قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 29 آذر 1397 ، 07:02 ب.ظ



کمی آخ و اوف چاشنی  معاینه ام کردم


تمام مدت مرتضی حتی یه لحظه هم نگاهش بالا نیاورد


و من به این فکر میکردم
تو این زمونه  نمونه این پسر واقعا کمیابه
دکتر_خب مشکلی نداره..کمی کوفته شده...با یه روز استراحت خوب میشه..
لبخندی زدم و از روی تخت پایین اومدم


دکتر چیزی روی برگه نوشت_مسکن براتون نوشتم..البته فکر نکنم لازم بشه..
بیشتر خریدار ناز لازم دارید..مشکل دیگه ای نیس..


متعجب گفتم_چی نیاز دارم؟؟؟


که دکتر خندید و به مرتضی اشاره کرد_اینکه همسرتون نازتون بخره..چون مشکل جدی نبود و نیاز به مراجعه  پیش پزشک نداشتید...


لبم گزیدم
خب میمردی نمیگفتی دکتر نمیخواست..
مرتضی متعجب  مکثی  کرد_بله. صحیح میفرمایید..


لبخند شرمگینی زدم


بعد از تشکر از بیمارستان بیرون زدیم..


حالا دیگه دلیلی نداشتم که مرتضی رو به خونه ببرم ..


از شانس خوشکلم یهوو 
پام پیچ خورد 
شلپ پخش زمین شدم..


مچ پام درد گرفته بود
که مرتضی کنارم نشست_فکر نکنم شما سالم به خونه برسید...


چپ چپ نگاهش کردم از روی زمین بلند شدم..


حالا درد کمرم خوب شده بود و درد پام شروع شد...


لنگان لنگان به سمت ماشین رفتم
که با صدای مرتضی متوقف شدم_میخواید برگردیم پیش دکتر؟؟


بعد پوزخندی زد_هرچند فکر کنم مثل قبلیه نیازی نباشه و الکی شورش کنید...


با دهن باز نگاهش میکردم
پسره یخچال داره به من متلک میندازه...


دهن باز کردم یه تیکه بزرگ بارش کنم که بین حرفم پرید...
مرتضی_بیخیال نمیخواد جواب بدی 
باز زبونت گاز میگیری وبه دردات اضافه میشه




چند بار دهنم باز بسته کردم تا جواب دندون شکنی بهش بدم..
ولی هیچ جوابی به ذهنم نرسید...


با اخم توی  ماشین  پشت فرمون نشستم


مرتضی کنارم نشست...


از حرص زیاد نمیدونستم چیکار کنم...
ولی باید جوابشو میدادم وگرنه توی دلم غمباد میشد..


به سمت خونه به راه افتادم
به محض ورودم به پارکینگ 
مرتضی ازماشین پیاده شد...
_بهتره من برم تا کسی از اهالی ساختمون مارو باهم....


هنوز حرفش تموم نشده بود
که با صدای آقای غلامی 
سیخ ایستاد...


پوزخندی روی لبم نشست
پسره ترسوی خجالتی...


آقای غلامی رو به من کرد_سلام نیلو خانوم میبینم امروز زود تشریف آوردین...


لبخند زورکی روی لبام نشوندم_بله..کمی  
ناخوش بودم..زودتر برگشتم...


غلامی نگاه مشکوکی به من و بعد به مرتضی انداخت
_شما نوه نرگس خانوم هستید؟؟


مرتضی که تمام مدت سکوت کرده بود هول کرده دستش به سمت آقای غلامی دراز کرد_بله..مرتضی محمدی هستم...


آقای غلامی دستش فشرد_خوشبختم 
دزدگیر ماشین زدم_خب من دیگه باید برم..فعلا..
به سمت آسانسور رفتم که مرتضی سریع پشت سرم اومد 
با من واردآسانسور شد


تمام مدت آقای غلامی با نگاه مشکوکی به ما زل زده بود


با بسته شدن در آسانسور 
مرتضی به سمتم چرخید_تازه یادم اومد..


متعجب پرسیدم_چی؟؟


چشمام ریز کرد_اینکه چرا باید از بالکن خونه بپری پایین؟؟


من من کنان گفتم_آ خب..راستش..
نگاه خیره مرتضی باعث شده بود تمرکزم از دست بدم
و نتونم جواب قانع کننده ای توی ذهنم پیدا کنم


با باز شدن در آسانسور 
سریع بیرون پریدم که مرتضی استینم کشید


بخاطر یهویی بودن کارش به سمت عقب برگشتم..
چند سانتی بدنش ایستادم


و توی چشماش زل زدم..
چشماش دو دو میزد..
انگار میخواست راست و دروغ حرفام از چشمام بخونه


مرتضی _کجا؟؟جوابم ندادی؟!


کلافه شدم
این چقد سمج بود..
نفسم به شدت بیرون دادم_خب حوصله جشن و شلوغی نداشتم..ازمهمونی فرار کردم ..خوبه؟؟


چشمام ریز کرد_پس چرا برات جشن تولد گرفتن؟؟
 حامد میگفت تو خودت از جشن خبر داری و واسش تدارک دیدی...


آب دهنم قورت دادم
یهو فکری به ذهنم رسید
 آهی کشیدم
_خب اونروز حالم خوب بود ..ولی امروز با دیدن عشق سابقم با دوست دخترش بین مهمونا 
دلم گرفت..
حس خفگی بهم دست داد  تحمل اون محیط نداشتم ..


سرم پایین انداختم
مرتضی سکوت کرده بود


با صدای که سعی میکردم بلرزه 
ببخشیدی گفتم و به سمت واحدم رفتم
مرتضی_ببخشید نیمخواستم ناراحتت کنم..


پشتم بهش بود


ازینکه حرفم باور کرد لبخندی روی لبام نشست...
کلید انداختم و در باز کردم
بدون اینکه بهش نگاهی کنم دوباره با صدای غمگینی گفتم_مهم نیست


سریع خودم توی خونه انداختم در بستم


نفسم آسوده بیرون دادم_هووف این پسر تمام صفات باهم داره 
خجالتی،پرو،فضول، بیخیال...


سری تکون دادم تا فکرش از ذهنم بیرون بره..


صدای زنگ گوشیم بلند شد با دیدن اسم نیلا سریع تماس وصل کردم_الوو نیلا چیزی شده؟؟


نیلا_سلام..نه...کجایی؟؟
_تازه رسیدم خونه..


نیلا_خوبه منم نیم ساعت دیگه میام..


_باشه ..فقط مواظب باش مرتضی و آقای غلامی تو ساختمون نبیننت..


نیلا باشه ای گفت تماس قط کرد
به سمت اتاق خواب رفتم بعد
عوض کردن لباسام با لباس راحتی
 و خودم روی تخت 


دلم یه خوااب  سنگین میخواست که با صدای بمب هم بیدار نشم..


**
چشمام هنوز کامل گرم نشده بود که با صدای گوشیم ازخواب پریدم
_بله..
صدای ترسیده نیلا توی گوشم پیچید_نیلو چادر با روبند توی کمد از پنجره میندازیش پایین توکوچه..


متعجب پرسیدم_چرا..؟


نیلا با عصبانیت غرید_باز این مردک غلامی جلوی در نشسته..نمیتونم بیام بالا..


پوف کلافه ای کشیدم_من نمیدونم این کار و زندگی نداره همش کشیک میکشه....


نیلا_چادر بنداز پایین...
_با چادر چجوری میخوای ازین هفت خان رستم رد شی


خندید_تو بفرست پایین میگم برات..
_باشه..
تماس قط کردم
از داخل کمد پلاستیک چادر و روبند که خریده بودیم بیرون کشیدم


به سمت آشپزخونه رفتم ...
از پنجره نگاهی به بیرون انداختم


نیلا پشت ساختمون به دیوار تکیه داده بود...
سوتی زدم 
که متوجه من شد...
پلاستیک پرت کردم براش..
که رو هوا گرفتش و 
دستی تکون داد ...
 تند تند مشغول پوشیدن چادر شد


*نیلا*
چادر روی سرم مرتب کردم  
کمی صدام صاف کردم


به سمت ورودی ساختمان رفتم


نگاهم به غلامی افتاد که مثل جغد اطراف رو میپایید با دیدن من  که به سمتش میرفتم


چشماش گرد شد
یاد حرف رادمهر افتادم که به خمیده نبودن نیلو شک کرده بود


نامحسوس پشتم خم کردم
و 
دیگه تقریبا  بهش  رسیده بودم..


با صدای لرزونی که شبیه پیرزنا بود گفتم_سلام مادر...


غلامی صاف ایستاد با دهن نیمه باز  به من نیگاه میکرد
قیافش واقعا دیدنی بود
کاش نیلو  بود این صحنه رو میدید


من من کنان گفت_سلام..با کسی کار دارین؟؟


دستم روی کمرم گذاشتم و با پاهای لرزون 
رفتم روی پله ساختمان نشستم_آی ننه..آره..نوه ام اینجا زندگی میکنه اومدم دیدنش..
هرچی میگم بیا بهم سر بزن نمیاد..من باید بیام..


جونای این دوره زمونه..خیلی کله شق و تنبل هستن


غلامی_نوه تون کیه؟؟
_همین دختره چشم سفید ،که تنها زندگی میکنه ...


غلامی_آها منظورتون نیلوخانوم...


_آره آره...
ازروی پله ها بلند شدم
_خب مادر من برم که باید شب نشده برگردم...
به سمت در ساختمان رفتم که 
با صداش متوقف شدم_چرا کفش دخترونه پوشیدین پس؟؟


چشمام گرد شد یا خدا حالا چی جوابش بدم




به سمتش چرخیدم


آب دهنم قورت دادم
نیلا آروم باش
تو به خونسرد بودن معروفی آروم نفس عمیق...
با صدای که سعی میکردم بخاطر ترس تغییر نکنه گفتم
_هی مادر..کفشای این چشم سفیده..
میگه کفش راحتیه..منم کمر نمونده برام 
اینا رو پوشیدم که اذیت نشم..


آهانی گفت 
سریع عقب گرد کردم
تا چیز دیگه ای ندیده و لو نرفتم با ورودم به ساختمون نفس عمیقی کشیدم
آخیش بخیر گذشتا...


با آسانسور به طبقه بالا رفتم و زنگ در زدم
که نیلو پرید  جلوی در 
رو بندم بالا زدم_وای داشت لو میرفتا  ..


نیلو_ بیا بیا تو تا کسی ندیدتت
که یهوو با صدای مرتضی 
خشکمون زد_کی، چیو ببینه؟؟


من پشتم به مرتضی بود و هنوز چهره منو ندیده بود


سریع رو بند پایین کشیدم
نیلو_شما عادت دارین تا زنگ خونه ما میخوره بیاین بیرون فضولی؟؟


مرتضی نگاهش به زمین دوخت_خیر ..داشتم میرفتم بیرون


نیلو باهمون اخم جوابشو داد_بفرمایید پس..
شما که انقد با خدا هستید و نامحرم و محرم بودن براتون مهمه و نگاهتون هرز نمیره..بهتره جلوی گوشتونم بگیرید هرز نره...


نگاهم رو چهره مرتضی که رفته رفته قرمز میشد خشک شد...


سرش با حرف نیلو بالا آورد و  نگاه متحیرش روی صورت نیلو خشک شده بود


ولی سریع نگاهش به زمین دوخت_ببخشید دفعه بعد به گوشام میگم ...صداهای اطراف نشنون...
در واحد نرگس خانوم محکم بهم زد و از کنارمون گذشت...


رو به نیلو کردم_خیلی بد باهاش صحبت کردی...


بیخیال چشمکی زد_ولی دیدی چقد قشنگ پیچوندمش؟؟


خندیدم_تو شیطونم درس میدیا...
دستم کشید داخل خونه  و در پشت سرم بست
نیلو_آره..نقطه ضعفش دستم اومده...جیک بزنه خونش میکنم تو شیشه...


چادر از سرم بیرون کشیدم 
_ولی من از اخلاقش خوشم میاد..
اونم وقتی نگاهش میکنی مثل دخترا سرخ و سفید میشه ..
آدم دلش میخواد لپش بگیره بچلوونه..




جلوی تی وی نشسته بودم 
و شبکه ها رو پایین و بالا میکردم


که نیلا تیکه کاغذی رو روی مبل پرت کرد
و خودش کنارم نشست
_قبض برق ساختمون اومده..ولی هیچی پول نداریم بدیم براش...


تمام پولا صرف تولد شد...


چپ چپ نگاهش کردم_خب؟؟


نیلا به مبل تکیه داد_بریم دزدی...


آهی کشیدم و دستم رو کوبیدم رو مبل
_نیلا من ازین کار خسته شدم


نیلا_منم... ولی چیکار کنیم؟
- یعنی اونقدر به درد نخوریم که فقط همین کار ازمون بر بیاد؟
این همه ریسک و ترس و اضطراب
خدایی بس نیست؟


یکم نگاهم کرد و آروم سر تکون داد:
- اینبار آخرین باره، می ریم دنبال یه کار آبرو مند
دیگه دور بر این پسرای هوس بازم نمیچرخیدم


آهی کشیدم


نیلا_بریم؟؟


به اجبارقبول کردم _باشه بریم...


سریع به سمت اتاق رفت_ لباسات میذارم روی تخت..


پشت سرش به راه افتادم
وارد اتاق شدم
نیلا توی کمد مشغول گشتن بود
مانتو کرمی رنگی بیرون کشید_نظرت درمورد رنگ شاد چیه؟؟


صورتم چین دادم_رنگ شاد واس دزدی؟؟


خندید_آره چشه مگه؟؟


_بیخیال نیلا همون مانتو مشکی بیار..


باشه ای  گفت لباسا روی تخت انداخت


خودش مشغول بیرون آوردن لباساش شد...


موهای کوتاهمو با کش محکم بستم 
نیلا لخت جلوی من رو به روی آینه ایستاد از داخل آینه به من نگاه کرد_موهات نبند نمیدونی من دوست ندارم..


شونه بالا انداختم_ولی من دوست دارم...


دست برد کش  از موهام بیرون کشید_دوست داشتنت بذار واس وقتی اومدیم خونه...


به سمت لباسا رفت 
تند تند پوشید...


سری تکون دادم_حتی نمی تونستم واس دل خودم کاری بکنم


همیشه باید تمام چیزامون مثل هم باشه..که یه وقت کسی شک نکنه..


****
حاضر  آماده کنار هم جلوی آینه ایستاده بودیم


واقعا شباهتمون بی اندازه بود..
نیلا_ازینکه دوقلو هستیم..خیلی خوشحالم..


توی آینه به چشماش نگاه کردم _چرا؟؟
اهی کشید_هم تنها نیستیم
خندید_هم میبینم یکی مثل خودم چجوریه..


البته هرچی فکر میکنم تو زشت تری..
پس گردنی بهش زدم_بی مزه..
بلند ترخندید_بریم...دیر نشه...
باشه ای گفتم 


از در اتاق بیرون زدم


نیلا_اول من میرم...


با دیدن نیلا که چادر به دست بیرون میومد 
خندیدم_چادر میخوای چیکار؟؟


نیلا چادر روی سرش انداخت_دوتایی باهم میریم
مادر...


سری تکون دادم_از دست تو
که چادر و رو بند پوشید 
از خونه بیرون زدیم


خوشبختانه کسی توی ساختمان نبود


توی ماشین نیلا سریع چادر از سرش کشید و روی صندلی عقب انداخت


چشماش ریز کرد_بگردم دنبال پسر خوشکل...
سری از روی تاسف تکون دادم 
نیم ساعتی توی خیابون ها سرگردون بودیم..
دیگه داشتم کلافه می شدم


می خواستم به نیلا بگم ببین، خدا هم نمی خواد ما به کارمون ادامه بدیم


نیلا_نیلو صبر کن، صبر کن..


از فکر بیرون اومدم و
ماشین رو کنارخیابون پارک کردم
_چی شده..؟


نیلا_اینجوری نمیشه ...من میرم کنار خیابون وایمیستم 
توام چهار چشمی منو بپا..اگه کسی پیدا کردم سریع دنبالم بیا...


سری تکون دادم _باشه ..برو


لباسش مرتب کرد و بعد برداشتن کیفش از ماشین پیاده شد


کنار خیابون شروع به قدم زدن کرد


آروم با ماشین دنبالش  رفتم که بعد چند دقیقه ماشین مدل بالایی کنارش ایستاد
با انگشت هام شروع به ضرب گرفتن رو فرمون کردم




نیلا سرش توی ماشین کرد...
بعد از چند دقیقه سوار ماشین شد


_ایول سرعت عملت خواهری...


تعقیبشون کردم


با رسیدن  خونه ویلایی بزرگی 
ماشین توی کوچه پارک کرد..
هنوز چهره پسره رو ندیده بودم...


با نیلا وارد خونه شدند


ماشین سر کوچه گذاشتم و پیاده 
به سمت در رفتم..
شانس گندم در بسته بود و
روی دیوارها حصار کشیده بودند...
حالا چجوری برم داخل...؟
نگاهی به دیوار انداختم


گذشتن از حصار ها زیاد سخت نبود
یعنی سخت بود ولی من از پسش برمیومدم
 
ولی اگه اون نیزه های تیز به جایی گیر میکرد
جر دادنش حتمی بود..


وقتم داشت تموم میشد


مانتومو کنار زدم و به سختی خودم  از دیوار بالا کشیدم


نگاهی به داخل حیاط انداختم..
از روی حصار گذشتم که با  صدای پاره شدن چیزی خشکم زد


با چشمای گرد شده به سمت صدا برگشتم که با دیدن لبه مانتو که به نیزه گیر کرده بود 


نفسم با حرص بیرون دادم
زیر لب غریدم_لعنتی..


یهو نگاهم به 
 سگ بزرگی افتاد که کنار کلبه ای کوچیک خوابیده بود


آهی کشیدم هفت خان رستمی شد برای خودش
ازین سگ چجوری بگذرم...
فکر کنم تا برسم کارنیلا تموم شده


گوشه مانتوم رو از روی نیزه جدا کردم..
اصلا این مانتو رو دوست نداشتم..
همون بهتر که پاره شد..


به آرومی خودم رو از دیوار پایین انداختم...
یه نگاهم به سگ بود یه نگاهم به در خونه


پاورچین پاورچین به سمت خونه رفتم ..


سگ تکونی خورد که سریع سر جام خشکم زد...


دوباره خوابید 
نفسم آسوده بیرون دادم 
به راه افتادم


به محض رسیدن به در خونه نفسی عمیق کشیدم...
آروم دستگیره رو کشیدم که در باز شد


خوونه خیلی بزرگی بود..
با احتیاط وارد خونه شدم..


هیچکس توی سالن نبود..
نگاهم به طبقه بالا افتاد 
اصولا اتاق ها طبقه دوم بودن


کفشام از پام بیرون  اوردم زیر جاکفشی قایم کردم
روی نوک پا دویدم و از پله ها بالا رفتم...


به اولین اتاق که رسیدم بدون اینکه موقعیت رو بسنجم خودم پرت کردم توی اتاق و خیلی سریع
در رو بستم


با صدای کسی سرجام خشکم زد_تو کی هستی؟؟؟


چشمام تا آخرین حد ممکن گرد شده بود 


هنوز پشتم بهش بود...
شیطونه میگفت برنگرد و فرار کن


با فکر اینکه الان نیلا کنارشه و منم برگردم و اون ببینتم قلبم از کار ایستاد
آب دهنم قورت دادم و
به آرومی به سمتش چرخیدم


پسری با نیم تنه برهنه و کتاب به دست روی تک مبل راحتی اتاق لم داده بود ...
ناخودآگاه اول نفس راحتی کشیدم گه نیلا نیست و بعد
دوباره نفسم بند رفت


نگاهم به صورتش افتاد..
چهره خیلی مظلومی داشت


البته اگه اون اخم روی پیشونیش ندید میگرفتی..


چشم و ابروش خیلی  توی صورتش خودنمایی میکرد


حالت چشماش ناخواسته حس مظلومیت بهم تزریق میکردن...


با صدای دادش ترسیده هینی کشیدم
_مگه با تو نیستم...


من من کنان گفتم_من خب...


اگه این پسری بود که با نیلا اومده...پس چرا منو نشناخت...
و اگه این نبود...وای نه....




پسره با عصبانیت از روی مبل بلند شد به سمتم اومد 


دستم گرفت دنبال خودش کشید_هزاربار به عرفان گفتم از کنار خیابون دختر بلند نکن


همینجور که منو می کشید به سمت اتاقی رفت


در به شدت باز کرد که محکم به دیوار خورد و صدای بدی داد


چهره ام از بلندی صدا جمع شد


نگاهم روی نیلا و اون پسری که درست شبیه همین پسر کناری من بود خشک شد


هرچهار نفرمون با دهن باز و چشمای گرد به همدیگر زل زده بودیم


پسر_اینجا چه خبره؟؟
منو به سمت داخل اتاق هل داد...


نیلا سریع به سمتم اومد 
که دستش رو گرفتم


از چشماش ترس میبارید
فشاری به دستش دادم تا آروم باشه...
هرچند خودم داشتم از ترس میمردم


پسرا کنارهم ایستاده بودند_میبینم که دوتایی تشریف میبرید ف*اح*شه**گی


نیلا داد زد_حرف دهنتو بفهم...


پسره بلند خندید_چیه کوچولو ..داغ نکن...من چیزیو که میبینم میگم..
مگه غیر ازینه که تو با داداشم اومدی واسه..


بین حرفش پریدم_بسه..


رو به داداشش کرد_عرفان تو این دوتا رو آوردی؟؟


عرفان پوزخندی زد_نه
من یه نفرشون آوردم ..ولی انگاری نفر دوم واس چیز دیگه ای اومده..


پسر خندید_هرچی فکر میکنم میبینم بد نیست..دوتا دختر شبیه به هم...هرچند از کنار خیابون جمعشون کردی


پوزخندش غلیظ تر شد_یکیش واسه تو داداشی..یکیش واسه من ..نظرت چیه؟؟


عرفان سری تکون داد
و به سمت نیلا اومد.
_به خواهرم کاری نداشته باش...


با گرفتن دست نیلا


چنگ زدم و موهاشو گرفتم 
و با پام محکم به بین پاش کوبیدم
که بخاطر یهویی بودن کارم نتونست عکس العمل نشون بده و صورتش از درد قرمز شد


قبل از اینکه بتونم برگردم برادرش خیز برداشت سمتم.
دستم رو کشید و منو  توی بغلش گرفت
_ولم کن لعنتی...
با صدای عصبانی کنار گوشم غرید
- نشونت میدم ..


نیلا  پرید بهش و موهاش رو کشید...
که دستاش از دور بدنم باز شد


پا مو بلند کردم تا با ضربه کاری بزنم لهش کنم 
که یهوو از زمین کنده شدم و توی جای
نرم فرو رفتم


عرفان_تاوان این کارت پس میدی..گربه وحشی


دستش به سمت دکمه های مانتوم رفت که نیلا داد زد_اومدیم دزدی...


دستش روی هوا خشک شد
صدای پوزخند پسر دوم توی گوشم بود_دخترای احمق..فکر کردین دزدی به همین راحتیه...
نیلا لب زد_دفعه اولمون نیست  ..


عرفان همینجور که نگاهش روی صورت من بود رو به داداشش گفت_احسان زنگ بزن به پلیس...


آب دهنم قورت دادم_پلیس چرا؟؟


خندید_واسه اینکه بیاد دوتا دزد کوچولو ببره در در...


اخمی روی صورتم نشست
احسان  و نیلا رو نمیدیدم توی چه موقعیتی هستند  
صدای احسان اومد_گناه دارن عرفان بیا یه کمک کوچولو بهشون بکنیم و
 دوتا راه براتون میذاریم ..هوم؟؟


_یک اینکه برید زندان...که راه خیلی خوبیه..من که موافقم و البته...


دو ..
احسان ساکت شد عرفان با حرص توی صورتم توپید_دو اینکه تا صبح  با من و احسان باشید..تمام و کمال


از فکر دومیش تنم لرزید


زندان  هم بدتراز قبلی..


همچنان توی فکر بودم که 


با خوردن نفس های گرمی به صورتم 
از فکر خارج شدم
و چشمام گرد شد
عرفان_چی شد..خواهرت راهشو انتخاب کرد...
_چی؟؟؟


داد زدم _نیلاا..؟
که صدای گریه نیلا بلند شد_راه دوم...


تقلا کردم از زیر دست و پای عرفان بیرون بیام _ولم کن عوضی...


خودش کنار کشید


 ولی بهم اجازه بلند شدن از روی تخت رو نداد
با چشمای گرد شده رو به نیلا گفتم_دیونه شدی؟؟


اشکاش پشت سر هم از روی صورتش قل میخورد
سری به نشونه نه تکون داد


صدای زنگ در حیاط بلند شد..
عرفان محکم به پیشونیش کوبید_سینانه،احسان بدو در باز کن..


احسان تند تند گفت_خب بهتون اجازه میدیم فکر کنید
ولی اگه صداتون بلند بشه ...تضمین نمیکنم بهتون فرصت انتخاب بدم و...


عرفان  با عجله  از اتاق بیرون رفت و احسان دنبال خودش کشید_بیا بریم ... بعدا حسابشون میرسیم..


در اتاق پشت سرشون قفل کردند..


سریع به سمت نیلا رفتم و اونو توی آغوشم گرفتم
روی زمین وسط اتاق نشستیم




_آروم باش نیلا..آروم..مطمءن باش  ازین موقعیت خلاص میشیم


هق زد_همش تقصیر منه.. نباید واس اومدن انقد اصرار میکردم..
نباید هرکی جلومو میگرفت سوار ماشینش میشدم...حالا اگه ببرنمون زندان چی..؟؟


_هیس..گریه نکن...


سرش توی بغلم قایم کرد_نیلو بیا راه دوم انتخاب کنیم
 اون فقط یک شبه ولی زندان ممکنه چند سال طول بکشه..اونم واس من و تو که هیچکس نداریم ..ممکنه اونجا هزار اتفاق بدتر بیافته  مثلا ...


دستم روی دهنش گذاشتم _هیچی نگو نیلا ..بذار فکر کنم..


سری تکون داد


نگاهم اطراف اتاق چرخوندم...
نگاام روی پنجره بزرگ اتاق موند_نیلا پنجره..


نیلا گنگ جواب داد_چیه پنجره ندیدی تا ...


مکثی کرد و سریع سرش بلند کرد به پنجره نگاه کرد..
_وای  یعنی نجات پیدا کردیم؟؟


بلند شدم و پرده بزرگ رو کنار زدم
سریع پنجره باز کردم


ولی با دیدن ارتفاع زیاد.. تا زمین آهی کشیدم..
_نه


چرا انقد خنگم که فکر نمیکنم اینجا طبقه دوم ساختمانه و فاصله اش تا زمین خیلی بیشتره...


همونجا روی زمین نشستم


نیلا که دید نا امید برگشتم سر جاش
جمع شد و سرش روی زانوهاش گذاشت


نیلا_بدبخت شدیم..پس ترجیح میدم بدبختیم به شبه تموم بشه ...من راه دوم انتخاب میکنم.. دلم نمیخواد کل عمرم برم زندان..توام مجبوری یه بارم شده به حرف من گوش بدی...


غریدم_فکر میکنی با یه شب ولمون میکنن؟؟؟




از روی زمین بلند شدم و به سمتش رفتم


کنارش نشستم و اونو درآغوشم گرفتم
_گریه نکن خواهری..قول میدم نذارم اتفاق بدی برات بیافته


نمیدونم چقد گذشته بود
به زمین زل زده بودم و دنبال راه فرار بودم که در اتاق باز شد..


نگاهمون به سمت در چرخید


نمیدونم کدوم یکی از پسرا بود..نمیتونستم تشخیصشون بدم..


وارد اتاق شد پوزخندی زد_بلند شید...


نیلا ترسیده دستم فشرد
از جام بلند شدم 
دست نیلا روهم کشیدم تا بلند بشه...
پسره از اتاق بیرون رفت
من و نیلا هم دنبالش رفتیم...


از پله ها پایین رفت و وارد سالن شد  
به مبل اشاره کرد _اونجا بشینید تا تکلیفتون روشن کنیم...




داد زد_عرفان...
 
بی صدا روی مبل  نشستیم..ترجیح میدادم سکوت کنم تا ببینم چی پیش میاد...


عرفان از اتاقی خارج شد و پاکتی دستش بود


رو ب روی ما روی مبل نشستن
پاکت روی میز گذاشت


عرفان_خب تعریف کنید..


ابروهام بالا رفت.._چیو؟؟


احسان که نسبت به برادرش رفتار تند و تیز تری داشت اخم غلیظی کرد با حرص غرید_نقشتون برای دزدی..خانوادتون کجا..چرا دوتا دختر اینکار میکنن همه چیز...کی حاضر هستید برای اعلام تصمیم نهاییتون..
من و داداشم بی صبرانه منتظر امشبیم...


نگاهم بین این دو برادر در گردش بود 
یکی با اخم به ما نگاه میکرد و دیگری با خونسردی کامل..


پس ترجیح میدادم توی حرفام به چهره خونسرد نگاه کنم
تا راحت تر حرفم بزنم
تا به یه آدم اخمو..


نگاهم از احسان گرفتم و به عرفان دوختم
_خب ما...


که یهوو  احسان منفجر شد_وقتی یه سوالی ازت میکنن باید به شخصی که پرسیده نگاه کنی نه کناریش...






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر