قادر رنجبر نظرات شنبه 26 آبان 1397 ، 08:00 ب.ظ

رمان



با هم وارد خونه شدیم. یه آپارتمان شیک بود.

-تنهایی؟ 

-نه، انوشیروان رفته دنبال پارسا. می شناسیش که چقدر لجبازه! 

-آره اما خب شرایط خوبی هم نداره.

هلیا آهی کشید.

-بعد از رفتن پدر و خواهرش و اوضاع خاله، پارسا خیلی تنها شد. گفتیم شاید با اومدن غزاله همه چی درست بشه اما انگار پسرخاله ام از اول شانس نداشته. 

با صدای زنگ آپارتمان هلیا رفت تا در رو باز کنه. انوشیروان اول وارد شد و پشت سرش پارسا. 

بهارک با دیدن پارسا با ذوق رفت سمتش. پارسا از دیدن ما انگار تعجب کرده بود. 

بعد از سلام و احوالپرسی، با هلیا سمت آشپزخونه رفتیم. سینی چائی رو داد دستم.

-تو برو منم میام.

با سینی چائی به سالن برگشتم. اول به انوشیروان تعارف کردم.

 سمت پارسا رفتم. دست دراز کرد چائی رو برداره که لحظه ای سر بلند کرد. 

ضربان قلبم بالا رفت. سینی رو روی میز گذاشتم. 

انوشیروان و پارسا راجب کار شروع به صحبت کردن و مهمونی که قرار بود یک ماه بعد برگزار بشه.

 میز رو چیدیم. بعد از صرف شام پارسا بلند شد تا بره. بلند شدم.

-مام بریم. فردا بهارک صبحیه.

هلیا: خب با هم برید. پارسا که ماشین نداره!

نگاهی به پارسا انداختم.

انوشیروان: آره، اینطوری بهتره و این موقع شب دیانه هم تنها نیست.


تو عمل انجام شده قرار گرفتم. با هم از هلیا و انوشیروان خداحافظی کردیم. 

بهارک خواب بود و پارسا بغلش کرد. در ماشین و باز کردم. 

بهارک رو روی صندلی عقب خوابوند. سوئیچ و گرفتم طرفش.

-ترجیح میدم رو صندلی بغل راننده بشینم. 

ماشین و روشن کردم. نمیدونستم چطور سکوت ماشین رو بشکنم. 

-میدونم از دست دادن عزیز سخته ... یعنی اصلاً فکرشم نمی کردم همچین زندگی ای داشته باشی.

-آدم زندگی افرادی که براشون مهمه رو میدونه پس توقعی نیست که تو راجب گذشته ام چیزی بدونی.

-من فکر می کردم ...

یهو پرید وسط کلامم.

-تو فکر می کردی پارسا یه آدم خیلی خوشبخته و الان باورهات برعکس شده و حس ترحمت گل کرده؟ 

-نه، فقط به عنوان یه دوست می خوام کنارت باشم، همین!

پارسا سکوت کرد و نگاهش رو به بیرون دوخت. دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد. 

ماشین و کنار خونه نگهداشتم. پارسا پیاده شد.

-ممنون. شبت بخیر.

با ریموت در رو باز کردم. پارسا تو تاریکی کوچه گم شد. 

مرگ غزاله انگار داغ گذشته اش رو تازه کرده بود. 

****

روزها می اومدن و می رفتن. کم و بیش به پارسا سر می زدم هرچند هنوز همونطور سرد بود. 

قرار بود برای مراسم هتل دارها به خونه ی یکی از هتل دارهای بزرگ تهران بریم. 

تنها لباسی که مناسب پوشیدن بود، کت و شلوار بود. بهارک مثل همیشه پیش مونا بود.


ماشین و کنار خونه ی ویلائی پارک کردم. مردی جلوی در بود. 

خودم رو معرفی کردم. در رو باز کرد و وارد حیاط بزرگ خونه شدم.

 خانوم و آقای مشفق جلوی در ورودی بودن. با سلام و احوالپرسی وارد شدم. 

سالن بزرگ و نیم دایره ای بود که به زیبایی تزئین شده بود. با تعدادی از مهمون ها احوالپرسی کردم و سمت میز خالی ای رفتم. 

بعد از چند دقیقه صدرا به همراه نیلا اومدن. نیلا با خانومی سمت اتاقی رفت. 

نگاه صدرا بهم افتاد. با دیدنم پوزخندی زد و اومد سمتم.

-به به پارسال دوست، امسال آشنا. خوبی خانوم؟

-امرتون؟

ابرویی درهم کشید.

-اوه اوه چه عصبی! تو خسته نشدی این همه سال تنها بودی؟ من هنوز هم روی پیشنهادم هستم.

عصبی دندون قروچه ای کردم.

-شما بهتره حواست به پول همسرت باشه، لازم نیست نگران تنهایی من باشی! الانم خانومت منتظره.

دست توی جیبش کرد.

-آخه کسی پیدا نمیشه بیاد توی امل رو بگیره.

از کنارم رد شد. همون لحظه پارسا وارد سالن شد. 

نمیدونم چرا با دیدنش احساس دلگرمی کردم. با همه سلام و احوالپرسی کرد و اومد سمتم. 

-سلام.

لبخندی زدم.

-سلام. خوبی؟

عمیق نگاهم کرد. احساس کردم ضربان قلبم بالا رفت. 

نگاهم رو از نگاهش گرفتم. روی صندلی کناریم نشست.


مردی اومد سمتش و با هم شروع به صحبت کردن. بعد از چند دقیقه مرد رفت. 

-یه پیشنهاد بدم؟

یکی از ابروهاش پرید بالا. 

-آخر هفته قبول کن و همراه من و هلیا بیا بریم دماوند. 

-باید ...

نذاشتم ادامه بده. 

-من از اون کیک هایی که چند سال پیش به زور سرم درست می کردم و مجبورم می کردی جمعه ها صبح زود بیدار شم تا باهات بیام کوه درست می کنم. 

احساس کردم لبخند کم رنگی رو لبهاش نشست. 

-قبوله!

لبخندی زدم. بعد از تموم شدن مراسم به هلیا زنگ زدم. تعجب کرد اما در آخر کلی خوشحال شد. 

دل توی دلم نبود. بالاخره آخر هفته رسید. از شب قبل خواب به چشمهام نیومده بود. 

تمام وسایل رو آماده کردم. لباسهای بهارک رو تنش کردم و لباسهام رو پوشیدم. 

با صدای زنگ آیفون سمتش رفتم. پارسا بود. 

-سلام. 

-جلوی در منتظرم. 

بهارک زودتر سمت در رفت. سبد و کوله ام رو برداشتم. 

پارسا وسایل رو پشت ماشین گذاشت. تو اتوبان با هلیا قرار گذاشتیم. 

موزیک ملایمی در حال پخش بود. 

بهارک: عمو پارسا آهنگ شاد نداری؟ میخوام برقصم. 

-دارم عمو جون. 

آهنگ رو عوض کرد و یکی از آهنگ های شاد سحر اومد که واقعاًبه حال الان ما و سفرمون میخورد. 

بعد از مسافتی ماشین رو پایین تپه ی پر درختی که کلبه ای هم در وسطش قرار داشت نگهداشتیم.


وسایل رو داخل کلبه بردیم. انوشیروان سریع شومینه رو روشن کرد. 

پرده ها رو کنار زدم. قرار شد یه اتاق مال من و هلیا و بهارک باشه و پارسا و انوشیروان تو هال بخوابن. 

با هلیا سمت آشپزخونه رفتیم. چائی رو آماده کردم. هلیا وسایلی که خریده بودیم رو تو یخچال چید. 

با سینی چائی به سالن برگشتیم. بهارک خوابش برده بود. انوشیروان از هر جائی صحبت می کرد. 

هلیا: نظرتون چیه شب بریم جنگل چادر بزنیم؟ 

انوشیروان: هلیا جان تو جنگل می بینی؟!

-منظورم لای همین درختاس. 

انوشیروان: من که حرفی ندارم. بقیه چی؟ 

-به نظر من خوبه. 

پارسا: منم که تابع جمعم. 

قرار شد تا هوا تاریک نشده بریم و چادر بزنیم. بعد از کمی استراحت وسایل ها رو برداشتیم. 

بعد از پیدا کردن جای مناسب چادر رو زدیم و جلوی چادر آتش روشن کردیم. 

قرار شد پانتومیم بازی کنیم. من و پارسا با هم بودیم و هلیا و انوشیروان با هم. 

با فاصله ی کمی کنار پارسا نشسته بودم. هلیا سعی داشت چیزی رو به انوشیروان بفهمونه. 

پتو رو دورم محکم تر کردم. هلیا نگاهی بهم انداخت. 

-چادر رو من و شوهر جان زدیم حالا نوبت شماست. برید هیزم بیارید، داره تموم میشه. 

به ناچار بلند شدم. 

-دیانه جونم بابت بهارک هم خیالت راحت ... خاله هلیش هست.


و بوسی فرستاد. دهن کجی کردم و همراه پارسا سمت پایین تپه شروع به حرکت کردیم. 

هر دو توی سکوت مشغول جمع کردن چوب شدیم. با چکیدن قطره آبی روی صورتم سرم رو بالا آوردم. 

-داره بارون می باره!

-فکر نکنم. 

با بارش دوباره ی باران گفت:

-آره. برگردیم. 

اومدم پامو بردارم که نمیدونم چی شد و پام سر خورد و تا به خودم بیام از تپه پرت شدم پایین. 

درد بدی توی پام پیچید. صدای فریاد پارسا بلند شد. درد امونم رو بریده بود. 

پارسا اومد پایین. تو گودال کوچیکی افتاده بودم. 

-حالت خوبه؟ 

-پام! 

-صبر کن الان میام پایین. 

اومد پایین و جلوی پام روی دو زانو نشست. صورتم کمی سوزش داشت. 

-بذار پاتو ببینم. 

-اما ...

-اما چی؟ نترس، نمی خورمت! 

لبم رو به دندون گرفتم و دیگه حرفی نزدم. پاچه ی شلوارم رو زد بالا. قوزک پام متورم شده بود. 

دستش که روی قوزک پام نشست ناخواسته دستم و روی مچ دستش گذاشتم. 

-آی ...

سرش رو آورد بالا. 

-فکر کنم قوزک پات شکسته! 

-حالا چیکار کنیم؟

گوشیش رو درآورد. 

-لعنتی، آنتن نداره. 

بارون نم نم می بارید. از درد دستهام رو مشت کردم. 

-درد داری؟ 

سری تکون دادم. خم شد و دستش سمت صورتم اومد. متعجب نگاهش کردم. 

انگشتهای گرمش روی گونه ام نشست. با حس سوزش اخمی کردم. خاری جلوی چشمهام گرفت. 

-این توی گونه ات بود.


-باید بریم، هوا داره سرد میشه و شدت بارون بیشتر.

سری تکون دادم. خواستم بلند شم اما همین که پام رو تکون داد صدای دادم بلند شد. اومد سمتم.

-صبر کن، باید اول پاتو با چیزی ببندیم تا تکون نخوره.

-اما ...

-اما چی؟ 

نگاهی به اطرافش انداخت.

-باید شالت رو بدی.

-چی؟

-شالت رو بده.

دست دراز کرد و شالم رو از روی سرم برداشت. 

کلاه پالتوم رو روی سرم کشیدم. پارسا نشست.

-کمی درد داره اما باید تحمل کنی.

با درد سری تکون دادم. همین که گره شال رو محکم کرد از درد لبم رو محکم گزیدم. 

عرق سرد روی پیشونیم نشسته بود. 

-تموم شد.

اومدم نفس بگیرم که دستش زیر پا و دور شونه ام رفت و کشیدم توی بغلش. 

شوکه جیغ خفه ای کشیدم و دستم رو بند پیراهن مردانه اش کردم. 

-دستت رو دور گردنم حلقه کن، اینجا سراشیبیه.

به حرفش گوش دادم و دستم رو دور گردنش حلقه کردم. 

می دونستم از هلیا اینا خیلی دور شده بودیم. 

بعد از مسافتی هر دو خیس و نفس زنان زیردرخت بزرگ نشستیم. 

-یکم اینجا می شینیم ودوباره حرکت می کنیم. 

با اینکه خیلی درد داشتم و هر لحظه چشم هام سیاهی می رفت قبول کردم. 

شکلاتی سمتم گرفت.


-اینو بخور تا ضعف نکنی.

بعد از چند دقیقه بلند شد. خودم می تونم بیام. بغلم کرد. 

-الان وقت لجبازی نیست. پات داغون شده و باید هرچی زودتر بیمارستان ببریمت. 

ضربان قلبش رو که محکم به سینه ی ستبرش می کوبید به خوبی احساس می کردم. 

کمی سرم رو بالا آوردم و نگاهی بهش انداختم. سنگینی نگاهم رو احساس کرد و سرش رو خم کرد.

 فاصله ی بین صورت هامون قد یه بند انگشت بود. با صدای بمی گفت:

-چرا چند ماه بی خبر رفتی؟ حتی بهارک رو نبردی! 

-همه اش یه تله بود. تله ی برزو و هامون. 

-اون روز که اومدم جلوی درت و اون مرد رو دیدم می خواستم بگم از هامون یه نشانه هایی پیدا کردم.

-چرا هیچی نگفتی؟ چرا گذاشتی دستم به خون اون آلوده بشه؟ 

-به عنوان دوستت از دستت ناراحت بودم ... اونقدر که تصمیم اشتباهم زندگی خودم رو خراب کرد. اما تو باید به عنوان دوست روی من حساب می کردی!

-من هر بار سمتت اومدم تو ازم فاصله گرفتی. حتی من و متهم به ...

سکوت کردم. اصلاً نمیدونستم چرا این حرف ها رو بعد از این همه مدت دارم با پارسا می زنم! 

پارسا دیگه ادامه نداد. بالاخره گوشیش آنتن داد و به انوشیروان زنگ زد و توضیح داد که کجائیم.

 قرار شد تا اومدن انوشیروان زیر همون درخت بشینیم. 

با لرز دستهام رو تو آغوش کشیدم.



-من تو تمام این سالها دوستت داشتم.

باورم نمی شد. متعجب سرم رو بالا آوردم. تو تاریکی هیچی نمی دیدم.

 قلبم مثل قلب گنجشک به سینه ام می کوبید. صداش بم تر از همیشه توی گوشم نشست. 

-میدونم زدن این حرف ها بیهوده است؛ تو من و همیشه به چشم یه دوست دیدی اما تو برای من متفاوت بودی ... متفاوت از تمام زن های اطرافم ... یه آرامش خاصی داری ... خیلی وقت ها می خواستم بیام و بهت بگم اما هر بار وقتی از نبود احمدرضا اشک می ریختی از خودم متنفر می شدم. من چیز زیادی ازت نمی خواستم فقط یه گوشه ای از قلبت برای من باشه. 

باورم نمی شد که این همه سال پارسا .... عصبی سرم رو تکون دادم. با حرفی که زد ته دلم خالی شد.

-من عاشق سادگیت بودم ... عاشق نگاه معصومت ... خیلی نامردم، مگه نه؟ من ازهمون روزی که تو کوچه برا اولین بار اتفاقی دیدمت عاشق چشم های بی پناهت شدم. اون موقع ها نگاهت همیشه بی پناه بود مثل گنجشکی که تو بارون مونده.

با صدای انوشیروان به خودم اومدم. 

-حرف های امشب و فراموش کن. بذار پای حال بد این روزهام.

نمی تونستم حرفی بزنم. بغضی توی گلوم اذیتم می کرد. خم شد و بغلم کرد. 

سرم رو توی سینه اش فرو کردم. عطر تلخش پیچید توی دماغم. حرف هاش توی سرم بالا و پایین می شد.





برچسب ها جلد دوم دیانه ,


ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. دوشنبه 28 آبان 1397 11:37 ب.ظ
    والا حق می دم واقعا حال به هم زنه
  2. یکشنبه 27 آبان 1397 11:21 ق.ظ
    اوووعععحالم به هم خورد

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر