قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 30 شهریور 1396 ، 09:02 ب.ظ

برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید


آیناز پوزخندى زد گفت:

_خوش میگذره؟

غیاث دستشو دور كمرم حلقه كرد گفت:

_عالی بهتر از این نمیشه

آیناز پوزخندى زد و رفت. شوكه از این برخوردش نگاهى به غیاث انداختم. 

لبخندى زد گفت:

_مهم نیست. 

واقعا مهم نبود، به سمت مهمون ها رفتیم و سلام احوالپرسى كردیم. 

كنار بابا رفتم. این چند روزه انگار ضعیف تر شده بود. 

روى مبلى دو نفره نشستیم. 

آیناز و یه دختره دیگه رو به روى ما نشسته بودن و نگاهشون به ما بود. 

نمی دونم چرا از نگاه خیره شون بدم اومد و كمى نزدیک تر به غیاث نشستم. 

نگاهى بهم انداخت، لبخندى زدم. دستشو دور كمرم حلقه كرد. آیناز اخمى كرد. 

بعد از ساعتى همه دور میز شام جمع شدیم. آیناز زودتر از سر میز بلند شد. 

چند دقیقه بعد گوشى غیاث زنگ خورد. ببخشیدى گفت بلند شد. 

چند دقیقه صبر كردم اما نیومد. 

از سر میز بلند شدم تا برم حیاط كمى هوا بخورم. 

احساس می كردم هواى داخل گرفته است. 

از در سالن بیرون اومدم. هواى تازه اومد به صورتم خورد. 

نفسى تازه كردم با صدایى گوشامو تیز كردم. 

نگاهى به اطرافم انداختم. نگاهم به آلاچیق افتاد، آروم رفتم اون سمت. 

هرچى نزدیكتر مى شدم صدا و تصویر واضح تر میشد.
 
-غیاث، من دوست دارم. اون دخترى كه معلوم نیست از كجا اومده چى داره كه من ندارم؟ 

با شنیدن صداى آیناز پشت درخت ایستادم. 

دستشو آروم روى سینه ى غیاث كشید. 

مات مونده بودم. نمیدونستم چى بگم یا چیكار كنم! 

اولین دكمه ى پیراهنشو باز كرد گفت:

-دلم گرمى تنتو می خواد غیاث و سرش خم شد. 

احساس كردم قلبم سنگین شد و چیزى توى دلم تكون خورد. 

همه اش منتظر بودم غیاث پسش بزنه.

اما غیاث ایستاده بود. 

آیناز رو پنجه ى پاهاش بلند شد و لباشو روى لباى غیاث گذاشت. 

بغض تو گلوم سنگین شد و پشت كردم بهشون. توى تاریكى زیر سایه ى درخت نشستم. 

دستامو مشت كردم، لب زدم: 

_آروم باش لعنتى، تو كه حسى به غیاث ندارى. اون مختاره هر جورى دوست داره زندگى كنه. 

اما صحنه ى لباى آیناز روى لب هاى غیاث از جلوى چشم هام اونور نمی رفت. 

این كه دستشو روى سینه ى مردونه ى غیاث گذاشته و لمسش كرده. 

عصبى سرى تكون دادم و از جام بلند شدم. 

با گام هاى نا استوار و پر از درد سمت در سالن رفتم. 

كنار در سالن ایستادم و نفسى تازه كردم تا كسى متوجه حالم نشه. 

می خواستم برم داخل كه صداى غیاث باعث شد مكثى كنم و آروم چشمامو یه دور ببندم و باز كنم، چرخیدم. 

با دیدن غیاث و آیناز ابرویى بالا دادم. 

غیاث نگاه خیره اى بهم انداخت با سوظن گفت:

_كى اومدى؟

دست به سینه شدم. 

_چطور؟

هول گفت:
 
_همینطورى.
 
پوزخند پر از دردى زدم گفتم:
 
_تازه اومدم.
 
آیناز تنه اى بهم زد و داخل رفت. غیاث اومد سمتم و توى دو قدمیم ایستاد. 

با دیدن جاى رژ آیناز زیر گردنش قلبم فشرده شد. 

كمى رو پنجه ى پا بلند شدم و دستم و نرم روى گردنش كشیدم. 

دست رژیمو بالا آوردم و جلوى صورتش گرفتم، پوزخندى زدم. 

_لااقل جاى رژش و پاک می كردی!
 
با دیدن رژ دستى لاى موهاش برد گفت:

_دختره ى احمق. 

_چرا احمق؟ دوست داره، میفهمى؟

یهو كمرم و چسبید با صداى عصبى گفت: 

_اگه دوسم داره پس فكر نكنم براى تو فرقى كنه باهاش بخوابم؟! 

و ابرویى بالا داد. 

_به من ربطى نداره برو بخواب. 

و محكم دستشو كشیدم از...

توى بغلش بیرون اومدم، وارد سالن شدم. 

نگاه آیناز هنوز خیره ى در بود. 

كلافه نفسم و بیرون دادم. دلم نمی خواست زندگى اى كه مثلا شروع كرده بودم بخاطر یه نفر دیگه خراب بشه. 

صبر كردم تا غیاث هم وارد سالن شد. 

با اینكه تو دلم غوغا بود اما دستم و دور بازوى غیاث حلقه كردم. 

متعجب نگاهى بهم انداخت، آروم زیر لب گفتم: 

_بهتره نقش یه همسر عاشق و بازى كنیم. اینو كه می تونیم؟

حرفى نزد و كشیدتم توى بغلش و لحظه اى محكم به خودش فشردم. 

چشم غره اى بهش رفتم كه كمى خم شد و خیلى سریع گوشه ى لبم و بوسید. 

با این كارش و گرمى لبش نفس تو سینه ام حبس شد و گونه هام گل انداخت، اما هرچى بود شیرین بود. 

خودمم نمی دونستم این همه خود درگیرى از كجا میاد، چرا حال و هوام حال و هواى بهاره؟ گاهى بارونى گاهى صاف!

سر بلند كردم اما با نگاه پر از نفرت و خشمگین آیناز رو به رو شدم. 

خوشحال از این كه تونستم این دختره ى لوس و سرجاش بنشونم كمى آروم شدم. 

بالاخره مهمون ها كم كم رفتن. غیاث بلند شد گفت:

_ما هم بریم. 

بابا بلند شد گفت: 

_امشب بیاین خونه ى من بخوابید. 

نگاهى به غیاث انداختم، غیاث سرى تكون داد گفت: 

-براى من فرقى نمی كنه. 

همراه بابا و عمه به خونه ى خودمون رفتیم، اما از اینكه عمه و آیناز هم شب بمونن كمى ناراحت بودم. 

اما خدا رو شكر عمه خداحافظى كرد و آیناز بى میل سوار ماشین شد. 

وارد خونه شدیم. 

باد سردى می وزید. باعث شد بازوهامو بغل كنم. 

غیاث كمک بابا كرد و وارد سالن شدیم. 

آتیه جون نبود و غیاث بابا رو به اتاقش برد، وارد اتاق بابا شدم...

كنار تخت بابا ایستادم. 

دستشو دراز كرد و دستم و توى دستش گرفت. 

با صداى ضعیفى گفت: 

-دخترم بدون دوست دارم. اگه كارى كردم از دوست داشتنم بوده. 

خم شدم و بوسه اى روى دستش زدم. 

سرانگشتاش كمى سرد بود كه باعث شد نگرانش بشم. 

نگاهى به غیاث انداختم. 

-چرا دستاش سرده؟ 

-آروم باش. چیزى نیست. 

اما من نگران بودم و دلم شور میزد. 

-بهتره بیاى بیرون بذارى بابا استراحت كنه. 

سرى تكون دادم و همراه غیاث از اتاق بیرون اومدم. سمت پله هاى طبقه ى بالا رفتم. 

غیاث هم همراهم اومد. در اتاق و باز كردم و سؤالى نگاهش كردم كه گفت: 

-فكر نكن بخوام اتاق دیگه اى بخوابم و دستشو گذاشت روى سینه ام و كمى هولم داد وارد اتاق شد. 

پررو تر از این آدم نبود. 

كتم رو درآوردم و دستى به موهام بردم. 

جلوى آینه ایستاده بودم كه نگاهم به نگاه خیره ى غیاث افتاد. 

حالم یه جورى شد. خودم نمیدونستم چه مرگمه. 

رفتم سمت تخت. 

غیاث پیراهنشو درآورد گفت:

-من با این شلوار خوابم نمیبره. 

نگاهى به شلوار جذب تنش انداختم. گفتم:

-خوب الان من چیكار كنم؟ میخواى یكى از ساپورتامو بدم بپوشى؟

پوزخندى زد. گفت:

-نه زحمتت میشه. خودم شورت دارم و كمربندشو باز كرد. 

سریع دستامو جلوى چشم هام گرفتم گفتم:

-درنیاریا!!

صدایى نیومد. 

هنوز دستام جلوى صورتم بود. یهو هر دو مچ دستم كشیده شد. چشم هامو روى هم فشار دادم. 

با گازى كه از گونه ام گرفت با درد چشم هامو باز كردم. 

-دیوونه چرا گاز گرفتی؟ 

خنده ى دندون نمایى كرد و كنارم روى تخت دراز كشید گفت:

-چه مزه اى داشت!

-اووم، یه طعم ملس داره. 

دستى روى گونه ام كشیدم و به پهلو شدم.

 پشت به غیاث دراز كشیدم. 

تخت چون نه دو نفره بود و نه یه نفره، هر دو جا میشدیم. اما كمى بهم چسبیده. 

یهو دستش نشست روى شكم لختم. 

نفسم حبس شد و احساس كردم خون هجوم آورد به گونه هام. 

سرش و وسط گردن و سرم گذاشت. هرم نفس هاش به لاله ى گوشم میخورد. 

با صداى لرزونى گفتم:

-میشه برى كنار؟

-چه اشكالى داره دوستم و بغل كنم؟

لعنتى توى دلم گفتم كه دستش و نرم دور نافم و پیرسینگش كشید. 

با صداى بمى گفت:

با این پیرسینگ ناف خیلى جذابی. 

ممنونمى زیرلبم گفتم كه پاشو انداخت روى پاهام و وسط هر دو پاش قفل كرد. 

متعجب گفتم: دارى چیكار میكنى؟ 

-كار خاصى نمیكنم. 

-امشب یه چیزیت شده ها!!

اما غیاث فشار دستشو دورم بیشتر كرد و گفت:

-بخواب بغلى. 

چشمهام چهار تا شد. نفسم رو كلافه بیرون دادم. 

-آخه چطورى بخوابم؟ مگه میشه تو آغوش مردت و محرم خودت باشى و خوابت ببره؟ 

از فكرهایى كه زد به سرم گوشه ى لبم و گاز گرفتم و چشم هامو محكم روى هم فشار دادم. 

با هزار كلنجار كم كم خوابم برد. 

با صداى جیغى سریع چشم باز كردم و ترسیده سرجام نشستم. 

غیاث هم تكونى خورد گفت: 

-صداى چى بود؟ 

از تخت پایین اومدم و با صدایى كه مى لرزید گفتم:

-صداى جیغ بود. 

و كتم رو روى نیم تنه ام پوشیدم. 

غیاث هم بلند شد و شلوار و پیراهنش و پوشید. 

هر دو از اتاق بیرون اومدیم. دلم شور میزد و پاهام سنگین شده بود. 

دلم گواه بدى میداد.

با قدم هاى لرزون از پله ها پایین اومدم. آتیه با دیدنم زد تو صورتش گفت: 

-دیدى خانوم جان، دیدى بدبخت شدیم؟ دیدى آقا مظلومانه رفت؟ 

سرم گیج رفت. نرده ها رو چسبیدم تا نیوفتم. 

غیاث از كنارم رد شد و سمت اتاق بابا رفت اما توانایى تكون خوردن نداشتم. 

باورم نمیشد بابا مرده باشه. نه نه بابا زنده است. 

از جام بلند شدم و افتان و خیزان سمت اتاق بابا رفتم. 

تا خواستم وارد اتاق بشم غیاث بازومو گرفت گفت:

-كجا؟ 

سر بلند كردم و با چشم هاى اشكى بهش چشم دوختم. 

-چى كجا؟ دارم میرم بابامو ببینم. 

-اما سانیا، عمو ...

داد زدم: عمو چى، ها؟ عمو چى؟ 

-أروم باش. باید زنگ بزنم آمبولانس بیاد. 

بازوى غیاث و چنگ زدم و فریادم بلند شد بابا و اشكام گونه هامو خیس كرد. 

غیاث سرمو به سینه اش چسبوند. 

-گریه كن تا آروم شى. 

لباسش و توى مشتم گرفتم و هق زدم. حالم دست خودم نبود. هر وقت یاد بابا و تنهائیش می افتادم حالم بدتر میشد. 

غیاث زنگ زد آمبولانس اومد و ساعتى نكشید كه عمه و آیناز سر رسیدن حال عمه از من بدتر بود. 

دو مرد همراه برانكارد وارد خونه شدن. با دیدنشون ترس و دلهره چنگ زد به دلم. 

غیاث اومد كنارم و دستشو دورم حلقه كرد. 

بعد از چند دقیقه بابا رو كه روى برانكارد آروم خوابیده بود و پارچه ى سفیدى روش كشیده بودن از اتاق بیرون آوردن. 

با دیدنش فریاد دلخراشى زدم و خواستم برم سمت برانكارد كه غیاث كمرم و سفت چسبید. 

عمه جیغ میزد و اسم بابا رو صدا میكرد. 

میون گریه هامون آمبولانس بابا رو به سردخونه منتقل كرد. 

غیاث رفته بود گوشه ى سالن كز كرده بودم.

هنوز لباساى دیشبى تنم بود. كم كم خونه شلوغ شد.  

غیاث وارد سالن شد. سرتاسر مشكى پوشیده بود. 

نایلونى توى دستش بود. اومد سمتم و دست انداخت زیر بازوم. آروم گفت:

ساینا، باید لباساتو عوض كنى. 

سر بلند كردم و با عجز نگاهش كردم. بلندم كرد و سمت یكى از اتاق هاى طبقه ى پایین برد. 

-برات لباس مشكى آوردم. 

اما من بی توجه به دیوار رو به روم زل زده بودم. 

-ساینا

حرفى نزدم كه گفت: 

-خودم باید لباساتو عوض كنم. الان مهمونا میرسن. 

با دستاى لرزون دكمه ى كتم رو باز كردم 

با كمك غیاث تونیك مشكى با شال و شلوار مشكى رو پوشیدم. 

از اتاق بیرون اومدم. مامان غیاث هم اومده بود. 

در سالن باز شد و مامان همراه عمه، زن عمو و بقیه وارد سالن شدن. 

با دیدن مامان بغضم تركید و اشك هام گونه هامو خیس كرد. 

مامان آغوش باز كرد. سر تو بغل مامان گذاشتم و با صداى بلند زدم زیر گریه. 

شب رو مامان كنارم موند. غیاث و بقیه دنبال كارهاى مراسم بودن. 

نگاهم و به در اتاق بابا دوختم و یاد مهربونى این مدتش افتادم. دلم از الان براش تنگ شده. 

تمام شب فقط كابوس دیدم و در حد یك ساعت خوابیدم. 

صبح همراه مامان و غیاث سمت بهشت زهرا رفتیم. 

از ماشین پیاده شدم. نگاهم به انبوهى زن و مرد افتاد. 

پاهام سست شدن و قلبم از بغض و درد شروع به تپیدن كرد. دستى زیر بازومو گرفت. 

سر بلند كردم و نگاهى به غیاث كه با اخم به رو به روش خیره بود نگاه كردم. 

رد نگاهش رو گرفتم به ...

مردى با قدى نسبتا بلند و موهاى جوگندمى كه با فاصله از بقیه ایستاده بود افتاد. 

بی توجه بهش نگاهم رو ازش گرفتم. 

با آوردن بابا دوباره حالم بد شد و بغض نشست توى گلوم. دلم میخواست بغلش كنم. 

دست غیاث و پس زدم و سمت تابوت دویدم. تا اومدم خودمو روش بندازم كسى كشیدم عقب.
 
-ولم كن بذار بابامو ببینم. بذار مرد اینهمه سال درد و رنج و تنهائى رو ببینم. 

-آروم باش ساینا

-لعنتى نمیتونم. 

و هق زدم. میون زجه هاى ما خاك رو روى جسم بی جون بابا ریختن. با هر خاكى كه ریخته میشد قلبم فشرده تر میشد. 

كم كم خاك تمام قبر رو گرفت و اثرى از جسم بی جون بابا نموند. 

روى زمین كنار خاكش زانو زدم. مشتى از خاك برداشتم و روى سرم ریختم. 

عمه خودشو انداخته بود روى قبر و فریاد میزد. 

از بس جیغ زده بودم و فریاد كشیده بودم صدام گرفته بود. 

كم كم مهمونا رفتن سمت سالنى كه براى پذیرایى آماده كرده بودیم. 

مامان زیر بازوم و گرفت. نگاهى به اطراف انداختم و نگاهم روى همون مرد غریبه كه هنوز سر جاش ایستاده بود افتاد. 

قدمى برداشت و اومد نزدیك. از روى زمین بلند شدم. 

نگاهم به دو گوى قهوه اى افتاد. ته نگاهش یه آرامش خاصى داشت. 

هر دو خیره ى هم بودیم كه گفت: 

-تسلیت میگم. نمیدونستم شیانا چنین دخترى داره. 

اشك دوباره توى چشم هام حلقه زد. با صداى گرفته اى گفتم:

شما باباى منو میشناسید؟ 

لبخند تلخى زد و با صداى ضعیفى گفت: 

-شیانا برادرم بود. 

و آهى كشید. 

-تسلیت میگم دخترم. 

سرى تكون دادم. با دیدن غیاث كه داشت با اخم سمتمون میومد تعجب كردم. رو كرد بهم. 

-بریم عزیزم. 

مرد نگاهى به غیاث انداخت گفت:

-همسرته دخترم؟

-بله، میتونم اسمتون رو بدونم؟

-اسمم مسیحا

با تعجب نگاهی به عمو مسیحا و نگاهی به غیاث انداختم ...

یعنی این مرد پدر واقعی غیاثه.!!

اما! چطور پسرش رو نشناخت ...؟

یعنی نمی دونه غیاث پسرش خودشه...!

سردرگم بودم که غیاث بازوم رو گرفت و بی توجه به حرف عمو دستم و کشید و گفت:

_عزیزم بریم...؟!

اما من هنوز نگاهم به اون  دو گوی مهربون بود ؛ چرا معماهای زندگیم حل نمی شه؟ !

سوار ماشین شدم اما نگاهم به عمو بود که کنار قبر نشست.

سرم رو به شیشه تکیه دادم و قطره اشکی لاز چشم هام چکید ...

باورم نمی شد بابا رو  به خاک سپردیم و حالا و برمی گردیم بدون بابا.

بعد از مراسمی توی  توسالن بزرگ  و صرف  غذا  مهمونا رفتن ؛

از اینکه عمو اشکان تو هیچ کدوم از مراسم ها نبود بازم برام یک معما بود ...

هیچ وقت ندیده بودم تو مراسم های شلوغ حضور داشته باشه جز مراسم عروسیمون...

سه وهفت بابا هم تموم شد و همه رفتن سر خونه زندگی خودشون .

بعد از یک هفته به خونه ی خودمون اومدیم ...

خسته وارد حموم شدم، نگاهم به دختر رنگ پریده و رنجور تو آیینه افتاد .

سری تکون دادم و زیر دوش ایستادم ..
آب ولرم کمی آرومم کرد.

لباسام رو پوشیدم و از حموم بیرون اومدم ؛سمت سالن رفتم اما با صدای غیاث سرجام ایستادم.

_بهت گفتم دست از سرم بردار...بهش بگو ...آره بگو.

متعجب به در اتاق تکیه دادم ؛ منظور غیاث چی بود ...؟چی رو به کی بگه؟

از این همه سردرگمی کلافه و ناراحت بودم اما هیچ کاری نمی تونستم.

سمت اشمزخونه  رفتم ؛دست و دلم به هیچ کاری نمی ره و دلم فقط گریه می خواد .

چهل روز از فوت بابا میگذره . 

صبح وکیل زنگ زد تا برای باز کردن وصیت نامه خونه ی بابا بریم . 

غیاث
سوییچ و برداشت و همراه هم از خونه خارج شدیم . 

بعد از مسافتی ماشین و کنار خونه بابا نگهداشت . 

با دیدن خونه یاد مدتی که با بابا زندگی میکردم افتادم و 

بغضی نشست توی گلوم . 

از ماشین پیاده شدیم و همراه کلیدی که داشتم درو باز کردم .

از حیاط رد شدیم ودرسالن و باز کردیم . 

عمه اینا زودتر از ما  اومده بودن . 

سمت عمه رفتم و روبوسی کردیم . 

آتیه جون با دیدنم دوباره اشک ریخت . 

درکش میکردم ، یک عمر بیشتر برای بابا کار کردن و اینجا 

مثل خونه ی خودشون بود . 

با اومدن وکیل همه روی مبل ها نشستیم . 

آقای جبری با اون قد خمیده و محاسن سفید و کیف چرم مشکی سلامی گفت .

و روی مبل نشست . 

عینکشو زد و گفت :_ همه هستن ؟؟؟؟

همه گفت : _ بله . 

کیفش رو باز کردو پوشه ای رو از توش در آورد و بازش کرد . 

همه رو یه دور از نظر گذروند و برگه ای رو باز کرد . 

_ "  بسم الله الرحمن الرحیم " 

وقتی این وصیت رو میخونید  من مدتیست که از کنار شما رفته ام ، 

امیدوارم در نبودم دلتنگی نکنید . 

همه به وصیت بابا گوش می کردیم . 

اشک چشم هامو تار کرده بود .

و با هر کلمه ای که اقای جبری می خوند ، 

بغضم سنگین تر می شد . 

بالاخره وصیت نامه تموم و آقای جبری

 گفت :_ همین طور که خودتون میدونید 

این خونه از ساینا هست و 

خونه  ی قیطریه از خواهرشون گلناز و بقیه اموال وقف خیره کردن . 

از اینکه بابا همه اموالشو به خیره داده بود خوشحال بودم . 

اقای جبری گفت : _ اما یه دفتر دادن تا بدم به ساینا و اینکه ... 

نگاهی به تک تکمون کرد گفت : _ شیانا قبل از مرگش گفت....




برچسب ها احساس اشتباهی ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر