قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 30 شهریور 1396 ، 09:02 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۳۱.۰۵.۱۷ ۱۲:۰۰]
#پارت_150 



در جلو رو باز کردم و سوار شدم . 

_ چیه دل و قلوه دادناتون تموم شد؟ 

چرخیدم و به در ماشین تکیه دادم. 

نگاهی به صورتش انداختم 

_ شما اینجا رو از کجا بلد بودین؟

زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و ماشین و روشن کرد گفت:

_ نکنه فکر کردی می تونی شب و خونه ی یه پسر مجرد بخوابی؟  

_ اون پسر، پسر خاله ام هست. 

پوزخندی زد، منم پسر عموتم، یه شب بیا خونه مجردی من؟

با این حرفش گر گرفتم و عصبی با بغض نالیدم 

_ خفه شو فکر کردی همه مثل 

خودتن؟ تا یا دخترو دیدن مثل گرگ بهش حمله کنن؟

_ حرف دهنتو بفهم! 

_ نه که شما می فهمی. 

و رومو سمت پنجره کردم. 

اما صدای نفس نفس زدناشو احساس می کردم. 

قلبم تند تند و عصبی می زد . 

دوباره اون روز لعنتی جلو چشم هام اومدن، 

اینکه لخت روی تخت خونه ی این آقا بودم. 

سری تکون دادم. 

غیاث وارد کوچه شد و ماشین و کنار در نگه داشت.

تند دست گیره رو گرفتم تا پیاده شم یهو مچ دستم گرم شد. 

چرخیدم تا چیزی بگم که یهو لب های گرم غیاث روی لب هام نشست. 

شوکه سر جام موندم. 

نمی دونستم چه عکس العملی نشون بدم. 

بدون اینکه کاری کنه فقط لب هاش و روی لب هام گذاشته بود. 

به خودم اومدم، 

و دستمو تخت سینه اش گذاشتم. 

کمی به عقب هولش دادم. 

فشاری به پهلوم آورد و ازم فاصله گرفت. 

_ دفعه ی آخرت باشه نزدیک من میشی فهمیدی؟! 

و در ماشینو باز کردم و سریع از ماشین پیاده شدم.

با کلید توی دستم در حیاطو باز کردم. 

درو که بستم به در تکیه دادم.

گرمی لب هاش و هنوز رو لبم احساس می کردم.

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۰۶.۱۷ ۰۲:۵۶]
#پارت151

دروبستم و پشت به در  تکیه دادم

 اروم دستی روی لبم کشیدم

 و با قدم های شمرده  به سمت خونه

 رفتم در سالن رو  اروم بازکردم همه

 جا توی سکوت فرو رفته بود باقدم

 های اروم سمت پله ها رفتم وارد

 اتاقم شدم و با همون لباسا روی

 تخت دراز کشیدم نگاهمو به ساعت

 دوختم این روزا چقد تنهام همه

 هستن ولی انگار در عین حال

 هیچکس نیست.ادم ها گاهی عجیب

 دوست دارن تا کسی باشه 

 دوست داشتنش باهمه فرق کنه

 حس خواستنش ناب و خاص باشه

 مچاله شدم تو خودم و دوباره یاد بوسه

 ی غیاث افتادم سری تکون دادم

 و چشمامو بستم.

روزها از پس هم میگذره 

 حال بابا نه خوبه و نه بد

 همونطوره.عمه رفت خونه ی

 خودشون دلم میخواست بپرسم

 اون زن هنوز توی ایرانه یا

 رفته؟دلم برای بابامی سوخت

 تمام روز روی صندلی توی

 تراس مینشست و به باغ پاییز زده

 چشم میدوخت. فردا شب قرار بود

 جشن کوچیکی برای سامان و هیوا

 بگیریم  رفتم توی تراس کنار

 صندلی بابا ایستادم دستمو روی

 شونه های بابا گذاشتم

 :بابایی

 هرروز به این باغ خزان خیره میشی

 دنبال چی هستین؟

اهی کشیدو

 گفت:نگاهم به این باغه اما ذهنم

 درگیر خاطرات گذشتس

_ کاش میدونستم تو اون گذشته چی

 هست که براتون انقد مهمه و بعد از

 این همه سال بازم فکر کردن

 بهش براتون لذت بخشه.
اهی پر از درد کشید
 گفت  یه روز شاید تمام اتفاقات

 رو برات تعریف کردم اگر عمرمی

 بود.
خم شدم و گونشو بوسیدم گفتم:

 اینطور نگید لبخندی زدو گفت :کاش

 زودتر میاوردمت پیش خودم.خیلی

 دلم میخواد عروسیتو ببینم

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۰۶.۱۷ ۰۲:۵۶]
#پارت 152

لبخندم جمع شد نمیدونستم چی بگم

 سری تکون دادم و حرفی نزدم 

بابا گفت :  تو

 نمیخوای بری خونه فردا شب

 جشن برادرته.
میدونم چقد دوستشون
 داری.

_فردا صبح میرم
_دستش و اروم نوازش گونه

 روی دستم کشیدو گفت به غیاث گفتم

 بیاد برید لباس بخرید
_اما بابا من

 دستشو گذاشت روی لبام هیس

 دلم میخواد بهترین لباس و بخری تو

 که دلت نمیخواد دل بابای مریضتو

 بشکنی؟
 اجبار لبخندی زدم و گفتم

 نه .دستی به سرم کشید پس برو

 اماده شو.
از جام بلند شدم و رفتم سمت

 اتاقم چون هوا داشت سرد میشد

 پالتوی زرشکی پاییزیم رو پوشیدم و

 ارایش ملایمی کردم و بعد از زدن

 ادکلن از اتاق بیرون اومدم که

 زنگ ایفون به صدا دراومد رفتم

 تراس بابا جون من میرم 
_به سلامت دخترم
مراقب خودت باش راستی

 توی سالن روی میز برات پول

 گذاشتم ...

_خودم....نذاشت حرفمو

 کامل کنم و گفت برو پایین غیاث

 زیر پاش علف سبز شده عقب گرد

 کردم و وارد سالن شدم تراول هارو از

 روی میز برداشتم و سریع سمت حیاط دویدم و

 در حیاطو باز کردم 

غیاث توی

 ماشین نشسته بود یه دستش و به شیشه ی ماشین تکیه داده بود

و با دست دیگه اش روی فرمان ضرب گرفته بود 
رفتم سمت ماشین در جلو رو باز کردم و نشستم 
سلامی زیرلب گفتم سری تکون داد و ماشین و روشن کرد 

با سرعت رانندگی میکرد 
هر دو سکوت کرده بودیم ماشین و توی پارکینگ پاساژ بررگی پارک کرد 

گفت: اینجا بهترین پاساژ برای خرید هست 
همیشه با دوست دخترام میام

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۰۶.۱۷ ۰۲:۵۶]
#پارت_153


پوزخندی زدم و گفتم : _ چه افتخارم می کنه ..! 

و تند پیاده شدم . 

غیاث هم پیاده شد و با ریموت ماشین و قفل کرد . 

دستی به کت تک تنش کشید ، رفت سمت آسانسور . 

از دنبالش راه افتادم . 

در آسانسور باز کرد و کنار ایستاد تا اول من برم .

ابرویی بالا انداختم و پامو تو اتاقک آسانسور گذاشتم . 

غیاث هم اومد و دکمه طبقه 5 رو زد . 

با فاصله ی کمی کنارم ایستاد ، 

بوی عطرش پیچید توی دماغم . 

آسانسو ایستادو با هم از آسانسور خارج شدیم . 

یه نگاه کلی با پاساژ انداختم . 

تا حالا با هلنا اینجا نیومده بودیم . 

دستشو گذاشت پشتم . 

گفت : _ بریم مغازه ی دوستم . 

حرفی نزدم و باهاش همراه شدم ،

وارد مغازه ی بزرگی شدیم ، 

پسر جوانی با دیدن ما لبخندی زد گفت : _ به آقا غیاث گل ، از اینورا ؟؟؟؟

غیاث بهش دست داد گفت : _ کاری نداشتم ، بیام ...! 

مرد اشاره ای به من کرد گفت : _ دوست دختر جدیدته ؟؟؟

نگاه تندی به مرد انداختم . 

غیاث خندید گفت : _ فعلا که دختر عموم هست ..! 

مرد آهانی گفت . _ خوب چی می خواید ؟؟؟ 

نگاهی به لباس ها و  کفش های مجلسی توی مغازه انداختم . 

پیراهن کوتاه حریری چشمم رو گرفت . 

رو به دوست غیاث کردم . 

_ اون لباس ..! 

با پررویی خندید گفت : _ خانم به زیبایی شما انتخاباشون هم زیباست . 

نگاهی به غیاث انداختم . 

آروم گفتم : _ این دوستت دلش کتک میخواد ، 

غیاث حرفی نزد . 

صدای دختری از پست سرمون بلند شد ، 

_  وای غیاث .........

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۰۶.۱۷ ۰۲:۵۶]
#پارت_154


باصدای دختره به عقب برگشتم  نگاهم به دختری پرو تزی افتاد . 

اومد سمت غیاث و ازگردنش آویزون شد . 

پوزخندی زدم و طوری که غیاث هم بشنوه گفتم : _ دخترا چه علاقه‌ی شدیدی به گردنت

 دارن ....! 
نگاهی بهم انداخت و گفت : _ طعم آغو‌ش منو هرکی چشیده معتادش شده ......

بامشت به بازوش زدم . 

دختره با ناز گفت : _ نامرد می دونی آغوشت اعتیاد آوره و چند هفته‌ای ندیدمت ؟! 

 و خودشو بیشتر تو بغل غیاث جا کرد . 

لباس و ازدست غیاث گرفتم گفتم : _ تاشما طعم آغوش به ایشون ...

 وبا سر به دختره اشاره کردم ! 

تزریق می کنید  من برم لباسم رو پروف کنم . 

غیاث اومد حرفی بزنه  من بای بای کردم . 

و داخل اتاق پروف شدم . 

تند لباسام رو درآوردم ولباس یاسی رنگ و حریر پوشیدم ...! 

چرخی زدم لباس فیت تنم بود و

 خوش پوش لبخندی زدم و لباس رو درآوردم . 

از اینکه به همین راحتی تونسته بودم لباس انتخاب کنم خوشحال شدم . 

از اتاق پروف بیرون اومدم دختره هنوز آویزون غیاث بود.
 
غیاث با دیدنم گفت: چرا صدام نکردی بیام ببینم ...! 

چشم غره‌ای بهش رفتم . 

که گوشه‌ی لبش کج شد . 
دوست غیاث گفت : _ پسندیدین ؟؟؟

_ بله همین  بر می دارم . 

نگاهم رو به کفش ها دوختم.

کفش مشکی نظرم رو جلب کرد . 

مخمل پاشنه دار بود زیپ کفش از پشت بسته می شد روش با نگین کار شده بود .....

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۰۶.۱۷ ۰۲:۵۶]
#پارت_155


_ اون کفشتون رو میشه بدین ؟! 

کفش و گرفتم و روی صندلی نشستم . 

هرکاری کردم زیپش بسته نشد . 

دوست غیاث که حواسش بهم بود گفت : _  مشکلیه بسته نمیشه بزارین ببینم . 

غیاث خیلی محکم گفت : _ تو به کارت برس پدرام خودم می بینم . 

اومد سمتم و کنار پام روی سر پا نشست . 

مچ پام رو گرفت و نگاهی به کفش انداخت و زیپ کفش و کشید . 

اون یکی کفش و برداشت...

_خودم می پوشم

_ اگه می تونستی اولی رو پات می کردی .

 و بدون توجه من کفش  و پام داد...

گرمی دستش که خورد به پام حالم یه جوری شد .

سربلند کرد _  تموم شد . 

ازجام بلندشدم و نگاهی به کفش ها انداختم . 

 غیاث با فاصله‌ی کمی کنارم ایستاده بود . 

سربلند کردم حالا تا چونه‌اش می رسیدم از کفش ها خوشم اومد . 

همین و برمی دارم کفش هارو از پام درآوردم . 
 
غیاث گفت : _ چقدر شد ؟؟؟

_ قابل نداره ...! 

کنار غیاث ایستادم و کیفم رو درآوردم . 

_ بزارتوکیفت .  

_ نه ممنون بابا پول داده ..! 

_ ساینا ... 

نگاهم رو به نگاهش دوختم . 

_ خواهش می کنم بزار  خودم پولو حساب کنم . 

و اینکه ما نسبتی نداریم حساب کنی . 

انگار کمی عصبی به نظر می رسید . 

پوزخندی زد گفت : _ لیاقت می خواد غیاث شایسته حساب کنه . 

 وازم فاصله گرفت گفت : _ پرپر عزیزم چی می خوای برات بگیرم . 

دختری لوس چسبیده بهش گفت : _ خودتو می خوام . 

نمی دونم چرا عصبی شدم .....

_چقدر میشه ؟؟؟؟

_قابل نداره

باکفشاتون اینقدر.... میشه

پول و حساب کردم  و  ......

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۰۶.۱۷ ۰۲:۵۶]
#پارت_156

اما توی دلم کلی فش نثار غیاث و دوست گردن فروشش دادم

 چه خبره قیمت ها انقدر سرسام آور اخه

نگاهی به غیاث و دوست دخترش انداختم

دختری چندش آویزون 

غیاث نگاهی بهم انداخت و دست دختره رو گرفت گفت: بریم شام
وای غیا عاشقتم بریم

با شنیدن مخفف اسم غیاث نتونستم خنده ام رو کنترل کنم زدم زیر خنده میون خنده 

گفتم: غیا و دوباره خندیدم

غیاث اومد سمتم و بازومو گرفت و رو به دوستش کرد خداحافظ پدرام

پدرام خندید گفت:خداحافظ رفیق

_ دستم و ول کن شکست
_منم می خوام بشکنمش
دیگه چی برو دست دوست دخترتو بشکن غیا و دوباره خندیدم

_ نه نشد  عزیزم با اون کارای دیگه ای دارم وچشمکی زد

ازش فاصله گرفتم خوش باشید من میرم خونه

مچ دستم و گرفت خیلی جدی گفت:تو جایی نمیری شام می خوریم برمی گردیم

شما با دوست دخترتون برید شام بخورین

گوشه‌ی لبش از خنده ی  کج شد 
 گفت:توحسودیت شده

چشم هام و گرد کردم کی من به چی
 چه حرفا و صورتمو اونور کردم 

دختره اومد جلو گفت:غیاث عزیزم بریم دیگه

_بریم مجبوری  همراهشون شدم

دختره‌ی پرو رفت رو صندلی جلو نشست

در عقب و باز کردم نشستم و درو محکم بستم

 خودمم نمی دونستم این الکی ناراحت شدن هام براچیه
غیاث سوار شد...

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۰۶.۱۷ ۰۲:۵۶]
#پارت_158 


نفسم رو بیرون دادم. 

رفت روی صندلی رو به روم نشست. 

گفت: 

_ چی سفارش بدیم؟

شونه ای بالا انداختم

 _ نمیدونم. 

و نگاهی به منو انداختم. 

غیاث گفت: 

_ من بختیاری می خورم. 

نگاهی به قیمت بالاش انداختم. 

لبخندی زدم 

_ منم. 

ابرویی بالا انداخت گفت:

 _ چه عجب من و تو، تو یه چی ، هم سلیقه بودیم. 

نمی دونم چرا جدیدن این مردو میبینم ضربان قلبم ریتم می گیره. 

حرفی نزدم و با گوشیم مشغول شدم. 

یهو گوشی از دستم کشیده شد. 

متعحب سر بلند کردم.

گوشیم دست غیاث بود.! 

_ چرا گوشیم رو گرفتی؟

گوشین رو گذاشت کنارش روی میز.

 _ دوست ندارم همینطوری به اطرافم ذول بزنم. 

_ خوب به من چه؟

_ خیلی هم بهت ربط داره چون تو باعث شدی دوست دخترم بره.! 

پوزخندی زدم 

_ الان که گفتی کاری براش پیش اومده،
چی شد یهو رفت؟! 

لبخندی زد گفت :

_ دختره ی بیشعور فکر کرده برای من ناز کنه نازشو می کشم. 

خنده ام جمع شد و خیره نگاهش کردم، 

با اومدن گارسون نگاهم و ازش گرفتم و توی سکوت شام خوردیم. 

تا رسیدن به خونه حرفی بینمون ردو بدل نشد. 

ماشین و نگه داشت، نگاهی بهش انداختم. 

_ ممنون.! 

چرخید و نگام کرد گفت:

 _ شب خوبی بود. 

دستی به روسریم بردمو بدون حرفی پیاده شدم. 

آروم لب زدم 

_ برای منم، شب خوبی بود.! 

وارد خونه شدم و یه راست رفتم سمت اتاقم. 

انقدر خسته بودم که زود خوابم برد...

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۰۶.۱۷ ۰۲:۵۶]
#پارت_157

غیاث آینه رو تنظیم کرد روی صورتم،
نگاهی بهم انداخت.

برای  لحظه‌ای چیزی توی دلم تکون خورد،
 
 چشم ازش گرفتم.

ماشین‌و روشن کرد.

پنجره رو دادم پایین؛ سوز سردی خورد به صورتم، صدای آهنگ ملایمی پخش شد.

بعد از مسافتی ماشین و کنار رستوران نگه داشت.

از ماشین پیاده شدیم و سمت رستوران رفتیم.

نگاهی به رستوران شیک و دیزاین امروزیش انداختم، میزه کنار پنجره نظرم رو جلب کرد.

رفتم سمت میز و گفتم:

_اینجا خوبه.

دختره گفت:

_نه

چرخیدم و ابرویی براش بالا انداختم.

_ هرجا دوست داری بشین من سر اون میز میشینم.

و بی توجه بهشون سمت میز رفتم و روی صندلی نشستم.

بعد از لحظه ای نگاهی بهشون انداختم، مثل اینکه با دختره داشت بحث می کرد
لبخند زیر پوستی زدم.

نمی دونم غیاث چی گفت که دختره رفت سمت در رستوران
هنوز داشتم نگاهشون می کردم که غیاث سر بلند کرد 
سریع سرم رو پایین انداختم،

و منوی روی میز رو برداشتم باسنگینی نگاهی؛ سرم رو بلند کردم.

متعجب به غیاث نگاه کردم گفتم:

_ دوست دخترت کو

کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت: 

_کاری براش پیش اومد رفت.

چشم هام تنگ کردم گفتم:

_ مطمئنی؟

یهو خم شد روی صندلیم و اندازه یه بنده انگشت باهم فاصله داشتیم،

حس کردم گونه هام گل انداخت.

نفسش و فوت کرد روی صورتمو از صندلیم فاصله گرفت...

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۰۶.۱۷ ۰۲:۵۶]
#پارت_159 


صدای آهنگ از توی سالن به گوش می رسید . 

دستی به لباس هام کشیدم و از اتاق بیرون اومدم . 

نگاهی به سالن کوچیک آپارتمانمون اندختم . 

اون اندک مهمونایی که دعوت کرده بودیم ، 

هنوز کامل نیومده بودن . 

هلنا وسط سالن داشت با رهام قر میداد . 

دستی نشست روی شونه ام . 

چرخیدم که نگاهم به پر هام افتاد . 

_ چطوری خوشگله ؟؟؟؟

لبخندی زدم _ خوبم . 

_ بریم وسط ؟؟؟

سری تکون دادم . 

جشن برادرم بود . 

با پرهام رفتیم وسط . 

کم کم مهمونا اومدن و سالن خونه شلوغ شد . 

با اومدن عاقد مانتویی پوشیدم و شالی روی سرم انداخت . 

عاقد بعد از خوندن محرمیت رفت . 

و تا اخر شب رقصیدیم . 

مهمونا کم کم رفتن . 

گونه ی سامان و هیوا رو بوسیدم . 

هلنا اومد طرفم : _ کم کم باید خودم برات آستین بالا بزنم ، 

سوالی نگاهش کردم که با چشم و ابرو به پرهام اشاره کرد . 

_ منظورت چیه ؟؟؟؟؟

شونه ای بالا انداخت _ منظورم واضح هست . فکر کنم پرهام ازت خوشش اومده .....! 

_ چـــــــــــی ؟؟؟؟؟

_ هیس داد نزن ، الان میفهمه خلو چلی نمیاد بگیرتت . 

پشت چشمی نازک کردم _ دلشم بخواد . 

_ دلش میخواد به شرطی که خل بازیاتو بزاری کنار ،

 اون وقت تو ام به نونو نوایی میرسی . 

_ برو بابا ...

_ از کدوم ور برم ؟؟؟؟

_ وای هلی خفه شو . 

_ من و باش دلم برای توی ترشیده میسوزه که رو دستمون موندی . 

_ اما من قصد ازدواج ندارم . 

_ گمشو قوزمیت برای همه آره ، برای منم آره ؟! 

کلافه نگاهم رو از هلنا گرفتم و دیگه چیزی نگفتم . 

کمی بعد عمویینا هم رفتن . 

هرچند سامان دلش میخواست همراهشون بره ، اما موفق نشد .......




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر