قادر رنجبر نظرات شنبه 12 آبان 1397 ، 08:21 ب.ظ

رمان دیانه جلد دوم



-میدیدم پارسا چطور سعی داره قوی باشه اما واقعا سخت بود. دورادور حواسم بهش بود تا اینکه با اصرار پدر و مادرم ازدواج کردم اما اشتباه کردم. 
دلم جای دیگه بود و جسمم جای دیگه؛ طاقت نیاوردم و جدا شدم. 
دوباره به خونه برگشتم اما دیگه هیچ امیدی نداشتم که پارسا بیاد سمتم. گاهی تو رو باهاش میدیدم حای بعضی وقت ها بهت حسودی می کردم. 
جز پارسا هیچکس آدمهای توی ویلای شما رو نمی شناخت. چند ماه پیش فهمیدم سرطان دارم. به هیچکس نگفتم. 

تو یکی از همون روزها دل و زدم به دریا و بعد از چند سال پارسا رو از نزدیک دیدم.

 اون روز خیلی استرس داشتم اما باید شانسم رو امتحان می کردم. 
همه چیز و بهش گفتم حتی بیماریم رو! 

نگاهش رو بهم دوخت. 

-ازش خواستگاری کردم ... دیوونه ام؟

با بغض فقط سری تکون دادم. 

-احساس کردم از حرفهام تعجب کرده. 

حتی با ناراحتی رفت اما نمیدونم چی شد بعد از چند روز که واقعاً دیگه ناامید شده بودم تو کوچه دیدم و گفت قبوله! 

اون روز برام بهترین روز دنیا بود.

 بعد از سالها داشتم به عشقم می رسیدم. همه چی خیلی سریع پیش رفت و با هم عقد کردیم. 

دستم رو ضعیف فشرد.


-پارسا خیلی مرد خوبیه ... بهترین روزها رو برام ساخت اما عمر من دیگه قد نمیده تا برای همیشه کنارش باشم. 

-این حرف و نزن. 

-الکی دلداریم نده، خودم میدونم که باید برم اما ازت یه چیزی میخوام. 

فضای اتاق برام سنگین بود. هوا برای نفس کشیدن نبود. 

هر کلمه ای که از دهن غزاله بیرون می اومد دلم می خواست فریاد بزنم و بگم ساکت باش ... تو خوب میشی ... 

با پاهایی که به سختی روی زمین کشیده می شد از اتاق بیرون اومدم. هلیا اومد سمتم اما با دستم اشاره کردم که نیا!

نمیدونم چطور از بیمارستان بیرون اومدم و خودم رو به ماشین رسوندم! 

همین که پشت فرمون نشستم بغضم شکست و صدای هق هقم کل ماشین رو برداشت. 

چهره ی غزاله و صحبتهاش لحظه ای از جلوی چشمهام کنار نمی رفت. 

گوشیم یه ریز زنگ می خورد اما توانایی جواب دادن نداشتم. با تنی رنجور وارد خونه شدم. 

***

چند روزی از ملاقاتم با غزاله میگذشت. انقدر حال روحیم بد بود که مونا صبرش تموم شد و باهام دعوا کرد اما من هیچی برای گفتن نداشتم! 

امروز باید به دیدن خانوم جون می رفتم. کمی آرایش کردم تا چهره ی رنگ پریده ام خیلی مشخص نباشه. 

لحظه ی خروج نگاهم به ماشین پارسا افتاد که از حیاط بیرون اومد. از دست خودم ناراحت بودم. 

۳ سال پا به پای من زحمت کشید اما یکبار هم در مورد خانواده اش سوالی نکرده بودم!


بی توجه بهم سریع از کنارم رفت. ماشین و کنار خونه ی خانوم جون نگهداشتم. 

طبق معمول همه دور هم بودن. خانوم جون حالش کمی بهتر شده بود و همه کنار هم نشسته بودن و برنامه ی سفر ایام عید رو می چیدن.

هوا کمی ابری بود. کلافه ازجمع جدا شدم. یاد صحبت های امیریل افتادم. 

با هر بار دیدن مرجان قلبم سنگین می شد از اینکه چرا من و نخواست! منی که از پوست و گوشت خودش بودم.

لیوان رو محکم توی دستم فشار دادم. همون لحظه وارد آشپزخونه شد. 

نمیدونم چهره ام چطوری بود که اومد سمتم.

-حالت خوبه؟

عصبی لیوان رو توی سینک پرت کردم.

-چیه؟ تازه یادت افتاده باید حالم رو بپرسی؟ تو مگه نگران شدن هم بلدی؟ 

پوزخندی زدم. 

-چیه، سوال مسخره ایه، مگه نه؟ وقتی بچه بودم بدون مادربزرگ شدم. وقتی تو سن بیست و چند سالگی بیوه شدم هیچ مادری نبود که سرم رو نوازش کنه ... حالا اومدی حالم رو می پرسی؟!

تنه ای بهش زدم.

-از اطرافم، از زندگیم برو بیرون؛ مثل تمام سالهای گذشته که رفتی!

-اما من اومدم بمونم! 

پوزخند تلخی زدم.

-دیر اومدی خانوم مرجان سالاری، خیلی دیر اومدی!

از آشپزخونه بیرون اومدم و نفسم رو سنگین بیرون دادم.


شب ویلای دوست امیریل دعوت بودم و باید می رفتم هرچند هیچ میلی برای رفتن نداشتم. 

با همه خداحافظی کردم. بعد از تعویض لباس و آماده کردن بهارک ماشین رو سمت لواسون روندم.

بعد از طی مسافتی کنار ویلای بزرگی نگهداشتم. 

مردی اومد سمتم و بعد از معرفی، در ویلا رو باز کرد. ماشین و تو حیاط ویلا پارک کردم و پیاده شدم.

در ساختمون کوچیک و نقلی رو به روم باز شد. مردی همراه امیریل بیرون اومدن. 

بهارک با دیدن امیریل با شوق سمتش خیز برداشت.

بعد از سلام و احوالپرسی وارد خونه شدیم. گرمای مطبوع خونه باعث شد لبخندی بزنم. 

چند تا دختر و پسر دور شومینه روی تشکچه های رنگی نشسته بودن.

سمتشون رفتیم و امیریل دونه دونه معرفی کردشون. روی تشکچه کنار امیریل نشستم. 

بهارک سمت گربه ی پشمالوی گوشه ی سالن رفت. 

دختری با تیپ اسپرت برای همه قهوه آورد و کنار دوست امیریل نشست. 

هر کی یه چیزی می گفت. جمعشون پر از نشاط بود. 

امیریل با تن صدای آرومی کنار گوشم گفت:

-حالت خوبه؟ 

سر چرخوندم که نگاهم به نگاهش گره خورد. 

-خوبه.

-اما نگاهت اینو نمیگه!

نگاهم رو ازش گرفتم. 

-خیلی بده که یه روانشناس همه چی آدم رو سریع می فهمه!

-نه، اشتباه نکن. یه روانشناس شاید حالت رو بفهمه اما من دارم جدال بین منطق و احساست رو می بینم.

ته دلم  خالی شد.


نگاهم رو ازش گرفتم و با هول زدگی گفتم:

-اوه، انقدر بزرگش نکن. 

-از چی فرار می کنی دیانه؟ 

با صدای زنگ گوشیم سریع بلند شدم. نگاهی به شماره ی هلیا انداختم. 

-جانم؟

-تو کجایی که در دسترس نیستی؟!

-چیزی شده؟ تو چرا صدات گرفته؟

صدای هق هقش توی گوشم نشست. 

-بیا دیانه ....

-چی شده هلیا؟ اتفاقی افتاده؟ 

-غزاله رفت ... برای همیشه رفت ...

باورم نمی شد. دیگه صدای هلیا رو نمی شنیدم. امکان نداشت. 

با تکون دستی سر چرخوندم. امیریل با فاصله ی کمی کنارم ایستاده بود. 

-حالت خوبه؟ چی شده؟ چرا رنگت پریده؟ 

قطره اشکی روی گونه ام چکید. 

-من باید برم. 

چرخیدم تا دنبال بهارک بگردم که بازوم اسیر دست امیریل شد. 

-فکر کردی با این حالت، این موقع شب میذارم بری؟ فقط بگو چی شده آخه؟!

-من باید برم ... باید!

-باشه، باشه، آروم باش. 

امیریل از دوستهاش عذر خواست و با هم سوار ماشین من شدیم. بهارک خواب بود. 

بغضم شکست و صدای هق هقم بلند شد. 

-دیانه حالت خوبه؟

-باورم نمیشه ... همین چند روز پیش باهاش صحبت کردم ... حالش خوب بود ... یعنی حال پارسا ....

عصبی سرم رو تکون دادم.


امیریل ماشین و کنار خونه نگهداشت. با دیدن پرچم های سیاه دستم و روی دهنم گذاشتم. 

میدونستم الان اوضاع چقدر داغونه. امیریل عجیب سکوت کرده بود. شماره ی هلیا رو گرفتم. 

-الو دیانه ...

-سلام هلیا. 

-کجائی؟

-رو به روی در خونه. 

-بیا داخل ... صبر کن بیام. 

و اجازه نداد صحبت کنم. 

-من بر می گردم. 

امیریل سری تکون داد. از ماشین پیاده شدم. در خونه ی پارسا باز شد و هلیا بیرون اومد. 

با دیدنم بغضش شکست و محکم بغلم کرد. 

-دیدی ... دیدی غزاله رفت؟ ... اصلاً باورم نمیشه ... هیچکس باورش نمیشه، وااای خدا ...

ازم فاصله گرفت. 

-بیا داخل. 

-نه، نه الان نه. بذار فردا میام. 

-اما ...

-خواهش می کنم هلیا. 

-باشه، هر طور راحتی. 

سری تکون دادم و سمت ماشین رفتم. 

-من بهارک و میبرم، ماشین دستت باشه. 

-در و باز کن. 

-اما ...

-گفتم در و باز کن!

با ریموت در و باز کردم. امیریل ماشین و تو حیاط برد و پیاده شد. 

-از سر خیابون ماشین می گیرم. گریه کن اما خودت رو عذاب نده! من نمیدونم دقیق چی شده اما میدونم مرگ دوست عزیز، حتی همسایه، سخته! 
اما راهیه که همه ی ما قراره بریم. بهتره به بازماندگانش تسلی بدی. مراقب خودت باش. 

با بسته شدن در به خودم اومدم. بهارک و توی تختش گذاشتم و آروم پرده رو کنار زدم. 

تو تاریک روشن تراس اتاقش سایه ای دیدم. این حق پارسا نبود. 

پدرش، خواهرش و حالا نامزدش! روی زمین سر خوردم و سرم رو روی زانوهام گذاشتم.



برچسب ها جلد دوم دیانه ,


ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. شنبه 19 آبان 1397 06:43 ق.ظ
    سلام شما لطفا از نویسنده بپرسید ویه بار دیگه آدرس لینکش تو تلگرامو برامون بذارید ممنون
    • قادر رنجبر
      تو گوگل بزنی برات میاره
  2. جمعه 18 آبان 1397 12:08 ق.ظ
    سلام چرا توی تلگرام کانال دیانه و کافه عاشقانه باز نمیشه پیام میده که پاک شده
    • قادر رنجبر
      خبر ندارم
  3. دوشنبه 14 آبان 1397 07:17 ب.ظ
    نه بابا عکسهایی که شما می ذارید رو نمی گم تو کانال میذاره پایین مینویسه عکس شخصیت دیانه
    • قادر رنجبر
      اونو دیگه باید به اونا بگید نه من
  4. دوشنبه 14 آبان 1397 02:19 ب.ظ
    جلد اول کجا دوم کجا
  5. دوشنبه 14 آبان 1397 02:18 ب.ظ
    خوب نبود
  6. دوشنبه 14 آبان 1397 02:17 ب.ظ
    آقا رنجبر چرا نظرات منو به نمایش نمی ذارید چرا می گه باید به تایید نویسنده برسه مگه نگفتید نویسنده اینا رونمی خونه
  7. دوشنبه 14 آبان 1397 02:16 ب.ظ
    خدایی این دیانه س که عکسش هست خیلی زشت که
  8. دوشنبه 14 آبان 1397 02:15 ب.ظ
    این شخصیت دیانه خیلی زشت خدایی آینه این همه کشته ورده داره دماغ که بزرگ چشم که ریز صورت زیادی لاغر خودش لاغر موش که به زور تا گردنشه
  9. دوشنبه 14 آبان 1397 02:12 ب.ظ
    این عکسی که گذاشته میشه واقعا دیانه است خیلی زشت دماغش چرا اینقدر بزرگه چشمش هم ریزه صورتش هم باریک کشیده خیلی هم لاغره موهاشم که به زور تا گردنشه این چیه کلا رمان خیلی تخیلی این بود این همه کشته مرده داشت حداقل یه شخصیت بهتر می ذاشتید
    • قادر رنجبر
      نه عکس شخصیت دیانه نیست همینجوری میزارم

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.