قادر رنجبر نظرات سه شنبه 8 آبان 1397 ، 09:50 ب.ظ



-سلام. 

بی تفاوت سری تکون داد و دستهاش و دور غزاله حلقه کرد. نمیدونم چرا از این کارش خوشم نیومد. 

دستی به شالم کشیدم تا کمی هوا وارد ریه هام بشه. 

-با اجازه. 

تا خواستم سمت در برم، غزاله گفت:

-فردا شب تولدمه؛ خوشحال میشم بیای. 

نمیدونستم چی بگم که پارسا با تمسخر گفت: 

-عزیزم، ایشون خیلی سرشون شلوغه. 

غزاله با لبخند نگاهم کرد. لبخندی متقابلاً زدم. 

-حتماً مزاحم میشم ... فقط کجا باید بیام؟ 

غزاله: همینجا، خونه ی پارسا.

سری تکون دادم و بعد از خداحافظی ماشین رو بردم تو حیاط. 

بعد از اینهمه سال اولین باری بود که میخواستم به خونه ی پارسا برم. 

نمیدونم چرا یه جور هیجان خاصی داشتم! وارد خونه شدم. 

امشب باید می رفتم رستوران. با صدای پیامکم، نگاهی به گوشی انداختم. 

پیام از طرف امیریل بود. 

-سلام خانوم مدیر. امشب تو رستورانتون مهمون نمی خواین؟

نمیدونستم چیکار کنم! نمیخواستم باعث جلب توجه بشم چون تو نگاه اول امیریل واقعاً شبیهه احمدرضا بود.  

آماده از خونه بیرون زدم. وارد رستوران شدم. مونا با دیدنم سوتی زد. 

-به به، چه عجب ... خانوم تشریف آوردن!

-میخوای برگردم؟ 

بازوم رو کشید. 

-گمشو ... انگار خیلی بهت خوش گذشته. 

با هم وارد اتاق شدیم. روی میز نشست. 

-خوب تعریف کن.


متعجب ابرویی بالا دادم. 

-از چی؟ 

مونا چهره ی متفکری به خودش گرفت. 

-یعنی تو امروز نرفتی خونه ی خانوم جون! 

-آهااا ... منظورت اونجاست؟ همه چی امن و امانه! 

-همین؟

-نه!

-خوب تعریف کن. 

-مونا، اون روی منو بالا نیارا ... یعنی تو نمیدونی اونجا چه خبره؟ 

-تو که میدونی، امیر چیزی به من نمیگه. 

خواستم بلند شم که سریع از روی میز بلند شد و سمت در رفت. 

-مونا

-هوم؟

-امیریل پیام داده بود که برای شام میخواد بیاد اینجا. 

-خوب بیاد. 

-خوب بیاد؟!

-آره!

-تو باغ نیستی؟ کی حوصله داره به تک تک مدیرها جواب بده. 

-آها ... خوب از در پشتی تالار بیاد وی آی پی غذا بخورین 

-بد فکری نیست. بذار بهش زنگ بزنم. 

مونا رفت. به امیریل زنگ زدم و توضیح دادم. بهارک رفت پیش مونا. امیریل وارد وی آی پی شد و لبخندی زد. 

-اگه برات دردسر ساز بود می گفتی نمیومدم. 

-نه، چه حرفیه!

لبخندی زد. سمت میز راهنمائیش کردم. رو به روی هم نشستیم. 

-خوب، حالت چطوره؟ 

به صندلی تکیه دادم. 

-مادرم اومده. 

ایرویی بالا داد. 

-آفرین ...

کمی روی میز خم شد. 

-اما مثل اینکه تو از اومدنش خوشحال نیستی! 
سرم رو پایین انداختم. 

-به نظرت جایی برای خوشحالی گذاشته؟ 

-نه اما باید با این موضوع کنار بیای که هر آدمی امکان داره اشتباه کنه.


-من نمیتونم ببخشمش. 

-کسی مجبورت نکرده تا این کار و کنی اما بشین و فکر کن ببین تا کی با دیدنش حسرت روزهایی که باید بود اما نبود رو میخوری؟ ... میدونم هربار بعد از دیدنش پیش خودت میگی چرا من و نخواست! شاید تو اون سن کم فکر می کرده بهترین تصمیم رو گرفته. 

پوزخند تلخی زدم. 

-پس حس مادرانه چی میشه؟ یعنی باور کنم این حس ها دروغه؟! 

-نه، اما تا حالا پای حرفهاش نشستی؟ 

نفسم رو سنگین بیرون دادم. 

-ما دو تا خط موازی هستیم که باید هر کدوم راه خودمون رو بریم. خیلی وقته عادت کردم وقتهایی که نیاز به مادر دارم، خودم برای خودم مادری کنم. کجا بود وقتی از تب می سوختم؟ کجا بود روز اول مدرسه ام و ... دیگه هیچی برام مهم نیست؛ بگذریم. 

امیریل عمیق نگاهم کرد. بغضم رو قورت دادم. 

-به چی خیره شدی؟ 

-به یه دختری که شاید هیچوقت بچگی نکرده اما الان یه خانوم محکم و استواره ... البته در ظاهر! 

-از نهال چه خبر؟ 

-یعنی دیگه حرف نزنم؟ 

-نه، چه حرفیه؟ 

-اونم خوبه. 

-حال مادرت بهتره؟ 

-نه، متأسفانه از وقتی راجب گذشته ی هامون فهمیده خودش رو مقصر میدونه ... البته گذشته ی شما تقریباً شبیه به هم بوده اما ...

-اما من مادربزرگی داشتم که با تمام پیر بودنش خوب و پرمهر بزرگم کرد اما اون یه پدری داشته پر از نفرت و تمام زندگیش رو با نفرت بزرگ شده.
 
امیریل سری تکون داد. بعد از شام تشکر کرد و ازم قول گرفت باهاش به باغ دوستش برم.


رو به روی آینه ایستادم. استرس داشتم. اولین بار بود میخواستم به خونه ی پارسا برم. 

نگاهی به پیراهن ساحلی بلندم انداختم. کت کوتاهی روش پوشیدم و آرایش ماتی کردم و موهام رو بالای سرم بستم. 

بهارک آماده روی تخت نشسته بود. در آخر کمی ادکلن زدم. 

کیفم رو برداشتم و بعد از کلی پاساژگردی زنجیر پلاک ظریفی که نظرم رو جلب کرد به همراه دسته گلی از گلهای لیلیوم خریدم که عطرش تمام اتاق رو پر کرده بود. 

گلها رو برداشتم و از خونه بیرون اومدم. پشت در نفسی تازه کردم اما بی فایده بود و قلبم همچنان به سینه ام می کوبید. 

زنگ رو فشردم. بعد از چند دقیقه در با صدای تیکی باز شد. وارد حیاط شدم. 

ساخت خونه بی شباهت به خونه ی خودم نبود. حیاطی بزرگ با ساختمونی در وسط اون. 

پله ها رو بالا رفتم که در سالن باز شد. نگاهم به پارسا افتاد. لباس اسپرتی تنش بود و موهاش رو مثل همیشه رو به بالا داده بود. 

غزاله لباس کوتاه عروسکی تنش بود و موهاش رو مردونه کوتاه کرده بود. 

لبخندی زدم و گلها رو سمت غزاله گرفتم. 

-سلام. تولدت مبارک ... صد و بیست ساله بشی. 

بغلم کرد. احساس کردم تنش چقدر سرده. 

-مرسی که اومدی. 

با هم وارد سالن شدیم. هلیا جیغی کشید. 

-وااای ببین کی اومده!!

و اومد سمتم.


با محبت بغلم کرد. 

-وای که چقدر دلم برات تنگ شده بود. 

-منم. 

-آره؛ از احوالپرسیات معلومه!

صدای غزاله از پشت سرمون بلند شد. 

-عه هلیا، ول کن مهمونمو ... میخوام به بقیه معرفیش کنم. 

دستش رو دور بازوم حلقه کرد. نگاهم کشیده شد سمت پارسا. به نظر کلافه میومد. 

لحظه ای نگاهش با نگاهم تلاقی کرد. حس کردم ته دلم خالی شد. 

سریع نگاهم رو از نگاهش گرفتم. با غزاله سمت مهمونهایی که دور هم نشسته بودن رفتیم. 

تعدادشون کم بود. چند تا خانوم و آقا با چند تا دختر و پسر و نامزد هلیا. 

-خوب، معرفی می کنم؛ ایشون دوست من و همکار پارسا جونم، دیانه و اینم دختر نازش بهارک. این خانوم و اقا هم پدر و مادرم هستن. 

با مادرش دست دادم و برای پدرش سری تکون دادم. دختر و پسر جوونی رو نشون داد. 

-داداش من بهیار و نامزد خوشگلش تمنا. 

هلیا یهو اومد سمتمون. 

-خوب عروس خاله جون، بقیه اش مربوط به ما میشه، بکش کنار. 

و تنه ی آرومی به غزاله زد. 

-این آقا خوشگله و خانوم خوشگلشون مامی و پاپی من هستن. 

مرد اخم تصنعی کرد. 

-تو باز این مدلی حرف زدی؟ 

اما هلیا رفت سمتش و روی سرش رو بوسید. 

-فدای کله ی بی موت بشم. 

پدرش سری تکون داد. با خواهر و برادرهای هلیا آشنا شدم. 

هرچی تو مهمون ها دنبال پدر و مادر پارسا گشتم کسی چیزی نگفت. 

کنار هلیا نشستم. خدمتکاری برای پذیرایی اومد. نگاهی به خونه انداختم. 

تمام پرده ها مخمل و ضخیم بودن. برعکس خونه ی من هوا انگار خفه بود. خونه بی روح بود.

مادر هلیا بلند شد. 

-من برم خواهرم رو بیارم. 

پارسا توی سکوت کنار غزاله نشسته بود. مجلس دست نامزد هلیا و برادر غزاله بود. 

با دیدن مادر هلیا که ویلچری رو هل می داد لحظه ای شوکه شدم. 

زنی با جسم نحیف و صورتی بی روح و رنگ پریده روی ویلچر نشسته بود. احساس کردم خاله ی پارسا بغض کرد. 

-اینم خواهر من. 

اما مادر پارسا فقط به یکجا خیره بود. 

هلیا: خب، تولد رو شروع کنیم. 

سؤالهایی توی سرم بالا و پایین می شد. با سنگینی نگاهی سرم رو بالا آوردم. 

نگاهم با نگاه پارسا تلاقی کرد. با پوزخند نگاهش رو گرفت. هلیا سقلمه ای بهم زد. 

-حواست کجاست؟ 

-همین جا. 

-پارسا چیزی راجب خاله بهت نگفته بود؟

سری تکون دادم. هلیا فقط لبخند غمگینی زد. با آوردن کیک صدای دست بلند شد. 

غزاله شمع ها رو فوت کرد. همه کادوهاشون رو دادن. منم کادوم رو دادم. 

غزاله و پارسا رفتن وسط تا برقصن. از اول تا تموم شدن رقص پارسا و غزاله، مادر پارسا فقط نگاهش به یک جا بود. 

غزاله سمت آشپزخونه رفت. عرق کرده بود. برای بهارک سیبی پوست کندم که صدای افتادن چیزی از آشپزخونه اومد. 

پارسا سریع به اون سمت رفت و بقیه به دنبالش. صدای جیغ مادر غزاله بلند شد. 

نگاهم به جسم غزاله افتاد که پخش آشپزخونه بود. یکی رفت تا به اورژانس زنگ بزنه.


تو چهره ی همه استرس بود. سمت هلیا رفتم. چشمهاش پر از اشک بود. 

-چی شده؟ 

-همه بهش گفتیم برو دکتر ... شیمی درمانی کن خوب میشی اما گوش نکرد! 

شوکه با چشمهایی که احساس می کردم بیشتر از این باز نمیشه به هلیا چشم دوختم. 

-تو چی داری میگی؟!!! 

-دیانه، اون سرطان داره. 

باورم نمی شد. امکان نداشت. با صدایی پر از بهت گفتم:

-دروغ میگی!!

یهو خودش رو انداخت توی بغلم. 

-کاش دروغ بود کاااش .... اما حقیقته؛ چند ماهی میشه فهمیدیم اما به حرف هیچکس گوش نمی کنه تا برای شیمی درمانی بره. 

با اومدن آمبولانس به بیمارستان انتقالش دادن. موندنم بی فایده بود. خواستم برم که هلیا دستم رو گرفت. 

-دیانه جون، چند ساعتی اینجا می مونی؟ ما زود بر می گردیم. پارسا به پرستار خاله مرخصی داده بود و الان کسی نیست پیشش بمونه. 

-عیب نداره می مونم فقط بهارک رو کجا بخوابونم؟ 

-همراه من بیا. 

سمت اتاقی رفتیم. در رو باز کرد. اتاق دکور دخترونه ای داشت. بهارک و روی تخت گذاشتم. سر بلند کردم. 

نگاهم به عکس دختر نوجوونی افتاد. چهره ی شادابش بیشتر از همه بیننده رو خیره می کرد. 

تا خواستم از هلیا بپرسم دستشو رو هوا تکون داد. 
-الان نه دیانه ...

و از اتاق بیرون رفت. سمت عکس رفتم. بی شباهت به پارسا نبود.


هزار و یک سؤال توی سرم بالا و پایین می شد اما کسی نبود تا بهشون جواب بده. 

بهارک خواب بود. آروم روش رو پوشوندم و از اتاق بیرون اومدم. 

اینهمه اتفاق افتاد اما مادر پارسا هنوز روی ویلچرش به یه نقطه خیره بود. 

سمتش رفتم. چهره اش به نظر خسته میومد. 

کمی روی ویلچر خم شدم. کمی سرش رو بالا آورد و به چشمهام خیره شد. 

-می خواین ببرمتون اتاقتون؟ 

خیلی آروم سرش رو تکون داد. ویلچر رو سمت راهرویی که خاله ی پارسا ازش بیرون اومده بود بردم. 

نگاهی به اطرافم انداختم. فقط یه در بود. آروم بازش کردم. 

اتاق تاریک بود و فقط یه آباژور روشن بود. وارد اتاق شدیم. ویلچر رو سمت تخت بردم. 

کمکش کردم روی تخت دراز کشید. کتابی کنار تخت بود. روی صندلی کنار تخت نشستم. 

نگاهش رو بهم دوخته بود. لبخندی زدم و کتاب رو بالا آوردم. 

-میخوام براتون کمی کتاب بخونم. 

آروم شروع به خوندن کردم. سرم رو بالا آوردم. چشمهاش بسته بود. 

سر چرخوندم اما هیچ عکسی توی اتاق نبود. 

آروم از اتاق بیرون اومدم که در ورودی سالن باز شد و پارسا وارد شد. 

پاهام انگار به زمین قفل شدن. سر بلند کرد و نگاهمون با هم تلاقی کرد.


نمیدونستم چه عکس العملی نشون بدم. در سالن رو بست و اومد داخل. به خودم اومدم. 

-حالش چطوره؟

سر بلند کرد. نگاهش خسته بود. 

-خوب نیست ... ممنون که پیش مادر بودین، می تونین برین. 

علناً داشت بیرونم می کرد! سمت اتاقی که بهارک رو خوابونده بودم رفتم. 

کیفم رو برداشتم و بهارک خواب رو بغل کردم. خواستم از اتاق بیام بیرون که جلوی در نمایان شد. 

-سنگینه بده من. 

-ممنون، خودم میبرم. اگر زحمتتون نمیشه در سالن رو باز کنین. 

حرفی نزد و در سالن رو باز کرد. هوای آزاد که به صورتم خورد کمی آروم تر شدم. 

از دست خودم عصبی بودم؛ از این حال و هوایی که با دیدن پارسا بهم دست می داد. وارد خونه شدم. 

به هر سختی بود بالاخره هوا روشن شد. شماره ی هلیا رو گرفتم. 

میخواستم برم ملاقات اما هلیا گفت ممنوع الملاقاته! اصلاً نمیدونستم بیماریش چیه که حتی اجازه ی ملاقات نداره. 

چند روزی از اون شب میگذشت. بی دلیل دلم شور میزد. دوباره شماره ی هلیا رو گرفتم. 

-هلیا میخوام ببینمت. 

-من بیمارستانم. 

-مگه نگفتن ممنوع الملاقاته؟! 

احساس کردم هلیا هول شد. 

-چیزه ... دیانه ... ببخشید ...

-حالت خوبه؟ 

-پارسا ازم خواسته بود تا اینطوری بهت بگم. 

شوکه گوشی رو از خودم فاصله دادم. چرا باید پارسا اجازه نده من غزاله رو ببینم؟! 

-باشه، انشاالله زود خوب بشه ... فقط می خواستم حالش رو بپرسم.


اجازه ندادم هلیا دیگه صحبت کنه و گوشی رو قطع کردم. نگاهم رو به درخت هایی که نوید بهار رو میدادن دوختم. 

چرا پارسا نمی خواست برم دیدن غزاله؟ کلافه لباس پوشیدم و به رستوران رفتم. تا شب ذهنم درگیر بود. 

مونا هرچی پرسید چی شده فقط پیچوندمش چون خودمم نمیدونستم چرا اینطوری شدم! از این رفتارهای خودم کلافه بودم. 

۳ سال کامل پارسا تو کارها بدون هیچ چشم داشتی کمکم کرده بود و پا به پای هم پیش رفتیم. 

کلافه سرم رو توی دستهام گرفتم. با صدای زنگ موبایلم نگاهی به اسم هلیا انداختم. 

اول میخواستم جواب ندم اما بعدش پشیمون شدم. صفحه رو لمس کردم. 

-دیانه چرا برنمیداری؟! 

-سلام. چی شده؟ 

-میای بیمارستان؟

-چی؟ 

-بیمارستان. 

-برای چی؟

-ازت خواهش می کنم. 

-اما پارسا ...

-اون نیست؛ لطفاً بیا. 

دو دل بودم که برم یا نه. 

-باشه میام. 

-فقط زود!

گوشی رو قطع کردم. بهارک رو به مونا سپردم و سریع سوار ماشین شدم. 

کنار بیمارستان پارک کردم. بعد از کلی کلنجار رفتن با نگهبان وارد شدم. 

هلیا تو راهرو بود. با دیدنم اومد سمتم. 

-دلم هزار راه رفت ... چی شده؟ 

-غزاله خواسته ببینتت. 

-من و؟!!

هلیا سری تکون داد.


بعد از پوشیدن لباس مخصوص سمت اتاقی رفتیم. هلیا آروم در و باز کرد و وارد اتاق شدم. 

با دیدن غزاله روی تخت لحظه ای شوکه سر جام موندم. 

باورم نمی شد این دختر نحیف و رنجور اون غزاله ای باشه که روز اول دیدمش. 

با دیدنم لبخندی زد و دستش رو دراز کرد. 

بغض داشت خفه ام می کرد. با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت:

-سلام. 

دستهای سردش رو توی دستهام گرفتم. 

-سلام. 

نمیدونستم واقعاً چی بگم! 

-خیلی چهره ام به هم ریخته است که اینجوری شوکه شدی؟ 

سریع سرم رو تکون دادم. 

-نه نه ... مثل همیشه زیبایی!

خنده ی تلخی کرد و نگاهش رو به رو به روش دوخت. 

-من در حق پارسا خیلی بدی کردم اما همه اش از روی دوست داشتن بود. 

از همون روزهای اول که به این خونه نقل مکان کردن با یه نگاه عاشقش شدم. 

اون موقع هنوز اون اتفاق شوم براش نیوفتاده بود. 

از شانس خوبم با خواهرش، پری، همکلاسی شدم و رفت و آمدهامون زیاد شد. هرچی من بیشتر عاشق پارسا می شدم انگار اون از من دورتر می شد! 

سال سوم دبیرستان بودیم که خانواده اش به یه مسافرت رفتن و موقع برگشت تصادف کردن.

 پدرش به همراه پری در جا مردن اما مادرش نزدیک به ۶ ماه تو کما بود و از لحظه ای که بهوش اومد و فهمید دختر و همسرش فوت کردن تا الان که شاید ۸ سال میشه، با هیچکس حرف نزده.


برچسب ها جلد دوم دیانه ,


ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. شنبه 12 آبان 1397 08:04 ب.ظ
    یه عق بزرگ برای این رمان مسخره
  2. جمعه 11 آبان 1397 10:38 ب.ظ
    ازاین رمان خدایی حالم به هم می خوره خیلی چرت هندی تخیلی احمقانه ولی رمان های دیگه مثل استاد مغرور من پناهم باش تقاص معشوقه اجباری خیلی خوبن
  3. جمعه 11 آبان 1397 10:36 ب.ظ
    البته منظورم رمان پناهم باش بود که خیلی خوبه نه این رمان عوضی آمد تو این کانال خیلی رمان خوبی بود دوست داشتم لطفا زود به زود بذارید
    • قادر رنجبر
      چشم حتما
  4. جمعه 11 آبان 1397 10:35 ب.ظ
    این رمان خیلی خوبه ممنون آقا رنجبر
  5. پنجشنبه 10 آبان 1397 09:35 ق.ظ
    این رمان خیلی وقته به درد نمی خوره وروز به روز هندی تر میشه
  6. Farniyan پنجشنبه 10 آبان 1397 01:02 ق.ظ
    چچچچچچچچچققققققدررررررررررر مسخررررررررررررههههههههههه

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر