قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 29 آذر 1397 ، 06:58 ب.ظ



غذات سوخت مادر؟؟
هینی  کشیدم_وای...ترسیدم


صندلی کمی تکون خورد
که نگاهم به نیلا افتاد
مثل موش خودش زیر میز جمع کرده بود..


نرگس جون به سمتم اومد که سریع جلوش ایستادم_آ..فدای سرتون...بیاین بریم بیرون اینجا بو سوختگی میده اذیت نشید...
مرتضی تو چارچوب در ایستاد_مادر جان کلید واحد میدین من برم خونه خستم؟؟


نرگس جون دستش توی جیبش زد و کلید بیرون اورد
که بی هوا کلید از دستش سر خورد و  کنار میز افتاد...
نگاهم روی کلید و نیلا که کمی از بدنش معلوم میشد خشک شد..
نرگس جون خم شد تا کلید ها رو برداره که 
زودتر ازش  کلیدا رو از روی زمین برداشتم و جلوی دید نرگس خانوم ایستادم تا نیلا زیر میز نبینه


_وا شما چرا با این کمر دردتون خم میشید؟؟
خندید_دخترم کوه که نیمخواستم بکنم یه دسته کلید بود ..


لبخند زورکی زدم_بازم ممکنه به کمرتون فشار بیاد


کلیدا رو به سمتش گرفتم_بفرمایید


کلیدا از دستم گرفت_خب الان که غذات سوخت توام بیا بریم ناهار خونه ما...
ماکارونی با ته دیگ سیب زمینی درست کردم 
که شما جوونا عاشقش هستید..


لبخندی عمیق روی صورتم نشست _وای مرسی


مرتضی _من جلو درمنتظرتونم مادر جون
نرگس _برو منم اومدم
بعد رفتن مرتضی 
نرگس جون رو به من کرد_بریم...


تند تند سر تکون دادم _آره ...
پشت سرش قدمی برداشتم که نیلا از زیر میز 
پام گرفت
سریع ایستادم
آخ از نیلا فراموش کردم
_نرگس جون شما برید من میام..لباسم عوض کنم
به سمت درخونه رفت_باشه دخترم...
بعد رفتنشون در سریع بستم 
که نیلا با غرغر از زیر میز بیرون اومد_آخ کمرم خشک شد ..این کمر دیگه برای من کمر بشو نیست
من بگو واس کی اون زیر قایم شدم..


چپ چپ نگاهم کرد_بعد خانوم سرخوش خوشحال میره ته دیگ ماکارونی بخوره


لبخندی زدم_وای  نگو دلم خواست


چهرش غمگین کرد_منم میخوام
_نمیشه دوتایی چجوری بریم خونشون...
نیلا  تو برو یه بشقابم زاپاس بگیر واس من بیار
لبم گزیدم_وا زشته نیلا


نیلا _اصلا هردوتامون بریم...
ناراحت گفت _من اگه ته دیگ نخورم میمیرم نیلو...
_چجوری دوتاییمون بریم توخونه ممکنه مرتضی یا نرگس جون متوجه بشن
نیلا_خیلی راحت
وقتی رفتی توخونه در نیمه باز بذار تا منم بیام...
بعدشم من تو دستشویی قایم میشم بعد ازینکه تو ناهارت خوردی سیر شدی
بیا دستشویی من بجات میرم
 ..هوم؟؟
خندیدم_اومدیم و مرتضی این وسط جیشش گرفت و اومد تو دستشویی ...اونوقت چی..؟
نیلا_هیچی میشینیم باهم جیش میکنیم


خندیدم_از دست تو...باشه
مانتومو از روی دسته مبل برداشتم و همراه شال پوشیدم
نیلا هم سریع لباساش با من ست کرد 
_خب بریم؟؟
سری تکون داد_پیش به سوی ته دیگ...


از خونه بیرون زدم و 
جلوی واحد نرگس جون ایستادم و تقه ای به در زدم
بعد از چند دقیقه صدای مرتضی اومد_کیه؟؟
خندیدم_منم منم مادرتون...


در واحد باز کرد
طبق معمول سرش پایین بود
ولی چین صورتش نشون میداد که داره میخنده_بفرمایید تو...


لبخندی زدم_اول شما...برید من درمیبندم
مرتضی ببخشیدی گفت و به سمت آشپزخونه رفت
پشت سرم نگاه کردم که نیلا از خونه بیرون زد
درنیمه باز گذاشتم


به سمت آشپزخونه رفتم
نرگس جون درحال کشیدن غذا بود_ببخشید زحمت دادم
نرگس جون_سلام دخترم..چه زحمتی..
مگه یه نفر تنها چقد غذا میخوره


توی دلم گفتم نمیدونی  دونفر غذا میخورن


پشت میز نشستم
مرتضی سرش توی گوشیش بود


هنوز کامل نتونسته بودم چهرشو ببینم..
از بس سرش پایین بود
_آقا مرتضی شما واسه چی اومدین تهران؟


از سوال یهویم جا خورد _برای کار...
_چه رشته ای درس خوندین؟؟


مرتضی _معماری ...
انقد بدم میومد سوالی میکنم بهم جواب کوتاه بدن..


واس همین ترجیح میدادم دیگه ازش سوالی نکنم
پسره خجالتی...


نرگس جون دیس پر از ماکارونی سر میز گذاشت


با دیدن ماکارونی ها و ته دیگ های سیب زمینی کنارش 
آب دهنم راه افتاد..
مرتضی_انگار خیلی ماکارونی دوست دارید...
چشماتون از خوشحالی برق میزنه...


لبخندی زدم_آره ولی شما هم نشون دادی با اینکه سرت پایین زیر زیرکی همه جارو میپایی ها!!


لبش گزید_ببخشید
نرگس جون بلند زد زیر خنده
_مچش گرفتی پس نیلو...


رنگ صورت مرتضی رفته رفته از خجالت قرمز قرمز تر میشد
خندیدم_ناهارتون بخورید..تا منفجر نشدین از خجالت..من مشکلی با دید زنی شما ندارم...


نرگس جون سر میز نشست
و بشقاب ماکارونی جلوی من گذاشت_بخور دخترم نوش جونت ...


بدون توجه به جمع تند تند شروع کردم به خوردن
نرگس جون از رفتارم خندش گرفته بود...
انقد خوردم که درمرز ترکیدن بودم


به بشقاب خالیم نگاه کردم
آهی کشیدم...
نرگس جون _بکشم برات عزیزم؟؟


لبخند شرمنده ای زدم_اره ببخشیدا...


نرگس جون دوباره بشقاب پراز ماکارونی کرد
_آ من تا دستشویی برم بعد میام
مرتضی پوزخندی زد


که زیر این لبخند حرفای خوبی نداشت...
ولی وقت کلکل باهاش رو نداشتم
دو دقیقه دیر تر میرفتم
نیلا منو میکشت


تقه ای به در دستشویی زدم و وارد شدم
که نیلا بهم توپید_همش  میخوردی  بعد میومدی...


لبخندی زدم که کل دندونام به نمایش گذاشت_خیلی چسبید...


نیلا منو کنار زد_ آره از لب و لوچه چرب و چیلیت معلومه...
برو کنار برم به عشقم برسم...
منتظرمه


تقه ای به در خورد
که انگشتم جلوی صورتم نگه داشتم رو به نیلا  _هیس


بلند تر گفتم_بله..
مرتضی _اگه کارتون تموم تشریف بیارید بیرون..من برم حالم بد...


نیلا کوبید پشت دستش_اوه گاومون زایید ..این مسترخجالتی  از کجا یهو جیشش گرفت باز...


تند تند اطراف  نگاه کردم باید یه جا واس قایم شدن پیدا میکردم


که چشمم به در حموم افتاد_نیلا من میرم تو حموم قایم بشم..وقتی  اومد تو اشپزخونه یه علامت بده تا من از خونه برم بیرون


سری تکون داد _باشه...


تقه ای دیگه به در خورد 
ریز خندیدم_چقدم عجله داره ..مثل اینکه خیلی داره  بهش فشار میاره..


نیلا به سمت در رفت اروم گفت_بدو قایم شو


که پریدم تو حموم و درش بستم


صدای نیلا به گوشم خورد_ببخشید منتظر شدینا..بفرمایید برید داخل تا کارخرابی نشده... انگار فشار زیاده


خندم گرفت
آخرش مرتضی  سکته میکرد از حرفای منحرف ما


صدای بسته شدن در دستشویی اومد
خودم کنار دیوار کشیدم 
تا سایه ام دیده نشه...


با شنیدن صدای زیپ شلوارش
دستم روی دهنم گذاشتم ...
با شنیدن صدا های ناب هنجاری لب گزیدم
که از شدت خنده صدام بلند نشه و لو نرم


بعد از چند دقیقه که کارش تموم شد از دستشویی بیرون زد..
یواش از حموم خارج شدم
گوشم روی در دستشویی  گذاشتم
که نیلا با صدای بلندی گفت _راحت شدین آقا مرتضی...


در دستشویی باز کردم  کسی توی سالن نبود


پاورچین پاورچین از خونه بیرون زدم


پریدم تو خونه خودمون 
سریع در بستم و به پشت در تکیه دادم
چند  نفس عمیق کشیدم_آخیش بخیر گذشتا...


روی مبل لم دادم  
تا  چرتی بزنم که گوشی نیلا  روی میز شروع به لرزیدن کرد
نگاهی به صفحه اش  انداختم
با دیدن اسم شیدا لبخندی روی لبم نشست...
تنها دختری که تونسته بود مچ من و نیلا رو بگیره و بفهمه با دونفریم


خیلی زیرک بود
و با دیدن ماه گرفتگی که نیلا روی کمرش داشت بهمون شک کرد
و با نقشه حساب شده مچمون گرفت
ولی هنوز نمیدونست چرا ما دونفره بودنمون رو پنهون کردیم 
این برای همیشه 
 یک راز میموند


تماس وصل کردم_سلام بچه زرنگ...
جیغ کشید_سلام نیلا خووبی..یه خبر از ما نگیریا..
خندیدم_نیلو هستم..خوبی..


نفسش بیرون داد_من تا شمارو لخت نکنم تفاوتتون رو نمیفهمم


بلند خندیدم_یعنی قراره همیشه لخت کنیم تا تشخیص بدی؟؟


اوهومی گفت_اره جور دیگه نمیشه فهمید ...
خب بگو کجایید ...پایه هستین امشب بریم یه مهمونی تووپ..؟؟


_چه مهمونی ؟؟من بیام یا نیلا؟؟
شیدا_این دفعه هردوتون میتونید بیاین
جشن هالوین گرفتن بچه ها...


لب زدم_غرب زده های بدبخت....
که خندید_دلشون خوشه چیکارشون داری..
_خب میگفتی؟؟
شیدا_براتون لباس مخصوص گرفتم با پوشیدنش صورتاتون معلوم نمیشه...
ماسک میزنید...


_بیخیال شیدا من ازین مسخره بازیا خوشم نمیاد..
شیدا_توحرف حساب حالیت نیست..گوشی بده به نیلا..
_نیلا نیست..
شیدا_پس تا وقتی بیاد منم میام...
_کجا؟؟؟


شیدا_خونتون..خدافظ
و تماس قط کرد
گوشی روی میز گذاشتم
که صدای در بلند شد...


از چشمی در نگاه کردم
با دیدن نیلا
سریع در باز کردم


که با خیال راحت وارد خونه شد_اووف چقد ماکارانیه  چسبید..بخصوص ته دیگش


روی مبل لم داد
یهو انگار چیزی یادش اومده بلند خندید_قیافه مرتضی وقتی بشقاب دوم رو خوردم دیدنی بود...
صداش کلفت کرد و سرش پایین انداخت ادای مرتضی رو درآورد _ مرتضی به من میگه ،چقد میخوری؟؟ دوتا هم قبل رفتن به دستشویی خوردی نکنه ..رفتی هرچی خوردی خالی  کردی از اول داری میخوری...؟؟


خندیدم_خب تووچی گفتی؟؟


بلند خندید_منم جوری که نرگس جون نشنوه گفتم آره خالی کردم تو بخوری...عشقم


اون طفلیم که خجالتی دیگه تا آخر صداش درنمیومد...


اخم کردم_بی تربیت.. زشته اینجور حرف زدنا
نیلا پاهاشو روی میز گذاشت_چیکار کنم..اصلا پسر خجالتی میبینم کرمم میره حالشو بگیرم یجوری..


سری از روی تاسف تکون دادم _راستی ....


صدای زنگ  در بلند شد_خودش اومد..
نیلا_کی..؟


در خونه باز  کردم و شیدا پرید توخونه دوتاپلاستیک بزرگی که دستش بود روی زمین انداخت


خودش روی مبل پرت کرد_وای خسته شدم...
شیدا_بمیرید دوقلوها..من چقد به فکر شما دوتا  هستم..


خندیدم_سلامت کو؟؟


شیدا با تعجب اطرافش نگاه کرد_آ همین اطراف بودا..فکر کنم دم در جا گذاشتمش ...


نیلا غش غش خندید_دیوانه کی بودی تو؟؟
شیدا چشمکی زد_دیوانه شما دوتا...خدایی چقد حال میکنید...


به سمت آشپزخونه رفتم _چای میخوری؟؟
شیدا _اره


نیلا_واس چی حال میکنیم؟؟


شیدا_آخه یکی مثل خودتون همیشه میبینی..تو لباسای مختلف توی حالات مختلف..مثلا دوتا تیپ یا مدل مو یا هرچی دوست داری میتونی رو میتونی راحت هردوش روی  خودت پیاده کنی ... ببینی کدومش بیشتر بهت میاد
وقتی لباس ست میپوشی توی جمع خیلی دوتایی تو چشمی...
اصلا لامصب دوقلو بودن خیلی خوبه حیف نسیب شدما دوتا شده حیف...
مکثی کرد
نیلا با دهن باز نگاهش میکرد.و منم توی چهارچوب در خشکم زده بود که یهوو
بلند زد زیر خنده
شیدا_نگاه الان عین واحد دوتا قیافه متعجب میبینی یکی با دهن باز یکی با چشمای گرد شده...


سینی چای روی میز  گذاشتم
استکانی برای خوردم برداشتم و به مبل تکیه دادم_خب لباس چی آوردی حالا ..
شیدا با ذوق پلاستیک های بزرگ .روی میز گذاشت_ازجای که شما دوتا زیادی توی چشم هستین دوتا لباس متضاد براتون آوردم


لباسی سفید و بلند همراه با دوتا بال سفید و ماسکی براق و طلایی از داخل یکی از پلاستیکا بیرون کشید..
_این لباس فرشته مهربونا ...که صد البته به نیلوی بداخلاق، بد عنق نمیاد
اخمی کردم_چشم نداری اخلاق خوبمو ببینی


شیدا _بله بله صحیح میفرمایید


لباس به نیلا داد_بیا عشقه اول و آخرم..این لباس تو...
نیلا ذوق زده لباس  ازش گرفت_ممنونم شیدا


و از داخل پلاستیک دومی لباس سیاه و کوتاهی بیرون کشید
با چکمه های بلند که تا بالای زانو  میرسید و کلاه  کله قندی بزرگ همراه با ماسکی سیاه و ترسناک 
_خب اینم لباس نیلو خانوم
لبخندی زدم که با حرفش به اخم تبدیل شد_لباس جادوگر سیاه ،فقط واس تو ساختنش...
زیر لب فحشی نثارش کردم که خندید


- خب بریم سریع تر آماده بشیم که دیر میشه


همه با هم به سمت اتاق رفتیم.
لباسامون رو که عوض کردیم کنار هم ایستادم.


تو ایینه به خودم نگاه کردم
بدم نشده بودما...هر سه تامون خوب شده بودیم
شیدا- نیلا بیا بشین آرایشتو کنم
نیلا ذوق زده روی صندلی نشست


بالا سر نیلا ایستادم
شیدا بعد از کرم مالی کردن نیلا یکم مداد تو چشمش کشید 
بدون هیچ آرایشی ولی به جاش یه رژ به شدت قرمز زد به لباش


حسابی تو چشم و خوشگل شده بود
لباش جذابیتشو دو چندان کرده بود
موهاش رو بهم ریخته بالای سرش جمع کرد و یکم از کنار گوش هاش تار هاش رو آویزون کرد
تاج طلایی زیبای رو توی موهاش گذاشت


لبخند زد- خیلی خوشگل شدی نیلا
نیلا با ذوق خندید  که سی و دوتا دندونش رو به نمایش گذاشت
خنده ام گرفته بود


نیلا بلند شد و دستاش رو روی شونه هام گذاشت و به سمت صندلی هولم داد
- بیا بشین من تو رو درست می کنم شیدا خودشو ارایش کنه زود تموم شه


سر تکون دادم و روی صندلی نشستم.
- ببند چشم هات رو...
چشم هام رو بستم و منتظر موندم.تا آخر نذاشت توی آینه نگااه کنم


می دونستم خراب کاری نمی کنه و 
دوست داشتم سوپرایزشم.


نیم ساعت بعد عقب کشید:
- خب نیلو خانوم ماه شدی ماه...جادوگر به این خوشکلی ندیده بودم
خندیدم


بلند شدم و جلوی آیینه ایستادم
رژ قرمز روشن زده بود برام که خیلی جیغ نبود
به جاش چشم هام رو با سایه چشم مشکی و خط چشم و مژه های مصنوعی کاملا سیاه کرده بود


عاشق چشم هام شده بودم
با دهن باز به خودم زل زده بودم
پیش نیومده بود اینقدر غلیظ آرایش کنم


محکم نیلا رو بغل کردم:
- چه کردی دختررر مرسیی..


به سمت شیدا برگشتم که با دیدن قیافه ترسناکی که برای خودش درست کرده بود شوکه شدم


لباسش یه پیراهن بلند و حریر مشکی بود که کل دامنش برش خورده بود و پاره به نظر می رسید


موهاش رو بافته بود اما تارهایی رو از بین موهاش بیرون کشیده بود ، موهاش بهم ریخته و ژولیده بودند
گوشواره هایی شبیه به اسکلت دست آویزون کرده بود


دور چشم چپش رو کبود کرده بود و گوشه لبش یه زخم بد شکل درست کرده بود
ترسناک بود ولی قشنگ و خاص شده بود


- بابا دست مریزاد عجب گریمی...ازین کارا هم بلد بودی رو نمی کردی؟


قری اومد و خندید:
- به شیدا خانوم نشناختی هنو ...
نگاهی به ساعت انداخت و یهو جیغ کشید:
- وای بریم دیر شد
اول نیلا و شیدا از خونه بیرون زدن


یکم صبر کردم تا نیلا اوضاع بیرون رو چک کنه وقتی به گوشیم تک زد سریع در رو قفل کردم و بیرون دویدم


با خیال راحت توی ماشین نشستم.


شیدا دست دراز کرد و آهنگی گذاشت و راه افتادیم


نیلا کمربندش رو بست:
- کجا هست اینجایی که می ریم؟


شیدا صدای ضبط زیاد کرد- باغه بیرون شهره بابای یکی از بچه ها...خواستن ترسناک تر بشه توی  باغ برگزارش کردن


هر دو هومی کشیدم...
حدود چهل و پنج دقیقه بعد به دم در باغ رسیدیم
شیدا تک بوقی زد
کسی در رو باز کرد و شیدا ماشین رو داخل برد و


جایی که یه عالمه ماشین دیگه هم پارک شده بود پارک کرد:
- بریزید پایین که رسیدیم...


از ماشین پیاده شدیم


شیدا بال های نیلا رو براش وصل کرد و بعد هر سه ماسک هامون رو گذاشتیم و منم کلاه بزرگ رو روی سرم گذاشتم.


موهام باز بود و از زیر کلا بیرون زده بود
شنلم رو کشیدم جلوم و 
رو به نیلا گفتم:
- خوب شدم؟


چشمکی زد:
- عالی بودی، عالی تر شدی خواهری


آروم گونه اش رو بوسیدم...
شیدا- خب دیگه، دل و قلوه دادن بسه بیاین بریم
به حسودی کردن شیدا خندیدیم.


دنبالش به سمتی که صدای آهنگ از اونجا می اومد رفتیم.


هر چی جلوتر می رفتیم تاریک تر می شد خوفناک تر...
 و لابه لاب درخت ها می تونستم چشم های قرمز رو ببینم...


واقعا خوب تزیین کرده بودن


تار عنکبوت ها و عنکبوت هایی که از شاخه ها آویزون بودن


اسکلت هایی که به درخت ها وصل بودن و دست هایی که از زمین بیرون زده بودن
و فواره های خون...


لوکیشن فیلم ترسناکی شده بود برای خودش
کم کم به جمعیت رسیدیم
نور کمرنگ قرمز و سفیدی فضا رو روشن کرده بود
همه لباس های ترسناک پوشیده بودند


یه سریا که واقعا لباس های مسخره ای داشتن


یکی دو نفر شبیه اسکلت کرده بودن خودشون رو
نگاهم به دختری افتاد که خودش رو شبیه عروس مرده ها دراورده بود
خیلی شبیه شده بود و واقعا از کارش خوشم اومد


چندین نفر به سمتمون برگشتن و نگاهمون کردن


من و نیلا کنار هم  با اون لباس های متضاد واقعا به چشم می اومدیم


شیدا بینمون ایستاد و دستش رو دور گردن هردومون انداخت:
- خب بچه ها، امشب قراره بترکونیم و حسابی خوش بگذرونیم
نیشخند زد:


- البته اگه کیس مناسب هم پیدا کردین نوش جونتون..مخش کنید


نیشخندی زدم_از تو همین جنازه و اسکلتا پسر خوشکل پیدا کنیم؟؟


شیدا بلند خندید_مهم نیته عشقم...ظاهر نیگا نکن...


خندم گرفته بود_واقعا توام مثل نیلا منحرف شدیا..
شیدا_با شما دوتا گشتم....
به سمتی نگاه کرد_من کمی تنهاتون میذارم...خوش باشید عشقام...


چشمکی زد و از ما دور شد


نیلا_من میخوام برم ازخودم پذیرایی کنم..
نیلو میای بریم؟؟


سری تکون دادم به سمت میز بزرگی که پر از خوراکی های ترسناک بود رفتیم
کدو های بزرگی که توش چراغ و شمع روشن کرده بودند


ظرف شربتی که داخلش دستی یخی و قرمز افتاده بود و...


واقعا تزییناتشون خیلی قشنگ بود ولی برای خوردن کمی چندش آور بود.بخصوص اون شیرینی های کوچیکی که شبیه عنکبوت و دست بریده بودند...


رو به نیلا کردم_تو اینارو میخوری؟؟؟
یکی از شیرینی های عنکبوتی برداشت توی دهنش انداخت_اووم عالیه...


صورتم جمع کردم_آی حالم بد شد


خندید_خیلی لاکچرین ..


تیکه ای از کیکی که تزییناتش شبیه به کرم خاکی بود برداشتم 


نیلا خندید_چشماتو ببند بخور


خندم گرفته بود انگار میخواستم زهرمار بخورم....
 کیک توی دهنم گذاشتم...
_اووم خوشمزس..
نیلا دستش برای برداشتن لیوان شربت دراز کرد
که با برخورد دستش به ملاقه پر از شربت 
مقداریش روی لباس  و پام ریخت
_اه نیلا گند زدی به لباسم که
نیلا_وای ببخشید...چقدم بدجا ریخت...
نگاهی به لکه آب روی لباس انداختم..


_هووف آره هرکی ببینه فکر میکنه کار خرابی کردم
نیلا خندید_لباست مشکیه خیلی تو چشم نیست ..
سری تکون دادم_دیگه گندو زدی خواهری..لباسم ندارم عوضش کنم..مجبورم همین جا بایستم تا خشک بشه...
وگرنه هرکس ببینه فکرای ناجوری میکنه 


نیلا چشمکی زد_آره...داره کم کم خوشم میاد ازین جشن ...اینطرف نگاه کن


سرم برگردوندم به طرفی که نیلا اشاره میکرد نگاه کردم


نیلا_اون پسر خوش هیکله میبینی..؟؟
ریز خندیدم_سوژتو پیدا کردی؟؟


با دست به پشتم کوبید_آری...توام بیا بریم اون کناریش مخ کن...هیکل خوبی داره ها...


_خوبه همین هیکل دارند ...ولی معلوم نیست قیافشون زیر اون ماسک ها چقد قابل تحمله....


نیلا_صبر کن الان دوتا خوشکلشو تور میکنم..


به به سمت پسرا رفت
به میز تکیه دادم..
مشغول حرف زدن با اونا شد و هر ازگاهی نگاه خاصی به من میکردند و دوباره مشغول صحبت میشدند
معلوم نبود نیلا داره چه دروغی سر هم میکنه


که بعد از چند دقیقه یکی از پسرا با لبخندی مسخره به سمتم اومد
_سلام
ابروهام بالا رفت
_سلام...
به نیلا اشاره کرد_دوستتون گفتن مشکلی دارین؟؟


متعجب گفتم _چه مشکلی؟؟
سرش نزدیک تر آورد
با چشماش به لکه آب روی لباسم اشاره کرد
گنگ پرسیدم_خب؟؟
پسر_ ببین من صاحب باغ هستم دوستت گفت از ترس خودتو خیس کردی.. نیاز داری جای لباست عوض کنی...


چشمام گرد شد
که نگاهم به چشمای خندون نیلا افتاد


اخم کردم_نه ممنونم ..خودش خشک میشه..


پسر صورتش جمع کرد_بو جیش میگیریا...


توپیدم بهش_اشکال نداره راحتم...
نفسی کشیدم_بوش بهتر از بوی ادکلن شماس....


یک آن چشماش از تعجب گرد شد ولی سریع اخم کرد_این ادکلن خیلی گرون قیمته...


ریلکس به جمع زل زدم و آهانی گفتم...
 
بدجور توپرش خورده بود...
به سمت دوستاش رفت
گرم دید زنی دختر پسرا و لباسای عجیب بودم که ..


 یکی یهو محکم به پشتم کوبید
از شدن ضربه چند قدم جلو رفتم
و نگاهی به پشت سرم انداختم
شیدا_توفکری..
اطراف نگاه کرد_قل شیطونت کو؟؟


پوزخندی زدم_دارم نقشه قتل میکشم
شیدا_اوه خدا رحم کنه واس کی؟؟؟
چشمام ریز کردم به نیلا که گرم خوش و بش با پسرا بود دوختم_ نیلا....


شیدا خندید_چیکار کرده.؟
_رفته به اون پسرا گفته من از ترس به خودش جیش کردم...
شیدا بلند خندید
_میخوای یه انتقام توپ بگیری...؟؟
خوشحال به سمتش چرخیدم_اره اره..


از روی میز سس قرمزی برداشت _بیا عشقم....


نگاهی به سس انداختم
لبخند شیطونی روی لبام نشست...
مقداری از سس رو کف دستم ریختم


شیدا_برو هواتو دارم...خوبه کسی چهره هاتونو نمیبینه..وگرنه ابروتون رفته بود...


به سمت نیلا رفتم 
که نگاه همشون به سمت من چرخید
دستم پشت سرم قایم کرده بودم


_سلام..
رو به نیلا کردم
و نا محسوس دستم روی باسنش قرار دادم
_عزیزم چند دقیقه میای ؟؟


نیلا  سری تکون داد
رو به  یکی از پسرا کرد_میبینمت آریا...
دستی تکون داد و عقب گرد کرد


که با دیدن لکه قرمز  نیشم باز شد


قیافه پسرا واقعا دیدنی بود


لباسش سفید بود و اون لکه شدیدا خودنمایی میکرد
نیلا  به سمت من برگشت_چرا نمیای؟؟؟
با دیدن دهن باز پسرا و نگاه خیرشون روی خودش 
متعجب پرسید_چیزی شده؟؟


آریا به لباسش اشاره کرد_نیلا فکر کنم پریود شدی..


چشمای نیلا گرد شد
و سریع دامنش گرفت کشید 
با دیدن لکه قرمز...
دهنش از تعجب باز موند...


کمی مکث کرد
بعد با نگاه مشکوکی به من زل زد..


چند قدم عقب رفتم_آ..فکر کنم شیدا ..با من کار داشت...
بدو از جلوی چشمم فرار کردم....


دست شیدا گرفتم
_شیدا بدو که اوضاع خطریه...


از خونه  بیرون زدیم 
که با صدای نیلا متوقف شدم


نیلا_صبر کن ببینم..


صاف ایستادم 
_اوه شیدا فاتحه جفتمون بخون
شیدا_به من چه ..توکردی..
پشتم به نیلا بود که نیشگونی از پشتم گرفت_آی..


نیلا_زهرمار آی..ابرومو جلو اون همه پسر بردی..
با یاد اوری چهره متعجب پسرا
بلند خندیدم..
_اول تو شروع کردی..


نیلا مکثی کرد_خب گفتم یکم بخندیم...خوش باشیم


خندیدم_منم گفتم خوشیمون تکمیل بشه...
سه تایی زدیم زیر خنده


نیلا_بمیری پسره مخ کرده بودما...


الان دیگه روم نمیشه برم سمتش


دستی به شونه اش زدم_بیخیال اون که چهرتوندیده...


شیدا _درست چهرتون ندیدن..ولی من پول لباسای که به گند کشیدین ازتون میگیرم...


نیلا_بهتره بریم خونه..با این وضع دیگه نمیشه تو جشن موند...


به سمت خروجی رفتیم که کسی
نیلا رو صدا زد
به عقب برگشتم که با دیدن همون پسری که خودش صاحب باغ معرفی کرده بود با تعحب زل زدم بهش
نیلا به سمتش رفت..
بعد از ده دقیقه خوشحال و خندون 
برگشت


شیدا_چیه نیشت بازه؟؟
نیلا کاغذی توی دستش تکون داد_از درخواست دوستی کرد


_خاک بر سرش ندیده چجوری خوشش اومده ازت؟؟


نیلا چشمکی زد_دیگه این از شگرد های بنده هست...
رو به من کرد _مگه نه نیلو جون..


بیاین بریم که سوژه جدید پیدا کردم
نیلو هی بگو من بلد نیستم کیس مناسب برای دوستی پیدا کنم


تای ابروم بالا رفت 


نیلاباخنده  از بین من و شیدا رد شد _بیاین بریم خیلی فکر نکنید ..مختون میگوزه..
****
شیدا ماشین کنار پارکینگ پارک کرد_خواهرن عزیز بپرین پایین دیر شد..باید مثل سیندرلا ساعت 12 خونه باشم.. دستش روی گردنش کشید _وگرنه پخ پخ


_چقدم تو میترسی..و زود میری خونه...


ازماشین پیاده شدیم..


نیلا_من میرم..همه جا امن و امان بود تک میندازم توام بیا..


سری تکون دادم 
نیلا کلید انداخت و وارد ساختمون شد..


رو به شیدا کردم_لباسا میشورم تمیز تحویلت میدم


لبخندی زد_قربون ادم فهمیده...


خندیدم_برو دیگه سیندرلا دیرت نشه...
تک بوقی زد و ماشین روشن کرد


با صدای گوشی 
با خیال راحت به سمت ساختمون رفتم
هیچکس توی راه رو نبود
ماسک از روی صورتم کنار زدم
و چند نفس عمیق کشیدم 
_آخیش نفسم گرفت زیر این ماسک


کلیدام جا گذاشته بودم 


زنگ در زدم تا نیلا در باز کنه 


که با باز شدن در خونه نرگس خانوم دستم روی زنگ خشک شد


نگاهم روی مرتضی چرخید
مشکوک نگاهم کرد_شما همیشه میخواین برین خونه خودتون زنگ میزنید؟؟؟


آب دهنم قورت دادم 
فقط خدا خدا میکردم نیلا در باز نکنه ...


صدام بلند تراز حد معمول بالا بردم تا نیلا با شنیدن حرفام در باز نکنه...
و خندیدم_آ ..شما هم همیشه کشیک میکشید ..که کی چیکار میکنه؟؟


مرتضی که انتظار نداشت بپیچونمش
با حرفم جا خورد
اخمی کرد_خیر..من داشتم میرفتم بیرون آشغالا رو بذارم دم در که خروج من با ورود شما هماهنگ شد


و دستش  که کیسه زباله بود نشون داد


آهانی گفتم و عقب رفتم_بفرمایید ..پس به کارتون برسید..توی کار دیگران دخالت نکنید...


سرش پایین انداخت
با عصبانیت از کنارم رد شد


شونه بالا انداختم
والا حقش بود..پسره خجالتی فضول...


در خونه باز شد نیلا خندون سرش بیرون آورد


تیز پریدم توخونه و در پشت سرم بسته
نیلا_افرین ..استاد پیچوندنیا...اصلا یجوری پیچوندی ..پیچ اینجوری نمیپیچونه...


خندیدم_ولی شانس آوردیم در باز کرده بودی 
کلا همه چی لو میرفت...


اتفاقا قصد داشتم در باز کنم ولی با صدای که تو ،توی سرت انداخته بودی...
فهمیدم خبریه..منتظر موندم اوضاع رو به راه بشه..


چشمکی زدم آفرین خواهری زرنگ من...


توی اتاق مشغول عوض کردن لباسام بودم
که نیلو از داخل آشپزخونه داد زد
_گشنته؟؟


لب گزیدم و سریع پریدم از  اتاق بیرون_هیس نیلا چه خبره...
خیر سرمون یه نفر تنها زندگی ...


هنوز حرفم کامل نشده بود
که صدای در بلند شد


محکم به پیشونیم زدم_گندش دراومد
نمیدونی آشپزخونه نزدیک به در سریع صدات میره بیرون...
بدو یه جا قایم شو


نیلا سریع پرید تو آشپزخونه
همینجور که به سمت در میرفتم
آروم گفتم_باز نری زیر میز ...


در خونه باز کردم
که با دیدن آقای غلامی خشکم زد


این اینجا چیکار میکرد...
با صداش به خودم اومدم ...


غلامی _سلام بد موقع مزاحم شدم..؟؟
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم
ساعت 22.30 شب بود..


پوزخندی زدم_اگه زمان براتون مهم باشه ،آره نصف شبه..


غلامی _اومدم برای گرفتن شارژ ساختمان..روزها در دسترس نیستید ...مجبورم شب بیام


نیشخندی زدم_ بله صحیح..
الان براتون پول میارم


لبخند چندشی زد_قابل شمارو نداره...


اصلا ازش خوشم نمیومد باهاش دهن به دهن بشم
مردک کثیف هوس باز


جوری به ادم نگاه میکرد که حس میکردی لخت جلوش ایستادی...
جوابش ندادم به سمت اتاق خواب رفتم





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر