قادر رنجبر نظرات دوشنبه 30 مهر 1397 ، 10:29 ب.ظ

رمان


هنوز باورم نمی شد این اتفاقات رخداده باشه. انگار همه چیز توی خواب پیش اومده بود. 

فعلاً نمی تونستم با کسی رو به رو بشم. 

وارد خونه شدم و مستقیم به حمام رفتم. ساعت ها زیر دوش آب فکر کردم. 

تمام اتفاقات زندگیم مثل یه فیلم سینمائی جلوی چشمهام در حرکت بودن. خسته از حموم بیرون اومدم. 

دو روزی می شد که آزاد شده بودم. تو این دو روز فقط مونا بهارک رو آورده بود. 

دلم نمی خواست هیچ کس رو ببینم. بی هوا چمدونم رو بستم. 

فقط به مونا پیام دادم که دارم میرم روستا که نگرانم نباشن. 

به این تنهائی نیاز داشتم. در چوبی خونه ی بی بی رو باز کردم. 

هوا سرد بود. انگار سالها کسی توی خونه زندگی نمی کرده. 

باغچه خشک و بدون گل بود. وارد خونه شدم. با دیدن خونه ای سرد بغضم شکست. 

بی بی چقدر این خونه رو دوست داشت!

بهارک با تعجب به اطراف نگاه می کرد. مشغول تمیزکاری شدم. وقتی کارم تموم شد خسته لب باغچه نشستم.



دلم بی بی رو می خواست. لباس پوشیده دست بهارک و گرفتم و از خونه بیرون اومدم و سمت امامزاده راه افتادم. 

بعضی ها با تعجب بهم نگاه می کردن. بی توجه وارد امامزاده شدم. سر قبر بی بی نشستم. 

اولین قطره ی اشک روی سنگ سرد چکید و همینطور قطره های بعدی ... .


یک هفته ای می شد که اومده بودم روستا. انگار یه آرامش خاصی برام به وجود اومده بود. باید تمام بدی ها رو همینجا میذاشتم. 

تو حیاط در حال بازی با بهارک بودم که صدای در بلند شد. متعجب به در نگاه کردم. 

یعنی کی بود؟! با یادآوری همسایه بغلی در حیاط رو باز کردم. 

با دیدن کسی که پشت در بود تعجب کردم.ابروئی بالا داد. 

-میتونم بیام داخل؟

کشیدم کنار و وارد حیاط شد. بهارک با دیدنش با ذوق پرید بغلش. 

-سلام عمو جون. 

بهارک و انداخت رو هوا و چرخید سمتم. 

-یه چائی بهم میدی یا نه، میخوای همونجا وایستی؟!

از در فاصله گرفتم. 

-آدرس اینجا رو چطور پیدا کردی؟ 

نمایشی چهره ی متفکری به خودش گرفت. 

-کلاغا خبر دادن! 

ابروئی بالا انداختم. 

-کلاغ ها؟!

-آره ... شک داری؟

شونه ای بالا دادم. حتماً کار مونا بوده؛ نباید آدرس رو می داد. 

انگار از سکوتم فهمید به چی فکر می کنم. 

-اون تقصیری نداره، من نگرانت بودم. حق بده؛ یهو غیبت زد. 

-به این تنهائی نیاز داشتم. 

-میدونم که گذاشتم یک هفته تنها باشی! اما دیگه وقتشه برگردی سر کار و زندگیت. 

-اما من اینجا رو دوست دارم. 

نگاهی به اطراف انداخت. 

-خوبه، خلوته اما نه برای همیشه ... فقط برای مدت کوتاهی!


وارد سالن شدم. به دنبالم وارد شد. 

-تو داری افسرده میشی؛ این اصلاً خوب نیست!

-منظورت اینه دارم دیوونه میشم؟

لبخندی زد. 

-چه حرفیه؟ اصلاً دوست داشتم بیام یه سری بهت بزنم، بده؟

-نه، خوش اومدی. 

وارد آشپزخونه شدم. امیریل هم سمت بهارک رفت. سریع گوشیم رو درآوردم و روشنش کردم. 

شماره ی مونا رو گرفتم. هنوز اولین بوق نخورده بود که صداش پیچید تو گوشی. 

-الهی گور به گور شی دیانه ... جون به لبم کردی دختر؛ چرا گوشیتو خاموش کردی؟

-یه نفس بگیر!

-مگه میذاری؟ تو آخرشم من و دق میدی!

لبخندی زدم. 

-تو تازه اول چلچلیته ... بعدش، برای چی آدرس رو به این دادی؟

-به کی؟

-خودتو به اون راه نزن ... منظورم امیریله. 

-آهاااا ... عه، اونجاس؟ 

-دارم برات مونا خانوم. 


-خوب خیلی اصرار کرد، مجبور شدم. 

بعد از کمی صحبت با مونا گوشی رو قطع کردم و با سینی چائی از آشپزخونه بیرون اومدم. بهارک خوابیده بود. 

با فاصله کنار پشتی امیریل نشستم. هر دو توی سکوت چائی مون رو خوردیم. 

-تا کی میخوای از واقعیت ها فرار کنی؟ 

-من اومدم فقط کمی ذهنم آروم بشه ... سخته اما این حقیقت که من قاتل اون مردم مثل یه کابوس تا ابد همراهمه! 

-چرا نمیخوای بفهمی؟ تو فقط از خودت دفاع کردی ... قاتل هیچ کسی نیستی. 

-حال مادرت خوبه؟ 

-هرچند براش سخت بود اما کنار اومد.


پدر هامون متأسفانه خودش اختلال  روان داشته

 و با همون کینه و تفکر هامون رو بزرگ کرد

 اونقدری که هامون فکر می کرده تمام زن ها فقط یه ابزاری هستن برای رفع نیاز و همین فکرش بیمارش کرد. 

اینطور که پدربزرگم تعریف می کنه هامون چند سالی بیشتر نداشته که مادرم جدا شده و پدر هامون اون رو به مادرم نداده. 

بعد از چند سال با پدرم ازدواج می کنه و کلا از ایران میره. 

چون اون مرد اجازه نمیداده پسرش رو ببینه، هامون هم فکر می کرده مادرش زن خرابی بوده و ولش کرده رفته. 

نفسم رو بیرون دادم. الان که به قضیه فکر می کنم می بینم هامون هم زندگی خوبی نداشته و تمام عمرش توی نفرت بزرگ شده. 

-چرا یه زندگی جدید شروع نمی کنی؟ 

-چه زندگی ؟

-شروع جدید، آخر همه چیز پایان تلخ نیست. تو سنی نداری میتونی از نو شروع کنی.

-اما نمیشه چون قلبم دیگه جائی نداره.


-تو اصلا بهش اجازه دادی که جا برای یکی دیگه باز کنه؟

-نه، چون می دونم نمیشه!


-امتحان کن، مطمئنم احمدرضا هم خوشحال میشه. تا کی میخوای خودت رو توی تنهائی حبس کنی؟ میتونی شروع جدیدی داشته باشی. حداقل امتحان کن اگر نشد دیگه اصرار نمی کنم.

توی سکوت به حرف هاش گوش کردم.


-به حرفهام فکر کن، پشیمون نمیشی!

سری تکون دادم. شب رو امیریل اونجا موند. تمام شب فکرم پیش حرفهاش بود. 

نمیدونم چرا از احمدرضا خجالت می کشیدم! 

فکر به اینکه مرد دیگه ای بخواد وارد زندگیم بشه ناراحتم می کرد اما گاهی از این همه تنهائی دلم می گرفت. 

بعد از صبحانه امیریل بلند شد. 

-خوب، وقت برگشته. 

-اما ...

-اما و اگر نداریم! حداقل شروع جدیدت رو امتحان کن؛ تو حق زندگی کردن داری، چرا میخوای این حق رو از خودت بگیری؟ اینجوری فقط داری در حق خودت ظلم می کنی. 

-باید فکر کنم. 

-خوبه! حالا چمدونت رو ببند. 

به ناچار سوار ماشین شدم. امیریل هم سوار ماشین خودش شد. 

تمام راه فکرم درگیر حرفهاش بود و در آخر تصمیم گرفتم یه فرصت دیگه به خودم بدم. 

امیریل تا خونه همراهم اومد و وقتی مطمئن شد ماشین رو داخل حیاط بردم، رفت. 

از ماشین پیاده شدم. لحظه ای نگاهم به خونه ی پارسا افتاد. 

احساس کردم دلم برای دوستیمون تنگ شده. یعنی فهمیده بود چه اتفاقی افتاده؟! 

نمیدونم چرا هیچ وقت کنجکاو زندگیش نشدم ... حتی یکبار خونه اش رو از نزدیک ندیدم! 

کلافه سری تکون دادم و وارد خونه شدم. 


****

امیرعلی باهام تماس گرفت و گفت باید برم خونه ی خانوم جون، انگار حال نداره. 

سریع آماده شدم. بعد از برداشتن بهارک از مهد، سمت خونه ی خانوم جون حرکت کردم.


بعد از باز شدن در سریع وارد حیاط شدم. در سالن باز شد. امیرعلی اومد پیشوازم. 

-کجائی تو دختر خوب؟ نمیگی ما نگرانت میشیم؟ این پیرزن نگرانت میشه؟

-حق داری اما شرمنده، به تنهائی نیاز داشتم. 

امیرعلی لبخندی زد. در سالن رو باز کردم. 

-فقط دیانه ... چیزه ...

-چی؟ بیا داخل حرف میزنیم. 

اما با دیدن مرجان وسط سالن حرف تو دهنم ماستید. باورم نمی شد بعد از چند سال برگشته بود. 

سری تکون داد. وارد سالن شدم. 

-خوش اومدین به کشور خودتون مرجان خانوم!

مرجان بی هیچ حرفی از کنارم رد شد. نگاهی تو سالن انداختم. خبری از خانوم جون نبود. 

پا تند کردم سمت اتاقش. آروم در رو باز کردم. با دیدن خانوم جون که توی تختش دراز کشیده بود لبخندی زدم و وارد اتاق شدم. 

چهره اش رنگ پریده تر شده بود. با دیدنم اخمی کرد. 

-نمیگی یه مادربزرگ پیر داری؟ 

با فاصله کنارش روی تخت نشستم و دستهای چروکیده اش رو توی دستهام گرفتم. 

-ببخشید، برای سفر کاری رفته بودم. 

-از مونا و امیرعلی احوالت رو پرسیدم گفتن رفتی برای کار. 

فهمیدم که از قضایا چیزی به خانوم جون نگفتن. 

-چرا تو تختی خانوم جونم؟ 

-هی مادر ... آفتاب لب بومم ... کم کم دیگه باید بارم رو ببندم. 

-این حرف و نزن خانوم جون. 

لبخند کم جونی زد. دلم گرفت. تازه به بودنش عادت کرده بودم.


بعد از اینکه خانوم جون خوابید از اتاق بیرون اومدم. 

امیرعلی روی مبل نشسته بود و خبری از مرجان نبود. رفتم سمتش. 

-چرا نگفتی اینم اینجاست؟ 

-برات فرقی می کرد؟ 

نفسم رو بیرون دادم. 

-دیگه خیلی وقته هیچی برام فرقی نمی کنه!

امیرعلی سری تکون داد. مرجان با سینی چائی از آشپزخونه بیرون اومد. 

نسبت به وقتی که رفته بود کمی شکسته تر به نظر می رسید. 

سینی رو جلوم گرفت. پوزخند تلخی زدم و روم رو برگردوندم. 

صدای گذاشتن سینی روی میز به گوشم نشست و خودش رو اون یکی مبل نشست. 

بعد از چند دقیقه بلند شدم. 

امیرعلی: کجا؟

-برم خونه. 

امیرعلی بلند شد. 

-چی چی خونه؟ الان بقیه هم میان، میخوایم دور هم باشیم. 

-اما امیر ...

با صدای زنگ آیفون حرفم نیمه کاره موند. امیرعلی سمت آیفون رفت. مرجان اومد سمتم. 

-تو این چند سال چقدر پخته تر شدی! 

نگاهم رو به چشمهاش دوختم. 

-دلت خنک شد؟ ... دیگه احمدرضایی نیست، برای همیشه رفت!

سرش رو پایین انداخت. نفسم رو سنگین بیرون دادم و دستی زیر چشمهای اشکیم کشیدم. 

در سالن باز شد و خاله وارد شد. پشت بند خاله بقیه هم وارد شدم. 

هانیه با دیدنم با ذوق اومد سمتم و همو بغل کردیم. خاله رفت سمت اتاق خانوم جون. 

امیرحافظ و نوشین هم اومده بودن. بچه شون خیلی بزرگ تر شده بود. 

نوشین با پوزخند نگاهش رو ازم گرفت. بی تفاوت کنار هانیه نشستم.


هانیه: دیدی عمه اومده؟

-اوهوم. 

-دیانه؟

-جانم؟ 

-یعنی میشه یه روز ببخشیش و واقعاً مثل یه مادر و دختر در کنار هم باشین؟ 

-حرفا میزنی هانیه ؛ اونی که ول کرد رفت من نبودم، اون بود. 

هانیه دیگه حرفی نزد. بعد از نهار از همه خداحافظی کردم. 
***
بهار نزدیک بود. ماشین و کنار ویلا نگهداشتم. 
ماشین پارسا از کنارم رد شد. 

احساس کردم چیزی ته قلبم خالی شد. بیشتر از یکماه می شد که هیچ خبری ازش نداشتم.


نمیدونم چرا بدون اینکه ماشین و داخل ببرم پیاده شدم. در سمت راننده ماشین پارسا باز شد و غزاله ازش پیاده شد. 

از این فاصله خیلی چهره اش مشخص نبود. ماشین رو دور زد و اومد سمتم. 

خواستم ندید بگیرمش و در و باز کنم اما دیر شده بود. با فاصله ی کمی رو به روم ایستاد. 

لحظه ای از دیدن لاغری بیش از حدش تعجب کردم اما خودم رو سریع جمع کردم. 

لبخند تصنعی زدم. 

-سلام. 

لبخند کم رنگی زد. 

-سلام خانوم ... ستاره ی سهیل شدی، ازت خبری نیست! 

-مسافرت بودم. 

-آها!

در ماشین باز شد و پارسا پیاده شد. ضربان قلبم بالا رفت و هول کردم. 

-بفرمائید تو. 

-نه، ممنون. یه وقت دیگه مزاحم میشم. 

نگاهم به گامهای پارسا بود که داشت بهمون نزدیک می شد. 

نمیدونستم چرا اینطوری شدم! پارسا اومد و کنار غزاله ایستاد. 

به ناچار لب باز کردم....


برچسب ها جلد دوم دیانه ,


ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. دوشنبه 14 آبان 1397 02:25 ب.ظ
    مسخره بود خیلی
  2. سه شنبه 8 آبان 1397 08:17 ب.ظ
    آقا رنجبر این رمان پیزوری نذاشتی هم نذاشتی ولی خواهش رمان استاد مغرور من رو زود بذارید وتو سایت نظر سنجی هم اسمش بذارید
  3. Farniyan سه شنبه 8 آبان 1397 11:22 ق.ظ
    اقای رنجبر اجازه هست من شما و نویسندهای گلتون که مارو خل کردن خفه کنم و از سقف اویزتون کنم
    • قادر رنجبر
      تقصیر من چیه
  4. Farniyan سه شنبه 8 آبان 1397 11:22 ق.ظ
    اقای رنجبر اجازه هست من شما و نویسندهای گلتون که مارو خل کردن خفه کنم و از سقف اویزتون کنم
  5. شنبه 5 آبان 1397 11:11 ب.ظ
    جنلب رنجبر شما مدیر و ادمین هستید و باید کیفیت و ارزش ادبی رمان رو تشخیص بدین...شما در بالا بردن سطح توقعات خوانندگان و یا عادت دادن انها به هرزرمان ها و یا رملن های زرد بسیار موثرید
  6. جمعه 4 آبان 1397 12:07 ق.ظ
    آقا رنجبر پارت بعدی استا د مغرور من رو کی میذارید
    • قادر رنجبر
      هر وقت پارت دید بیاد
  7. پنجشنبه 3 آبان 1397 11:09 ق.ظ
    من دلم واسه احمد رضا تنگ شده نمی دونم چیکار کنم نمیدونم چرا اینقدر این رمان جدی گرفتم من احمد رضا رو میخواماخه احمد رضا کجا پارسا کجا
  8. چهارشنبه 2 آبان 1397 06:53 ب.ظ
    حالا اینا به کنار شما که خودت نویسنده ای باید ارتباط بیشتری با شخصیتهای رمان داشته باشید نه واقعا میخوام بدونم خودتون از شخصیت پارسا خوشتون میاد یا به خاطر اینکه زیاد ازتون انتقاد میشه دارید اینطوری حرصت رو خالی میکنید
  9. چهارشنبه 2 آبان 1397 05:35 ب.ظ
    اونهمه خوندم این داستانو . الانم دلم میخواد بدونم آخرش چی میشه. اگه نویسنده داستانو تو
    فصل اول تموم میکرد خیلی قشنگتر میشد . نه اینکه هندی بشه و یکی کپی احمد رضا بیاد . و دیانه قاتل بشه و ازاد بشه سریع و آخرش هم که با دیدن پارسا ضربان قلب بالا بره و.....
  10. چهارشنبه 2 آبان 1397 01:18 ب.ظ
    فکر کنم آقا رنجبر از دستمان بد خسته اس مگه نه آقا رنجبر
    • قادر رنجبر
      نه اتفاقا دوس دارم نظر بدید
  11. Farniyan.z چهارشنبه 2 آبان 1397 10:54 ق.ظ
    تو رو خدا اقای رنجبر حداقل به نویسندهاتون یک تذکر بدین بد نیست این از این رومان بی سرو ته که هر ۵ روز یکبار که میزارید مسخره تر میشه و اون از رومان استاد مغرور من که اول اون همه پارت گذاشته بعد تک پارت الام فکر کنم نویسنده یادش رفته رومانی هم هست که باید کاملش کنید اخه این چه وضعه اه اه اه
  12. Farniyan.z چهارشنبه 2 آبان 1397 10:54 ق.ظ
    تو رو خدا اقای رنجبر حداقل به نویسندهاتون یک تذکر بدین بد نیست این از این رومان بی سرو ته که هر ۵ روز یکبار که میزارید مسخره تر میشه و اون از رومان استاد مغرور من که اول اون همه پارت گذاشته بعد تک پارت الام فکر کنم نویسنده یادش رفته رومانی هم هست که باید کاملش کنید اخه این چه وضعه اه اه اه
  13. سه شنبه 1 آبان 1397 09:49 ب.ظ
    نمیدونم چرا این طوری شدم ته دلم خالی شد ضربان قلبم بالا رفت جمع کن بساطتوخانم فریده یعنی عالم وادم رو یا کشت یا بد کرد که چی که دختر دهاتی وخنگ داستان تخیلیمون به پسر همسایه که کلا هیچ نقشی نداشتن برسه نه خدایی رمان به این بی سر وتهی خوندید این چیه میذارید آقا رنجبر وقت مارو هم میگیرید حیف وقتی که گذاشتم واقعا پشیمونم
    • قادر رنجبر
      میزارم یه چیزی میگید
      نمیزارم یه چیز دیگه
  14. سه شنبه 1 آبان 1397 09:41 ب.ظ
    این قدر این رمان احمقانه ومسخره است این قدر بیمزه نمک که آدم نمی دونه بهش بخنده یا حرصش بگیره رمان فوق العاده رمان ضعیفی شده
  15. سه شنبه 1 آبان 1397 09:40 ب.ظ
    این قدر این رمان احمقانه ومسخره است این قدر بیمزه نمک که آدم نمی دونه بهش بخنده یا حرصش بگیره رمان فوق العاده رمان ضعیفی شده
  16. سه شنبه 1 آبان 1397 05:29 ب.ظ
    حالا که به زندگی دوباره برگشت ، تا پارسا رو دید ضربان قلب رفت بالا....!

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر