قادر رنجبر نظرات یکشنبه 4 آذر 1397 ، 12:23 ب.ظ






سرمو به علامت مثبت تکون دادم. 
صاف ایستاد،ناباور دستش و جلوی صورتش گرفت و گفت 

_دیگه می تونیم ازدواج کنیم؟ 

ابرو بالا انداختم: 
_نمیشه.
با اخم ساختگی گفت: 
_بیخود،همین فردا عقدت می کنم. 

پشت چشمی نازک کردم و گفتم

_خیلی بیشعوری مهرداد…من دلم یه خواستگاری درست حسابی می خواد .
خیلی زود گفت
_خوب امشب با دسته گل می رسم خدمتتون دیگه؟
ابرو بالا انداختم و گفتم
_نمیشه،من از اون سوپرایز های دیوونه کننده می خوام مثل تو فیلما… 

کلافه گفت 

_دست بردار ترانه،من همینجوریشم روز شماری اون روزی و می کنم که تو زنم بشی اون وقت تو دنبال خواستگاری می گردی؟ 

_وا مهرداد خوب منم دلم می خواد یه خاطره ای داشته باشم که دو روز دیگه برای نوه هامون تعریف کنم بعدشم،باید سه ماه از طلاقم بگذره تا بتونیم عقد کنیم… توی این سه ماه اگه بتونی یه خاستگاری درست و حسابی تدارک ببینی که راضی بشم بله رو میدم وگرنه تا یک سال دیگه هم خبری از ازدواج نیست. 

ناباور نالید
_ترانه من بلد نیست. 
بلند شدم و گفتم

_ یاد میگیری،فقط وقتی خواستی سوپرایز کنی به یکی بگو فیلم بگیره می خوام نگه دارم و به نوه هامون نشون بدم استاد مغرور دانشگاه رو به چه روزی انداختم

چشمکی به قیافه ی مات بردش زدم و از کلاس بیرون رفتم،از کارم راضی بودم،در کل می تونستم بگم روز خیلی خوبی بود


خواب آلود از جام بلند شدم…یک هفته از روزی که با مهرداد حرف زدم می گذشت و توی این مدت فقط باهاش تلفنی حرف زدم و توی دانشگاه دیدمش… 
بارها اصرار کرد به خونش برم اما نرفتم،دلم می خواست یه کم فاصله بندازم تا بعد از ازدواجمون رابطه ی بینمون تازگی داشته باشه… 
از اون گذشته واقعا کنجکاو بودم ببینم مهرداد چه سوپرایزی برای خواستگاری من تدارک می بینه.
حاضر شدم و بعد از پوشیدن کفش هام به سمت در حیاط رفتم… 
به محض باز شدن در دسته گلی جلوم قرار گرفت . 

یک تای ابروم بالا پرید… از پشت دست گل چشمم به مهرداد افتاد… 
گل و گرفتم و بهش نگاه کردم…کت شلوار پوشیده بود و قیافش بیداد می کرد چقدر این کارا براش سخته. 
نگاهم به یه پسر جوون افتاد که با یه دوربین داشت ازمون فیلم می گرفت . 
مهرداد دست توی جیب کتش کرد و جعبه رو بیرون آورد… در جعبه رو باز کرد و خیره به چشمام زمزمه کرد 
_ترانه… با من ازدواج می کنی؟ 
نگاهش کردم و بعد پقی زدم زیر خنده،طوری می خندیدم انگار کمدی ترین فیلم سال رو دیدم… 
شرط می بندم ساعت ها با خودش فکر کرده و آخر همچین فکری به ذهنش رسیده.

بریده بریده گفتم
_خیلی بامزه ای مهرداد 

به تندی نگاهم کرد،سری به طرفین تکون دادم و گفتم
_متاسفانه غافلگیر نشدم،سوپرایزت اصلا اونی که مد نظرم بود نیست… 
رسما وا رفت و گفت
_ مگه همه جا همین طوری خواستگاری نمی کنن؟ 
سری به علامت منفی تکون دادم. 

دستش و روی قفسه ی سینم گذاشت… هلم داد داخل و درو بست… دستمو گرفت و گفت
_عشقم ببین چه حلقه ای برات خریدم.فیلمم که ازمون گرفتن برات گلم که خریدم دیگه چی می خوای؟ 

نیشم شل شد و گفتم
_سوپرایزی که نفسم و بند بیاره. 
وقتی دید از موضعم کوتاه نیومدم فقط نگاه چپ چپی بهم انداخت و چیزی نگفت.


خواب آلود از جام بلند شدم...یک هفته از روزیکه با مهرداد حرف زدم میگذشت و توی این مدت فقط باهاش تلفنی حرف زدم و تویه دانشگاه دیدمش...
بارها اصرار کرد به خونش برم اما نرفتم.
دلم میخواست یکم فاصله بندازم که بعد از ازدواجمون رابطیه بیمون تازگی داشته باشه
از اون گذشته واقعا کنجکاو بودم ببینم مهرداد چه سوپرایزی برایه خواستگاری من تدارک میبینه.
حاضرشدم و بعد از پوشیدن کفشام به سمت در حیاط رفتم.
به محض باز شدن در دسته گلی جلوم قرار گرفت.
یک تای ابروم بالا پرید...از پشت دست گل چشمم به مهرداد افتاد...
گل و گرفتم و بهش نگاه کردم...کت و شلوار پوشیده بود و قیافش بیداد میکرد چقد اینکارا براش سخته.
نگاهم به پسر جوونی افتاد که با یه دوربین داشت ازمون فیلم میگرفت
مهرداد دست تویه جیب کتش کرد و جعبه رو بیرون اورد...در جعبه رو باز کرد و خیره به چشمام زمزمه کرد
ترانه... با من ازدواج میکنی.؟
نگاهش کردم و بعد پقی زدم زیرخنده،طوری میخندیدم انگار کمدی ترین فیلم سال رو دیدم.
شرط میبندم که ساعت ها با خودش فکر کرده و آخر همچین فکری به ذهنش رسیده
بریده بریده گفتم
_خیلی بامزه ای مهرداد

به تندی نگاهم کرد،سری به طرفین تکون دادم و گفتم
متاسفانه غافلگیر نشدم،سوپرایزت اصلا اونی که مد نظرم بود نیست...
رسما وا رفت و گفت
_مگه همه جا همینطوری خواستگاری نمیکنن؟
سری به علامت منفی تکون دادم.
دستش رو رویه قفسه سینم گذاشت...
هلم داد داخل و درو بست...دستمو گرفت و گفت
_عشقم ببین چه حلقه ای برات خریدم.فیلمم که ازمون گرفتن گلم که برات خریدم دیگه چی میخوای؟
نیشم شل شد و گفتم
_سوپرایزی که نفسم و بند بیاره.
وقتی دید از موضعم کوتاه نیومدم فقط نگاه چپ چپی بهم انداخت و چیزی نگفت*****
خوب شام امشب به چه مناسبته؟
دستمو تویه دستش گرفت و بوسید...گفت
مگه باید مناسبتی داشته باشه؟خواستم عشقم و بیارم شام بیرون موردی داره؟

پشت چشمی نازک کردم و گفتم
_بله داره...من درس دارم آخر ترمه.
خیره به چشمام گفت
_حالا یک شبم برایه من وقت بزاری چی میشه؟بخاطر این شرط و شروط سختت جفتمونو از هم دور کردی...
چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم
_به من چه که تو بلد نیستی یک سوپرایز درست حسابی بکنی...
نفسش رو فوت کرد و گفت
_دیگه باید چیکار میکردم که نکردم؟یک ماهه هر روز سر راهتو میگیرم و ازت خواستگاری میکنم و فیلم میگیرم ولی باز تو غاقل گیر نمیشی ...
خونت شده باغ گل اخه من تاحالا واسه کسی یک شاخه گلم گرفتم؟نگرفتم دیگه اما برایه تو هر روز گل میفرستم  دیگه چیکار کنم که راضی بشی؟
به یاد این چند وقت لبخندی زدم...یک روز مهرداد با یک وانت گل اومد درخونمون و دوباره خواستگاری کرد اما بازم من قبول نکردم
فردایه اون روز وقتی از دانشگاه میومدم یه پسر بچه یه دسته گل بهم داد و هرچی جلوتر میرفتم بچه هایه زیادی بهم گل میدادن...آخر سر رسیدم به مهرداد و دوباره خواستگاری کرد...
اما اینم اون چیزی نبود که من میخواستم...این چرخه ادامه داشت تا امشب که مطمن بودم از رویه یکی از فیلم ها ایده گرفته تا باز خواستگاری کنه...
از این تقلاهاش خوشم میومد...دلم میخواست تا یک سال دیگه هم خواستگاری کنه  و من بگم نه ولی می ترسیدم که یهو قاط بزنه و بگه گور بابات اصلا نخواستیم...
انقدر توی فکر بودم که وقتی گارسون غذا رو جلومون گذاشت به خودم اومدم
مهرداد خیره نگاهم کرد و گفت .
_توفکر نباش،اینو بهت بگم اگه غافلگیرت کردم یه لحظه هم صبر نمی کنم دستتو میگیرم و میبرم سر خونه زندگیمون 
خندیدم و چیزی نگفتم ...
شام رو با حرف زدن درباری ه دانشگاه و درس و استادها گذروندیم...
هر لحظه منتظر بودم تا ببینم این بار  مهرداد میخواد چی کار کنه...
چون خیلی خوب فهمیدم با چشم و ابرو اومدنش به گارسون یه نقشه ای داره
بی طاقت گفتم
_مهرداد واقعا کنجکاوم ببینم این بار  نقشت چیه ؟تو که نمی خوای مثل فیلما تو کیک انگشتر بزاری؟
قیافش وا رفت...به زور جلوی خندمو گرفتم...حدس می زدم نقشش همینه...خیلی واضح خودشو به اون راه زد و گفت
_معلومه که نه عزیزم آخه این چه فکریه که تو میکنی؟؟
سر تکون دادم و گفتم 
_آره فکر بیخودی کردم  اصلا مگه ممکنه بخوای همچین سوپرایز تکراری رو برایه خواستگاری در نظربگیری؟حتی فکرشم بده.


به سختی خودمو کنترل کردم تا  نزنم زیر خنده...
واقعا قیافش خنده دار بود...
گارسون که دسر رو آورد مهرداد از جاش بلند شد،به سمتم اومد و دستمو گرفت و تند گفت دسر نمیخوایم...بریم
گارسون هاج و واج به ما نگاه میکرد،لابد پیش خودش فکر میکرد مگه قرار نبود اینجا یه خواستگاری راه بیفته؟
حتی نذاشت کسی حرفی بزنه دستم و دنبال خودش کشید و از رستوران بیرون رفتیم 
سوار ماشین که شدیم گفتم
_یک ماه دیگه این ترمم تموم میشه...به نظرت ترم تابستونه وردارم؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_نه،میریم ماه عسل.
پشت چشمی نازک کردم و گفتم
_اگه تا اون موقع بتونی بله رو بگیری.
سری تکون داد و استارت زد
_میگیرم نگران نباش،فوقشم نگرفتم به زور عقدت میکنم چون تحمل منم حدی داره.
_عقد زورکی؟نمیشه من واسه خودم یک آرزوهایی دارم.
_تو زن من بشو،من هر روز آرزوهاتو برآورده میکنم خوبه؟
با نیش باز سری تکون دادم و گفتم 
_آره خوبه ولی قبلشم یک جوری خواستگاری کن  نفسم بند بیاد...
نگاهی انداخت بهم و گفت
_بریم خونه ی من؟فقط بغلت میکنم،آره عشقم بریم؟
ابرو بالا انداختم و گفتم
_نه.
با کلافگی گفت
_خیلی بی رحمی...
خندیدم و دیگه چیزی نگفتم* * * *
یک هفته بود که مهرداد نه خواستگاری میکرد نه حرفی میزد .دیگه هیچ اصراری هم نمیکرد که برم خونش...
توی دانشگاه منو میدید و فقط یک لبخند کوتاه بهم میزد.کل حرفامون خلاصه شده بود توی همون چند پیامک اخرشب .
یه حس بدی تو ی دلم می گفت نکنه بیخیال شده؟
اما یه حس دیگه می گفت مهرداد انقد دوستت داره  که به همین راحتی بیخیال نشه.‌..
امتحانات آخر ترم بود و امروزم یه روز مزخرف دیگه ...
مثل همیشه آخرین نفر برگه مو دادم و بیرون اومدم...کاری توی دانشگاه نداشتم.حتی رابطم با مهردادم مثل قبل نبود.دیگه داشت به سرم میزد  بیخیال خواستگاری بشم  و تا نپریده بله رو بگم...
داشتم از در ساختمون بیرون می رفتم  که یکی از پشت صدام زد 
برگشتم،یه دختر ناآشنا بود.
نفس بریده بهم نزدیک شد و گفت
_شما خانم زند هستین؟
سری تکون دادم که گفت 
_استاد آریافر گفتن بهتون بگم تا پایان زمان کلاسا منتظرشون بمونید.


یه تای ابروم بالا پرید و گفتم 
_چرا؟
شونه بالا انداخت و رفت...
نفسم و فوت کردم و راه رفته رو برگشتم،روی صندلی نشستم و با موبایلم سرگرم شدم...غرق بازی بودم که صدایی تویی بلندگو گفت:
_سلام خدمت همه ی دانشجو هایه عزیز و اساتید محترم،امیدوارم خستگی این روزها به حال دلتان لطمه نزده باشه .
من استاد آریافر هستم،با خیلیاتون  کلاس داشتم  و ممکنه که منو بشناسید.از گوشه و کنار  شنیدم که به من میگن استاد مغرور دانشگاه...حالا من به عنوان استاد مغرور دانشگاه امروز کاری و بکنم که شاید هیچ استادی نکرده باشه.
من خاطرخواه یکی از دانشجو هایه خودم شدم ،میدونم حق این کار و نداشتم ولی وقتی پای دل وسط باشه حتی من مغرور هم کم میارم.من قلبمو باختم و اینجا در حضور همه می خوام از خانم ترانه زند خواستگاری کنم.
ترانه عزیزم،نمی دونم این بار دیگه  میتونم ازت جواب بله رو بگیرم یا نه 
ولی اینو بدون اگه  بخوای حاضرم تا هروقتی که تو بخوای ازت خواستگاری کنم .
ببخشید اگه وقتتونو گرفتم...صدای دست و سوت بلند شد...بعضیا که منو میشناختن  و به بقیه نشونم میدادن...
از هر طرف صدای پچ پچ میومد اما من فقط مات مونده بودم ...
چشمم به همون پسری که همیشه فیلم میگرفت افتاد...با خنده دوربین به دست گرفته بود و فیلم میگرفت...
حتی به عقلمم نمی رسید مهرداد این کار رو بکنه...
با دهنی باز مونده فقط اطرافم و نگاه می کردم.
انگار مغزم قفل کرده بود...مهرداد و دیدم که از ته راهرو به این سمت میاد،اکثرن بهش تبریک میگفتن و اونم با لبخند جواب همه رو میداد.
روبه روم ایستاد،چشمکی زد و گفت
_عقل از سرت پرید؟
درحالی که تو چشمام اشک جمع شده بود  سری تکون دادم 
جعبه ی حلقه رو برای هزارمین بار از جیبش در اورد.
روبه روم زانو زدو گفت 
_حالا با من ازدواج می کنی ؟


صدای سوت و دست کر کننده  بلند شد...
همه داشتن با موبایلشون فیلم می گرفتن...اشک از چشمامم جاری شد و سر تکون دادم...
لبخندی زد،بلند شد و حلقه رو از جعبه در آورد.دستم و جلو بردم و بالاخره اون حلقه تویه انگشتم جا خوش کرد...
دوباره صدای دست و سوت ها بلند شد...
سرش و خم کرد و کنار گوشم گفت
_دیدی بله رو گرفتم.
با خنده دیونه ای بهش‌ گفتم که چشمکی حوالم کرد.
با این کارش رسما روی ابر ها راه می رفتم ،این فراتر از اون چیزی بود که من میخواستم
* * * * * * *
داد زدم:
_واقعا که مهرداد،به خدا اگه منو بندازی زنت نمیشم.
خندید و گفت
_به من چه؟این مدت که خونه ی منم نمیای پس باید قبول بشی.
_آخه من درسایی که باتو داشتم و نخوندم تمرکزمو گذاشتم رو بقیه ی واحدام‌.
_خوب دیگه پس منم همون نمره ای  بهت میدم که حقته تا یاد بگیری درس خوندن به پارتی بازی نیست...مخصوصا الان که همه میدونن ما با همیم دیگه هر نمره ی اضافی که بدم همه می فهمن...
دیگه داشت اشکم در میومد،گفتم
_حداقل منو ننداز،یا دوتا از سوال ها رو سر امتحان برام جوابشو بفرست.
ابرو بالا انداخت و گفت
_نمیشه عسلم،نمیشه.
رومو برگردوندم و گفتم 
_دیگه با من حرف نزن.
گرمای دستش‌روی دستم نشست و گفت 
_فدای قهر کردناتون،به جا این حرفا بگو ببینم عروسیمون کجا بریم.
با اخم گفتم
_من با تو عروسی نمی کنم،هدف از اون نمره گرفتن بود که تو نمیدی.
قهقه ای زد و گفت
_پس برای نمره قبول کردی که زنم بشی؟
_آره چی فکر کردی پس؟فکر کردی عاشق سینه چاکتم؟
_حیف شد،پس منم دانشجو هایی که خاطرخواهمن  و نپرونم.
چشم غره ای  به سمتش رفتم و گفتم
_روی سگمو بالا نیار.
_چیشد؟تو که واسه نمره بله دادی،پس چرا حسودیت شد؟
به سمتش برگشتم و گفتم


_واسه خاطر نمره هم که باشه، مال منی.پس غلط می کنی اسم دانشجوهای دیگه رو بیاری.اونا هم غلط میکن چشمشون دنبال تو باشه. از ایت به بعدم با سر پایین افتاده درس میدی..خارج از کلاسم جواب هیچ کدوم از دخترا رو نمیدی
قهقه ای زد و گفت
_چشم هرچی شما امرکنید.منم زن ذلیلم قبول میکنم‌

ماشین و پارک کرد،گفتم:
_ببین مهرداد سر جلسه منو تنها نزار،من میز آهر می شینم راحت می تونی بهم برسونی.
با لبخند موذیانه سر تکون داد و چیزی نگفت‌‌‌‌...باهم وارد دانشگاه شدیم،اون به سمت دفتر اساتید رفت منم رفتم توی کلاسم‌‌‌‌...
مثل این چند روز به محض وارد شدنم هرکسی یه چیزی می گفت‌‌‌...بعضیا تبریک می گفتن و بعضی ها هم تیکه می پروندن...
صندلی آخر نشستم و لای جزومو باز کردم و تند تند شروع به خوندن کردم خدا خدا میکردم مهرداد دیر بیاد اما هنوز پنج دقیقه نگذشته بود سر و کله ش پیدا شد.‌..
اول حضور غیاب کرد و بعد برگه ها رو داد که یه نفر پخش کنه،نگاهب به موسوی دختر ریزه میزه ای که همیشه اول می شست انداخت و گفت:
_شما برو دو ردیف بالاتر بشین.
دختر چشمی گفت و وسایلاشو جمع کرد...این بار مهرداد به من نگاهی کرد و گفت
_خانم زند شما تشریق بیارید جلو بشینید.
وا رفتم...
تو چشماش برق پیروزی رو می دیدم با حرص بلند شدم و رفتم جلو نشستم.
امتحان که شروع شد.تمام حواسم رو دادم روی سوالات،همه حواسشون به ما بود و مهرداد حتی جرئت نمی کرد تا نگاهم کنه.
ته دلم هرچی فحش بلد بودم نثارش کردم.بعضی سوالات رو بلد بودم اما بعضیا رو نه.فقط شانس آوردم که کنار کسی نشستم که از بهترین ها بود و تونستم با زیرکی نصف دیگه ی سوالات رو از روش بنویسم
نگاهی به برگه م انداختم،میشه گفت راضی بودم...حداقل قبول میشدم...
بلندشدم و بعد از تحویل برگه م از کلاس بیرون رفتم...
همون لحظه اس ام اس مهرداد روی گوشیم اومد:
_جایی نری منتظرم بمون...
گوشی و توی جیبم گذاشتم و با حرص گفتم
_به همین خیال باش...
خواستم از در دانشگاه بیرون برم که کسی اسمم و صدا زد...برگشتم،باز هم یه دختره ی غریبه بود.
با کمی من و من گفت
_شما با استاد آریافر نامزد کردین؟
سر تکون دادم که گفت
_راستش من...







ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. دوشنبه 5 آذر 1397 07:11 ب.ظ
    پارت بعدی حدودا کی گذاشته میشه؟؟!
    • قادر رنجبر
      گذاشته شد
  2. s دوشنبه 5 آذر 1397 07:10 ب.ظ
    واییییی خداااا منبعد چند روز به اینترنت وصل شدم بلافاصله اومدم توی سایت دیدم پارت 29 بالاخره گذاشته شده با کلی ذوق و شوق خوندم ولی الان دارم از کنجکاوی برای پارت بهدی میترکمممم
    • قادر رنجبر
      پارت آخر گذاشته شد
  3. یکشنبه 4 آذر 1397 03:25 ب.ظ
    راستش من قراره گند بزنم به زندگیتون....

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر