قادر رنجبر نظرات سه شنبه 24 مهر 1397 ، 06:59 ب.ظ



نگاهی به چشمای ترسیده م انداخت و گفت
_الان منتظر توعن. برو و همه ی لاشخوری های اون عوضی و بگو… 
سری تکون دادم و بلند شدم . 
مهرداد هم همراهم اومد و جالب اینکه یزدان این بار اصلا نگاهم نکرد معلوم بود با وجود همه چیز بد از مهرداد حساب می بره.
به اتاق سرگرد رفتم و نشستم.ازم پرسید که چرا با یزدان ازدواج کردم و آیا با مهرداد رابطه ای داشتم یا نه.منم بهش گفتم که برای دوری از مهرداد با یزدان ازدواج کردم ولی با هیچ کدوم هیچ رابطه ای نداشتم و کتک های یزدان از همون روز اول بوده و من فرصت بیرون رفتنم نداشتم . 

انگار قانع شد اما گفت که تا زمان تشکیل دادگاه نمی تونم خونه ی مهرداد بمونم بازم خداروشکر که به زور منو خونه ی یزدان نفرستاد . 

از اتاق بازجویی که بیرون اومدم خبری از یزدان نبود.  مهرداد با کلافگی از جاش بلند شد.  براش مختصر توضیح دادم که چی شده.انگار آروم گرفت که حداقل با یزدان نمیرم اما خوب تا تشکیل دادگاه حق رفتن به خونه ی مهرداد رو نداشتم .


* * * * * 
_یعنی چی استاد؟شما هنوز سه جلسه هم نمیشه که برگشتید می خواید امتحان بگیرید؟ 
مهرداد با اخم گفت
_ جلسه ی پیش گفتم . 
از اخم و تخمش مطمئن بودم اگه کسی حرفی بزنه فاتحش خوندس،راستش جلسه ی قبل مهرداد گفت امتحان داریم اما قطعی نگفت و یه جورایی گفت اماده باشید .
من که می دونستم برگه ی سفید میدم برای همین زیاد حرفی نزدم . 

یکی دیگه از دخترا گفت 
_استاد حالا چی میشه جلسه ی بعد بگیرید به خدا ما … 
حرفش با فریاد بلند مهرداد قطع شد 
_پس شما سر کلاس چه غلطی می کنید که مثل بچه های راهنمایی عرضه ی یه امتحان ساده رو ندارید؟مرتب بشینید برگه ها رو بدم نمره هم تاثیر مستقیم تو قبولی تون داره. 

این بار رسما همه لال شدن.منم ترسیدم از طرفی نگرانش بودم. دیشب بعد از کلانتری به خونه ی خودم رفتم و بهش زنگ زدم اما جواب نداد امروز هم انقدر عصبانی بود که جرئت نزدیک شدن بهش رو نداشتم

برگه ها رو که پخش کرد همه ساکت شدن… کسی جرئت تقلب نداشت برای همین رنگ از روشون پریده بود . 
نگاهی به سوالات انداختم،واقعا هیچی بلد نبودم،اون لحظه هم ذهنم تماما درگیر یزدان و آینده بود . 
سرمو روی میز گذاشتم و چشمامو بستم،فوقش برگه رو سفید میدادم. 
داشتم به این فکر می کردم که یزدان چقدر آدم خطرناکی بوده،هنوز هم هست.هنوز هم وقتی می بینمش چهار ستون بدنم می لرزه. 

غرق افکارم بودم که دستی روی کمرم نشست.سرم و بلند کردم و اولین چیزی که دیدم چشمای مهرداد بود. 
مثل همیشه آخر کلاس نشسته بودم ولی اگه یه نفر سرش رو بر میگردوند بدبخت میشدم. 

با التماس نگاهش کردم که دست برداره اما اون خیره به چشم هام بود .
دستم رو که روی میز بود گرفت و به سمت لب هاش برد .چشماشو بست و عمیق دستم رو بوسید 
با ترس نگاهی به کل کلاس انداختم… همه روی برگه هاشون خیمه زده بودن.  
دستم و از دستش کشیدم.معنادار نگاهم کرد و همون جا ایستاد.
به ظاهر حواسم رو به برگه دادم اما درواقع تمام فکرم پیش مهرداد بود. فکر می کردم باهام قهره که دیشب جوابم رو نداد و امروز هم بهم نگاه نکرد.اما الان… 

متوجه ی دو سه میز جلوتر از خودم شدم که دختری به طرز ماهرانه ای داشت تقلب می کرد. 
از اونجایی که این دختر کسی بود که راه به راه برای مهرداد عشوه میومد تصمیم گرفتم که لوش بدم. 

سرم و بلند کردم و به مهرداد نگاه کردم.نگاهش با خونسردی روی همون دختر بود . 
معلوم بود مهرداد تیز تر از این حرفاست که کسی سر کلاسش تقلب کنه 
به سمتش رفت و برگه رو از زیر دستش کشید .
صدای دختره بلند شد که مهرداد با تحکم دستش رو روی بینیش گذاشت و به در کلاس اشاره کرد… 
دختره ناچار از جاش بلند شد و از کلاس بیرون رفت . 
مهرداد دوباره به سمتم اومد. 
برگه ی تقلب دختره رو روی میزم گذاشت… متعجب نگاهش کردم که چشمکی زد و محو خندید. 
چشمم به برگه ی تقلب افتاد… 

یه زمانی منم وقت می ذاشتم و یه تومار تقلب می نوشتم . 
گل از گلم شکفت،گاهی وقتا پارتی بازی هم بد نبود .. با خوشی روی برگه م خیمه زدم و تقلب های دختره رو رو نویسی کردم

همه برگه هاشونو تحویل دادن و یکی یکی بیرون رفتن،توی کلاس فقط  چهار پنج نفر دیگه مونده بودن منتظر موندم تا همه برن ولی انگار قصد بلند شدن نداشتن. 
بالاخره مهرداد اعلام کرد که تایمشون تموم شده .
آخرین نفر برگه ی منو گرفت. همه که از کلاس بیرون رفتن درو بست،با نگرانی گفتم 
_خوبی؟ چرا دیشب تلفن تو جواب ندادی؟امروزم انقدر عصبی بودی!  
بی حوصله گفت 
_دیشب و ول کن حالم خوش نبود.سرم داره می ترکه بخوامم نمی تونم خوش اخلاق باشم. 

حدس می زدم،از رگه های قرمز چشمش معلوم بود . گفتم 
_برو خونه استراحت کن . 
عمیق نگاهم کرد و گفت 
_تو نباشی اون خونه برام جهنمه .
لبخندی زدم.با دلتنگی بغلم کرد و گفت 
_تف به ذات اون حروم زاده که این طوری بی خوابم کرد . 
دستامو دور شونه هاش حلقه کردم و گفتم 
_غصه نخور دیگه. 
ازم فاصله گرفت ،عمیق پیشونی مو بوسید و گفت 
_مواظب خودت باش،شبا رو تو بپوشون،غذاتم کامل بخور.. 
سر تکون دادم،خواست چیزی بگه که موبایلش زنگ خورد.نگاهی به صفحه انداخت،با فضولی سرک کشیدم که دیدم روش اسم آرمین زدم.ناخودآگاه یه قدم عقب رفتم ،همیشه از این بشر می ترسیدم. 
مهرداد جواب داد و انگار استاد بهش گفت توی اتاقشه که مهردادم گفت الان میام. 
تلفن و که قطع کرد و گفتم 
_تو با استاد تهرانی رفیقی؟
سری تکون داد و گفت 
_خیلی وقته چطور مگه؟ 
صدامو آروم کردم و گفتم 
_خلاف کاره؟آخه خیلی پولداره هر روز سوار یه ماشین میشه. خودشم ترسناکه. 
چشم غره ای به سمتم رفت و گفت
_اینا دلیل بر این میشه که اون خلافکاره 
ریز خندیدم و گفتم
_نه ولی خدایی خیلی ترسناکه.
دیدم همچنان بهم زل زده،قیافه ی متفکری گرفتم و گفتم
_اما خیلی خوشتیپه،مخصوصا هیکلش که… 
با یه دستش گونه هامو گرفت و با جدیت گفت 
_غیر از من به کسی نگاه کنی چشماتو در میارم ترانه. 
انقدر جدی گفت که یه لحظه دست و پامو گم کردم اما لبخندی زدم حسودی از قیافش می بارید.در حالی که به زور جلوی خندمو می گرفتم گفتم
_خوب استادمه چطور نگاهش نکنم؟ 
گونم و ول کرد و همون طور که به سمت در می رفت گفت 
_منم از این به بعد هر چی دانشجوی خوشکل دیدم به هیکلشون زل می زنم بالاخره دانشجومن دیگه. 
از کلاس بیرون رفت و به صدای بلند پر از حرصم گوش نداد

با سری پایین افتاده شروع به قدم زدن کردم.از امروز ظهر با مهرداد قهر بودیم،نه اون به من نگاه می کرد نه من به اون.  
هر دوتامونم سر یه موضوع کوچیک که حق با من بود.حالا من به هیکل استاد تهرانی نگاه کنم عیبی نداره چون اون مرده،اما اگه اون به هیکل دانشجوهاش نگاه کنه خیلی نامردیه. 
هر چند همچین کاری نمی کردی ولی خوب نباید به منم می گفت.  
توی عالم خودم بودم که صدای بوق ماشینی رو کنارم شنیدم 
برگشتم و با دیدن یزدان خشکم زد. 
چشمکی زد و گفت 
_سوار نمی شی خانمم؟ 
نمی دونم چرا تا این حد ازش می ترسیدم. بدون اینکه به حرفش توجه کنم با قدم های تند تری شروع به راه رفتن کردم..  صداشو شنیدم که می گفت :
_ببین این طوری فرار می کنی ولی یه روز دوباره به اون خونه برمی گردی. دعا کن برگردی چون اگه برگردی خوشبختی چون اون طوری حرصم و سر تو خالی می کنم اما اگه نیای اون استاد قلابی تقاص پس میده. یهو بهت زنگ می زنن می بینی یه ماشین بهش زد و… مهرداد پر . 

خشکم زد،یعنی ممکن بود آسیبی به مهرداد برسونه ؟ انگار ترسم و فهمید که گفت 
_سوار شو .قبل از اینکه یه بلایی سر عشقت بیاد با من راه بیا. 

به سمتش برگشتم. 
خواستم حرفی بزنم که ماشین مدل بالایی جلوی یزدان نگه داشت. با اینکه شیشه هاش دودی بود اما حدس زدم استاد تهرانی باشه چون اون بود که هر روز سوار یکی از این ماشین ها میشد . 
حدسم درست بود. از ماشین پیاده شد و با اخم نگاهی به یزدان انداخت که من به جای اون ترسیدم. 

به من نگاه کرد و گفت 
_مشکلی پیش اومده خانم زند ؟ 
لبمو گزیدم و گفتم
_نه… یعنی راستش آره. 
انگار در جریان همه چیز بود،نگاه بدی به یزدان انداخت و گفت 
_گورتو کم کن تا خودتو و لگنتو نفرستادم هوا . 
یزدان ساکت شد چون می دونست تهرانی می تونه با سه سوت از دانشگاه اخراجش کنه.دعوا راه ننداخت اما با مکث گفت 
_زنمه اختیار زنمم ندارم؟ 
پوزخندی روی لب تهرانی نشست . 
دستش رو روی سقف ماشین یزدان گذاشت و با لحنی متفاوت گفت 
_برو اینارو به کسی بگو که حروم زاده هایی مثل تو رو نشناسه. طلاقت و که میگیری هیچ،مثل سگ دمتو می ذاری رو کولت و از این مملکت فرار می کنی. هنو مادر نزاییده کسی که پا رو دم رفقای ما بذاره.مفهوم شد؟ حالا راه بنداز این ابوتیاره رو . 

یزدان نگاهی با خشم و تهدید به من انداخت و با عصبانیت پاشو روی گاز فشار داد.

با خجالت به استاد تهرانی نگاه کردم،نیم نگاهی با اخم بهم انداخت و بدون اینکه حرفی بزنه سوار ماشین شد و پاشو روی پدال گاز فشار داد . 
حرصم گرفت،حالا من نمی خواستم سوار بشم ولی اون که انقدر دم از رفاقت می زنه نباید یه تعارف بکنه؟
چپ چپ به مسیر رفتنش نگاه کردم و با حرص به راهم ادامه دادم .

* * * * * * * 
توی اتاقم داشتم درس می خوندم،این مدت انقدر نخونده بودم که الان کلا یادم رفته بود چی به چیه!  
نگاهم و روی اعداد و ارقام لعنتی انداختم و سعی کردم که ازش سر در بیارم اما هر کاری می کردم بلد نبودم. داشتم زیر لب به هر چی درس و کتابه فحش می دادم که کسی به پنجره م کوبید .
با ترس بلند شدم. پنجره ی من توی حیاط بود و محال بود یکی از کوچه سنگ انداخته باشه… 
وحشت زده داشتم نگاه می کردم که صدایی از پشت سرم گفت 
_اینجام کوچولو . 
بر ترس برگشتم و با دیدن مهرداد نفس حبس شدم آزاد شد . با عصبانیت به بازوش زدم و گفتم
_مریضی نصف شب این طوری میای تو؟
دستشو دور کمرم انداخت و زمزمه کرد 
_اومدم آشتی کنیم .
با اخم رو بر گردوندم و گفتم
_از آشتی خبری نیست برو با همون دانشجوهای دلبرت بپر . 
لبخند محوی زد و گفت 
_دانشجوی سوگلی من تویی وگرنه من به کسی جز تو تقلب نمی رسونم.
داشت خنده م می گرفت اما خودمو کنترل کردم و گفتم
_وظیفته. 
نگاهش رو روی لب هام سر داد و زمزمه داد :
_وظیفه ی تو چیه ؟ 
منظورش و فهمیدم و گفتم
_آدم در برابر شوهرش یه وظایفی داری مگه تو چکارمی؟ 
لبخند روی لبش ماسید تازه متوجه ی حرفم شدم خاک تو سرت ترانه با این حرفای مسخرت .یزدان هنوز شوهر من بود و من الان اینو توی سر مهرداد کوبیدم . 

دستش از زیر کمرم شل شد.  با نگرانی گفتم
_مهرداد من منظورم به اون نبود.  
روی صندلی اتاقم نشست.دستشو لای موهاش برد و گفت
_ به اندازه ی کافی واسه خودم سخت هست که اسم اون رو تو باشه،سخت ترش نکن. 
به سمتش رفتم دستشو گرفتم ،مجبوری سرش رو بلند کرد. لبخندی زدم و گفتم
_ببخشید .. اصلا منم می بخشمت یر به یر می شیم.حالا آشتی؟ 

لبخند محوی زد،دستم و کشید.روی پاش نشستم دستشو دور کمرم انداخت و سرش رو توی گردنم فرو برد و با نفس عمیقی که کشید گفت
_دلم برات تنگ شده… خیلی تنگ شده.

پسش زدم و گفتم
_مهرداد مگه بهت نگفتن تو این مدت رفت و آمدی با من نداشته باشی؟می خوای شرایط و سخت کنی؟ 

با اون چشمای خمارش بهم نگاه کرد و گفت
_کسی ندید نگران نباش.شاهدم دارم که بگه من امشب خونه ی خودمم نه اینجا. 

چپ چپ نگاهش کردم.لبخند جذابی زد و دوباره سرش رو توی گردنم فرو برد و کشدار گفت
_کی زن من میشی؟؟

ریز خندیدم و گفتم
_هیچ وقت،من قصد ازدواج ندارم میخوام ادامه تحصیل بدم. 
_بیخود از شر این یارو راحت بشیم به زور عقدت می کنم .
خنده م گرفت سرش رو بلند کرد و گفت
_به چی می خندی؟ 
خندم شدت گرفت و جواب دادم: 
_به این که هنوز عقد نکردیم اینجوری می کنی. اگه عقد کنیم می خوای چیکار کنی؟ 

اونم لبخند محوی زد و گفت
_اون وقت نمی ذارم یه نفس راحت بکشی،الان اوضاعت خیلی بهتره .

برای یه لحظه دلم براش ضعف رفت .. دستمو دور گردنش حلقه کردم و گفتم
_خیلی دوستت دارم… خیلی خیلی خیلی خیلی… 
_حواست هست خیلی دلبری می کنی ؟ 
با خنده ازش فاصله گرفتم که چشمم به جزوه م افتاد با یاد فردا از ترس پریدم و گفتم
_وای من هیچی نخوندم.بلند شو مهرداد بخدا باید این ترم و ببوسم بذارم کنار . 

نگاهی به جزوه م انداخت و گفت 
_شرط می بندم داشتی به دانشگاه بد و بیراه می گفتی من اومدم نه؟
نیشم شل شد و گفتم
_آره . 
با خنده گفت 
_بیا بشین من برات توضیح میدم. 
نگاهی به مهرداد که روی صندلی نشسته بود انداختم و گفتم
_دقیقا کجا بشینم؟ 
رو پاش زد و گفت 
_اینجا. 
با حرص گفتم
_به نظرت من اون مدلی درس حالیم میشه؟ 
شیطنت چشمهاشو پر کرد 
_یعنی میگی حواس تو پرت می کنم؟ 
چپ چپ نگاهش کردم. با خنده جزوه مو برداشت و روی تخت گذاشت،خودشم پایین تخت نشست و این بار به کنارش اشاره کرد و گفت 
_اگه مشکلی نداری بشین 
سر تکون دادم و نشستم مداد با یه کاغذ جلوش گذاشت و مشغول توضیح دادن شد . دستمو زیر چونم زدم و بهش خیره شدم… اما با چشم غره ای که بهم رفت مجبور شدم حواسم رو به درس بدم. چند بار هم که وسط حرفاش مزه پرونی کردم با تشر ساکتم کرد . جذبه ش موقع درس ستودنی بود… اونقدری که می تونستم بگم در نظر من بهترین استاد دنیاست

بی حوصله از کلاس بیرون اومدم. با اینکه دیشب مهرداد کلی برام توضیح داد اما بازم نتونستم به طور راضی کننده ای امتحان بدم . 
این ترم هم تموم بشه و من با خیال راحت کل تابستون رو استراحت کنم البته اگه یزدان اجازه بده.  
داشتم به سمت سلف می رفتم که صدای چند تا دختر توجهمو جلب کرد: 
_چقدر هم پروعه،عکسش در اومده تازه طلبکارم هست من که می دونم چی کارست دیگه.صیغه ی استادا میشه و ازشون میچاپه این تهرانی رو هم گیر آورده.فردا هم لابد نوبت استاد آریافر و استاد سرافرازه و لابد بعدشم می خواد بره تو کار استاد های مسن تر اول هم می چسبه به استاد یزدی چون از همه پولدار تره ببینید کی گفتم. 

دستی سر شونه ی دختره زدم و پرسیدم: 
_کیو میگی؟
اشاره ای کرد و گفت 
_همون دختره که سرش تو موبایلشه،چند وقت پیش تو دانشگاه پخش شد که صیغه ی استادا میشه و پول میگیره الانم با استاد تهرانی می پره.  

متعجب به دختره نگاه کردم،بهش میومد وحشی باشه اما نمیومد اون کاره باشه چون ظاهر آنچنانی نداشت و یه آرایش کمرنگ روی صورتش بود . 
از اونجایی که بوی بدی به مشامم میخورد به سمتش رفتم… کنارش ایستادم و گفت 
_سلام .
سرش و بلند کرد و با لحن نه چندان دوستانه ای گفت 
_علیک سلام… فرمایش؟ 
گفتم
_ من یه چیزایی شنیدم،اون جا داشتن می گفتن که تو… 
وسط حرفم پرید و گفت: 
_من چی؟ خرابم؟ 
از حاضر جوابیش خوشم اومد . لبخندی زدم و دستم و به سمتش دراز کردم و گفتم
_من ترانه زندم دانشجوی ترم دو..  
با تردید باهام دست داد و گفت 
_هانا مجد… ببینم واسه جاسوسی اومدی؟ 
خندیدم و گفتم
_نه ولی از اونجایی که گفتن تو سراغ همه ی استادا میری اومدم ببینم همچین دختری هستی یا نه ! 
تک خنده ای کرد و گفت 
_فرضا که باشم،گلوت پیش کدوم استاد گیر کرده که ترسیدی ازت بقاپمش؟ 
خواستم جواب بدم که نگاهم به ته سالن افتاد .. مهرداد و استاد تهرانی در حالی که مشغول حرف زدن بودن به این سمت میومدن. هانا رد نگاهم و دنبال کرد و گفت 
_نکنه خاطر خواه آرمینی آره؟اون چی؟ اونم خاطرخواهته؟ 
گیج گفتم 
_آرمین کیه ؟ 
مشکوک نگاهم کرد که تازه فهمیدم منظورش استاد تهرانیه. پس راسته که باهاش سر و سری داره ولی بازم نمیشد قضاوت کرد.مگه من و مهرداد عاشق هم نبودیم؟شاید اونو استاد تهرانی هم عاشق بودن کسی چه می دونست

خواستم جواب بدم که مهرداد صدام زد: 
_خانم زند. 
نگاهش کردم که اشاره کرد به اون سمت برم،به سمتش رفتم و استاد تهرانی هم گویا به سمت هانا رفت.
نگاه بعضیا به ما بود برای همین فاصله مو باهاش حفظ کردم و گفتم: 
_بله؟ 
_کلاسات تموم شد ؟ 
_آره،اما منتظرم یکی از دوستام کلاسش تموم بشه و جزوه شو بهم بده . 
سری تکون داد و گفت 
_جزوه  رو بیخیال شو! برو دم در قراره که چهار نفری بریم ناهار. 
متعجب گفتم 
_چهار نفری با کیا؟ 
اشاره ای به استاد تهرانی کرد و گفت 
_با آرمین و نامزدش. 
تعجبم بیشتر شد و گفتم
_مگه هانا نامزد آرمینه؟ 
مشکوک نگاهم کرد و گفت 
_هانا رو میشناسی؟ 
سری تکون دادم
_آره الان باهاش آشنا شدم . 
زیر لب با خودم گفتم پس همه چی شایعه بوده و هانا نامزد استاد تهرانی بوده. 
هر دو شون به سمتمون اومدن،هانا به نظر بی میل میومد،استاد هم که طبق معمول اخماش در هم بود.خطاب به مهرداد گفت 
_بریم داداش؟ 
مهرداد به من نگاه کرد که سری تکون دادم… 
اون دو تا جلو راه افتادن و منو هانا هم با فاصله ازشون رفتیم. هانا با غیظ گفت 
_ کوفت بخورم من جای ناهار ..آخه این آدمه که باهاش برم سیزده به در؟ 
متعجب نگاهش کردم،مگه نامزدش نبود پس چرا اینقدر ازش کینه به دل داشت؟ 
فضولی نکردم… کوچه ی بعد از دانشگاه مهرداد و استاد تهرانی توی ماشین منتظر ما بودن.اون طور که فهمیدم ماشین استاد تهرانی فقط جای دو سرنشین داشت… هر چند اون هر روز یه ماشین سوار میشد و آدم نمی تونست تشخیص بده امروز با کدوم ماشینش اومده .

من و هانا عقب نشستیم،کمی از مسیر رو که طی کردیم آرمین گفت
_این یارو منفگی،باباشم قال گذاشته،ولی من دادم سابقه ی جد و آبادش و در بیارن می دونی چیه؟ اینا خانوادتن روانین. مادرش که توی تیمارستانه خودشم که پرونده ی روانی داره ولی غمت نباشه وکیلی و برات رو کردم که با خاک یکسانش کنه 

حدس می زدم یزدان و میگه… مهرداد سری تکون داد و گفت 
_من مطمئنم،این یارو تنش بدجور میخاره،قبلا هم ادبش کردم اما از رو نرفته .
تهرانی گفت
_تو نگران نباش این بار دیگه جرئت نمی کنه تو ایران بمونه.

لبخندی زدم. الحق که این دو تا مکمل هم بودن،هر دوشون هم قلدر بودن ولی استاد تهرانی سبکش با سبک مهرداد فرق می کرد. مهرداد می خواست طرف و با کتک زدن آدم کنه اما تهرانی پول میداد و زندگی طرف رو مختل می کرد

بالاخره مهرداد جلوی یه رستوران لوکس نگه داشت.هانا گفت
_من باید یه چیزی بگیم. 
من و آرمین بهش نگاه کردیم،با کمی من و من گفت
_من اصلا نمیدونم اینجا قضیه چیه؟ شماها کی هستین؟فقط می دونم این ترانه ست خوب استاد آریا فر و هم می شناسم ولی نمی دونم ما چه دخلی به هم داریم که الان با هم اومد پیک نیک؟

آرمین چشم غره ی بدی به سمت هانا رفت و گفت
_فضولی نکنی بهتره. 
_فضولی نیست،حقمه بدونم دورم چه خبره.این بابایی که ازش حرف می زنین کیه؟
مغموم گفتم
_به ظاهر شوهر من 
اخمای در هم رفته ی مهرداد و دیدم. هانا با تمسخر گفت
_اینجا علیه شوهر تو نقشه می کشن و تو عارت نمیاد ؟ 
این بار مهرداد جواب داد
_خانم مجد،ترانه مال منه،اون ازدواجم به خاطر یه سری مشکلات بود که قراره تموم بشه.

_مال شماست ؟ 
تا خواست جواب بده کسی به شیشه کوبید… سرمو برگردوندم و با دیدن مامور پلیس رنگ از رخم پرید . مهرداد پنجره رو پایین داد و با اخم گفت
_بفرمایید.
پلیس نگاهی به من و هانا انداخت و گفت
_خانم زند کدومتونه؟ 
با تته پته گفتم
_ منم .
گفت 
_ شوهرتون ازتون شکایت کردن،گفتن که شما بدون رضایت ایشون با آقای آریافر قرار ملاقات میذارین.  
مهرداد و آرمین با عصبانیت از ماشین پیاده شدن با ترس نگاهشون کردم. 
هانا گفت 
_چه خبره؟ 
جوابی ندادم.مهرداد هر لحظه عصبانی تر میشد .
نمیدونم آرمین به کی زنگ زد که موبایل و داد به مامور و اون هم بعد از کمی حرف زدن قطع کرد و رفت . 
چشمم به یزدان افتاد که دور از ما با عصبانیت به این سمت نگاه می کرد . 
این بار من پیاده شدم و به سمت ماشینش رفتم در ماشینش و باز کردم و داد زدم
_چقدر تو آدم پست و عوضی هستی آخه؟
انگار آرمین و مهرداد هم متوجه شدن… یزدان پوزخندی زد و گفت
_پست؟ چرا؟ چون نخواستم زنم با مرد غریبه باشه؟
خونم به جوش اومد و گفتم
_ من طلاقمو ازت می گیرم یزدان بازیچه ی دست تو نمیشم 
_منم  تو رو دست یکی دیگه نمی سپارم… 
خواستم جوابشو بدم که مهرداد بازوشو کشید و گفت 
_تو باز تنت می خاره




ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. آبان سه شنبه 24 مهر 1397 10:02 ب.ظ
    مدیر محترم ادامه رمان رو کی میزارید؟
    اگه همیشه در ساعت مشخصی میزارید لطفا بگید
    • قادر رنجبر
      سعی میکنم ساعت 8 شب بزارم

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر