قادر رنجبر نظرات جمعه 2 آذر 1397 ، 10:30 ب.ظ




یک هفته ای می شد که بخاطر گچ پام توی خونه بودم. 

توی این مدت یک هفته پارسا رو ندیدم فقط یک بار زنگ زد و حالم رو پرسید. 

بین دو راهی گیر کرده بودم. قلب لعنتیم با هر بار اسمش رو آوردن محکم تو سینه می کوبید اما فکر می کردم فکر کردن به مرد دیگه ای خیانت به احمدرضاست. 

موناسینی سوپ رو جلوم گذاشت.

-تو یه چیزیت هست اما به من نمیگی! 

-چیزی نیست.

-من و خر نکن دیانه، من می شناسمت. بعد از اون شبی که با پارسا بیرون رفتی این اتفاق برات افتاد. حواست دیگه اینجا نیست.

-چیزی نیست فقط پام کمی اذیت می کنه.

مونا شونه ای بالا داد.

-آخرش که می فهمم چرا اینطوری شدی اما بهتره خودت بگی!

سرم رو پایین انداختم. 

-الان هیچی ازم نپرس.

خم شد و گونه ام رو بوسید.

-هروقت دنبال یه هم صحبت بودی خودم دربست نوکرتم.

-مرسی که هستی.

-من برم تا صدای امیرعلی درنیومده.

با رفتن مونا نگاهم رو به عکس احمدرضا دوختم. 

بالاخره بعد از یک ماه گچ پام رو باز کردم. باید چند جلسه فیزیوتراپی می رفتم. 

تازه از فیزیوتراپی برگشته بودم که نهال زنگ زد و گفت اومدن ایران.

 ازش خواستم تا بیان اینجا و اونم  استقبال کرد. 

بعد از شام دور هم نشستیم. نهال رفت تا قهوه بیاره.


امیریل نگاهم کرد. 

-خوبی؟

لبخندی زدم. 

-آره، چطور؟

کمی خم شد سمتم. 

-نگاهت یه جوریه!

-تو باز حس روانشناسیت گل کرد؟ نگاهم هیچ چیزیش نیست. 

-نگاهت میگه عاشق شدی! 

ته دلم خالی شد. هول کردم. به اجبار لبخندی زدم. 

-حرف ها میزنی ... نگاهی که زبان نداره میخواد چی رو بگه؟ 

-برعکس؛ نگاه آدم ها خیلی بهتر از خود آدم ها راست میگن. زبان خیلی وقت ها برعکس قلب و نگاه حرف میزنه. 

بلند شدم. 

-میرم استراحت کنم. 

امیریل شونه ای بالا داد. 

-باشه، فرار کن. 

-نهال جون، میرم اتاقم. 

-قهوه!

-نه ممنون. 

وارد اتاق شدم. قلبم محکم به سینه ام می کوبید مثل کسی که کار اشتباه کرده باشه و مچش رو گرفته باشن! 

ناخواسته سمت پنجره رفتم. پرده رو کمی کنار زدم. نگاهم به تراس پارسا افتاد. 

سایه اش رو احساس کردم. خودم حال خودم رو نمی فهمیدم. 


-هلیا من نمیام. 

-تو غلط کردی نمیای! یعنی چی؟ یه تولد کوچیکه که فقط دوستهای نزدیک هستن. 

از روبه رو شدن با پارسا می ترسیدم. 

-مهمون دارم. 

-مهمونتم بیار. 

-هلیا!

-مرض و هلیا ... همین که شنیدی!

و بدون اینکه اجازه بده صحبت کنم قطع کرد. حالا اینو کجای دلم بذارم؟!



نهال با ذوق قبول کرد. یه استرس عجیبی داشتم. 

مثل دخترهای ۱۴ ساله شده بودم و این رفتارم از چشمهای تیزبین امیریل دور نموند. 

با هم وارد خونه شدیم. دوستهای هلیا اومده بودن اما پارسا نیومده بود. 

امیرعلی و مونا هم اومدن. یکساعتی می شد اومده بودیم. 

هلیا کیک رو آورد. صدای زنگ آیفون بلند شد. 

هلیا: اینم از جناب پارسای ما. 

پارسا با دسته گل بزرگی وارد شد. بعد از احوالپرسی با بقیه سمت ما اومد. 

لحظه ای از دیدن امیریل متعجب شد اما سریع به خودش اومد و خونسرد باهاش دست داد. 

نهال با ذوق به پارسا نگاه کرد و طوری که نشنوه گفت: 

-اووف، اینو کجا قایم کرده بودی؟

لبخند کم جونی زدم. علنی پارسا ندیده گرفتم و از کنارم رد شد. 

بعد از برش کیک و پذیرایی با هلیا وارد آشپزخونه شدیم تا سینی چائی رو ببریم. 

نگاهم به نهال افتاد که روی مبل دونفره ای کنار پارسا نشسته بود و باهاش صحبت می کرد. حالم یه جوری شد. 

با سنگینی نگاه امیریل نگاهم رو از پارسا و نهال گرفتم. پاسی از شب گذشته بود. بلند شدم. 

امیریل و بقیه هم بلند شدن. نهال با پارسا دست داد. 

-یه روز حتماً برای دیدن هتلتون میام. 

-با کمال میل، بانو.



عصبی گوشه ی لبم رو به دندون کشیدم. 

پارسا: من و دوستام فردا که جمعه است به کوهنوردی میریم، اگه تمایل داشتین شما هم با ما بیاین. 

نگاه خیره ای بهم انداخت. همه قبول کردن. به ناچار قبول کردم. 

دیروقت از خونه ی هلیا برگشتیم. نهال رفت تا بخوابه. 

خواستم برم سمت اتاقم که با حرفی که امیریل زد ناخواسته ضربان قلبم بالا رفت. 

دستم رو مشت کردم و رو پاشنه ی پا چرخیدم. 

-تو چی گفتی؟ 

امیریل خونسرد دست توی جیب شلوار مردونه اش کرد. 

-همینی که شنیدی! تو عاشق پارسائی!

با صدایی که به شدت می لرزید گفتم:

-نه، کی ... کی همچین حرفی زده؟

امیریل اومد سمتم و تو دو قدمیم ایستاد. 

-تو داری از خودت و احساست فرار می کنی؟ 

-باید بگم توهم زدی؛ من هیچ احساسی به این آدم ندارم. 

-تو داری خودت رو نابود می کنی!

-بهتر نیست این بحث رو تموم کنیم؟ 

-هر طور مایلی! من دیگه چیزی نمیگم. 

از کنارم رد شد و سمت اتاقش رفت. نفسم رو سنگین بیرون دادم و وارد اتاقم شدم. 

**

خسته و عصبی وارد خونه شدم. نهال پر انرژی خودش رو روی مبل پرت کرد. 

-وای این آقا پارسا چه مهمون نوازه! 

گوشه ی لبم رو جویدم. از لحظه ای که رفته بودم نهال با پارسا بود تا موقعی که برگشتیم.



امیریل آپارتمانی خرید تا موقعی که ایران هستن راحت تر باشن. رفت و آمدشون با پارسا زیاد بود و این آزارم می داد. 

روزها می اومدن و می رفتن. توی اتاق کارم نشسته بودم که یهو در باز شد. 

نگاهی به مونا انداختم. پرونده ای رو پرت کرد روی میز. 

-این چیه دیانه، تو حالت خوبه؟ چند ماهه انگار خودت نیستی! 

-چی شده؟

-چی شده؟! ... نگاهی به پرونده بنداز، می فهمی! 

بلند شدم. 

-خودت درستش کن. میرم خونه، کمی سرم درد می کنه. 

-دیاانه ...

بی توجه به حرص مونا سوار ماشین شدم. خودمم حال این روزهام رو نمی فهمیدم. 

وارد کوچه شدم. نگاهی به آمبولانسی که جلوی در خونه ی پارسا بود انداختم. 

دلشوره ی عجیبی افتاد به جونم. سریع از ماشین پیاده شدم. 

مادر پارسا رو تو آمبولانس گذاشتن. نگاهی به پرستارش انداختم. 

-چیزی شده؟

-یکهو تشنج کردن. هرچی به آقا پارسا زنگ زدم جواب ندادن. 

-من همراهشون میرم بیمارستان. 

سوار شدم و دنبال آمبولانس به راه افتادم. پارسا در دسترس نبود. 

مادرش رو بستری کردن. حالش بهتر شده بود. دکتر از اتاق بیرون اومد. 

-حالشون چطوره؟

-خوبن. 

-چرا اینطوری شدن؟ 

-انگار حمله ی عصبی داشتن که رفع شده.



زیر لب خدا رو شکر کردم و روی صندلی انتظار نشستم. 

با صدای گامهای محکم و بلندی سرم رو بالا آوردم. پارسا داشت میومد اینور. 

سریع از جام بلند شدم. با دیدن نهال کنارش احساس کردم قلبم فشرده شد. 

-سلام. حال مامان چطوره؟ 

-سلام. خدا رو شکر، الان خوبه. 

-ممنون که آوردیش. 

-من کاری نکردم، پرستارش آمبولانس خبر کرد. من فقط اومدم، الانم که خودتون اومدین من دیگه میرم. 

کیفم رو برداشتم و یه خداحافظی سرسری کردم. از بیمارستان بیرون زدم. 

حالم اصلاً خوب نبود. وقتی به خودم اومدم که تو بهشت زهرا بودم. 

با قدمهای لرزون وارد مقبره اش شدم. نگاهم به عکسش که روی سنگ قبر بود افتاد و بغضم شکست. 

کنار قبر زانو زدم. 

-سلام بی معرفت؛ نگفتی من جز تو کسی رو ندارم؟ چرا گذاشتی رفتی؟ چرا وقتی رفتی که تازه عاشقت شده بودم؟ چرا تنهام گذاشتی؟

سرم رو روی سنگ گذاشتم. 

-چرا رفتی که حالا یکی دیگه داره تو قلبم جا باز می کنه؟ میدونم از دستم ناراحتی اما باور کن منم نفهمیدم از کی و کجا؟ شرمنده ام! 

اشک هام سنگ قبر و خیس کرده بود اما قلبم ذره ای آروم نشد. 

-نمیدونم چیکار کنم ... من در قلبم رو بعد از رفتنت روی همه بسته بودم.


برچسب ها جلد دوم دیانه ,


ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. شنبه 10 آذر 1397 11:46 ق.ظ
    نوشتن رمان که دیگه به گفته نویسندش تموم شده
    دیگه این مسخره بازیا چیه که دیر به دیر پارت میزارید
    مثلا میخواین مجبور کنید که بابت این رمان مسخره پول هم پرداخت کنیم و بخریمش
  2. دوشنبه 5 آذر 1397 07:36 ب.ظ
    حق میدم واقعا چرته لطفا آقا رنجبر از نویسنده ایی رمان بارید که حداقل آدم بتونه تحملش کنه
  3. دوشنبه 5 آذر 1397 08:28 ق.ظ
    تازه خیلی خوش درخشیده اصرار داره رمان جدیدشم بخونیم
    من که دیگه اسم فریده بانو میاد کهیر میزنم
  4. دوشنبه 5 آذر 1397 08:25 ق.ظ
    این خانم به اصطلاح نویسنده که توو کانالش اعلام کرده نوشتن رمان تموم شده و حالا دیگه برای فروشم گذاشته و توو کانال هم دو سه روزه پارت نزاشته یا چند خط گذاشته که خواننده های رمان مجبور بشن برن این رمان تخیلی رو بخرن
    رسما کلاهبردارن ایشون
  5. شنبه 3 آذر 1397 06:22 ب.ظ
    خوب دروغ چرا رمان زیاد خوندم ولی این اولین رمانی که از خوندش پشیمونم اخه فقط رمان های قوی می خونم ولی این داستان تخیلی واسه بچه 5 ساله هم بچه گانس فکر کنم این خانم فرشته 2 ساله البته مغزش
  6. شنبه 3 آذر 1397 06:18 ب.ظ
    ههههههههاین خانم که اسمش فرشته است تو خماری چی مونده این رمان من که خیلی وقته نمی خو نم فقط نظرات می خونم یعنی آدم می تونه داستان شاهنامه رو به واقعیت داره ولی این نه کور می شه زود واسه قرینه چشم پیدا می شه او نم یه مردی که اصلا نمی شناستش تو خونه نگهش می داره پول عمل می ده کپی شوهرش می ره زندان یه هفته ای میاد بیرون همه هم که عاشقشن ومی خوانشن
  7. فرشته شنبه 3 آذر 1397 04:37 ب.ظ
    سلام اقای رنجبر نمیشه قسمت هاشو زیاد تر کنید خب ادم تو خماریش میمونه تا قسمت بعدیش بیاد لطفا اگه میشه
    • قادر رنجبر
      دست من نیست که نویسنده همین قد مینویسه

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر