قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 29 آذر 1397 ، 07:00 ب.ظ



حالا نیلا پول هارو کجا گذاشته بود
کمد و 
توی کشو ها مشغول گشتن بودم 
تمام وسایل زیر رو کردم 
با دیدن پول ها زیر بالشت نیلا نفسم رو کلافه بیرون دادم


که با صدایی شکستن چیزی خشکم زد......


نیلا
*
توی کابینت آشپزخانه قایم شدم
و از کنار در نگاهم به غلامی افتاد که وارد خونه شد و 
مشکوک اطراف رو میگشت


نمیدونم دنبال چی بود یک نگاهش به در اتاق بود که نیلو سر نرسه و یک نگاهش اطراف میکاوید


با فکر شیطانی که توی سرم افتاد لبخندی زدم


سرم بیشتر از داخل کابینت بیرون کشیدم
با صدای بمی گفتم
_دنبال چیزی میگردین آقای غلامی؟؟


ترسیده به عقب برگشت که به گلدون کنار میز خورد 
با افتادن گلدون شیشه ای روی زمین صدای بدی ایجاد شد...


نگاهش بین گلدون شکسته و آشپزخونه در رفت و آمد بود


توی چهرش ترس بیداد میکرد


به سمت آشپزخونه اومد که 
 خودم قایم کردم


با صدای لرزونی گفت_نیلو خانوم اینجا هستید؟؟؟


ولی همزمان صدای نیلو  که از داخل اتاق خواب خارج میشد اومد...
*
نیلو
**


با تعجب به گلدون شکسته و چهره ترسیده آقای غلامی نگاه کردم_چیزی شده ..؟چرا رنگتون پریده؟؟
اگه بخاطر گلدون که چیز مهمی نیست..


غلامی با من من اشاره ای به آشپزخونه کرد_اونجا شما..رفتین توی اتاق ولی ..بعد..اینجا..


و دوباره به سمت اتاق خواب نگاه کرد


منظورش نمیفهمیدم
_متوجه حرفاتون نمیشم ..
خندیدم _نکنه جن زده شدین؟؟


آب دهنش قورت داد
چشماش از ترس دو دو میزد
من من کنان گفت_شاید..آره ..آخه ..شما


تای ابروم با تعجب بالا رفت
مردک خل نبود که شد


پول هارو به سمتش گرفتم 
_بفرمایید لطفا بشمرید کم و کسری نباشه..


دستش برای گرفتن پولا دراز کرد
که نگاهم روی لرزش شدید دستاش خشک شد


نه این واقعا جن دیده....


پولا گرفت 
نگاهی دیگه ای به آشپزخونه انداخت


و سریع به سمت در رفت
که داد زدم_نمیشمرین  پولا رو
؟؟؟


هنوزم لرزش صداش معلوم بود  _نه ..درسته....


سریع از خونه بیرون زد


در پشت سرش بستم 
شونه هام با بی تفاوتی بالا انداختم




 صدای خنده بلند نیلا از آشپزخونه بلند شد
به سمتش رفتم
_قضیه چیه؟؟جر نخوری ازخنده..


نیلا از شدت خنده نمیتونست از داخل کابینت بیرون بیاد 


روی صندلی نشستم 
_پس ترس آقای غلامی بخاطر شکستن گلدون نبود


با خنده سرش تکون داد_نه..
از شدت خنده نفس کم آورده بود
تیکه تیکه گفت
_مردک فضول داشت توی خونه فضولی میکرد..یکمی ترسوندمش..


دستم زیر چونم زدم_چیکار کردی...


نیلا_غلامی دید  تو رفتی توی اتاق خواب..با خیال راحت اطراف خونه رو میگشت..فکر کنم صدای منو شنیده بود..شک کرده بود که شخص دومی تو خونه ست..میخواست مچتو بگیره که..


کنجکاو پرسیدم _که چی؟؟؟


از داخل کابینت بیرون پرید_که یکم صدام ترسناک کردم و گفتم دنبال چیزی میگردین..؟


چون صدامون شبیه همه فکر کرد توی آشپزخونه هستی..به این سمت که اومد تو از داخل اتاق دراومدی که...


بلند خندیدم_که فکر کرد جن یا روحی بازیش داده...
بشکنی زد و خندید_ دقیقا...مرد به اون گنده ای نزدیک بود از ترس خودشو خیس کنه..


صدای آهنگ پلنگ صورتی پخش شد
متعجب گفتم_این دیگه صدای چیه؟؟


به سمت پذیرایی رفت_آهنگ اختصاصی..دوست جدیدمه...


با تعجب پرسیدم _کدوم دوستت؟؟


که صفحه گوشیش به سمتم چرخوند
نگاهم روی چهره پسری جذاب  خشک شد
لب زدم_این دیگه کیه؟؟


انگشت اشارش به معنای هیس جلوی دهنش نگه داشت
و چشمکی زد _کیس جدید..


 و تماس وصل کرد
_سلام عزیزم...


با دهن باز زل زده بودم بهش..


عجیب بود ..سابقه نداشت نیلا با کسی دوست بشه و من نشناسمش...


با صداش گوشام تیز شد
_قربونت برم..خونه ام..
...
_اوهوم منم خیلی دوست دارم ببینمت.
....
_آره..حتما ادرس اس کن ...
...
_قربونت خداحافظ...


تای ابروم بالا بردم_خب..؟؟


خندید_تو جشن باهاش آشنا شدم...


دست به سینه ایستادم_خب..؟؟


نیلا_خب ..همون پسرس که لباس ترسناک پوشیده بود.وقتی میومدیم بهم شماره  داد...


_همینی که عکسش نشون دادی؟؟


خندید_نه این عکس فرضی گذاشتم براش هنوز چهرشو ندیدم ..


_خااک بر سرت..خب؟؟


چشمکی زد_خیلی پولداره لامصب
ساعت مارک دار و گوشی آیفون ...وای ماشینش رو نگم برات...فقط بگم بریم خونشون راحت چند میلیون میتونیم بزنیم به جیب
_همه این اطلاعات تو همون چند دقیقه به دست اوردی؟؟
نیشش باز کرد _اره


سری تکون دادم_نه دیدی پسره رو..نه میشناسی..نه میدونی چه شکلیه...
بعد واس کیس هم انتخابش کردی ..خونه اش هم میخوای بری؟؟


چپ چپ نگاهم کرد_ن که قبلا شناسنامه طرف دستمون بود میرفتیم دزدی


کمی فکر کردم راست میگفت...ولی نمیدونم چرا دلم نمیخواست به این خونه برم...


نیلا_بیا بریم بخوابیم...فردا باهاش قرار گذاشتم...
فرصت حرف زدن بهم نداد 


خودش به سمت اتاق رفت...


سعی کردم فکرای ناجور از ذهنم بیرون کنم..
اینم مثل بقیه بود


کنار نیلا روی تخت خوابیدم...


صبح با درد بدی که  توی بدنم پیچید بیدار شدم
_آخ...
نیلا_پاشو دیر شد..


با دیدن نیلا که بالای سرم نشسته بود 
چشمام گرد شد_چه خبره صبح زود بیدار شدی..؟؟


به سمت کمدش رفت_با عرفان قرار دارم...


گنگ پرسیدم_عرفان؟؟


نیلا دو دست لباس برامون از کمد بیرون کشید و روی تخت گذاشت_آره دیگه همون پسره که دیشب گفتم...


با یاد آوری این ناشناس  دوباره اخم کردم
_نیلا من حس خوبی به این قضیه ندارم...
ما که هنوز پول داریم
بیخیال این شو...


نیلا لباش غنچه کرد_نوچ...یه حسی شدید داره قلقلکم میده به ملاقات این پسره برم...


کلافه از روی تخت بلند شدم_کجا قرار گذاشتی باهاش؟؟


شلوارک راحتیش روی تخت پرت کرد مشغول پوشیدن شلوار جینش شد_تو خونه اش...


_مطمءنی تنهاست؟؟باز سی چهل تا رفیق قایم نکرده باشه...


نیلا_نه...گفت تنها زندگی میکنه و خانوادش خارج هستند..دوستیم اینجا نداره....




به سمت دستشویی رفتم
بیخیال هرچه باداباد..اینم مثل بقیه بود دیگه...




از دستشویی خارج شدم
نیلا حاضر و آماده روی تخت نشسته بود
مانتو زیپ دار پوشیده بود
تا مثل سری پیش مشکلی پیش نیاد


خندیدم_میبینم که از هر گونه عمله احتمالی جلوگیری کردی..
با چشمام به مانتوش اشاره کردم...


نیلا_آره شانس که ندارم یهو دیدی اینم یه وحشی از کار دراومد


خندم شدت گرفت
_پاشو تا صبحونه حاضر کنی ..منم اماده میشم...


سری تکون داد از اتاق بیرون زد


مشغول پوشیدم لباسام که رو تختم گذاشته بود شدم  ....


اینجور مواقع فقط یه مداد تو چشممون میکشیدین و یه رژ معمولی میزدیم.


آرایش سنگین هماهنگ کردنش سخت بود..


از توی کشو چاقوی جیبی کوچکم رو که همیشه با خودم میبردم رو برداشتم و توی جیب پشتی شلوارم گذاشتم


از اتاق بیرون زدم
نیلا مشغول خوردن آبمیوه اش بود
تند تند چند لقمه نون و پنیر خوردم
و آبمیوه ام رو سر کشیدم


میز جمع کردم
نیلا_بریم ساعت 11 شد..


سری تکون دادم 
_باشه من میرم
همه جا امن بود زنگ میزنم بیا...


باشه ای گفت
که از خونه بیرون زدم
کسی توی راه رو نبود...
با آسانسور به پارکینگ رفتم...


سوار ماشین شدم و از خونه بیرون زدم


به نیلا تک زدم..تا بیاد


می دونست وقتی ماشین تو پارکینگ نباشه باید بیاد سر کوچه 




منتظر نیلا موندم که چند دقیقه بعد
نیلا نفس زنون توی ماشین نشست_بریم؟؟


ماشین روشن کردم
بدون حرف به راه افتادم.


نیلا آدرس رو از توی گوشیش خوند..


جای خوبی بود و اگر 
شانس می اوردیم پول خوبی به جیب می زدیم.


جلوی ساختمون شیکی نگه داشتم
سوتی زدم
_ایول عجب جایی...


نیلا چشمکی زد_اره لامصب از تمام خونه های که تا الان اومدیم باحال تره..
من میرم داخل ...


اب دهنم رو قورت دادم:
_باشه ..منم بعد تو میام فقط سعی کن در حیاط نبندی...باور کن از دیوار پریدن با این لباسا و شلوار تنگ خیلی سخته...


خندید_چشم عشقم..


از ماشین پیاده شد


با نگاهم تعقیبش کردم و ماشین رو جای در دسترسی پارک کردم.
زنگ در خونه رو زد
بعد از مکث کوتاهی در باز شد
داخل رفت




بعد از ورود نیلا 


از ماشین پیاده شدم و پشت سرش رفتم..
در حیاط نیمه باز بود


یواشکی سرک کشیدم...
باغ سرسبزی که بخاطر هوای پاییزی..پرگ درختاش سبز و زرد و قرمز شده بود
فضای باغ رو رویایی ترمیکرد...
نگاهم از درختا گرفتم 


هیچکس اطراف خونه نبود..


پاورچین پاورچین وارد حیاط  شدم به سمت ساختمان اصلی رفتم ...
در کمی هل دادم که در باز شد
خوبه نیلا عقلش کشیر در باز بذاره...
وگرنه باید از در و پنجره میرفتم داخل...


آروم وارد خونه شدم


سکوت همه جارو فرا گرفته بود


نمیدونستم نیلا پسره رو کجا برده...
همین باعث میشد
احتیاطمو بیشتر کنم...


از پله ها بالا رفتم 


طبقه بالا 5 تا 6 در قرار داشت...


باید اول میفهمیدم نیلا کجاست


گوشم روی در اولی گذاشتم
هیچ صدای نمیومد...
آروم در باز کردم
و وارد اتاق شدم


اتاقی با تم کاملا پسرونه


کاغذ دیواری سیاه و سفید
کمد و تخت سفید و سلطنتی


همراه وسایل ورزشی و توپ و تور بقیه چیزا...


به سمت کمد رفتم که در یهو بسته شد
ترسیده به عقب برگشتم
_سلام...میبینم از اتاقم خوشت اومده...




با دیدن پسری  هیکلی و جذاب 
ترسیده هینی کشیدم
چشمای سبز براقش خیلی ترسناک بود
با اون موهای مشکی شدیدا توی چشم بودند..
آب دهنم قورت دادم..
حس عجیبی توی دلم بود
و این حس هیچوقت چیزای جالبی در پی نداشت


خندید_قصد نداشتم بترسونمت...فکر نمیکردم تو اتاق باشی..




لبخند زورکی زدم _ببخشید بی اجازه وارد اتاقت شدم...دنبال دستشویی میگشتم




به دری اشاره کرد_اونجاست!
نیشخندی زدم_ممنون
_صبر میکنم بیای..
به اجبار در جوابش فقط لبخندی محو زدم و پریدم تو دستشویی..


جلوی آینه ایستادم
و کوبیدم به پیشونیم_حالا اینو چجوری از سرم باز کنم...


این نیلا باز معلوم نیس کجا پیچونده رفته..
همش من باید گیر بیافتم ...


بخاطر اینکه پسرایی که میریم پیششون پیش روی نکنن یجوری از اونجا جیم میزنه...
و سر اخر پسر  روی سر من بدبخت آوار میشه


تقه ای به در خورد
که لب گزیدم


شیر آب  باز کردم الکی دستام شستم..


_خدایا خودم به خودت سپردم ؛درسته خلاف میکنیم ولی تو نجاتمون بده


نفس عمیقی کشیدم و از دستشویی خارج شدم
روی تخت نشسته بود
با خنده به سمتم اومد _بریم پایین؟؟


تای ابروم بالا رفت_پایین ؟


دستم گرفت دنبال خودش کشید


به سمت سالن بزرگی برد


با باز شدن در
نگاهم به سیل جمعیت افتاد...
که تا نگاهشون به ما افتاد شروع کردند به دست زدن 


_تولدت مبارک....


نگاه متحیرم روی بادکنک ها و کاغذ رنگی های که توی هوا پخش شده بود خشک شد...


_اینجا چه خبره..؟؟
فک کنم منو اشتباهی گرفتین...


با دیدن شخصی  که از بین جمعیت خارج شده با خنده به سمت من اومد تعجبم دو چندان شد...
دهنم انقد باز شده بود که نزدیک بود فکم  بیافته کف  سالن ...




شیدا_تولدت مبارک عزیزم...
 _من؟؟
پسری که کنارم بود منو به سمت جمعیت هل داد_اره ..تمام این برنامه ها  رو شیدا خانوم چیده..چند هفته اس داره واست نقشه میکشه..


با حرفش شیدا چشمکی زد
_اما...
شیدا دستم کشید_اما و اگر نداره بیا بریم کل ملت علاف کردی...


منو به سمت میز برد که روش کیک بزرگ دو طبقه ای قرار داشت...
شیدا اروم زیر گوشم زمزمه کرد_یه طبقه اش مال تویه..یکیش واس نیلاست




لبخند غمگینی زدم...
از تنها بودنم دلم لرزید


اگر بخاطر فکر احمقانه من نبود الان نیلا هم 
کنار من از تولدش لذت میبرد


تولدی که آغاز خوبی داشت ولی پایان...
آهی کشیدم
شیدا_چته غمزده شدی...بیا شمع هارو فوت کن...


_میشه  نیلا اینکار بکنه...


شیدا_من کاری میکنم هردوتون فوت کنید
اول تو بشین..


سری تکون دادم که تک تک شمع هارو روشن کرد
شیدا_آقایون داداشام و خواهری گلم جمع شید ...


همه دختر و پسرا دایره وار دورمون گرفتند..نمیدونستم انقد جمعیت شیدا از کجا آورده....


شیدا _ آرزو کن نیلو...


چشمام بستم 
از خدا خواستم باز مثل قدیم من و نیلا  کنار هم باشیم...
و این زندگی که چندساله برای خودمون درست کردیم به پایان برسه...
 
صدای شیدا منو از فکر بیرون کشید_خوابیدی؟؟قراربود آرزو کنیا...


با لبخند غمگینی شمع هارو فووت کردم...


که همگی دست زدن...


شیدا داد زد_این قبوول نیست...خیلی فوتت کم زور بود....
و چشمکی زد
دوباره روشن میکنم فوت کن..


لبخند تشکر آمیزی بهش زدم


سعی کردم بغضی عجیب که توی گلوم بود رو کنار بزنم


با لرزیدن گوشی توی جیب مانتوم سریع بلند شدم
و با دیدن اسم شیدا متعجب بهش چشم دوختم
که لبخندی زد و به طبقه بالا اشاره کرد


با اجازه ای گفتم 
به بهونه جواب دادن تلفنم 
با دو از پله ها بالا رفتم ....


اروم صدا زدم _نیلا...نیلا کجایی...


تقه ای به در یکی از اتاقا خورد


در باز کردم وارد اتاق شدم
نیلا با لبخند وسط اتاق ایستاده بود
_تولدمون مبارک خواهری...


قطره اشکی از چشمم پایین چکید


سفت بغلش کردم_منو ببخش نیلا....اگه من بخاطر فقرمون این پیشنهاد یه نفر بودن نمیدادم...
مجبور نبودم کل زندگیمون این دروغ بزرگ رو یدک بکشیم...
حتی وقتی تولدمونه و فقط یه نفر حق شرکت داره...


اشکام تند تند از روی گونه هام سر میخورد


نیلا منو عقب کشید و به صورتم زل زد_آ نیلو بچه شدی.. این چه حرفیه ...این زندگی و تصمیمی  بود که هردومون گرفتیم...


چشمکی زد_اتفاقا من که راضیم هیجانش بیشتره...




زهرخندی زدم....
که تقه ای به در خورد


رو به نیلا کردم_من تو اتاق میمونم ..تو برو شمع هارو فوت کن


اخم کرد_نه ..بزرگی گفتن ،کوچیکی گفتن ...این کار حق تویه...


محکم بغلش کردم_ قربون خواهری نازم برم...
من آرزومو کردم ..حالا نوبت تویه..برو شیدا منتظره


خندید_امان از دست این شیدا..نمیدونی دوهفتس مخ منو خورده برای برنامه ریزی این تولد...
میگفت دونفرید حداقل یکیتونو میتونیم غافل گیر کنیم


خندیدم و سری تکون دادم
که صدای عصبی شیدا از پشت در بلند شد_نیلا مردی..بیا دیگه ملت منتظرن...


نیلا به سمت در هل دادم_برو..


لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت


پشت در اتاق روی زمین نشستم 
به این فکر میکردم چی شد که این قایم موشک بازی شد جزوی از زندگیمون...


****
بچه بودیم که پدر مادرم به دلیل اختلاف های زیادی از هم جدا شدند...
پدرم از ایران رفت..
مادرم با مردی پولدار ازدواج کرد..که همون اول شرطش برای ازدواج


نبودن بچه بود..
پوزخندی روی لبم نشست
مادرمم با کامل کردن حق مادریش من و نیلا رو کنار یتیم خونه ول کرد...و رفت به شوهر عزیزش برسه...


من و نیلا دوست نداشتیم به یتیم خونه بریم...
فقط 10 سال داشتیم و مجبور بودیم برای زنده موندن کار کنیم و پول دربیاریم...




به سختی تویه گل فروشی کار پیدا کردم...


و هرروز گل هاشو کنار خیابون میفروختم 
ولی پولی که میداد کفاف زندگی دونفره مارو نمیداد


تنها لطف بزرگش این بود که بهمون  اجازه میداد  
توی فضای سرد و نمور گلخونه بخوابیم...


یه روز برای ناهار با نیلا بیرون رفتیم ولی 
پولمون انقد نبود که برای دوتامون غذا بخرم


نالیدم_نیلا پولمون کمه..


نیلا بی حرف فقط نگاهم میکرد


ساعتی کنار خیابون نشسته بودیم که با خنده فکری به ذهنم رسید..
_من و تو شبیه هم هستیم...اول توبرو غذا بخور ..بعدش من میرم درخواست غذای بیشتر میکنم... باشه
ابنجور هردومون سیر میشیم پول کمتریم میدیم


نیلاترسیده گفت_اگه بفهمن چی...


دستش کشیدم _نترس کسی نمیفهمه ..برو
نیلا با پاهای لرزون به راه افتاد


اون روز اولین روزی بود که هردومون با پول کم سیر شدیم
انقد خوشحال بودیم که روی زمین بند نمیشدیم


از اون روز کارمون شده بود پنهان کردن دوقلو بودنمون...
بعد از چندسال جون کند 
اتفاقی تصمیم به دزدی گرفتیم تا با تیغ زدن پسرای پولدار زندگیمون بگذره
پول خوبیم گیرمون میومد 
تا  که کم کم به اینجا رسیدیم


حتی وقتی برای  اجاره خونه رفتیم  بخاطر کمتر دادن اجاره بازهم دونفره بودنمون پنهون کردیم ....


این دروغ انگار تا اخر عمر به ما چسبیده بود...
با تقه ای که به در خورد سیخ ایستادم
که صدای پسری به گوشم خورد..




خودم به دیوار چسبوندم
دقیقا پشت در اتاق قرار داشتم 
سر پسر اطراف چرخید _مینا...
کمی مکث کرد 
و از اتاق خارج شد


نفس آسودمو بیرون دادم...


باید ازینجا میرفتم ..وگرنه تو این شلوغی حتما لو میرفتیم


نگاهی به پنجره بالکن انداختم..


به سمتش رفتم
و بازش کردم
ارتفاعش کمی زیاد بود
ولی تنها راه برای رفتن بود


نگاهی به اطراف انداختم..هیچکس توی حیاط نبود 
ولی 
و روشنی روز کار سخت میکرد برام


خودم از دیواره بالکن آویزون کردم..


چند نفس عمیق کشیدم و بدون اینکه به پایین نگاه کنم..
خودم رها کردم


ولی خلاف انتظارم توی جایی گرم و نرم فرود اومدم...


چشمام که بخاطر ترس بسته بودم باز کردم


با دیدن چهره مرتضی جلوی صورتم
هینی کشیدم
که اونم ترسید و منو رها کرد


و با کمر محکم به زمین خوردم صدای آخم بلند شد
از درد چهر ام جمع شد_کمر شکست...


مرتضی من من کنان کنارم نشست_چیزی..شد..من..ببخشید..یهوو..از بالا..اومدین..پایین..من ..نمیخواستم..


بخاطر درد اعصابم خورد بود_میشه ساکت شی...


طفلک بدجور توی برجکش خورد اخمی کرد و ساکت شد....


لعنتی نباید کسی منو میدید...الان بره داخل با دیدن نیلا


حتما میگه این دختره جادوگر ...
باید یه جوری با خودم ببرمش خونه...


نالیدم_کمکم میکنید برم تو ماشین..
مرتضی_اخه امروز مگه تولد شما نیست؟؟جشن  چی پس..؟




بزور مثل بازیگرا قطره اشکی  الکی توی چشمام نشوندم_ من با این کمر درد میتونم توی مهمونی بمونم؟؟؟


مرتضی کمی نگاهم کرد_اما ....


ما نامحرمیم نمیتونم بهتون دست بزنم..
راهشو به سمت 
ورودی ساختمون کج کرد_میرم یکی از خانوما رو صدا بزنم...
چشمام گرد شد_یا خدا ....


جیغ کشیدم_وااای وای کمرم


که مرتضی مثل جن زده ها ترسیده برگشت و کنارم نشست_چی..چی شده..


دلم میخواست گریه کنم ولی هرچی زور میزدم اشکام نمیریخت _خیلی درد دارم..


مرتضی _ببرمتون دکتر..؟؟


تند تند سری تکون دادم_بهم کمک کنید بلند بشم...


مرتضی_آخه...


عصبی شدم_آخه و کوفت..نمیخورمت که ..کاری نکن همینجا ...


زبونم گزیدم...


مرتضی چشمام تا اخرین حد ممکن گرد شده بود...
_اینجا چی؟؟


سرم پایین انداختم


از فکری که توی سرم بود خجالت زد لبم به دندون گرفتم...


به اجبار گوشه مانتوم گرفت_بلند شید...


بهتربود کمی باهاش همکاری کنم تا باز به سرش نزده بره کمک بیاره....


از روی زمین بلند شدم که کمرم تیر کشید...


فکر کنم جدی جدی ضرب دیده بود..


با کمک مرتضی 
البته از دور فقط نگاه میکرد


توی ماشینم نشستم...
بیرون ماشین کنار در ایستاد_ خودتون رانندگی میکنید؟؟


نالیدم _نه بریم دکتر من حالم خیلی بد ..دارم از درد میمیرم.....نمیتونم رانندگی کنم..


معلوم بود دلش نمیخواد با من تنها باشه...
حقم داشت با کارهای نیلا منم دوست نداشتم...
کلافه پشت فرمون نشست...


منم به بیرون زل زدم...
خیلی آروم رانندگی میکرد..


زل زده بودم به دستای قوی و کشیدش...
که رگ های سبزش بیرون زده بود..
هیکل خووبی داشت


وقتی بی صدا و آروم بود خیلی چهرش جذاب میشد


درکل واقعا عالی بود...
نگاهم به لباش افتاد که با دیدن
لپای قرمز و صورت رنگ پریدش 


خندم گرفته بود
بدبخت حتما فکر میکرد باز دارم براش نقشه میکشم که اینجوری زل زدم بهش...
لبخند خبیثی روی لبام نشست


کمی خودم رو به سمت مرتضی کشیدم
تا کمی اذیتش کنم  که کمرم تیر کشید..


_هووف همین کم داشتم..


بیخیال شیطنت شدم 
مرتضی ماشین جلوی پارکینگ نگه داشت...


صدای زنگ گوشیم بلند شد..
مرتضی_من میرم براتون وقت بگیرم...


و از من دور شد
نیلا پشت خط بود
تماس وصل کردم که صدای جیغش توی گوشم پیچید_کدوم گوری رفتی؟؟


_بیمارستانم..
نیلا_چرا؟؟
_میخواستم از ساختمون بیام بیرون که کسی منو نبینه 
از روی بالکن پریدم پایین که اد افتادم تو بغل مرتضی 
مثل اینکه تازه داشت میومد تو مهمونی...
مجبور شدم دروغکی بگم


کمرم درد میکنه تا از اونجا دورش کنم و تورو نبینه...


نیلا_وای پس داشت گند میخورد به همه چی..
_اره ..من مرتضی رو هرجور شده میبرم خونه ..وقتی برگشتی مواظب باش نبینتت...
نیلا_باشه ..خواهری..


مرتضی از پشت در شیشه ای بیمارستان دستی برام تکون داد


_نیلا من برم..برام وقت دکتر گرفته


نیلا خندید_برو..یکم اه و ناله کن برات دارو بیشتر بنویسه..اگه مثل این رمانا بهت پماد داد..توخونه حتما بده مرتضی برات بماله...


از تصورش خندم گرفت_این پسره تا اینجا انگشت کوچیکه منم نگرفت که کمکم کنه حالا میخواد روی کمرم پماد بزنه...


نیلا بلند خندید_مخش بزن ..چیز خوبیه..


غریدم_بمیر ..برو به جشنت برس..


با صدای آرومی گفت_کاش توام اینجا بودی


خندیدم_من جای بهتری هستم ..
فعلا خدافظ..
تماس قط کردم و گوشی توی کیفم انداختم
و وارد بیمارستان شدم


مرتضی با دیدنم ازپذیرش  به سمتم اومد_نوبت ماست بیاین بریم...
سری تکون دادم _چه زود نوبتمون شد..
مرتضی بی حرف به سمت اتاق پزشک رفت..
پشت سرش به راه افتادم..
و وارد اتاق شدم..
با دیدن دکتر جوانی تای ابروم بالا رفت..
روی صندلی رو به روی دکتر نشستم_خب عزیزم مشکلتون چیه؟؟


نگاهی به مرتضی انداختم که خونسرد به زمین زل زده بود
_خوردم زمین فکر کنم کمرم ضرب دیده...
سری تکون داد _میری رو تخت بخوابی ..معاینه ات کنم...


سری تکون دادم به سمت تخت رفتم و 
دمر خوابیدم


دکتر لباسم بالا زد و چند جای کمرم فشرد
هیچ دردی نداشتم ولی بخاطر اینکه جلوی مرتضی ضایع نشم...




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر