قادر رنجبر نظرات شنبه 19 آبان 1397 ، 10:46 ب.ظ

رمان من



بهارک رو مهد فرستادم و از اونور با سرویسش هماهنگ کردم تا هتل پیش مونا ببرتش. 

آماده از خونه بیرون زدم. صدای قرآن کل کوچه رو برداشته بود.

درحیاط خونه ی پارسا باز بود. وارد حیاط شدم. حالم یه جوری بود. بغض توی گلوم سنگینی می کرد.

همه اش چهره ی خندون غزاله جلوی چشمهام بودن. هلیا  جلوی در بود. 

با دیدنم اومد سمتم. بغلش کردم. نگاهم به پارسا افتاد که سرتاسر مشکی تنش بود. 

سمتشون رفتم و زیر لب تسلیتی گفتم. 

صدای گریه ی مادر غزاله لحظه ای قطع نمی شد و یکی از بهترین عکس هاش سیاه پوش شده بود.

 قرار شد همه به بهشت زهرا بریم برای تشییع. هلیا و نامزدش همراه من اومدن. 

بهشت زهرا شلوغ بود. با آوردن غزاله صدای گریه ی همه بلند شد.

 بعد از تموم شدن مراسم خداحافظی کردم و سمت خونه راه افتادم. 

حال روحیم دوباره بهم ریخت.


*

روزها می اومدن و می رفتن. یکماه بیشتر از مرگ غزاله می گذشت.

امیریل استانبول بود. بالاخره بهار از راه رسید. 

با اصرار خانوم جون قرار شد یک هفته ای رو بریم گیلان، ویلای آقابزرگ. 

امیرعلی و مونا همراه من بودن. دورادور از هلیا شنیده بودم پارسا حال روحی خیلی خوبی نداره اما نمی تونستم سمتش برم.



ماشین و تو حیاط بزرگ ویلا پارک کردم. بهارک سمت تاب گوشه ی باغ رفت. 

چمدونم رو توی یکی از اتاق های پایین گذاشتم. هر کسی برای خودش یه اتاق برداشت. 

خاله همراه زندائی وارد آشپزخونه شدن و مرجان رفت سمت دریا. 

لباس عوض کردم و دنبال بهارک تو حیاط رفتم. گوشیم زنگ خورد. شماره ی هلیا بود.

-سلام هیلی خانوم.

-سلام عزیزم، خوبی؟ کجایی؟ 

-یک هفته ای اومدیم گیلان.

-کار خوبی کردین.

-شما کجایین؟

-والا انوشیروان به پارسا خیلی اصرار می کنه تا بریم حال و هواش عوض بشه اما قبول نمی کنه. انگار خودش رو داره شکنجه می کنه. میگم کاش می شد تو باهاش صحبت می کردی.

-آخه من چی بهش بگم؟

-نمی دونم، واقعاً موندم.

بعد از کمی صحبت با هلیا گوشی رو قطع کردم و به فکر فرو رفتم.

پارسا من رو تو شرایط سخت تنها نذاشت پس باید الان منم کمکش می کردم هر چقدر هم که  خودش تمایل به کمک نداشته باشه! 

چند روزی از اومدنمون می گذشت. قرار بود برای شب خانواده ی نوشین بیان ویلا. 

بی میل یه دست لباس مناسب پوشیدم و کمی آرایش کردم. از اتاق بیرون اومدم. 

نوشین با دیدنم پوزخندی زد که اهمیت ندادم. 

با صدای ماشین فهمیدم مهمون ها اومدن. مونا اومد کنارم. 

در سالن باز شد و اول پدر و مادرش و پشت سرشون صدرا همراه نیلا وارد سالن شدن. 

مونا گفت:

-اووف کی تا آخر شب اینا رو تحمل کنه؟ 

نیلا با دیدن من و مونا دستش رو دور بازوی صدرا حلقه کرد.



پوزخندی زدم و سرسری سلامی دادم. نیلا و صدرا کنار هم نشستن. 

همه در حال صحبت بودن که صدرا با کنایه گفت:

-شنیده ام نامزد پارسا فوت کرده! 

نیلا ابروئی تو هم کرد. 

-آره، واقعاًخیلی دردناکه ... طفلی جوون بود. 

صدرا نگاهم کرد. 

-فکر کنم شما رابطه ی نزدیکی با هم داشتین! 

-بله، از خیلی قبل. چطور؟ 

صدرا شونه ای بالا داد. 

-همینطوری پرسیدم. 

میدونستم بی منظور حرف نمیزنه اما حوصله نداشتم. از جمع جدا شدم. 

دست بهارک رو گرفتم و سمت ساحل که به ویلا نزدیک بود رفتم. 

باد آروم می وزید. نگاهم رو به موج های خروشان دوختم. 

تهی بودم؛ تهی از هر احساسی. 

به تمام این سالها فکر کردم. به نداشتن و حسرت پدر و مادر تا فوت احمدرضا. 

با حضور کسی کنارم سر برگردوندم. نگاهم به مرجان افتاد. 

ناخواسته گوشه ی لبم کج شد. نگاهش رو بهم دوخت. 

-تا کی می خوای با نفرت نگاهم کنی؟ 

-من هیچ حسی نسبت بهت ندارم که بخوام نفرت داشته باشم. 

-اما نگاهت پر نفرته! 

نگاهم رو ازش گرفتم. 

-میدونم در حقت بدی کردم. 

ناخواسته قهقهه ای زدم. 

-آفرین! تازه فهمیدی در حقم بدی کردی؟ ایولا، خیلی خوبه ... تو در حقم بدی نکردی؛ تو من و از داشتن پدر و مادر محروم کردی! ... میفهمی حسرت چیه؟ نه، چرا باید بفهمی؟



دستش اومد سمتم. قدمی به عقب برداشتم و دستهام رو بالا آوردم. 

-به من دست نزن! 

-ازت نمیخوام من و ببخشی فقط میخوام درکم کنی. زمانی که با پدرت ازدواج کردم تازه اونجا بود که فهمیدم سر یه لجبازی با مردی که دوستش داشتم یکی دیگه رو هم بدبخت کردم. 

-تو که فهمیدی انتخابت اشتباه بود چرا موندی؟ چرا من و باردار شدی؟ 

-نفهمیدم چطور شد که تو رو باردار شدم. از پدرت خواستم جدا بشیم اما اون نخواست!

-چون عاشقت بود! اصلاً می فهمی عشق چیه؟ تو خودخواه تر از این حرفهایی که بفهمی عشق چیه؛ 
فقط خودت رو دیدی! تو نه احمدرضا رو دیدی نه پدر من و نه منی که ۹ ماه تو بطنت داشتی! 
انقدر خودخواه بودی که ولم کردی. تمام این سالها در حسرت داشتنت بودم حتی تا اون روزی که اومدی ایران. پیش خودم گفتم حتماًدلیلی برای رفتن داشتی، شاید الان من و بپذیری اما چی شد؟ 
حتی منو نمی شناختی! تو چشمهام نگاه کردی و گفتی عشقت رو ازت گرفتم. 

با پشت دست صورتم رو پاک کردم. 

-ما هیچوقت نمیتونیم همو درک کنیم. مثل دو تا خط موازی هستیم که هرگز به هم نمی رسیم. 

بهش پشت کردم. حالم اصلاً خوب نبود. دلم فریادی از ته دل می خواست. 

سمت دریا قدم برداشتم. 

سردی آب لرزی تو تنم انداخت اما توجه نکردم. از ته دل فریاد زدم: “خدددددااااا” ....



بالاخره بعد از یک هفته به تهران برگشتیم. 

کارهای رستوران اکثراً دست مونا بود واین باعث شده بود تا سرم خلوت تر باشه. 

نمیدونستم برم خونه ی پارسا یا نه!

 لباس مناسبی پوشیدم. دست بهارک رو گرفتم. پشت درشون مکثی کردم اما آخر زنگ رو فشردم.

 صدای خسته ی پارسا پیچید توی آیفون.

-کیه؟ 

اینور ایستادم تا توی مانیتور دیده نشم. 

-میشه در رو باز کنی؟

لحظه ای مکث کردنش رو احساس کردم اما در با صدای تیکی باز شد.

 وارد حیاط شدم. در سالن نیمه باز بود. وارد سالن شدم. 

سکوت بدی همه جا رو گرفته بود و پرده های ضخیم باعث شده بود خونه نیمه تاریک باشه. 

نگاهی به اطراف انداختم. کسی توی سالن نبود. 

چرخیدم که نگاهم به پارسا افتاد. پله ها رو پایین اومد. هول کردم.

-سلام.

نگاهم کرد.

-سلام. خوش اومدین. 

و با دستش به مبل اشاره کرد. روی مبل تک نفری نشستم. 

روی مبل دو نفره ی روبه روم نشت. زن میانسالی از اتاق مادرش بیرون اومد. 

با دیدنم سلامی داد و به سمت آشپزخونه رفت. 

نمیدونستم از کجا شروع کنم و چی بگم! 

-مادر خوبه؟ 

-ممنون. مثل همیشه است.

سری تکون دادم. واقعاً مونده بودم چی بگم. 

-کارهای رستوران چطوره؟ 

-مثل همیشه است.

سرم رو پایین انداختم.

-واقعاً تسلیت می گم، خیلی ناگهانی بود.


-من به اتفاقات ناگهانی عادت کردم.
سرم رو بالا آوردم. 

نگاهم لحظه ای به نگاهش گره خورد. چشم هایش انگار نم اشک داشت. 

نگاهش رو از نگاهم گرفت. همون زن با سینی قهوه اومد و سینی رو روی میز گذاشت.

-کاری با من ندارید آقا؟

-نه، میتونی بری.

-چشم.

-بفرمائید قهوه.

این پارسای ساکت و آروم و البته سرد رو به روم رو نمی شناختم.

 توی سکوت قهوه ام رو خوردم. بلند شدم که بلند شد. دست دست کردم.

-فردا میخوایم با هلیا بریم  خارج از شهر ... گفتم بیام بگم شما هم میاین یا نه؟ 

دست تو جیب شلوار اسلش مشکیش کرد. 

-فکر نمی کنم اونقدر تنها باشید که از روی دلسوزی بیاید و به من پیشنهاد بدید؛ چون من نیازی به دلسوزی ندارم! 

-اما من از روی دلسوزی این کار رو نکردم، فقط به عنوان یک دوست قدیمی، اگر هنوز دوست بدونی، پیشنهاد دادم. هر طور مایلی!

از سالن بیرون اومدم. نفسم رو سنگین بیرون دادم. 

درکش می کردم که الان بی حوصله باشه. به هلیا زنگ زدم و همه چیز رو گفتم. 

قرار شد هلیا برای عوض شدن حال و هوا  یه شب نشینی رو تو خونه خودش بذاره.

 نمیخواستم برم اما با اصرا هلیا قرار شد منم برم. 

نمیدونستم پارسا میاد یا نه. لباس پوشیدم و لباسهای بهارک رو تنش کردم. 

سوار ماشین شدم و به آدرسی که هلیا داده بود رفتم. 

ماشین و کنار ساختمون بزرگی پارک کردم. زنگ طبقه ی 5 رو زدم.

 با باز شدن در سوار آسانسور شدم. همین که از آسانسور بیرون اومدم، در آپارتمان رو به رو باز شد.





برچسب ها جلد دوم دیانه ,


ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. چهارشنبه 23 آبان 1397 10:16 ب.ظ
    آقا رنجبر این رمان خیلی مونده دیگه فکر کنم اخراشه دیگه ازش خسته شدم خیلی کشدار بی مزه ست
    • قادر رنجبر
      این همه رمان داریم خوب داریم اونارو بخونید
  2. فرشته چهارشنبه 23 آبان 1397 07:35 ب.ظ
    سلام میشه رمان نامادریه هوس باز رو بزارین
  3. فرشته چهارشنبه 23 آبان 1397 07:32 ب.ظ
    سلام اقای رنجبر میشه رمان هوسی در گذشته رو بزارین ممنون میشم
    • قادر رنجبر
      باشه ببینم چی میشه
  4. سه شنبه 22 آبان 1397 04:40 ب.ظ
    حداقل جواب نویسنده را برام بذارید
    • قادر رنجبر
      شما تو گوگل سرچ کنید کانالو براتون میاره
  5. فرشته یکشنبه 20 آبان 1397 11:55 ب.ظ
    سلام واقعا رمان قشنگیه من عاشق این رمانم اما خیلی دوست دارم ادامشو بخونم لطفا زود تر ادامشو بزارین ممنون
    • قادر رنجبر
      چشم حتما

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر