قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 28 آذر 1397 ، 08:59 ب.ظ

رمان دورغ دو نفره

 

م.ه بوررمضان
_جوون چه خوشکلی تو لامصب ..بیا بالا  در خدمت باشیم


نگاه دقیقی به چهرش انداختم


معلوم بود از اون دسته پسرای  خوش گذرونه که خرجیش از جیب باباش میاد..


پوست نرم و براق دستاش و ناخن  های بلند و تمیز ک  مثل دخترا بود
نشون میداد تا حالا دست به سیاه و سفید نزده و فقط دنبال خوش گذرونی بوده


با صداش نگاه از صورت شش تیغ و صافش گرفتم_پسند کردی عزیزم؟؟


پوزخندی زدم_بله..چجووورم..
خودم کمی به سمت پنجره خم کردم
که چنگی به یقه ام زد و منو بیشتر به جلو کشید
به سختی خودم کنترل کردم تا با سر نرم تو شیشه
دستش از روی لباس روی سینه ام کشید
و اووم کش داری گفت 
_سایزت عالیه...
لبخند چندشی زد_پس بپر بالا امشب در خدمتتون باشیم بانو..


خودم عقب کشیدم 
که دستش از دور یقم باز شد
نامحسوس


نگاهی به نیلا که چندمتر اونطرف تر توی ماشین نشسته بود انداختم
که سری تکون داد


چشمکی زدم و سوار ماشین شدم


نگاهم به شهر تاریک و شلوغ افتاد
و ادمایی  هرکس واسه کاری میدوید


و دختری از تو ماشین کناری  با اخم زل زده بود به ماشین ما 


با نشستن دستی روی ران پام
ترسیده شش متر بالا پریدم
_هین..
پسر_جوون عزیزم..توفکری؟


چپ چپ نگاهش کردم_دارم فکر میکنم پسر به این خوشکلی(خدا نسیب نکنه کجاش خوشکله)چه اسمی بهش میاد؟؟


انگار از تعریفم خوشش اومده بود
ران پام بیشتر فشرد_جوون عزیزم اسمم رادمهر ..تو چی جیگرطلا..؟


از لحن حرف زدنش چندشم شده بود_نیلو..
باز فشاری به ران پام اورد_اسمت هم مثل خودت هات و زیباس خانومی


 با عصبانیت دستش پس زدم
که  متعجب نگاهم کرد
بزور لبخندی زدم_دستمالی تو الان بکنی چیزی واسه خونه نمیمونه ها


سرخوش خندید_نگران نباش من تا صبح در خدمتتم


زیر لب غریدم_درخدمت عمت باش


بعد از نیم ساعت جلوی ساختمون ویلایی زیبایی نگه داشت در با ریموت باز کرد
ماشین داخل برد
نگاهم از داخل آینه به نیلا افتاد که ماشین  سر  کوچه نگه داشت 


از ماشین پیاده شدم
رادمهر به سمتم اومد_بفرمایید داخل بانو...


لبخند پر از عشوه ای زدم
کارم از الان شروع میشد
به سمتش رفتم دستم دور بازوش حلقه کردم
تا حواسش از درحیاط پرت کنم
_وای خیلی خونت خوشکله..تنها زندگی میکنی اینجا؟


از پشت حواسم به نیلا بود ک قبل بسته شدن در خودشو به داخل حیاط رسوند
و با شصتش اوکی داد
 _حتما داخل خونت هم مث بیرونش قشنگه...


سرخوش خندید_اره ..اگه تو امشب ،شب خوبی رو بهم هدیه بدی 
سوگولی این خونه زیبا میشی


زیر لب غریدم_ارواح عمت


رادمهر_چیزی گفتی؟؟


هول کردم_نه نه...خیلی خوبه مطمءن باش راضیت میکنم


باهم وارد خونه شدیم


به سمت اتاق خواب راهنماییم کرد_تا تو لباسات بیرون بیاری ..منم چندتا جام شراب ناب بیارم تا شبمون رویایی تر کنه


با دست فشاری به پشتم وارد کرد که داخل اتاق برم


لبخندی زد از اتاق بیرون رفت
_پسره عنتر ..زشت.. بی خاصیت
حیف اینهمه پول و ثروت نیست که دست شما بچه سوسولا افتاده...


وسط اتاق ایستاده بودم همیجور غر غر میکردم که در اتاق باز شد_اء تو که هنو لباست بیرون نیاوردی


لبخند پر عشوه ای زدم_
میخوام تو برام باز کنی  دکمه هاشو عشقم...


رادمهر که از لحنم خر کیف شده بود
شیشه شراب روی میز گذاشت به سمتم اومد


دهنش بوی مشروب میداد
معلوم بود همین الان  کوفت کرده


آروغی زد که بوی دهنش بیشتر توی سرم پیچید
نزدیک بود بالا بیارم


که به سختی خودم جمع و جور کردم
دکمه های مانتو رو یکی یکی باز کرد 
دستی روی سر شونه لختم کشید


عصبی شده بودم
چرا این نیلا انقد لفتش میده
معلوم نیس داره چه غلطی توخونه میکنه


سرم بالا برد که چشمم توی چشمای خمارش افتاد


خدایا کار دستمون نده 
بدبخت شیم..
با اینکه دفعه هزارمه اینکار رو میکنم
ولی هربار ترس اینکه نتونیم ازین مخمسه  نجات پیدا کنیم توی فکرم بود...


هربار قسم میخوردیم این کار رو کنار بذاریم و اخرین بارمون باشه
ولی  بی نتیجه بود
معتاد شده بودیم انگار


به انتقام ازین پسرای هوس باز که همش دنبال خوش گذرونی و هوس رانی هستن
برای پول و خرج مخارج زندگیمون هم مجبور به اینکار بودیم


با فشاری که به سینه ام وارد شد آخی از گلوم بیرون پرید
صدای خمار مهرداد توی گوشم پیچید_جوونم عزیزم...


میخواستم پسش بزنم دیگه بیش از حد داشت پیش روی میکرد
که با صدای شکستن ظرفی دست از کار کشید
نفس آسوده ای کشیدم
مهرداد_صدای چی بود؟


ترسیده گفتم_نکنه دزد باشه


رادمهر عصبی غرید_زاییده نشده کسی  از خونه من دزدی کنه..
با گام های بلند
به سمت در اتاق رفت
پوزخندی زدم


یواشکی پشت سرش به  راه افتادم
به محض ورودش به آشپزخونه تیز از خونه بیرون پریدم


کفشام جلوی در نبود
حتما باز این نیلای بیشعور  بر داشته
پای برهنه به سمت دیوار پشت ساختمون رفتم
توی  یه حرکت خودم بالای دیوار کشیدم


دیگه حرفه ای شده بودیم
و بالا رفتن از دیوار ها ساده ترین کار ممکن بود برامون
از روی دیوار پایین پریدم
و که نیلا توی ماشین برام چند بار چراغ  داد


با دو به سمتش رفتم به محض سوار شدن
پاشو روی گاز فشرد
_خر بیشعور چرا کفشامو برمیداری ...


خندید_وای اخه گفتم مثل سیندرلا کفشات تو خونشون فراموش نکنی کله شهر بگردن واس پیدا کردنت و گیرت بندازن


لبمو کج کردم_هرهر ..نمیگی من تو اینهمه خار و خول باغ خونه چجوری بیام ؟؟


چشمکی زد_حرص نخور نیلو ببین چی کش رفتم از خونه پسره..!


برگشتم با دیدن کیف سامسونت روی صندلی عقب با تعجب پرسیدم_کیف رفتی اوردی؟؟


با دست به پشت گردنم کوبید_خنگ خدا بازش کن داخلشو ببین


اخمی کردم_بشکنه دستت...


خندید_با بزرگترت درست صحبت کن


خم شدم و کیف از عقب برداشتم روی پام گذاشتم مشغول ور رفتن با قفلش شدم_کو بزرگتر؟؟
نیلو_جلوت نشسته..


قفل با صدای تیکی باز شد_چشام نمیبینه....


با دیدن داخل کیف به معنای واقعی لال  شدم


سوتی زدم_جوون اینهمه تراول از کجا؟؟
نیلو پوزخندی زد_مثل اینکه برای انجام معامله ای کنار گذاشته بودند
که نسیب دوتا دسته گل مثل ما شده


ترسیده غریدم_ردیابی چیزی توکیف نباشه 
اینا خیلی پوله ..مطمءنن همینجوری ازشون نمیگذرن
گیر نیافتیم نیلو
اخمی کرد_بیخیال بابا از کجا میخوان بفهمن کار کی بوده
تازه با این پولا تا یه سال دزدی تعطیل و راحت زندگیمونو میکنیم
به محض پیچیدن ماشین تو کوچه صدای جیغ نیلو بلند شد_نیلا قایم شو
اقای غلامی جلو در ساختمون ایستاده


سریع زیر صندلی خیزیدم
نیلو  پالتوش از صندلی عقب برداشت پرت کرد روی من..
نیلو_صدات درنیاد
غریدم_انگار خودم نمیدونم
ریز خندید_خب چیکار کنم حال میکنم اینو میگم...


_خدا شفات بده


نیلو تک بوقی زد 
و ماشین برد تو پارکینگ ساختمون
زیر لب گفت_مثل جغد زل زده به ماشین حالا چجوری بریم داخل


ازگرما داشتم اون زیر جون میدادم_خبرش بیارن مردک هیز...اگه بخاطر مناسب بودن قیمت اجارش نبود تاحالا صد بار ازینجا رفته بودیم


اونوقت مجبور نبودیم ادعا کنیم یه نفر هستیم تا بهمون اتاق رو بده


نیلو_آره مردک گرگ صفت ..الانم فکر میکنه یه دختر تنها تو واحد 4 زندگی میکنه
برامون دندون تیز کرده.. 
_میگم بیا حالشو بگیریم...
نیلو_هیس ..هیس داره میاد سمت ماشین


خودم بیشتر  جمع کردم که صدای آقای غلامی باعث شد سرجام خشک بشم
_سلام نیلو جان..خوبی


نیلو_سلام آقای غلامی شبتون بخیر..مشکلی پیش اومده اینوقت شب بیرون ساختمون ایستادین..؟


غلامی_نه...اومدم آشغالا بذارم دم در که چشمم با ماشین شما افتاد...


دختر خوبیت نداره تا این وقت شب یه دختر تنها تو خیابون بچرخه..ممکنه خدای نکرده اتفاقی برات بیافته


نیلو_بله بله..درست میگید..اضافه کاری داشتم..درهرصورت زندگی خرج داره...


آقای غلامی  ولوم صداش پایین ترآورد_من که بهت گفتم بیا سوگولی من شو..تا از همه چی بی نیازت کنم...


عصبی دستم مشت کردم..دلم میخواست برم دندوناش توی دهنش خورد کنم مردک شکم گنده هیز..
نیلو با صدای که سعی میکرد کنترلش کنه_شما به جای پدر من هستید...واقعا خجالت اوره...


در ماشین باز کرد 
انگار از ماشین پیاده شد_برای حفظ ابروتون هم که شده بهتره این پیشنهاد رو دیگه جای مطرح نکنید وگرنه تضمینی نمیدم که باهاتون مثل الان رفتار کنم


با صدای ریموت ماشین 
آهی کشیدم
حالا باید تا سه ساعت این زیر باشم تا این شکم گنده گورش گم کنه و نیلو بیاد در ماشین باز کنه


دیگه کم کم داشت نفسم میگرفت 
که با لرزش چیزی زیر باسنم جیغ خفه ای کشیدم


با دیدن نور گوشی نفس آسودمو بیرون دادم
_خبرت بیارن نیلا کجا موندی؟؟


صدای جیغ نیلا گوشمو کر کرد_به من چه این خیکی دم در ایستاده نمیره گورش گم کنه


ببین کیفم رو صندلی عقب بردار توش ریموت زاپاس هست در ماشین باز کن بیا بالا...یواشکی...


غریدم_از دست تو اه...


یواشکی سرم بالا بردم تا موقعیت بسنجم
کسی تو پارکینگ نبود


پریدم رو صندلی عقب و کیف نیلا رو برداشتم
و سوییچ ازش بیرون کشیدم


در باز کردم از ماشین پیاده شدم
آروم به سمت آسانسور حرکت کردم


بهتر بود تا این خیکی پیداش نشده 
سریع برم بالا


دکمه آسانسور زدم
که با صداش خشکم زد_نیلو مگه نرفتی بالا؟؟


سر جام سیخ ایستادم


و با لبخند مضحکی برگشتم سمتش_آ...چیزی تو ماشین فراموش کرده بودم..اومدم برش دارم...


نگاهی نا باور به ماشین و من انداخت..
_پس چرا من اومدنت رو متوجه نشدم؟؟


خندیدم_هه حتما حواستون جای دیگ بود...من باید برم فعلا  ..


با باز شدن در آسانسور پریدم توش و سریع دکمه رو زدم


آقای غلامی همینجور  نگاهم میکرد


دستی براش تکون دادم که در آسانسور بسته شد_بمیری من راحت شم از شرت..اه اه مردک بشکه..ی روز به عمرم باقی مونده باشه من تورو میکشم حالا ببین...


وارد واحد شدم که نیلا پرید جلوم_چی شد غلامی ندیدت؟؟


کنارش زدم_دید ولی خنگ متوجه نشد دونفریم 


مانتوم از تنم بیرون اوردم پرت کردم یه گوشه
_ یه چیزی  درست کن بخوریم میرم یه دوش بگیرم..


نیلا سری تکون داد بی حرف قبول کرد به سمت آشپزخونه رفت..
به سمت اتاق رفتم 


لباسام  بیرون اوردم روی تخت انداختم ..
وارد حموم شدم...


دوش آب گرم باز کردم
برخورد ذرات گرم آب حس خوبی بهم میداد


عاشق حموم و آب گرم بودم


برخلاف نیلا که همیشه با اب سرد دوش میگرفت
حوله رو دور بدنم پیچیدم و از حموم بیرون اومدم


به سمت آشپزخونه رفتم
بوی برنج دم کشیده توی فضای خونه پیچیده بود


نفس عمیقی کشیدم_آشپزیت عالیه خواهر کوچیکه...


نیلا لبخندی زد_برخلاف من تو خوردنت عالی خواهر بزرگه..
دوتای زدیم زیر خنده


پشت میز نشستم
کمی برنج کشیدم


نیلا قوطی کنسرو لوبیای رو باز کرد..
که صورتم جمع شد_نمیشد هنرنمایی کنی قرمه سبزی..مرغ برشته ای چیزی درست کنی؟؟


نیلا با شیطنت ابروهاش بالا داد_نه دیگ تمام زورم سر برنج پختن خرج کردم...


قاشقم توی ظرف لوبیا فرو بردم_جون ب جونت کنن گشادی خواهری ...


نیلا_بخور کمتر غر بزن...


قاشق برنج توی دهنم گذاشتم_پولا رو چیکار کردی؟؟؟


با خونسردی لیوان نوشابه  اش رو برداشت_نگران نباش جاش امنه ..یه جای گذاشتم عقل جن هم بهش نمیرسه..


سری تکون دادم مشغول خوردن بقیه غذام شدم


بعد شستن ظرفا به کمک نیلا


مشغول پهن کردن رخت خوابمون شدیم
عادت داشتیم
دوتایی کنار هم توی سالن بخوابیم


اگه شب کنار هم نمیخوابیدیم تا صبح خوابمون نمیبرد


با حوله خودم روی تشک پرت کردم
_آخ نیلا قربون دستت برق خاموش کن...


نیلا نچ نچ کرد_همش به ادم کار میدی خودت ی کاری نکنی یه وقت؟؟!


بدنم کش و قوسی دادم_نه من خسته میشم


پتو روی خودم کشیدم
که نیلا هم کنارم خوابید...


سریع صدای خر و پفش بلند شد
یعنی اگه خر و پف نمیکرد 
شب خوابش نمیبردا
هنوز چشمام کاملا گرم نشده بود
که نیلا از خواب پرید و لگدی به پهلوم زد_هووی نیلو پاشو ..آشغالا رو یادت رفته بذاری بیرون امشب نوبت تو بود..باز صبح بوی گندش کل خونه رو برمیداره..




غریدم_ول کن بابا ...
به پهلو چرخید
که باز لگدی زد_پاشو ..اه


عصبی مشتی به شکمش زدم_خر..


از جام بلند شدم..
چشم بسته مسیر آشپزخونه روطی کردم


پلاستیک زباله رو از سطل بیرون کشیدم...


با یه نشونه گیری فرضی


از پنجره پرتش کردم تو سطل زباله پایین کنار خیابون....


بدون توجه به اینکه تو سطل افتاد یا نه
دوباره  برگشتم خزیدم زیر پتو


سرم به بالشت نرسیده خوابم برد


صبح با صدای محکم کوبیده شدن در 
ترسیده از خواب پریدم


که نیلا داد زد_وای ننه..زلزله....
تیز نشستم 
با ترس
اطراف نگاه کردم


هیچ چیزی تکون نمیخورد
پس زلزله کو؟؟
دوباره صدای کوبش در بلند شد


پس گردنی به نیلا زدم_بیشعور در میزنن...


بلند شدم به سمت در رفتم
تا قبل ازینکه طرف در ازجا بکنه...


نیلا فرز پرید تو آشپزخونه و قایم شد...
دیگه عادت کرده بودیم به این قایم مشک بازی


در باز کردم
که  چشمم اول به کاسه آش رشته خوشکلی افتاد


مطمءن بودم چشمام از خوشحالی چهل چراغ شده...


+سلام نیلو جان صبحت بخیر مادر...
نگاهم از کاسه آش گرفتم و به نرگس خانوم دوختم
پیرزن تنها و مهربونی که تو واحد رو به روی ما زندگی میکرد


لبخندی زدم_سلام نرگس جون ...اشاره به کاسه آش رشته کردم_دست وبالت درد نکنه...
لبخندی عمیق روی صورت پر چینش نشست
+خواهش میکنم مادر...آش درست کردم...


یاد تو افتادم که آش رشته خیلی دوست داری گفتم برای توام یه کاسه بیارم...


کاسه رو از دستش گرفتم_دوست داشتن واسه یه لحظشه عاشقشم...
خندید_بخور نوش جان مادر....


متعجب به پشت سرم نگاه کرد
که به عقب برگشتم
و رد نگاهش دنبال کردم..
_چیزی شده؟؟


نگاهش از داخل خونه گرفت و لبخند شرمنده ای زد_نه...فقط دیشب کسی پیشت بود؟؟؟


متعجب پرسیدم_نه..چطور؟


خندید_آخه واس دونفر رخت خواب انداختی...


هل کردم _آ نه..میدونید من عادت دارم شبا تو جام غلت میزنم


واس همین دوتا تشک میندازم تا راحت باشم...


سری تکون داد_باشه مادر..مزاحمت نمیشم...
فعلا خدافظ


_ممنون بخاطر آش رشته ها...خدانگهدار...


در خونه بستم 
که نیلا مثل جن پرید جلوی پام_جوووون آش رشته...
کاسه رو پشت سرم قایم کردم_آ آ چشات درویش کن
 ...آش فقط واس یه نفرمون اورده..پس به تونمیرسه


نیلا لب و لوچشو آویزون کرد_یعنی چی..منم آش میخوام


به سمت آشپزخونه رفتم_برو بگو واس توام یه کاسه بدن....


دنبالم اومد بغ کرده رو به روی من روی صندلی نشست_همه جا یه نفر بودنمون خوب بودا...ولی واس این آش رشته نرگس جون آخرش من میرم حضور خودمو برملا میکنم...


چپ چپ نگااهش کردم
که با حسرت زل زده بود به کاسه_خاک بر سر اش نخوردت کنن..پاشو یه قاشق بیار ...باهم بخوریم...


خندید_عشقه منی نیلو...
قاشق آش توی دهنم گذاشتم_ اوووم ..میدونم
رو  به روی تلویزیون نشستم
و مشغول پایین و بالا کردن شبکه ها شدم
نیلا با غرغر از اتاقش بیرون اومد 
لباسی روی مبل پرت کرد_اه نیلو پاشو بریم خرید...هیچی ندارم بپوشم


خندیدم_هنو چند روز نیست واس خودت کامل 5 دست لباس خریدیا


با اخم روی مبل نشست_نمیخوام همشون خز شدن...


کنترل روی میز گذاشتم_پاشو برو کیف بیار ببینیم چقد پول داره...
با خوشحالی به سمت آشپزخونه دوید


که داد زدم_کجا میری...


از همونجا جوابمو داد_کیف بیارم دیگه...


تای ابروم بالا رفت_مگه تو آشپزخونه بود...


با صداش هل کرده بلند شدم به سمت آشپزخونه رفتم_وای نیلو نیست...


وارد آشپزخونه شدم
که نیلا رو دیدم تا کمر وارد کابینت شده و اطراف سطل زباله رو نگا میکنه


_مطمءنم اینجا گذاشته بودمش....


آب دهنم قورت دادم_دیشب...
آشغالا...
دم در....


با دست محکم به پیشونیم کوبیدم


نیلا جن زده سریع جیغ زد_وای نه...


با دو به سمت بیرون خونه دوید


از پنجره آشپزخونه پایین نگاه کردم_هیچ چیزی اطراف سطل زباله نبود...


نیلا تند تند اطراف نگاه میکرد و اینور اونور میرفت


یهو با غم روی زمین نشست
وای بدبخت شدیم
باز باید میرفتیم دزدی...
لعنتی
گفتم حداقل یه سالی از این شغل شریف راحت شدیم...
هربار ک نیلا یا من وارد اتاق خواب یکی از پسرا میشد


گوشت تنم میریخت تا به سلامتی از خونه بیرون بیایم


میتونستیم این شغل رو کنار بذاریم
ولی نارو زدن به این پسرای تی تیش مامانی رو دوست داشتم
وقتی میفهمیدن چه کلاه بزرگی به بهونه هوس سرشون رفته
با صدای جیغ جیغ نیلا 
دستام روی گوشام گذاشتم_آخ آدم چقد خنگ...نه میخوام بدونم...تو نباید یه نگاه بندازی که چیو داری پرت میکنی بیرون...


در خونه پشت سرش بست به سمت من اومد_واقعا خوشبحال  اونی که کیف پیدا میکنه 
مفت مفت میلیونر میشه
اونوقت ما دوتا بخاطر یه ندونم کاری خانوم باید باز تو خونه این و اون سگ دو بزنیم 


بی صدا نگاهش کردم که عصبی تر شد_لال مونیم که گرفتی...


خونسرد به سمت یخچال رفتم_حالا که کیف گم شده..واسه چی حرص بخورم..


نیلا نیشگونی از باسنم گرفت
که تا مغز سرم سووخت_آیییی آی ای


نیلا_حقته تا توباشی گند نزنی بعد خونسرد 
 بگردی واسه خودت


از حرص خوردنش خندم گرفته بود_خب همه حرصا رو همیشه تومیخوری چیزی به من نمیرسه...


نیلا پشت به من کرد به سمت اتاقش رفت_زودباش حاضر شو بریم سراغ کیس بدی 
من فردا نتونم برم خرید لباس دق میکنم


سرمو به نشونه تاسف تکون دادم
به سمت اتاق رفتم


نیلا تا کمر توی کمد فرو رفته بود_چی میخوای بپوشی؟؟


عصبی غرید_این دفعه من میرم تو اتاق با پسره
شما میری دنبال پول
والا هی میره با پسرا خوشکل عشق و حال 
 هی من تو خونه این و اون 
دنبال یه لقمه نون باشم 
تو بیای بندازیش تو سطل آشغال


خندیدم_باشه بابا
همچین میگه یه لقمه نون انگار بیل میزنه تو خونه ها....


سرش از کمد بیرون کشید
و چپ چپ نگاهم کرد_برو اون مانتو مشکی که کمربند طلایی داشت با شال و شلوار مشکی براقت بپوش
انقد منو عصبی نکن...


به سمت کمدم رفتم و لباساس که گفت بیرون کشیدم_بعضی وقتا فکر میکنم شاید تو خواهر بزرگتر منی..که انقد دستور میدی...


نیلا_منم همین حس دارم چون تو همش خرابکاری میکنی...


بهش نگاه کردم
که خندش گرفت_چیه؟؟


خندیدم_هیچی حاضر شو بریم تا شیرت خشک نشده...
سوار ماشین شدیم
به سمت خیابون های بالا شهر رفتیم


خب اول برسی کن 
ببینیم چی پیدا میکنی 
از ماشین پیاده شد


به سمت کنار خیابون رفت
دست به سینه نشستم


میدونستم تا پسری بابا میلش پیدا نکنه واسش نقشه نمیکشه
و پس قشنگ یکی دو ساعت اینجا علاف بودم


خیابون شلوغ بود
مردم ازینور به اونور میرفتن


نیلا متفکر زل زده بود به چهره ها


یهو با خوشحالی به سمتی نگاه کرد
رد نگاهش دنبال کردم
که چشمم به یه پسر عینکی   با تیپ فوق العاده  رسمی  افتاد
تای ابروم خود ب خود بالا رفت_اینو میخواد تور کنه؟؟


اینکه بچه بسیجیه 


نیلا خوشحال به سمت پسره رفت


لبخندی روی لبم نشست
میدونستم پسره بهش نخ نمیده و دست از پا دراز تر برمیگرده


منم یه دل سیر بهش میخندم


با دقت نگاهشون میکردم
بی تفاوت کنار پسر نشست و اطراف دید میزد


گوشیش از جیبش بیرون کشید...
مشغول ور رفتن باهاش شد


دستم زیر چونم زدم و منتظر بودم ببینم چجوری مخ این پسره میزنه 
کمی خودش به پسر نزدیک تر کرد


که پسر نگاهی بدی بهش انداخت
ولی نیلا سمج ترازین حرفا لبخند ژکوندی تحویلش داد چیزی به پسر گفت
از قیافه متعجب پسره معلوم بود چیز خوبی نگفته بهش


یهووپسره با اخم بلند شد و چند تیکه بزرگ بار نیلا کرد و ازش دور شد


از خنده ترکیدم
نیلا با لب و لوچه اویزون به سمت ماشین اومد نشست
خندم متوقف نمیشد
که غرید_زهرمار به چی میخندی..


وای قیافتون خیلی دیدنی بود
چی به بدبخت گفتی اینجوری گرخید
با اخم زل زد به رو به رو با جدیت گفت_گفتم میای بریم خونه خالی....


با حرفش خندم شدت گرفت_وای نیلا تو خیلی باحالی. ..
انتظار داشتی پسره هم بگه آره بزن بریم


عصبی شد_اره از خداشم باید باشه من بهش افتخار بدم


_آره آره صد  در صد...
اخه خواهر من یه نیگا به قیافه پسره میکردی میفهمیدی اینکاره نیست...


نیلا با بغض گفت_خب خوشم اومد ازش


دست به موهاش که از شالش بیرون ریخته بود کشیدم_قربون خواهریم برم...خودم برات یه خوشکلشو میخرم...


نیلا_لازم نکرده..راه بیافت بریم یه جای دیگه ..شب شد


استارت زدم


اینبار کنار پاشگاه بدنسازی نگه داشتم
با چشم به باشگاه اشاره کردم_اینجا دیگه منبعشه برو ببینم چه میکنی...


نیلا لبخند پر از عشوه ای زد_حالا ببین اگ یه تپلش  تور نکردم


_فقط مواظب باش خیلی تپل نباشه نتونی از زیرش در بری


زدم زیر خنده
نیلا_هرهر منحرف بدبخت...
از ماشین پیاده شد
کنار خیابون رو به روی باشگاه ایستاد


گوشیم بیرون کشیدم مشغول بازی موتوری شدم
نمیدونم چقد بازی کرده بودم 


که میس کالی روی گوشیم افتاد
نیلا بود
نگاهی به اطراف انداختم
کنار ماشینی ایستاده بود


به محض اینکه متوجه شد حواسم بهش هست سوار ماشین شد
استارت زدم و دنبالش به راه افتادم
نگاهم روی خیابونا بود
تقریبا به بالای  شهر رسیده بودیم


ماشینش جلوی خونه ویلایی بزرگی پارک کرد


با فاصله ازشون ایستادم...زیر نظرشون گرفتم


نیلا از ماشین پیاده شد و اول چشم چرخوند  از حضور من مطمءن بشه


با دیدن من 
با خیال راحت همراه پسر رفت


پسر در با کلید باز کرد و اول منتظر شد نیلا وارد بشه....


پشت سرش رفت و در بهم زد


نفسمو بیرون دادم_هووف میمردی در باز بذاری حالا باید  از روی دیوار برم بالا ....


نگاهی به در و دیوار خونه انداختم


بهتر جا دیوار نزدیک تیر برق بود


با سرعت از تیر برق بالا رفتم و خودم به روی دیوار رسوندم


دقیق اطراف حیاط و دیوار ها رو نگاه کردم 
دستمال کوچیکی از جیبم بیرون کشیدم و جلوی صورتم بستم...


خودم روی زمین انداختم...
با کمر خم سریع  خودم به در رسوندم


خوشبختانه در پشت سرش نبسته بود


آروم وارد خونه شدم
که صداشون شنیدم_عزیزم لباسات دربیار راحت باش....


پسر به سمت آشپزخونه رفت 
نیلا با دیدن من چشمکی زد
که انگشتم به معنی حله بهش نشون دارم و  پشت پرده قایم شدم


تا به سمت اتاق برن
از لای پرده نگاه کردم
پسره با دوتا لیوان شربت وارد پذیرایی شد...
کنار نیلا نشست_خب نیلا جان از خودت بگو..تو ماشین که اصلا حرفی نزدی..


نیلا لبخند زوری زد_خب چی بگم؟
پسر_خانوادت کجان؟؟؟


نیلا آهی کشید_فوت شدن...تنها زندگی میکنم..


پسر نیلا رو یه سمت خودش کشید_متاسفم عزیزم ...ازین به بعد من هستم دیگه تنها نیستی


بوسه ای روی گردن برهنه نیلا نشوند


ریز خندیدم
فقط خدا میدونست نیلا چقد از بوسیدن بدنش متنفره...
پسر_چرا جز شالت بقیه لباسات بیرون نیاوردی؟؟


نیلا_راحتم عزیزم...
دستاش به سمت دکمه های مانتوش برد _من ناراحتم ..همش فکر میکنم پیش من معذبی...


نیلا دستش پس زد_نه...اخه...


پسره تو یه حرکت دو طرف یقه مانتو نیلا رو کشید که هر کدوم از دکمه ها به سمتی پرت شد
نیلا با دهن باز به مانتوش و اون پسر نگاه میکرد


پسره_جانم چه بدن سفیدی داری....


اون لحظه کارد میزدی  به نیلا آب پرتقال میزد بیرون بجای خون 
از خنده در حد انفجار بود


نیلا زیر لب غرید_میخوای بریم اتاق خواب تا بقیه لباسامو همین جا جر و واجر نکردی؟؟؟


پسره ک حرف نیلا رو شوخی برداشت کرد بود خندید_اوه عزیزم من معاشقه خشن دوست دارم


_خب باید چیزی از لباسام بمونه که بتونم برگردم خونه؟؟؟


پسر از روی مبل بلند شد و دست  نیلا رو   کشید _فعلا مهمون منی...نگران نباش بهتر از اینا رو برات میخرم عزیزم...


و اونو به سمت  پله ها کشید


بعد از رفتنشون از پشت پرده بیرون پریدم
بهتر بود سریع کارم بکنم
تا نیلا پسره رو نکشته 


مشغول گشتن اتاقا شدم 
جاهای که به نظر میرسید میشه چیز با ارزشی پیدا کرد گشتم
 
چند گردنبند و دستبند نقره مردونه اصل به چشمم  خورد
که سریع توی جیبم چپوندمشون
و مقداری پول که فکر کنم نزدیک 500 تومن میشد هم از توی کشو های میز برداشتم
دستمال روی صورتم اذیتم میکرد
حالا که کار تموم شده بود
دستمال از روی صورتم باز کردم 


بهتر بود هرچه زودتر برم تا اتفاقی واس نیلا نیافتاده


سریع پایین اومدم تا طبق قرارمون با شکستن چیزی به نیلا علامت بدم که
پسره  جلوی راهم سبز شد
با تعجب نگاهم میکرد





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر