قادر رنجبر نظرات شنبه 28 مهر 1397 ، 08:58 ب.ظ




شایان گفت: 
_آها اینارو جلوی خانوم میگی!اوکی بعدا حرف میزنیم. 
مهرداد خندید و سر تکون داد،با راهنمایی شایان سر یه میز نشستیم… تنهامون که گذاشت به مهرداد گفتم
_ مهرداد باید باهم حرف بزنیم. 
با خونسردی گفت
_حرف بزنیم. تا صبحم حرف بزنیم فقط خواهشا بحث تکراری اون حروم زاده رو جلوی من نیار .
با ترس گفتم
_تو که بلایی سرش نیاوردی مگه نه؟ 
به چشمام نگاه کرد و جواب داد
_ترانه به نظرت من قاتلم؟ 
_آخه اون لحظه خیلی مسمم گفتی از اون گذشته خونسردی الانت…
با تحکم گفت 
_من قاتل نیستم ترانه،این بحث و تموم کن!  
خیره نگاهش کردم تا راست و دروغ حرفش رو تشخیص بدم. 
اما توی صورتش چیزی جز خونسردی ندیدم. 
نگاهم رو به جمعیت در حال رقص دوختم،دست داغی روی دستم نشست و صدای مهرداد کنار گوشم شنیده شد 
_ خوشگل شدی!  
بی حوصله نگاهش کردم که گفت 
_امشب بیا خونم!  
با همون بی حوصلگی گفتم
_نمیام درس دارم. 
_ با هم کار می کنیم،بیا! 
چشمای خمارش رو از نظر گذروندم و گفتم
_نمیام مهرداد! 
انگار ناراحت شد،صاف نشست و گفت
_باشه!
باید از دلش در میاوردم اما ترجیح دادم سکوت کنم . 
شایان دست تو دست دختری به سمتمون اومد و خطاب به مهرداد گفت 
_ ایشونم که معرف حضور هستن،عشق اول و آخر من. 
و بوسه ای به گردن دختر زد… دختر خوشگلی بود،با خنده سرش رو پس کشید و رو به من گفت
_من آنا هستم،خوشبختم. 
باهاش دست دادم و گفتم
_همچنین. 
رو کرد به مهرداد و دستش رو به سمتش دراز کرد،مهرداد کوتاه باهاش دست داد و گفت 
_از آخرین باری که دیدمت هیچ تغییری نکردی. 
دختر با ناز خندید و گفت
_مرسی،انتظار نداشتی که پیر بشم؟ 
شایان با خنده گفت 
_مگه من می ذارم پیر بشه…راستی شما چرا مثل زوج های پیر سی ساله یه گوشه نشستید؟چرا نمی رید وسط؟ 
مهرداد گفت 
_می دونی که اهل رقص نیستم. 
شایان گفت 
_پس به افتخار تو یه آهنگ لایت می ذارم،من و عشقمم همراهیتون می کنیم .
بعد حرفش اجازه ی مخالفتی نداد و به سمت دی جی رفت و طولی نکشید که موزیک آرومی فضای اونجا رو پر کرد


اون لحظه واقعا دلم نمی خواست برقصم،مهرداد هم از قیافه ش معلوم بود که دلخوره اما از اونجایی که شایان منتظر به ما خیره شده بود دستم رو گرفت با خودش وسط برد. 

شایان و آنا هم عاشقانه به هم چسبیدن و مشغول رقص شدن،با لبخند بهشون نگاه کردم که دستی دور کمرم حلقه شد و صدای حریص مهرداد کنار گوشم گفت
_ خیلی میخوامت. 
از این حرف غیر منتظره ش تنم به لرزه افتاد. دستم و دور گردنش حلقه کردم و خیره به نگاه بی تابش شدم. 
با همون لحن کشدار کنار گوشم زمزمه کرد
_اخمتو باز کن!به خدا بد دلتنگتم. 
لبخندی روی لبم نشست،خم شد و کوتاه بوسه ای روی گونه م زد و گفت
_ حتی خودتم نمی دونی حاضرم واسه خاطرت چه کارایی بکنم. 
لبخندم پر رنگ تر شد و گفتم
_هر کاری بگم می کنی؟ 
مصمم گفت
_برای به دست آوردنت هر کاری که غیر ممکن باشه میکنم… 
_ پس از شغلت انصراف بده. 
جا خورد،خیلی وقت بود می خواستم بهش بگم… اون می تونست شرکت بزنه خیلی بهتر از تدریس بود. 
اخم ریزی کرد و گفت
_چرا؟
_چون نمی خوام قضیه ی مینا تکرار بشه،من نگاه دانشجوها رو روی تو می بینم…نمی خوام اونا… 

وسط حرفم پرید 
_بس کن ترانه آخه این چه مزخرفیه؟؟دانشجوهای دیگه به من چه؟

اخمام در هم رفت،منم اون دانشگاه و بدون مهرداد نمی خواستم اما وقتی میگه هر کاری به خاطرت می کنم نباید انقدر زود جا بزنه. 
چیزی نگفتم و نگاهم رو به سمت دیگه ای چرخوندم. 
با دیدن استاد تهرانی متعجب نگاهش کردم.. پس اونم این جا بود.سیگاری گوشه ی لبش بود و داشت با یه پسری صحبت می کرد. 
داشتم به تیپ خفنش نگاه می کردم که مهرداد چونه مو گرفت و با حسادت آشکاری گفت
_تو واقعا از آرمین خوشت اومده؟ 
خنده م گرفت و گفتم
_آره ...خیلی خوشتیپه…اگه تو نبودی حتما مخش و می زدم
با دیدن اخمش،نتونستم خودم و کنترل کنم و بلند زدم زیر خنده.
دلم برای حسادتش ضعف رفت سرم رو به سینه ش چسبوندم و گفتم
_من تو رو با دنیا هم عوض نمی کنم این استاد بداخلاق که جای خودش رو داره.
_ منم تو رو با دنیا عوض نمی کنم پس دیگه اسم دانشجو های دیگه رو نیار . 
با عشق نگاهش کردم… سرش رو پایین آورد و کنار گوشم زمزمه کرد 
_امشب میای خونه ی من…درساتم همونجا می خونی ! 
با لبخند سر تکون دادم،با عشق نگاهم کرد و گردنم رو عمیق بوسید


ماشین و توی پارکینگ پارک کرد و پیاده شد،در سمت منو باز کرد و دستش رو جلوم گرفت و با احترام گفت
_افتخار دادید .
با لبخند دستم و توی دستش گذاشتم و پیاده شدم… 
سوار آسانسور شدیم… به محض بسته شدن در مهرداد دستش رو روی شکمم گذاشت و به عقب هلم داد… به دیواره ی آسانسور چسبیدم و گفتم
_چیکار می کنی دیوونه؟ 
دکمه ی اول مانتوم رو باز کرد و دستش رو نوازش گرانه روی گردنم کشید و خمار سرش رو پایین برد و جایی بین گردن و شونم رو بوسید .
نفسم بند اومد و گفتم
_نکن… 
همزمان آسانسور ایستاد… هول شده مهرداد و کنار زدم و یقه م رو صاف کردم. 
زن و مردی با دو بچه ی کوچیک سوار شدن و اونا می خواستن برن طبقه ی پایین.
تا زمانی که آسانسور به بالا برسه مهرداد تکیه ش رو به دیواره ی آسانسور داد و خمار شده سر تاپام رو از نظر گذروند. 
نگاه خاصش بدجوری گرمم کرده بود. 
معذب بودم و به محض رسیدن آسانسور پیاده شدم... 
مهرداد هم در و پیاده شد. در واحدش رو باز کرد و منتظر موند من داخل بشم...به محض وارد شدن در رو پشت سرم بست و بی هوا بغلم کرد که جیغم در اومد… 
گفت 
_امشب بد دلم می خوادت کوچولو پس جیغات اثر نداره.  
با اعتراض گفتم
_تو چه جور استادی هستی مثلا می خواستی باهام درس کار کنی . 
پرتم کرد روی تخت…خم شد روم و تب دار گفت 
_ فعلا تمرکزم رو توئه درس باشه برای بعد .
پشت بند این حرفش لب هاش و با عطش روی لب هام گذاشت. 
* * * * * * * 
_ اه ترانه بار سومه دارم برات میگم حواست کجاست؟ 
با خمیازه گفتم
_ببخشید که ساعت دو و نیم شبه و خوابم میاد.از اون گذشته خستم نمی کشم مهرداد . 
معنادار نگاهم کرد و گفت 
_خسته ت کردم؟ 
بی تعارف گفتم
_ خیلی! 
نگاهشو ازم گرفت و گفت 
_حالا اینو توجه کن بعد میری می خوابی!  
خواب آلود نگاهی به صفحه انداختم اما هر کاری می کردم حواسم جمع نمیشد… مهرداد دوباره توضیح داد اما حتی یک کلمه هم نفهمیدم… چشمام داشت می رفت که با صدای عصبانی مهرداد تکونی خوردم


_ نخواب ترانه. 
کلافه غر زدم: 
_تو رو خدا بخوابیم مهرداد مخم کشش نداره. 
مداد و گذاشت و گفت
_اوکی ولی من می ندازمت.
با چشمای گرد شده گفتم
_استاد این درسمون شفیعیه نه تو خیلی هم مهربونه عمرا کسیو بندازه. 
با طعنه گفت 
_همین شفیعی از همه هفت خط تره مجبورت می کنه اون واحدو حذف کنی حالا ببین…
_نه خیرم،اصلانم بدجنس نیست تازه می دونی ترم قبل چی بهم گفت؟ گفت خیلی باهوشم.

قهقهه ای زد و گفت
_تو هم باور کردی؟ اون به همه ی دانشجوهاش همینو میگه. 
با حرص به بازوش کوبیدم و گفتم
_نه خیرم…فقط به من گفت .
_یعنی چون باهوشی نمی خوای درس گوش بدی دیگ؟
نالیدم
_به خدا خوابم میاد . 
نفسش و فوت کرد و گفت: 
_باشه بلند شو ولی هر چی شد من پا درمیونی نمی کنم که قبولت کنه. 
از خدا خواسته بلند شدم و به اتاق رفتم،خودم رو روی تخت پرت کردم و هنوز سرم به بالش نرسیده خوابم برد،فقط فهمیدم پتویی روم کشیده شد و بوسه ی گرمی روی پیشونیم نشست 
* * * * * * *
با قیافه ی آویزونی از کلاس بیرون اومدم.دلم می خواست مهرداد و بکشم.
شفیعی گفت که امتحان امروز تاثیر مستقیم روی نمره ی پایانی داره و کسایی که این امتحان و نمره نگیرن باید درسش و حذف کنن منم مطمئن بودم صفر می گیرم یا شاید هم پنج بگیرم یا هفت اما مطمئنم میوفتم. 

چشمم به مهرداد افتاد که از کلاسش بیرون اومد و طبق معمول دورش پر از دانشجو بود .
داشت یه سوالی رو برای یکی از دانشجو ها توضیح میداد . 
خدایا چی میشد اگه الان با ناخونام چشمهاشو از کاسه در میاوردم؟ 
با حرص برگشتم که به بابک برخوردم،رفیق گرمابه و گلستان یزدان . 
با اخم نگاهش کردم که گفت 
_سلام…شما از یزدان خبر دارید ؟ 
بی اهمیت گفتم
_نه من از کجا باید بدونم؟
_آخه هنوز طلاق نگرفتین…راستش دیشب خونه ش نبود،به خانوادشم زنگ زدم خبری ازش نداشتن،قرار بود امروز بیاد دانشگاه. 

شونه بالا انداختم و گفتم
_خبر ندارم… الانم اگه اجازه بدین مرخص بشم. 
از کنارش رد شدم و با حرص زیر لب غر زدم
_به من چه که اون عوضی نیست؟ایشالا بره به درک



* * * * 
قهقهه ش کل فضای ماشین و پر کرد. ..خدایا من داشتم از حرص می مردم این بشر می خندید… 
یه لحظه برگشت سمتم و با دیدن قیافه م خنده ش شدت گرفت… 

ماشین و کنار زد تا راحت تر بخنده.با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم
_به خدا خیلی بی شعوری…

میون خنده بریده بریده گفت
_به خدا نمی تونم جلوی خودم و بگیرم آخه تو چرا انقدر با نمکی؟ 

محکم به بازوش کوبیدم و گفتم
_من می گم باید واحدمو حذف کنم تو می خندی؟ 
_من که گفتم درست و بخون. 
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم
_ساعت سه نصف شب؟تو دیشب بهم قول دادی منو ببری باهام درس کار کنی.

دستی به صورت قرمزش کشید و گفت
_کار کردم دیگه… 
از حرص فقط می خواستم جیغ بزنم.خواستم پیاده بشم که مچ دستمو گرفت و گفت
_قهر نکن تو که نمی دونی چقدر بامزه شدی با این حرصت،ولی متاسفم که دلم واست نمی سوزه دیشب بهت گفتم هر چی شد پای خودت. 

ناباور نگاهش کردم،همون لحظه موبایلم زنگ خورد.از جیبم بیرون آوردمش… شماره ی یکی از همکلاسی هام بود….فکر شیطانی به سرم زد،منم از حرص خوردن مهرداد لذت می بردم پس حالا که اون انقدر خندید باید منم تلافی کنم… 
تماس و وصل کردم و به طرز مشکوکی بله گفتم. 
پریا از اون طرف خط حرف می زد اما من شیش دنگ حواسم به مهرداد بود… 
سعی کردم خودم و دستپاچه نشون بدم و آخر هم از ماشین پیاده شدم. 
می دونستم از روی فضولیشم شده پیاده میشه تا ببینه چه خبره اما با خونسردی زل زد بهم 
از عمد همون طور که جواب دوستمو می دادم می خندیدم ولی مهرداد انگار نه انگار .. 
آخر هم خسته از این تلاش بیهوده تماس و قطع کردم و نشستم و با تمام توان درو بهم کوبیدم که صدای شلیک خنده دوباره فضای ماشین و پر کرد. 
دیگه اشکم داشت از عصبانیت در میومد.مهرداد در حالی که نفسش از خنده بالا نمیومد گفت
_ببین یه چیزی می گم دفعه ی بعد خواستی منو حرص بدی یه کم طبیعی باش اولا من اسم پریا رو دیدم…بعدشم آخه مال این حرفا نیستی که نقش بازی می کنی. 

لبخند محوی زدم و گفتم
_از کجا میدونی؟ما دخترا همه ی بی اف هامونو با اسم عسل و پریا و نگار و هزار و یک اسم دختر دیگه سیو می کنیم.

نگاه تند و تیزی بهم کرد و گفت
_دیگه پرو نشو… 
صاف نشستم و گفتم
_تو هم انقدر نخند منو برسون خونم. 
سری تکون داد و بی حرف ماشین و راه انداخت،بعد از ده دقیقه فهمیدم که مسیر خونه ی خودش رو داره میره. 
رنگ قرمز به خودم گرفتم… خیر سرش استاد بود نمی فهمید من درس دارم؟





ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. sahel یکشنبه 27 آبان 1397 09:07 ب.ظ
    ببخشید آقای رنجبر میشه رمان عروس استاد رو هم بزارید
    • قادر رنجبر
      نویسنده این رمان وسط رمان پولی میکنه دیگه ادم نمیتونه ادامشو بزاره مث همین رمان استاد مغرور من
  2. یلدا جمعه 4 آبان 1397 06:58 ب.ظ
  3. یلدا جمعه 4 آبان 1397 08:40 ق.ظ
    اقای رنجبررررررر
  4. یلدا پنجشنبه 3 آبان 1397 10:26 ب.ظ
    میگما پارت بعدی بزارین دیگه کم کم دارع میشع یه هفتع
    • قادر رنجبر
      هر وقت بیاد میزارم
  5. Farniyan.z چهارشنبه 2 آبان 1397 11:02 ق.ظ
    وای اقای رنجبر چرا نویسنده های شما اینطورین
    خواهشا ۱قوانین مشخصی براشون بزارید که هر موقع دلشون خواست پارت نزارن یا مثل رومان دیانه تخیل نزنه و کیفیت رومانش انقدر پایین نیاد
  6. یلدا چهارشنبه 2 آبان 1397 06:29 ق.ظ
    آقای رنجبر اگه رمان آخرش غمگین تموم شع من شمارو خفه میکنم
    • قادر رنجبر
  7. الهه سه شنبه 1 آبان 1397 06:54 ب.ظ
    خواهش میکنم
    من نتونستم دانلود کنم از جایی
    یه روز لینگو بزارید بعدا پاکش کنید
    خواهش لطفا
    • قادر رنجبر
      لینک دانلود نداره که
      رمان انلاینه
  8. الهه دوشنبه 30 مهر 1397 09:52 ب.ظ
    سلام آقای رنجبرببخشید ممکن] که لینک دانلود تمام قسمت های عشق اجاره ای رو توی سایت بزارید
    ممنونم
    • قادر رنجبر
      متاسفانه با فیلم های ترکی به شدت برخورد میشه شرمنده نمیتونم بزارم
  9. دوشنبه 30 مهر 1397 09:50 ب.ظ
    سلام ببخشید آقای رنجبر تو کانالی که این رمان تایپ میشه یه رمان دیگه هم هس به اسم عروس استاد
    اگه ممکنه اونو هم بزارید تو سایت
    • قادر رنجبر
      چشم حتما
  10. یلدا دوشنبه 30 مهر 1397 09:31 ب.ظ
    اوهوم یع هفته زیادع زودتر نمیشع اقای نمیدونم چچی
    • قادر رنجبر
      من نویسنده نیستم ولی اینجوری که فک کنم تا بیشتر از یه هفته طول بکشه
  11. mkw دوشنبه 30 مهر 1397 09:18 ب.ظ
    بنظرتون یک هفته زیاد نیست می خواین بیشتر وقت تلف کنید
    • قادر رنجبر
      من نویسنده رمان نیستم
      حتما براش مشکلی پیش اومده دیر به دیر میزارن پارت ها رو
  12. یلدا دوشنبه 30 مهر 1397 06:50 ب.ظ
    فقط توروخدا آخرش خوب تموم شع
  13. Roya دوشنبه 30 مهر 1397 12:58 ب.ظ
    همه ی پارت هارو بزاید خوو مگع چی میشع
    • قادر رنجبر
      وقتی پارتی نیست چیو بزارم
      این رمان درحال تایپه
  14. یلدا دوشنبه 30 مهر 1397 12:58 ق.ظ
    خواهش خخخخ
  15. یلدا یکشنبه 29 مهر 1397 10:03 ب.ظ
    دلم میخواد الان خفتون کنم
    • قادر رنجبر
      مرسی خخخ
  16. mkw یکشنبه 29 مهر 1397 09:37 ب.ظ
    پارت بعدی رو کی میزارین استاد؟
    • قادر رنجبر
      بعد یه هفته دیگه

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر