قادر رنجبر نظرات دوشنبه 5 آذر 1397 ، 07:06 ب.ظ





اشکش جاری شد،متعجب نگاهش کردم چرا گریه میکرد؟
با بغض گفت
من زهره سماواتم.خواهرم مینا سماوات...همون طوری که می دونید خواهرمم اینجا استاد دانشگاه بود.

اخمام در هم رفت،گفتم
_خوب؟
اشکاشو پاک کرد و گفت
_خواهر من به خاطر نامزد شما دوبار خودکشی کرد.حتی بچه شو از دست داد.
اخمام بیشار درهم رفت.با لحن ناملایمی گفتم
_خوب؟
اون افسروه شده،فقط به امید استاد آریا فر هست که نفس می کشه.اگه بفهمع استاد نامزد کرده این بارم خودشو می کشه.
کلافه گفتم
_خوب این چه ربطی به من داره؟
در کمال پرورویی گفت
_من حاضرم هرچقدر پول میخواین بهتون بدم.ما خانواده ی ثروتمندی هستیم خیلی ثروتمند تر از خود استاد...هر مبلغی که بگید قبول می کنیم فقط...
وسط حرفش پریدم.
_فقط از زندگی مهرداد برم بیرون آره؟
سری تکون داد...با حرص خندیدم و گفتم
_برو خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه
خواستم برم که با التملس بازوم و گرفت و گفت 
_خواهش می کنم ترانه خانم من نمی خوام خواهرم و از دستت بدم
خواستم جواب بدم که چشمم به مهرداد افتاد...با اخم هایی در هم به ما نگاه میکرد.
نگاهم و که دید به این سمت اومد و با جدیت پرسید
_چی شده؟
زهره به تته پته افتاد و گفت
_هیچی من یه سوال درسی از خانم زند داشتم
در کمال بدجنسی گفتم
_داشت بهم پیشنهاد پول میداد که کنار بکشم تا راه واسه خواهرشون باز بشه.
پوزخندی روی لب های مهرداد نشست و گفت
_جدا؟
رو به زهره گفت
_برو به اون خواهرت که خودشو به مریضی زده بگو پول که سهله.خودشو بکشه هم من از نامزدم جدا نمیشم.حالا برو.
انگار خیلی از مهرداد حساب می برد که با ترس سر تکون داد و رفت
مهرداد نگاهی بهم انداخت و گفت
_بمون تا بیام.بریم لباس عروستو بخریم
چشمام برق زد و گفتم
_واقعا؟
سری تکون داد و گفت
_بمون تا بیام* * * * * * 
توی دو هفته کل خرید هایه عروسیمون رو کردیم.طبق خواسته ی خودم یه مراسم کوچیک داشتیم توی خونه ی مهرداد...
چوت ما زیاد فامیل نداشتیم از اون گذشته
خواستگاریم اون قدر مفصل بود که شوقی برای عروسی نداشتم.
با صدای آرایشگر به خودم اومدم.
مطمنی که آرایشت رو دوست داری؟آخه برای یه عروس خانم کمه.


پیراهنم مدل ساده و بدون پفی بود که اندامم رو کاملا به رخ می کشید .
موهامم فر درشت شده بود و همش رو به یک طرف ریخته بود...
خودم همیشه سادگی رو بیشتز می پسندیدم تا لباس های زرق و برق دار و آرایش های آنچنانی...
پیامکی روی گوشیم اومد.بازش کردم...مهرداد بود.
_نمیشه بیخیال عروسی بشی بریم ماه عسل؟تحمل مهمونا رو ندارم،زنمو می خوام.
خندم گرفت و نوشتم
_غر نزن بیا دنبالم...
طولی نکشید که نوشت
_پشت درم.
شنلم و روی سرم انداختم...بالاخره امروز صبح با مهرداد عقر کردیم فقط می تونم بگم این عقد رو معجزه می دونستم.
بعد از این همه اتفاق ها و دوری ها،بعد از این همه قهر ها و توطئه ها بالاخره امروز من و مهرداد مال هم شدیم.
بماند که بعد از عقد مهرداد خواست منو به خونش ببره اما من با شیطنت از دستش فرار کردن.
با اینکه اولین بارم نیست اما مثل بار اول از دیدنش هیجان زدم... 
پول آرایشگر رو که مهرداد حساب کرده بود...
باهاشون خدافظی کردم و از آرایشگاه بیرون اومدم.

با دیدن مهرداد چشمام برق زد.ماشینش و عوض کرده بود و الان یه شاسی بلند سفید داشت...
خودش هم کت شلوار کرم پوشیده بود که حسابی بهش میومد.
با دیدنم به سمتم اومد،خم شد و به صورتم نگاه کرد... منتظر مات موندش بودم که اخماش در هم رفت و گفت
_چرا این شکلیت کردن؟
وا رفتم،حیرت زده گفتم
_زشت شدم؟
متفکر چشماهشو ریز کرد و گفت
_آره به نظرم با این قیافه توی جمع حاضر نشو...حالا من دوستت دارم هرشکلی که باشی می خوامت بقیه که دوستت ندارن...برای همین امشب خودمون دو تا باشیم بهتره.
خصمانه به شونه ش کوبیدم و گفتم
_خیلی نفهمی،واقعا که یک جمله ی محبت آمیزم بلد نیستی.
دستم و بالا برد و چندین بار پشت دستم رو بوسیر و گفت
_بریم تو ماشین ببین چقد جمله ی محبت آمیز بهت بگم...

خندیدم...این شخصیت مهربون مهرداد برام جذابیت داشت.
سوار ماشین که شدیم گفت
_ببینمت‌...
سرم رو به طرفش برگردوندم...
دستش رو روی گونم گذاشت و با نگاه خاصی بهم خیره شد...این بار جدی شد و گفت
_خوشحالم که مال منی.
لبخندی روی لبم نشست،سرش و نزدیک آورد و عمیق پیشونیم و بوسید...
با لذت چشمامو بستم...پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و گفت

_ولی هنوز دانشجوی زشت منی که فقط من می تونم نگاهت کنم.

با حرص سرم و عقب کشیدم و گفتم
خیلی بیشعوری...
قهقه ای زد و گفت
_خوب حالا،اینم یه نوع محبته...
استارت زد که گفتم
_تو سرت بخوره...
صدای خندش اومدو گفت
تو مگه خودت بلدی احساسی حرف بزنی که از من توقع داری؟


چپ چپ نگاهش کردم و گفتم
_تو مردی اما من زنم...
_خوب منم گاهی دلم میخواد بشنوم،تو که هر بار میگی به خاطر نمره زنم شدی.
_هه هه نه که خیلیم نمره میدی؟
_قبولت کردم دیگه...
باز دوباره گفتم تو سرت بخوره...
با حرص گفت
_دیگه چرا؟هر چی هم ما میگیم تو میگی تو سرت بخوره...
_واقعا من چرا زن تو شدم مهرداد؟
خندید و گفت
_عاشقم شدی...
نه خیرم بس احمقم...
_جا واسه پشیمونی نیست خوشگله...
فقط بهش چشم غره ای رفتم و چیزی نگفتم...
تا رسیدن به آپارتمانش کلی حرف زد تا بالاخره خندیدم...
ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد.پیاده شد و در سمت من رو باز کرد...با کمکش پیاده شدم که گفت
_ببین اگه بخوای مهمونا رو بپیچونم من پایه ما... 
چپ چپ نگاهش کردم...به سمت اسانسور رفتیم .در که باز شد اول من وارد شدم پشت سرم اومد...
زیر چشمی نگاهم کرد که با تهدید گفتم
_به خدا اگه سمت من بیای جیغ می زنم...آرایشم خراب شه.
دستاشو به علامت تسلیم بالا برد و گفت
_باشه بابا کاریت ندارم
آسانسور ایستاد.با هیجان به سمت واحد مهرداد رفتم...
در رو با کلید باز کرد و گفت
_بفرمایید خانم خونه..
لبخندی زدم و وارد شدم...همه جا تزئین شده بود و برای مهمونی امشب آماده بود...
برگشتم تا بپرسم کی اینجا رو انقد خوشگل دیزاین کرده؟
برگشتم اما لب های گرمی که روی لب هام نشست اجازه نداد تا حرفی بزنم
شوکه زده موندم.هم بعد از مدت ها طعم بوسه ی مهرداد رو می چشیدم.هم از اینکه قرار بود آرایشم خراب بشه شاکی بودم.
حریصانه لب هامو بوسید و شنلم رو از سرم کشید.
دستم و روی سینه ش گذاشتم تا پسش بزنم اما دست هام و گرفت...به دیوار چسبوندم و دست هامو بالای سرم قفل کرد.
این مدت دوری زیادی حریصش کرده بود.
برای ثانیه ای لب هاش و از روی لب هام برداشت نفس بریده گفتن
_خیلی بیشعوری.
خندید...ولم کرد و توی اتاقش رفت...
چند دقیقه بعد با یه کاغذ اچار و یه ماژیک اومد.
روی کاغذ چیزی نوشت و چسبی بهش وصل کرد.
در اپارتمان و باز کرد و کاغذ و به اون طرف در چسبوند و بعد هم در رو قفل کرد.
متعجب نگاهش کردم،با شیطنت گفت
_این عروسی در شان تو نیست.بعدا یه دونه بهترشو برات میگیرم.
قبل از اینکه حرف بزنیم به سمتم اومد و با یه حرکت بغلم کرد.که جیغم به هوا رفت
_دیونه چیکار می کنی؟
با اخم مصنوعی گفت
_این همه مدت منو دنبال خودت کشوندی.به هزار روش ازت خواستگاری کردم جلوت زانو زدم آبرو برام نموند فکر کردی به حال خودت می ذارمت؟
_عروسی امشب در کار نیست.


عروس منی پس لازم نیست به بقیه چیزیو ثابت کنیم.
روی تخت گذاشتتم و به سمت کامپیوتر اتاقش رفت
آهنگی رو از توی کامپیوتر پلی کرد و به سمت منی که شوک زده مونده بودم اومد.
دستم رو گرفت و وسط اتاق ایستاد...دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و زمزمه وار گفت:
بشیم اولین عروس داماد هایی که تنهایی میخوان جشن بگیرن؟
خواستم حرفی بزنم اما دیدم حق با معرداده،ما به هم رسیده بودیم.بقیه چه اهمیتی داشتن؟
دستامو دور گردنش حلقه کردم و خودم رو بهش چسبوندم.
محکم تر به خودش فشارم داد و کنار گوشم گفت
_خیلی دوستت دارم.
قلبم دیوانه وار شروع به تپیدن کرد.بدون حرف فقط گوش دادم.با همون صدای تب دارش گفت
_جون منی،عزیزمی،خانم خودمی.
غرق شادی شدم...این مهرداد بود که داشت این حرفا رو میزد ...همون استاد مغرور دانشگاه که همه ازش حساب می بردن...
ساکت موندم تا ادامه بده...نفس عمیقی کشید و گفت
_بگو مال منی ترانه
لبخندی رو لبم اومد و گفتم
_مال تو هم مهرداد،برای همیشه
لاله ی گوشم رو بوسید و با همون صدای حریصش گفت
_بخدا دیونتم،خیلی میخوامت.
سرم رو ازش فاصله دادم...
با لبخند گفتم.
_مهرداد یه اعترافی بکنم؟
سری تکون داد که گفتم
_وقتی توی دبیرستانم باهم دوست بودیم زیاد قدر تو رو ندونستم اما وقتی برای اولین بار توی دانشگاه دیدمت،با همون بار اول عاشق شدم.
لبخندی زد،با خنده گونه ش رو به صورتم چسبوند و گفت
_ولی من از همون روزایی که دبیرستان بودی
دوستت داشتم.وقتی رفتی داغون شدم،هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز برسه که تو مال من بشی...
ترانه تو از اولشم تقدیر من بودی...
_متاسفم مهرداد من خیلی اذیتت کردم،به خاطر انتقام از بابات تو رو بازی ندادم.
_هیس حرفش و نزن.
هنوز از دستم عصبانی؟
گفت
_آره عصبانیم.ولی نه سر جریان انتقامت،از ازدواجت با اون حروجی عصبانیم اما الان حرفش و نزنیم.وقت برای مجازات زیاده هرچی باشه مال همیم.
_با خنده سرم رو به سینش چسبوندم و گفتم
_راستی چی روی در چسبوندی؟
_نوشتم زوج مورد نظر فعلا به تنهایی بیشتر احتیاج دارن
بلند خندیدم و گفتم
_واقعا خجالت نکشیدی؟
_نه از چی؟بالاخره یا عاشقن و حال منو می فهمن،یا از عشق شنیدن و بازم حال منو می فهمن پس ناراحت نمیشن...
دیونه ای نثارش وردم آهنگ تموم شد که گفتم
یعنی یه عکسم نگیریم؟


از جیبش موبایل رو در آورد و گفت
_این از دوربین فول اچ  دی هم بهتر میگیره.حالا عکسمونم متفاوت باشه مثل عشقمون،هوم؟
خندیدم...
موبایل و بالا برد گفت
_خوب حالا بخند...
از ته دل خندیدم که عکس گرفت.
گونه شو جلو آورد و گفت
_حالا بوسم کن...
لب هامو به گونه ش نزدیک کردم که ثانیه ی آخر سرش رو برگردوند و باعث شد لب هام به جای گونه ش روی لب های گرمش بشینن و همزمان صدای فلش عکس اومد.
موبایل رو پایین آورد و روی تخت پراش کرد.
پیشونیشو به پیشونیم چسوند و گفت
_دلم برات تنگ شده بود چشم آهویی...
با لذت به حرفاش گوش میدادم
به سمت تخت هدایتم کرد...نشستم،کنارم نشست و موهام رو از روی گردنم کنار زد.خم شد و زیر چونه م رو عمیق بوسید.
با لذت چشمام رو بستم...
دستش رو  روی بازوهام کشید و به سمت زیپ لباسم برد،درحالی که زیپ رو باز می کرد تب دار گفت
_تکراریه امه می خوام دوباره بگم.
نفس عمیقی توی موهام کشید و گفت
_خیلی دوستت دارم.
لبخند محوی زدم و دستم رو به سمت کتش بردم و از تنش در آوردم...روی تخت دراز کشیدم که به سمتم خم شد و بی قرار گعت
_قراره زندگی مال ما بشه...* * * * * 
_به به می بینم که بوی سوختنی میاد...
مثل برق از جام پریدم و به سمت اجاق گاز رفتم...
همه جا رو دود برداشته بود.
با عصبانیت گاز رو خاموش کردم و گفتم
_اه حواسم پرت شد .
مهرداد خندید...کیفش رو روی میز گذاشت و گفت
_عیب نداره خانومم ما عادت داریم.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم
_چی میشد یه کم زودتر میومدی؟
_والا خبر نداشتم سر اجاق غذاعه وگرنه حتما بهت زنگ می زدم...آخه خیلی عجیبه توی این هفته ی اول زندگیمون ما پنج روز غذا نداشتیم و دو روز دیگه غذا سوخته بود...
قابلمه رو توی سینک انداختم و گفتم.
_اصلا کوفت بخوریم همینم نمی پزم الکی فقط بهم استرس وارد میشه.
با خنده به سمتم اومد و گفت
_باشه عزیزم،با رستوران سر کوچه قرارداد می بندیم،فقط صبحانه بلدی؟یا بگم به فکری برای اونم بکنه؟

موهامو از صورتم کنار زدم و گفتم
_تو سحرخیزی خودت بلند شو و درست کن.
_چشمم امر دیگه؟
_اومم به خدمتکار بگیریم؟
سری به طرفین تکون داد و گفت
_نمی شه گلم...من نمی  خوام کسی تو خلوتمون باشه.
خواستم جواب بدم که صدای در اومد.
اخمام در هم رفت و گفتم
_کیه؟
شونه بالا انداخت و از اشپزخونه بیرون رفت.
در رو باز کرد،صدای یه مرد رو شنیدم


شالی روی سرم انداختم و سرک کشیدم.
با دیدن کسی که پشت در بود،نفسم برای لحظه ای بند اومد...یعنی باز هم یه ماجرای تازه؟با ترس گفتم.
_چی شده؟
مهرداد نگاهی بهم انداخت و گفت
_نمی دونم.
هر دو به وکیل نگاه کردیم...وکیل خانوادگی مهرداد که به خاطر پرونده ی طلاقم این اواخر زیاد دیده بودمش.
نکنه باز سر و کله ی یزدان پیدا  شده؟
نگاهی به جفتمون انداخت و‌ گفت
_ممکنه بیام تو؟
مهرداد از جلوی در کنار رفت...وارد شد و انگار بوی سوختنی به دماغش خورد که خندش گرفت.
چشم غره ای به سمتش رفتم که ندید...همراه مهرداد رو مبل نشستن...منم به اتاق رفتم و لباس مناسب پوشیدم.
برگشتم و کنار مهرداد نشستم و منتظر به وکیل نگاه کردم.
از توی یه پوشه چندبار برگه در آورد و گفت
_این وصیت نامه ی پدرتون به همراه سند های اموالشون هست...اگه بخواین می تونین تشریف بیارید تا ما به اسمتون بزنیم.
مهرداد با اخم گفت
_نمی خوام
وکیل سر تکون داد و گفت
_می خوام بگم می تونید به خیریه ببخشید اما این وسط وارث دیگه ای هم در کاره.
اخم های مهرداد در هم رفت و گفت
_یعنی چی؟
_یعنی اینکه آقای آریا فر پدرتون یک فرزند دیگه هم دارن...
متعجب به مهرداد نگاه کردم اما اون با همون اخم هاش به وکیل زل زده بود .ادامه داد
_سال هفتادو هفت پدرتون صاحب یه فرزند شده.از زنی که دوستش داشته..‌.اما اون زن بعد از زایمانش توی بیمارستان به قتل رسیده...خوب پدرتون دشمن زیاد داشت،خیلی ها به خاطر دعوا های ناموسی می خواستن به پدرتون ضربه بزنن.
برای همین عشقش رو کشتن و قصد داشتن دخترش رو بکشن.شما رابطه ای با پدرتون نداشتید برای همین اون میخواست که به هر قیمتی شده دخترش رو نگه داره.
توی بیمارستان اسم و مشخصات اون دختر رو عوض کردن و به طور امانت دادن به زن و شوهری که همون شب بچه شون مرده به دنیا اومد.
توی سال هشتاد بود که خبر رسید اون بچه مرده...
پدرتون باور نکرد و با یک تحقیق جزعی فهمید که اون دختر نمرده بلکه اون زن و شوهر به دروغ این رو گفتن تا پدرتون اون بچه رو ازشون نگیره ولی خوب طبق دستور آقای آریا فر هر دوی اون ها به قتل رسیدن و کسی تا به امروز نفهمید اون بچه کجاست.
ولی خوب توی وصیت پدرتون اومده که باید اون دختر رو پیدا کنید و ارثش رو بهش بدید...
ممکنه اون الان تو شرایط بدی باشه،به هر حال خواستم بهتون بگم به عنوان برادر شاید بخواین خواهر گمشدتونو پیدا کنید.
با دهنی باز مونده به وکیل نگاه کردم،یعنی چی؟یعنی مهرداد یه خواهر داشت؟
نگاهمو  سمت مهرداد چرخوندم صورتش گرفته بود و رگ هاش برجسته شده بود.
وکیل چندتا کاغذ روی میز گذاشت و گفت
_این نشونه های کوچیکیه که پدرتون از اون دختر پیدا کرد اما خوب عمرش کفاف نداد...اگه خواستین خواهرتون رو پیدا کنید اینا بدردتون میخوره.
کیفش رو جمع کرد و بلند شد و رو به دوتامون گفت 
_منتظر خبرتون هستم روز بخیر.
هیچ کدوم جوابشو ندادیم و اونم بی هیچ حرف دیگه ای رفت .
نگاهم رو به مهرداد انداختم و گفتم 
_می خوای چیکار کنی؟
سرش‌رو بین دستاش فشار داد و نالید
_نمیدونم.
متاسف نگاهش کردم و گفتم
_به نظرم پیداش کن.
با چشمای قرمزش بهم نگا کرد و گفت


نگاهی به سرپام انداخت گفت 
_خوشگل شدی اما...خبریه؟
دستش رو گرفتم و دنبال خودم به سمت مبل کشوندم.
روی مبل نشست،روی پاش نشستم و با ناز دستم رو دور گردنش حلقه کردم و همون طوری که روی سینه ش خطوط فرضی میکشیدم بهش گفتم
_قبول داری چه آدم بی ملاحظه ای هستی؟
یه تای ابروش بالا پرید،گفتم
_بهم قول ماه عسل دادی قول عروسی دادی اما کاری کردی که هیچ کدومشون محقق نشه.
متعجب گفت
_یعنی چی؟
_تقلب که نمی رسونی،به این فکر نمی کنی من درس دارم فقط به فکر خودتی.
_میشه بگی از چی حرف میزنی.
دستش رو گرفتم و روی شکمم گذاشتم...
گفتم 
_از اینی که قراره بشه عزیز دل باباش.
چند لحظه ای طول کشید تا منظورم رو بفهمه...با ناباوری گفت
_حامله ای؟
با لخند سرتکون دادم...دهنش باز مونده بود...
انگار کم کم هضم کرد که از جا بلند شد و دستم رو گرفت...با خوشحالی گفت
_دروغ که نیست مگه نه؟
با خنده سرتکون دادم که گفت
_دارم بابا میشم؟
بازم سر تکون دادم که با خوشحالی بیشتری گفت 
_باورم نمیشه...الهی من قربونت برم که قراره مامان بشی.
خندیدم...دستش رو  روی شکمم کشید و گفت
_از الان برای اومدنش لحظه شماری می کنم.
دستم رو توی دستش گذاشتم و گفتم 
_منم همین طور.
با عشق نگاهم کرد و گفت
_باورم نمیشه،این منم که تورو دارم...
کنارم نشست،سرم رو توی اغوشش کشیدم و گفتم
_تونستی ردی از خواهرت پیدا کنی؟
آهی کشید و گفت
_نه ولی به هر قیمتی شده پیداش می کنم.
به سمتش خزیدم و گفتم
_باشه ولی حواست به ما هم باشه دیگه بابایی...چند وقت همش بیرونی...
محکم تر به خودش فشارم داد و گفت 
_از این به بعد دربست نوکرتم .
سرم و بلند کردم و گردنش رو بوسیدم،گفتم
_دوستت دارم استاد مغرور من.
بینی شو به بینیم کشید و گفت
_من بیشتر دانشجوی کوچولویه من

امیدوارم از این رمان زیبا لذت برده باشین فصل دوم این رمان به زودی در سایت رمان وان گذاشته میشه 





ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. ایناز یکشنبه 18 آذر 1397 10:10 ب.ظ
    جلد دومش در مورد استاد تهرانی و دختری هستش که بر حسب اتفاق وارد زندگی تهرانی میشه و در مورد مهردادو ترانه نیست که یه جورایی فقط به هم ربط دارن
  2. gharibeye ashena پنجشنبه 15 آذر 1397 06:29 ب.ظ
    وای خدای من هنوز ادامه داره؟ ا
  3. رهگذر سه شنبه 13 آذر 1397 04:27 ق.ظ
    یه داستان کوتاه رو اینقدر کش داده بودید. همش اتفاقات تکراری. هی ترانه کنار خیابون بود و مهرداد دعوا میکرد. هی دعوای مهرداد و یزدان. هی محفل خصوصی ترانه و مهرداد. خداییش تا آخرش خوندم که ببینم قراره چطوری جمع بشه داستان. واقعا این حجم از ولنگاری و بی قیدی شخصیت ها خیلی توی ذوق میزنه.
  4. یکشنبه 11 آذر 1397 11:36 ب.ظ
    چه رمان مسخره ای بود برعکس دختره مغرور بود نه استاده فصل دوشم ادامه همین مسخره بازیاشونه والااا7
  5. پنجشنبه 8 آذر 1397 04:34 ب.ظ
    نكنه همین ترانه خواهرش باشه!!! ازای نویسنده ها بعید نیست..... منتها چه فاجعه ای مسخره بشه...
  6. چهارشنبه 7 آذر 1397 08:50 ب.ظ
    فصل دوم دیگه براچی بسه دیگه همین قدر نه به نویسندتون که یک ماه یک ماه نمی نوشت حالا میخواین فصل دومم بزارید
  7. سه شنبه 6 آذر 1397 05:18 ب.ظ
    عاللییییییییییییییییی بوووووووووود ممنون

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر