقلو طرف باشم..


عرفان_بله بله..بیشتر فکر میکردین دوتا جن یا روح دارن بازیت میدن 


بلند خندید


سینان_زهرمار


خندم گرفته بود..
نیلو نیشگونی ازم گرفت که لب و لوچه جمع شد از درد
چپ چپ نگاهش کردم ولی اون خونسرد به پسرا زل زده بود 


سینان_درسته ..دوقلو بودن چیز عجیبی نیست..همین شما دوتا هم دوقلو هستین که خاک برسرتون اصلا شبیه هم نیستین..
ولی این دو خوواهر کپی هم هستن...


رو به ما کرد_فرقتون چیه؟؟


با چشمای گرد شده نگاهش کردم_هان؟؟


سینان_تفاوتتون ..چیزی که بشه شما رو از هم تشخیص داد...


دهن باز کردم که جای ماه گرفتی روی بدن نیلو رو بگم  که..
نیلو با اخم گفت _هیچی..
سینان_واقعا؟؟؟


عرفان_نظرت درمورد نقشه ام چیه؟؟
سینان نگاهش ازما گرفت به عرفان دوخت_یعنی چی نقشه ات؟؟نقشه که میگفتی این دوتا هستن؟؟
نکنه میخوای مثل من رادمهر رو هم بترسونی؟؟


عرفان بلند خندید_نه ..واس اون نقشه دیگه ای دارم...


احسان_این دوتا خواهر تا اخر انجام کار بهمون کمک میکنند..
دلم میخواست بهش بگم به همین خیال باش..ولی ترسم ازین دو برادر اجازه  اینو نمیداد


سینان_دیونه شدین این دوتا ادم معمولین.. 
پوزخندی زد _بهتر بگم دوتا بچه کوچولو..


چجوری میخوان بفرستینشون تو خونه یه ادم خلاف کار و عوضی  ؟!
هفت خط؟؟




*نیلو *
عرفان_نترس تعلیمشون میدیم
تای ابروم بالا رفت
انگار با دوتا دور از جون خودمون نفهم طرف بود


سینان گوشیش از جیبش بیرون کشید و نگاهی به صفحه اش انداخت_ خودتون میدونید این کار به شما سپرده شده من
دیگه باید برم..
میشه تا بیرون همراهیم کنید
باید کمی حرف بزنیم...


احسان و عرفان از روی مبل بلند شدند و سه تایی از خونه بیرون زدند
کلافه خودم روی مبل پرت کردم_اینا خودشون مث خر از رادمهر  میترسن ..اونوقت من و توچجوری بریم مدارک به اون مهمی بدزدیم و بیاریم..
اگه راحت بود خودشون اینکارو میکردند...


نیلا آهی کشید_ابجی من وصیت میکنم واس مراسمم خرما با  مغز گردو و شکلات با مغز فندوق بیارین...


زدم پس کلش_چرند نگو نیلا ..بهت که گفتم ما به اون خونه نمیریم...


نیلا_امیدوارم بتونیم از زیرش فرار کنیم....


 با ورود پسرا ساکت شدیم..
عرفان_خب به دلیل اینکه ممکنه فرار کنید
تا زمان انجام ماموریت تو اتاق قبلی زندانی میشید


فردا هم احسان بهتون روش کار با وسایل جاسوسی  یاد میده..


منم بهتون فنون دفاعی یاد میدم که بتونید از خودتون دفاع کنید و نمیرین...


نیلا لب زد_پیش مرگمون شین..


عرفان تو یه حرکت ناگهانی دست  نیلارو گرفت  به سمت خودش کشید
که نیلا توی بغلش فرو رفت_قبل هرکاری من زبون تورو کوتاه میکنم..مطمءنم خیلی بکارت میاد..
همین زبونت سرت به باد میده


با چشماش به من اشاره کرد_احسان  میبریش اتاق...باید با خوواهرش دو کلمه حرف بزنم...


به سمتش دویدم_بیخود...


  یهو روی هوا معلق شدم_کجا کوچولو ..بیا بریم ..


منو مثل یه گونی روی شونه اش انداخت
با مشت به پشتش کوبیدم_ولم کن نره غول..خواهرم اذیت کنی میکشمت


احسان بدون توجه به تقلا های من 
از پله ها بالا رفت


انقد خودم تکون دادم
که دستاش خسته شد
من روی زمین گذاشت
دهن باز کردم تا هرچی فحش بلدم نثارش کنم که با قرار گرفتن لباش روی لبام مهر سکوت به دهنم زد


توی ذهنم درحال تحلیل این اتفاق بودم
که..


سریع ازم جدا شد_اه اه چقد بد مزه بود حالم بهم خورد


خب خودت خفه شو دیگه تا مجبور نشم اینجوری خفت کنم


پشت دستش رو به لباش کشید


با چشمای گرد به حرکاتش نگاه میکردم
انگار من گفته بودم بیا کار خاکبرسری کن!


یهو دستم رو کشید و
به سمت اتاق برد


تازه به خودم اومده بودم
اخمی غلیظ روی پیشونیم نشست


با پام محکم به پاش  کوبیدم که روی زمین زانو زد
_پسره  زشته بی خاصیت...


احسان عصبی شده بود
آب دهنم رو قورت دادم و قدمی عقب رفتم و برگشتم برم که
سریع از روی زمین بلند شد
مچ دستم رو فشرد که صدای خورد شدن استخونام شنیدم
نالیدم_آی وحشی دستم شکست
با صدای داد نیلا خشکم زد
نیلا_نهههه


چشمام گرد شد اون عوضی داشت  با نیلاچیکار میکرد


دستم کشیدم که احسان محکم تر گرفتم_انگار دردسرای ما با شما دوتا خواهر نمیخوادتمومی داشته باشه ..باید قبل هرکاری شما رو رام کنیم




منو مثل یه پر کاه بلند کرد و زیر بغلش زد
جیغ کشیدم_ولم کن مردک چلغوز..ولم کن تا نشونت بدم رام کردن چیه...


پوزخندی زد_معلومه غذا هم نمیخورید 
که انقد ریز میزه هستین
از زورت هم نگم که انگاری داری پشتم نوازش میکنی


توی دلم غریدم
همون ریزه میزه ایم که هی میزننمون زیر بغلشون دیگه..
خاکبرسرمون میکنن
نمی دونم چرا دربرابر این دوتا نمیتونیم ازخودمون دفاع کنیم


داد زدم_بخدا به تار مو از سر خواهرم کم بشه اینجا رو روی سرتون خراب میکنم


منو توی اتاق هل داد_نترس تا چند  دقیقه دیگه  خواهرتم میاد پیشت کوچولو..
بهتره واس فردا اماده باشید..یا پلیس یا انجام دادن نقشه به نحو احسنت...
چشمکی زد یا همخوابی ...
بهش فکر کن هوم؟؟


از اتاق بیرون زد 
در محکم بهم کوبید و قفلش کرد


لگدی به در زدم_حالتونو میگیرم..فقط صبرکن


سرگردون توی اتاق میچرخیدم
استرس تمام وجودم گرفته بود
نمیدونستم چه بلای سر نیلا آوردن


دیگه داشتم کلافه میشدم که در اتاق باز شد و نیلا با قیافه آویزون وارد  شد


با چشمای گرد به  سر و وضعش نگاه  میکردم


داد زدم _چرااا سر تا پات خیسه؟؟


نیلا که منتظر تلنگری بود زد زیر گریه_پسره احمق منو برد تو حموم


آب داغ باز کرد تمام بدنم تاول زده...


صدای گریه اش بلند تر شد
به سمتش رفتم و اونو در آغوش کشیدم
_هیس...چرا گریه میکنی خب؟





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر