قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 29 آذر 1397 ، 06:55 ب.ظ



آب دهنم قورت دادم بدجوری گیر افتاده بودم


پسره_مگه نرفتی دستشویی؟؟؟اینجا چیکار میکنی؟


من من کنان_آ..آره رفتم ولی پیدا نکردم دستشویی رو... 
نیش خندی زدم_فک کنم گم شدم...واقعاخونت بزرگه ها


انگار هنوز حضور یهویی منو جلوی راهش درک نکرده بود و نا باور گفت_ته راه رو گفتم که....


لبخند مسخره ای زدم_آها ممنونم..حواس پرتی گرفتما


عقب گرد کردم که با صداش خشکم زد_من یادم دوتا دکمه بالای مانتوت کنده شده بود!!!
صدام صاف کردم_آ...پاره بود؟؟نه میدونی سوراخ های دکمه اش گشاد شد..وقتی کشیدی از سوراخش دراومد


پاره نشده عزیزم که بد متوجه شدی...


کمی متفکر نگاهم کرد_شاید...
به سمتم اومد_بریم تو اتاق که بی صبرانه منتظر چشیدنتم...


عقب رفتم_ برم دستشویی میام..


سری تکون داد_باش تو اتاقم منتظرتم


باشه ای گفتم و سریع از جلوی چشماش فرار کردم


معلوم نبود این نیلا تو اتاق چه غلطی میکرد 
که پسره اینجا پرسه میزد


چند دقیقه از رفتن پسره گذشت که گلدون شیشه ای روی میز برداشتم محکم به زمین  زدم و گلدون هزار تیکه شد


سریع از خونه بیرون  زدم 
با ماشین  جلوی درمنتظر نیلا شدم


اومدنش کمی طول کشید 
نگران شده بودم
نکنه اتفاقی براش افتاد..


در باز کردم که یهو 
نیلا مثل جن از روی دیوار پایین پرید 
خودش پرت کرد تو ماشین_بدو بریم


ماشین روشن کردم
پام محکم روی گاز فشردم


هوا تاریک شده بود 
وکنار خیابون نگه داشتم _خبرت چرا انقد دیر اومدی؟؟؟


نیلا مثل بمب منفجر شد_پسره انتر بیشعور ..اء اء اء 


ببین باهام چیکار کرد...
و لبه مانتوش بالا زد با دیدن شلوارش که دکمه اش کنده شده بود  
خندم گرفت_نکنه اینم جر داد؟؟؟


غرید_مردک عوضی میگه سوراخ اینم مثل سوراخ مانتوت گشاده؟؟؟


با حرفش بلند زدم زیر خنده


که متعجب گفت_واس چی میخندی


_آخه وقتی شما ولش کردی و رفتی دستشویی پسره اومد دنبالت تو راه رو منو دید...
گفت دکمه های مانتوت کنده نشد مگه؟؟
منم واس اینکه  ضایع نشم گفتم نه سوراخش گشاد بود باز شده فقط


دوباره خندیدم
نیلا_زهرمار...
_همه لباسام جرواجر کرده تو میخندی؟؟


_اشکال نداره عشقم تنت سلامت...


اخم کرد_اونم اگه دو ثانیه دیر تر علامت میدادی جرواجر کرده بود..مردک یابو...


باحرفش خندم شدت گرفت 
که نیشگونی از ران پام گرفت _آخ..
نیلا_انقد نخند دندونات میریزه...


بزور جلوی خودم گرفتم_چشم...
نیلا_حالا چی اوردی از خونه اون یابو...


دستم توی جیبم کردم 
همه چیزای که از خونه کش رفته بودم روی پاش ریختم
_گردنبند ها و پولای آقای یابو...


نیلا_ایندفعه همش سهم منه ...


_چرا؟؟


نیلا_چون جبران خسارتش بشه....
آهی کشید_خدا دیگه ازین وحشیا تو دامن من ننداز..همش بده به نیلو بهتر میدونه باید چجوری بگیره جر واجر نشه


خندیدم_منحرف بدبخت...
یهو چهره اش  مظلوم   کرد_نیلو جوونم...


تای ابروم بالا رفت_باز چی میخوای؟؟


نیلا_الان بریم خرید؟؟
اخم کردم_دیر وقته نیلا ...فردا برو...


نیلا_خواهش میکنم ..قول میدم زود انتخاب کنم بخرم اذیت نشی ....


نفسم بیرون دادم_زود خریدنت خودش سه ساعت طول میکشه


لب و لوچه اش آویزون کرد_بیا بریم دیگه...


سری تکون دادم_خیلی خب...ولی اونجا سر به سر پسرای مردم نمیذاریا...اوندفعه با کارت ابروی منو بردی


خندید_آخه حرصم میگیره این پسرا..
خشتک   شلوارشون وسط زانوش میافته...


دو سانت دیگه برسه رو زمین مالیده میشه...
اون پسره هم شلوارش تو مرز افتادن بود
منم بهش کمک کردم  راحت درش بیاره 


و قش قش خندید


چپ چپ نگاهش کردم_با کشیدن شلوار پسرای مردم؟؟؟


نیلا_نکشیدم که ...باور کن شلوارش خودش افتاد پایین


بعد یهو زد زیر خنده _شرتشو یادته گل گلی و صورتی بود؟؟


از یاد اوری اون روز خنده ام شدت گرفت
جا واس پارک کردن نبود 
کلافه رو به نیلا گفتم_تو برو تو پاساژ 
تا من ماشین پارک کنم بیام..


نیلا_زود بیای پس...
از ماشین پیاده شد


به سختی جای پارک پیدا کردم..


بعد از برداشتن وسایلم در ماشین باز کردم که یکی 
از بیرون در هل داد و دوباره در بسته شد


پرت شدم تو ماشین


با چشم های گرد شده بیرون نگاه کردم که نیلا 
وحشت زده توی ماشین نشست
_وای نیلو بدبخت شدیم...


ابروهام از شدت تعجب بالا رفت_چی شده
دوتا خبر دارم یکی خووب یکی بد کدوم اول بگم؟؟


پوفی کشیدم_خوبه رو بگو...
لبخند بزرگی زد_یه لباس خوشکل دیدم اگه ببینی عاشقش میشی....مشکی براق که رو سینه اش سنگدوزی شده و پایینش  کلوش بود ..اصلا جون میداد برای مهمونی مختلط که مخ کنی پسرارو و ...
پریدم بین حرفش
 
 _خب بسه.. خبر بد چیه؟؟حتما خیلی گرونه ..پولمون برای خریدش نمیرسه.؟؟


سری تکون داد_نه اتفاقا قیمتش مناسبه..
_خب پس چی شده؟؟


نیلا_اون پسره بود از خونشون کیف پر پول دزدیدیم...که شما پول دادی آشغالی برد


خندیدم_خب؟؟


نیلا_اونم با چندتا  مرد قلدر دیگه تو پاساژه...
_خب...
یهو حرفش متوجه شدم ترسیده گفتم


_اوه تورو که ندید...
لبخند پهنی زد _دید...
با دست به پیشونیم کوبیدم_پس بدبخت شدیم...


نیلا_نه اتفاقا ازم معذرت خواست که اونشب ...تنهام گذاشته و 
کار ضروری پیش اومده مجبور شده بره بیرون...


داد زدم_چی؟؟یعنی نفهمیده توی اتاق خواب نیستم؟؟


خندید_نوچ...
چون همون موقع دنبال اقا دزده رفته...
فکر کرد توام نا امید شدی و رفتی خونتون


نفس آسوده ای کشیدم_بازم جای شکرش باقیه...
نیلا_خب حالا بریم خرید


چپ چپ نگاهش کردم
_من چجوری با تو بیام اگه دوتاییمون باهم ببینه 
میفهمه کلکش زدیم...اون مردی که من دیدم معلومه از اون کله گنده هاست..


پلاستیک روی پام گذاشت _اگه اینو بپوشی نمیفهمه


داخل پلاستیک نگاه کرد_چادر؟؟
رفتی چادر خریدی؟؟


لبخندی زد که تمام دندوناش به نمایش گذاشت_اره
تازه رو بندم داره...
جیغی کشیدم _چی؟؟؟


نیلا گوشاش گرفت_خب اینجوری صورتت معلوم باشه که فاتحه مون خوندس...بعدشم میتونم بگم مامانمی


لبخندی زد که نیشش تا گوشش رسید
عصبی غریدم_تو رفتی نصف پولمون دادی به چادر ..حالا با چی میخوای خرید کنی؟؟


نیلا_خب چادر لازممون میشد..
_یعنی چی؟؟
خندید_تعداد دوست پسرا زیاد میشه لازم تو وقتی میای بیرون چادر و روبند بزنی...


چپ چپ نگاهش کردم_عمرا من اینو بپوشم اونم با رو بند....
خودت بپوش ..
چهرشو مظلوم کرد_من اگه بپوشم کی لباس پرو کنه و انتخاب کنه؟؟؟


نفسم کلافه بیرون دادم_پس من نمیام خودت برو...


زار زد_نیلو توروخدا تونباشی میدونی من هیچی نمیخرم...


پلاستیک از دستش چنگ زدم_فقط اینبار میپوشم...تاکید میکنم فقط اینبار 


 اونم مطمءن باش باید جبران کنی برام...


خندید_چشم....قربونت برم


از ماشین پیاده شدم و به چادر نگاه کردم
اصلا نمی دونستم چطوری بپوشمش
_نیلا این چجوری میپوشن


نیلا چادر رو ازم گرفت:
- بیا فروشنده یادم داد
چادر رو سرم کرد و بند هاش رو پشتم گره زد:
- این دیگه چه مدلیه
- قجریه


روبند رو هم ازم گرفت و روی صورتم گذاشت و بنداش رو گره زد
نالیدم:
- دارم خفه می شم


نیلا_غلط کردی عشقم خیلی خوشکل شدی..
زیر لب غریدم_بمیر عزیزم


دستم گرفت_بیا بریم...دیر میشه...


همینجور که غر غر میکردم منو دنبال خودش کشید_نمیشد یه وقت دیگه بیای خرید..اصلا نمیخریدی این لباس میمیردی


نیلا _هیس هیس پسره داره میاد اینطرف...


نگاهم به رو ب رو افتاد 
رادمهر با دو سه تا مرد درشت هیکل بهمون نزدیک شد
رو به نیلا کرد_سلام نیلو خانوم..


نیلا لبخند لوسی زد_سلام.. 
کمی مکث کرد 
_اسمتون یادم رفت...


_رادمهر هستم..چقد زود فراموش کردی..


نیلا_آره حواس پرتیه دیگه...
خب ما باید بریم دیگه 
رو به من کرد _بریم مادر بزرگ؟؟


آخ حرصم گرفته بود دلم میخواست لهش کنم
دختره پررو


رادمهر_کجا ؟؟معرفی نمیکنی؟؟


نیلا_آ ...بله ببخشید یادم رفت
مادر بزرگم هستند...
آلزایمر داره و طفلک کم حرف هم هست...
الانم با خودم آوردمش کمی حال و هواش عوض بشه...


رادمهر مشکوک نگاهم کرد_انقد مسنه؟؟؟
نیلا آهی کشید_80 سالشه...


رادمهر_پس خوب کمرش خمیده نشده....
اصلا به نظر نمیاد مسن باشه...


آب دهنم پرید تو گلوم...
شروع کردم به سرفه کردن


وای این چقد ریز بین بود
که..
نیلا با کف دست محکم به پشتم کوبید که نفسم بند اومد....
و دستم گرفت_شرمنده مادر بزرگم حالش خوب نیست باید زودتر برگردیم خونه..
بعدا میبینمت هانی....


و دستی برای رادمهر تکون داد و منو دنبال خودش کشید...
وقتی کامل ازشون دور شدیم 
غریدم_من مادر بزرگم بیشعور؟؟
نمیگی پسره خر نیست میفهمه..؟


همینجور که به سمت مغازه ای میرفت_ازکجا میخواد بفهمه تو که زیر چادر بودی...حتی چهرتم ندید...


چپ چپ نگاهش کردم


ولی صورتم  زیر اون رو بند بود
و متوجه چشمای برزخیم نشد 
_ندیدی چی گفت؟


با دست به پشتم فشار آورد_خو لامصب یکم خم راه برو تا نفهمن...


جیغ کشیدم_نیلا برمیگردم توماشینا...


نیلا_باشه باشه غلط کردم
سگ نشو
بیا بریم این مغازست...


وارد مغازه بزرگ شد 
که پسره با دیدن نیلا سریع به سمتمون اومد_سلام نیلا خانوم...


نیلا نیشش باز کرد_سلام عشقم..اون لباس که گفتم برام میاری...


نگاهم بین این دو در گردش بود
_آره ...شما جون بخواه


یعنی به این زودی مخ پسره زد
پسره لباس به دست نیلا داد
نیلا رو به من کرد_من میرم لباس پرو بکنم...
به پسر گفت_مهران جان مواظب مادر بزرگم باش تا بیام


مهران_چشم عزیزم


و صندلی برام اورد_اینجا بشینید مادر جان...


از شدت حرص درحال انفجار بودم 


که نیلا صدام زد
مادر جون بیا ببین بهم میاد....


تو صداش خنده موج میزد...
پسره با دهن باز بهمون نگاه میکرد
حتما با خودش میگفت چرا یه دختر جون از یه پیرزن نظر میخواد...


در اتاق پروو باز کردم 
نیلا چرخی زد_چطوره نیلو؟؟
 صورتم جمع کردم ولی زیر اون رو بند حالت چهره ام معلوم نبود
نفس های گرمم با برخورد به رو بند دوباره روی صورتم مینشست و به شدت احساس گرما میکردم
_اصلا بهت نمیاد نیلا خیلی زشته  ...


نیلا مثل خمیر وارفت_جدی..؟؟
سری تکون دادم_آره ببین یجوریه ..چجوری بگم 
بهت نمیاد..


آهی کشید_باش پس نمیخرمش...
بریم یه جای دیگه
تند تند گفتم_نه نه..اصلا حالا که بهتر نگات میکنم میفهمم خیلی بهت میاد...
فیت فیت تنت انگار واس خودت دوختنش...


وای بخصوص  کمر باریکت چقد زیبا دیده میشه...


نیلا بلند زد زیر خنده_نفس بکش خواهر نفس...
لازم نیست دروغ بگی میدونم ازینکه این چادر پوشیدی و از صبح هم سر پایی خسته شدی..


لباس پس میدم فردا با یکی  بچه ها میام خرید


نفس آسوده ای کشیدم_مرسی که درک میکنی...داشتم جر میخوردم دیگه..


چشمکی زد_تمام حس های تورو منم دارم خواهری...دوقلو هستیما 
یک روح در دو بدن...


_جون فلسفتو عشقه...


نیلا لباس پس داد 
و شماره پسره رو گرفت
_میخوای چیکار شمارشو..؟
خندید_خونه خالی پیدا کنه بریم حال کنیم دیگه..
چشم غره ای بهش رفتم که 
نیشش باز کرد_آقا پسره بوتیک لباس دارم مخش کنم هرروز لباس مجانی میده بهم...دیگه نصف مشکلم حل میشه
_خاااک تو شلوارت  نیلا
با حرفم سریع پاچه شلوار جینش که خیلیم تنگ بود و چسبیده بود به پاش به سختی  گرفت


تکون داد
متعجب گفتم_چیکار میکنی؟؟
خندید_دارم خاکای که تو شلوارمه رو تکون میدم...


_کمی مکث کردم_بعدش دوتایی زدیم زیر خنده
کنار ماشین سریع چادر و روبند باز کردم و _واای داشتم خفه میشدم...
استارت زدم 
نیلا چادر توی پلاستیکش گذاشت
ریز خندید_دوباره لازم میشه
_آره اگه خودت بپوشی...


وبه سمت خونه رفتیم
وارد کوچه نشده باز نگاهم روی آقای غلامی موند که دم در کشیک ایستاده....


رو به نیلا کردم_برو پایین این چادرم بنداز روی سرت هواتاریک زیاد  دید نداره
فقط خوب خودت جمع کن دیده نشی...


نیلا سریع خودش زیر صندلی جمع کرد


درب پارکینگ باز کردم و ماشین داخل بردم


تمام مدت آقای غلامی نگاهش روی من بود
نمیدونستم کی از هیز بازی این مرد راحت میشدم
کارش شده بود کشیک کشیدن برای رفت و آمد من..


زمزمه کردم_نیلا این کلید زاپاس روی صندلی...غلامی رفت  بیا بالا در باز میذارم
نیلا _باشه...فقط زود ببرش این زیر خفه نشم..


از ماشین پیاده شدم
بی توجه بهش
به سمت آسانسور رفتم
که صدای نحسش بلند شد_خسته نباشی نیلو جان..


لبخندی بزور روی لبم نشوندم_ممنونم


در ب آسانسور بسته شد 


نفس راحتی کشیدم


خودم توی خونه پرت کردم...
در نیمه باز  گذاشتم تا نیلا بیاد


مشغول عوض کردن لباسا شدم
وارد آشپزخونه شدم 
که صدای زنگ گوشیم بلند شد
با دیدن شماره نیلا
متعجب تماس وصل کردم
_چی شده ؟؟
صدای عصبی  نیلا توی گوشم پیچید_بیا این مردک ازینجا ببر 
بیام بیرون تضمین نمیکنم 
نزنم لهش کنم..


_چی،؟توهنوز توماشینی؟؟


نیلا_آره...غلامی هم داره با یه زنه لاس میزنه...
_شوخی میکنی؟؟زنه کیه؟


نیلا غرید_نمیدونم الان از بیرون اومد دقیقا کنار ماشین میخوان کارای خاک برسری کنن...
ریز خندیدم_خب نگاه کن واس اطلاعاتت خوبه..


عصبی نالید_نیلو ..


خندم گرفته بود_باشه الان اومدم...


مانتو و شالم برداشتم
به سمت آسانسور رفتم


ولی با فکر شیطانی که به ذهنم رسید 
راهم به سمت پله ها کج کردم...


تند از پله ها پایین رفتم تا به پارکینگ رسیدم
صدای ریز حرف زدن به گوشم خورد


یواش اطراف دید زدم
با دیدن صحنه برو به روم چشمام گرد شد
غلامی با زنی که چهرش نمیدیم  پشتش به من بود  درحال بوسیدن بودند


مردک اخه بگو تو پارکینگ جای این کاراست؟؟
معلوم شد هرشب برای چی کشیک میکشید
همیشه من اخرین نفر میرسیدم
خیالش راحت بود بعد از رفتن من کسی پایین نمیاد...


هنوز کار به جای باریک نکشیده بود
و فقط مثل چسب چسبیده بودند بهم و همدیگرو میبوسیدن...




و دست های هرزه آقای غلامی رو بدن زن کشیده میشد
دکمه های لباسش باز میکرد


با حرکت بعدیشون سر جام خشکم زد
دوتایی تند تند
داشتن لباس هاشون رو در میاوردن


و در عین حال کل صورت زنه تو دهن غلامی بود
کم مونده بود قورتش بده


فکر کنم کل صورت زن پر تف شده بود و اگه 
میچلوندیمش یه دبه آب  ازش می چکید


بهت زده نگاهشون می کردم
مانتو زن که رو کاپوت ماشین افتاد و لخت شد  فقط لباس زیر به تن داشت


دهنم رو کج کردم


اون ماشینو باید غسل می دادیم


حال تهوع گرفته بودم
نزدیک بود بالا بیارم
نگاهم به سطل زباله کنار دیوار افتاد..
خب خب بهتر بود
تا خیلی گرم نشدن 
کارشون خاتمه بدم


لگدی به سطل زباله زدم که روی زمین افتاد  قل خورد
به وسط پارکینگ رفت


دوتاییشون خشکشون زد
یهو به خودشون اومدن
و سریع لباس هاشون که  اطراف پخش و پلا شده بود جمع کردند
زنه تند از پارکینگ بیرون زد
و آقای غلامی هم 
نیمه لخت خودش   توی خونه اش انداخت در محکم بست
ریز خندیدم
کرم ریختن خیلی میچسبید
از پشت دیوار بیرون اومدم
و به سمت ماشین رفتم
نیلا هنوز زیر صندلی بود..
تقه ای به ماشین زدم
که تکونی خورد
ولی سرش بالا نیاورد


چند تقه دیگه زدم 
که قایمکی از زیر چادر نگاه کرد با دیدن من نفس آسوده ای کشید
_همه چی اوکی شد ..بیا بیرون


سریع از زیر صندلی بیرون اومد صاف نشست_وای خدای من کمر خشک شد این زیر...
چشمکی زدم_خطر رفع شد..حالا حالا هم بیرون نمیاد ..من میرم چندمین دیگه پشت سرم بیا کسی باهم نبینتمون..


باشه ای گفت
به سمت آسانسور رفتم...
وارد خونه شدم
یه راست به سمت آشپزخونه رفتم
قار و قور شکمم  بلند شده بود
دوتا تخم مرغ از یخچال بیرون کشیدم
و تو یه چشم بهم زدن 
یه نیمرو زیبا و خوشمزه درست کردم
صدای در اومد_نیلا بیا شام...


نیلا با همون لباسا وارد اشپزخونه شد
_لباسات عوض نمیکنی؟؟


نیلا_اول شکم..
***
بعد از شام انقد خسته بودم
که روی مبل خوابم برد
 صبح با صدای ریز تق تق در بزور لای چشمام باز کردم


بدون توجه به اینکه  چه لباسی تنمه به سمت در رفتم
در باز کردم
چشمام همچنان بسته بود
_بله..؟
هیچ صدای از طرف مقابل بلند نشد
دلم نمیخواست چشمام باز کنم
تا بعد دوباره به ادامه خوابم برسم
ولی به اجبار
 لای یکی از چشمام باز کردم
با دیدن پسری که سرش توی یقه لباسش فرو برده بود
هووم کشداری گفتم..
که سرش بیشتر پایین انداخت


چشمام تا آخرین حد گشاد شد
با صدای لرزونی گفت_س...لا..م
کامل سرش پایین انداخته بود و اصلا چهرش معلوم نبود..


فک کنم اگه یکم دیگه سرش میکشید 
سرش کنده میشد روی زمین میافتاد


هنوز توی شوک بودکه این پسر کیه و ازکجا یهو سبز شده  که با حرفش .....


_میشه یه لباس مناسب بپوشید؟؟
چشمام تا اخرین حد گرد شد_شما اصلا کی باشی؟؟


صداش صاف کرد _من مرتضی  نوه نرگس خانوم همسایه واحد کناریتون..
_خب؟؟


مرتضی_ من از شهرستان میام
،مادربزرگم نیستند گفتند تا وقتی که میان اینجا  منتظرشون بمونم...


آروم تر زمزمه کرد_البته نگفتند این واحد یه دختر جون داره...


سری تکون دادم_باشه بیا داخل...
از جلوی در کنار رفتم
که همینجوری سرش پایین بود وارد خونه شد
به سمت مبل وسط پذیرایی رفت
_پدر و مادرتون نیستند؟؟


بی حوصله_نه تنها زندگی میکنم
هنوز در کامل نبسته بودم که




و ترسیده گفت_پس لطفا در نبندید...


ابروهام بالا رفت_چرا؟؟
یواش تر گفت_آخه صلاح نیست یه دختر و پسر جون توی اتاق در بسته باشند...


از رفتار عجیبش خندم گرفته بود
این دیگه از کجا پیداش  شد


بیخیال در نیمه باز گذاشتم
_چای میخورید؟؟؟


بدون اینکه ذره ای سرش بالا بیاره_نه ممنونم..


شونه بالا انداختم 
روی مبل نشستم
که باز حرفش تکرار کرد_لطفا لباس مناسب بپوشید ..زشته جلوی نامحرم...


خندیدم_خب چشمات ببند..


 سرش صاف کرد با چشماش گرد شده خیره شد توی صورتم


بعد سریع به خودش اومد سرش پایین انداخت_من میتونم چشمام ببندم ولی ....


پوف کلافه کشیدم_خیلی خب...
از روی مبل بلند شدم
به سمت اتاق رفتم


باز کردن در همزمان شدبا بلند شدن صدای آخ ریز نیلا...


وارد اتاق شدم و در پشت سرم بستم
خندیدم_آی ناقلا فال گوش وایستادی...


دستاش بهم کوبید_جون نیلا بذار من برم با این پسره بحرفم
خواهش ..خواهش..


_باز تو یه پسر مظلوم دیدی..شیطنتت گل کرد
ذوق زده گفت_آخه نمیدونی چقد اذیت کردنشون حال میده


سری تکون دادم_از دست تو...باش برو من تو اتاق میمونم
نیلا_عاشقتم نیلو
به سمت در رفت
به لباساش اشاره کردم
یا تاپ حلقه آستین و شلوارک جذب_آی کجا یه لباس درست بپوش تا بچه مردم سرش نیافتاده تو یقه اش...


نگاهی به خودش کرد
چشمکی زد_اتفاقا اینجوری حال میده...
_خب نمیگه چرا رفتی با لباس بدتر برگشتی؟؟؟
نیلا_حرص نخور عشقم خودم اوکیش میکنم
و از اتاق بیرون زد


دلم میخواست ببینم نیلا چه بلایی میخواد سر این پسر بیاره


از لای درنیمه باز  نگاه کردم ....


به تمام سالن  و پذیرایی دید داشتم 
و راحت میتونستم کارا و حالاتشون ببینم


نیلا با عشوه به سمت مرتضی رفت و کنارش روی مبل نشست
نیلا_سلام خوب هستی شما؟؟


با کف دست آروم به پیشونیم زدم
_اه همین اول گند زدی که


چهره مرتضی از بس سرش پایین بود دیده نمیشد


مرتضی_ممنونم...
نیلا_چرا انقد سرت پایین میندازی ..یکم صافش کن آرتروز گردن میگیریا...


ریز خندیدم
مرتضی_ نه ممنون راحتم...


نیلا نگاهش به در افتاد
با لبخند به سمت در خونه رفت در بست
که مرتضی مثل جن زده ها ازجا پرید_در نبندید...


نیلا_بسته باشه بهتره ..
مرتضی متحیر به نیلا نگاه میکرد
که نیلا چشمکی زد_راحت تریم...


بالا و پایین رفتن سیبک گلوی مرتضی از همینجا هم معلوم بود


طفلک باخودش میگفت گیر چه اعجوبه ای افتاده...


من من کنان گفت_خب من دیگه رفع زحمت میکنم..
به سمت در رفت که نیلا سریع جلوش ایستاد


فاصلشون فقط یه انگشت بود
که مرتضی عقب نشینی کرد و
با اخم_ممنون زیادی زحمت دادم فکر کنم...


نیلا بی هوا دستش روی صورت مرتضی کشید..
که حرف توی دهنش ماسید..
انگشتش اروم پایین اورد و روی گردنش رسید که یهو
مرتضی شروع کرد به سرفه کردن


دیگه نفسش بالا نمیومد که دستای نیلا دور کمرش حلقه شد و کامل بغلش کرد 
با یک دست محکم به پشتش کوبید
نیلا_نفس بکش خفه شدی که..نفس 
اروم باش بابا نمیخورمت ...


مرتضی دستای نیلا از دور کمرش باز کرد  هلش داد به عقب که به دیوار خورد 
خودش انقد هل بود که با مخ رفت توی در 
صدای آخش بلند شد


از شدت خنده دلم میخواست زمین گاز بگیرم
 سریع در باز کرد هل کرده
 از خونه بیرون دوید


نیلا مثل مجسمه سر جاش خشکش زده بود


از اتاق بیرون زدم_سکته دادی بچه مردمو...


دوتایی زدیم زیر خنده


نیلا_خب خب خنده و تفریح بسه بدو خواهری ناهار بذار 


غریدم_هنوز صبحونه خوردی که نهار میخوای؟؟؟
خودش روی مبل پرت کرد_صبحونه نمیخورم ،
میخوابم واس ناهار بیدارم کن..


_خیلی پررویی..
نیلا_میدونم
_ازکجا؟؟
خندید_ازینکه توام قل منی و توام پررویی
سری از تاسف تکون دادم
_ولی زبون تو از من دراز تره..
نیلا جوابی نداد
به سمت آشپزخونه رفتم
کمی عسل و خامه از یخچال بیرون کشیدم
و صبحونه مختصری خوردم


بعد از مرتب کردن آشپزخونه 
تیکه مرغ از فریزر بیرون کشیدم


مشغول آشپزی شدم
بعد از تموم شدن کارم زیر گاز کم کردم تا مرغ همراه موادش از ته دل بپزه
از آشپزخونه بیرون زدم 
ساعت 11 بود
و نیلا غرق خواب
تلویزیون روشن کردم
مشغول بالا و پایین کردن شبکه ها شدم...
هیچکدومش به درد نمیخورد
حوصله ام سر رفته بود


لگدی به پای نیلا زدم_هی خرس گنده بیدارشو..


غرغر کرد_ول کن جان نیلو ..
بالای سرش نشستم_من حوصلم سر رفته تنهایی پاشو ...
گوشیش از زیر بالشت بیرون کشید_بیا بازی جدید ریختم ..بازی کن
فقط بیخیال من شو


با شنیدن  اسم بازی چشمام برق زد گوشی از دستش کشیدم
و روی مبل نشستم
مشغول بازی شدم


نمیدونم چقد گذشته بود
محو بازی بودن 
که با صدای تق تق در نگاهم از صفحه گوشی گرفتم
_کیه؟؟
صدای نرگس جون از پشت در بلند شد_منم مادر...
اوه
لگدی ب نیلا زدم _بدو خودت جمع کن نرگس خانوم...


نیلا جن زده پرید تو آشپزخونه...


نرگس جون عادت داشت همیشه توی خونه سرک میکشید...
نیلا یا من هرموقع پشت در بود حتما یه سوراخ باید قایم میشدیم...
در باز کردم_سلام نرگس جون
لبخندی زد_سلام به روی ماهت دخترم..خوبی..


با لبخند جوابش دادم_ممنونم..
نرگس_من وقت دکتر داشتم
این نوه من قرار بود بیاد اینجا بمونه تا من بیام...بی زحمت صداش میزنی..
نگاهش توی خونه انداخت و اطراف کاوی


لبخندی زدم_آ..اینجا نیستن..


متعجب گفت_نیست؟؟اون که جای بلد نیست جز اینجا یعنی کجا رفته؟؟


ترجیح میدادم از بلاهای که نیلا سرش اورد چیزی نگم..


شونه بالا انداختم_نمیدونم وقتی فهمیدن من اینجا تنها زندگی میکنم ترجیح دادن بیرون بمونن


سری تکون داد_ تعصب این بچه عاصیم کرد دیگه..


با صدای سرفه کسی نگاه از نرگس جون گرفتم با دیدن مرتضی 
یاد چند ساعت پیش افتادم


و نا خودآگاه لبخندی روی لبم نشست
که مرتضی سرش پایین انداخت_سلام مادرجون..


نرگس خانوم سریع پرید بغلش شروع کرد به تف مالی صورتش...
_سلام به روی ماهت پسرکم


که مرتضی بزور اون از خودش جدا کرد
ریز خندیدم
نرگس جون_کجا بودی مادر ؟؟دورت بگردم ...


بوی بدی به دماغم خورد..
بینی مو چین دادم
و یهووو  زدم پشت دستم
_وااای غذام سوخت
پریدم تو آشپزخونه...
سریع زیر گاز خاموش کردم
و قابلمه توی سینک انداختم و شیر آب باز کردم
که بخار زیادی ازش بلند شد
با صدای نرگس جون 





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر