قادر رنجبر نظرات سه شنبه 24 مهر 1397 ، 06:57 ب.ظ


ناچارا لباس هامو در آوردم. یه دوش طولانی مدت بیشترین چیزی بود که اون لحظه می خواستم .
نیم ساعته دوش گرفتم نگاهی به اطراف انداختم،خبری از حوله نبود. 
ناچارا در زدم که صداش با تاخیر اومد: 
_تموم شد ؟ 
_حوله ندارم . 
سکوت کرد و چند لحظه بعد قفل و باز کرد. کنار رفتم دستم و دراز کردم و حوله رو ازش گرفتم و گفتم
_برو بیرون بیام لباس عوض کنم. 
چیزی نگفت با مکث بیرون اومدم .. خبری ازش نبود 
لباس هایی که اینجا داشتم و پوشیدم و حوله رو دور سرم پیچیدم. 
چند تقه به در خورد… نگاهی به خودم توی آینه انداختم و گفتم
_بیا تو . 
در باز شد و قامت مهرداد توی دیدم اومد . 

با دیدنم لبخند محوی زد،حس کردم صورتش گرفته ست.  
پرسیدم: 
_چی شده؟ 
در و بست و گفت
_یزدان به هوش اومد.  
نفس راحتی کشیدم و گفتم
_خداروشکر. 
اخماش در هم رفت و گفت
_کاش می مرد. 
_حواست هست چی می گی مهرداد؟ اگه می مرد تو چی می شدی؟ 
_مهم نبود… حاضر بودم تو زندان بمونم اما اون عوضی دیگه نفس نکنه. وای غمت نباشه… نمی ذارم دیگه توی این کشور بمونه. 

انقدر مصمم حرف می زد که ازش می ترسیدم. 
_ازت شکایت کرده؟ 
_نکرده. 
وقتی یزدان شکایت نکرده یعنی نقشه های دیگه ای داره. 
زمزمه کردم
_اون دست از سرم بر نمیداره.
تک خنده ای کرد و به سمتم اومد .. دستشو روی گونه م گذاشت و گفت
_فکر کردی جرئتش و داره؟ 
خندم گرفت
_فکر نکنم.آخه یه جوری زدیش که رفت تو کما . 
فکش قفل شد و با نفرت گفت
_بیشتر از اینا حقش بود لاشخور

 
چیزی نگفتم.توی صورتم کنکاش کرد و گفت 
_خوشگل شدی. 
لبخند کم جونی زدم و گفتم
_برمیگردی دانشگاه ؟ 
_برمی گردم،ولی روی تو یه نفر سختگیریم زیاد میشه.  
خندیدم
_باید بترسم؟ 
_بترس چون هیچ ارفاقی در کار نیست . 
خنده م شدید شد و گفتم
_به همه میگم .
معنی دار نگاهم کرد و گفت 
_چیو؟ 
سکوت کردم. 
سرش و نزدیک آورد و خمار گفت
_اینکه دیوونتم؟ 
نفسم از این همه نزدیکی گرفت،در این حالی که دلم براش تنگ بود اما کنارش معذب بودم… 
انگار حسم رو درک کرد که ازم فاصله گرفت و گفت
_امروز و استراحت می کنی از فردا فقط درس،باشه؟ 
سری تکون دادم که گفت
_الانم یه صبحانه ی مفصل انتظار شما رو می کشه خانم کوچولو . 
دستم رو کشید و به سمت در اتاق برد . شاید این هم شروع دوباره ی منو مهرداد بود .
* * * * * * 
سرم و بین دستام گرفتم… داد و بیداد مهرداد داشت از حد نرمال خارج میشد.  
_گه خورده مرتیکه ی حروم لقمه که طلاق نده.فکر کرده من اجازه میدم رنگ ترانه رو ببینه؟ 

می دونستم یزدان به این راحتی ها دست بردار نیست،اصلا ممکن نبود. نمی دونم وکیل چی میگه که فریاد مهرداد کل خونه رو می لرزونه 
_بره شکایت کنه،هر گهی که میخواد بخوره.ترانه تو خونه ی منه تا من نخوام پاش از این خونه بیرون نمیره.

نگاهش کردم،قیافه ی کبود شدش منو می ترسوند. حس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنه
بلند شدم خواستم به سمتش برم که گلدون روی میز پرت کرد و فریاد کشید :
_کدوم ماموری می تونه اونو از خونه ی من ببره؟فکر کردی می ذارم یه دقیقه با اون حرومی زیر یه سقف باشه؟


ترسیدم… یعنی ممکن بود یزدان منو ببره؟ 
نمی دونم وکیل چی گفت که مهرداد با عصبانیت تلفن و قطع کرد و کوبیدش به زمین.  

دستش رو با کلافگی لای موهاش فرستاد.با نگرانی گفتم
_چی شد؟ 

با فکی قفل شده گفت 
_اون عقد چون تو حامله بودی و نگفتی باطله اما منِ خر نمی تونم سینه سپر کنم و بگم از من حامله بودی چون صنمی با هم نداشتیم.مدرکی نیست.اون حروم لقمه هم همه جا گفته بچه مال خودش بوده. 


لبمو گزیدم با اینکه خودم نگران بودم اما گفتم
_آروم باش تا من نخوام کسی نمی تونه منو به زور ببره.ببین دانشگاه هم دیر شد… فکرشو نکن 

نگاهشو کلافه به ساعت انداخت و دوباره به موهاش چنگ انداخت. 

بدون حرف کلید و موبایلش و برداشت. پشت سرش رفتم… 

داشتیم می رفتیم دانشگاه که وکیل زنگ زد و با حرفاش مهرداد و دیوونه کرد. 

سوار ماشین شدیم،کل راه از عصبانیت فقط گاز می داد و منم از ترس جرئت حرف زدن نداشتم.  
بالاخره رسیدیم. 

ماشین و پارک کرد نفس عمیقی کشید و گفت
_به هیچی فکر نکن فقط روی درست تمرکز داشته باش.نمی خوام افت کنی 

سری تکون دادم. خواستم پیاده بشم که مچ دستمو گرفت .برگشتم،لبخندی زد و گفت
_با هم می ریم. 
نگران گفتم

_الان نه مهرداد.هنوز پرونده ی یزدان بسته نشده. بعدم تو تازه با الناز توی چشم بودی یه مدت بگذره بعد . 

_برای من مهم نیست. 
_برای من مهمه،خواهش می کنم یه مدت کوتاه .
مردد نگام کرد اما در نهایت سر تکون داد ..

زودتر از مهرداد پیاده شدم و به سمت دانشگاه رفتم . می دونستم پشت سرم میاد… صدای پچ پچ ها خیلی خوب به گوش میرسید همه از اومدن استاد آریا فر خوشحال بودم… 

برای لحظه ای سرم و برگردوندم اما با دیدن صحنه ی رو به رو خون توی رگم جوشید .

هفت هشت تا دختر دور مهرداد رو گرفته بودن و هر کدوم با لوندی چیزی می گفتن

نتونستم طاقت بیارم.به سمتش رفتم یکی از دخترا گفت
_رفته بودید ماه عسل استاد چرا برگشتید؟ 
نگاه مهرداد به من افتاد. 
خواست به سمتم بیاد که یکی دیگه از دخترا گفت
_حلقتون کجاست؟ 
با این حرف بینشون همهمه افتاد .
مغموم خواستم برگردم که صدام زد; 
_ترانه. 
مثل برق بهش نگاه کردم و با نگاه التماس کردم چیزی نگه. 
همه ی دخترا معنادار به من نگاه می کردن. 
لبخند مصنوعی زدم و گفتم
_بله استاد .
انگار التماس نگاهم رو خوند که سکوت کرد اما همون صدا زدنش هم برای همه شک برانگیز بود. 

_استاد خانمتون کجاست؟ 
مهرداد کلافه جواب همه رو داد 
_خانما لطفا! من عجله دارم . 
به هزار بدبختی از بینشون اومد بیرون. پشت سرش رفتم و با صدای ضعیفی گفتم
_خواهش می کنم کسی نفهمه. 

با همون کلافگیش گفت
_بالاخره که چی؟ 
_باید یه مدت آب ها از آسیاب بیوفته. 

خواست حرفی بزنه که به یکی از استادا برخورد کرد.استاد تهرانی که به خاطر ثروتش معروف شده بود و همه ی دخترا خودشونو کشته بودن تا این استاد گوشه چشمی بهشون بندازه.
هر چند از چند نفر شنیدم سر و گوشش می جنبه اما همیشه ی خدا اخمو بود و سر کلاسش کسی حق نفس کشیدنم نداشت.  

با دیدن مهرداد ابرو بالا انداخت و گفت
_برگشتی پسر! 
مهرداد خندید و گفت
_نرفته بودم. 

بقیه ی حرفاشونو نشنیدم چون از کنارشون رد شدم و به سمت کلاسم رفتم. 
امروز اولین کلاسم با استاد تهرانی بود و خدا خدا می کردم که صحبتشون با مهرداد طول بکشه چون سر کلاس اون کسی حق فکر کردن هم نداشت و همه باید شش دنگ حواسشونو به درس می دادن

آرزوم برآورده نشد و استاد بعد از پنج دقیقه با همون اخم و غضب همیشگیش وارد شد و همه طبق معمول نفساشونم با احتیاط می کشیدن

هر کاری می کردم حواسم پی حرفاش نمی رفت.مدادم رو بی هدف روی برگه ی سفید حرکت دادم و به مهرداد فکر کردم. 
یعنی یزدان راضی به طلاق میشد؟ ممکن بود با زور منو به خونه ش بفرستن؟
اگه شکایت کنه و منو به زور به خونش ببره چی؟ 
از این فکرا لرز به تنم افتاد . 
داشتم با درموندگی به آینده فکر می کردم که صدای خشن استاد تهرانی رو  شنیدم
_خانم شما تشریف ببرید بیرون . 
سرمو بلند کردم و با دیدن نگاه تندش رو به خودم هاج و واج نگاهش کردم و گفتم 
_چرا؟ 
_انگار فکرتون زیادی مشغوله بفرمایید بیرون هر وقت حواستون جمع بود می تونید تو کلاس شرکت کنید . 

اخمام از لحن تندش در هم رفت.  
بلند شدم و با عصبانیت وسایلمو جمع کردم و از کلاس بیرون زدم. با حرص قدم برداشتم و غریدم
_عقده ای. 
داشتم به سمت بیرون می رفتم که مهرداد و دیدم.  مشغول تدریس بود ولی در کلاس نیمه باز بود و می تونستم ببینمش . 

لبخند محوی زدم.برای من جذاب ترین استاد مهرداد بود… حتی تهرانی با اون تیپ و قیافه ی لاکچری و ثروت معروفش توی چشم من نمی تونست سر تر از مهرداد باشه .

برای لحظه ای سرش برگشت و نگاهش به من افتاد.  رشته ی کلام از دستش در رفت .. لبخندی زدم… بحث و رفع و رجوع کرد و به بهانه از کلاس بیرون اومد… 
نگاهی بهم انداخت و گفت 
_چیزی شده؟ 
سرمو به علامت منفی تکون دادم 
_پس چرا اینجایی؟
مغموم گفتم
_استاد از کلاس بیرونم کرد چون تو فکر بودم.  
متعجب گفت
_کی؟ آرمین؟ 
گیج گفتم
_اسمشو نمیدونم فامیلش تهرانی گند دماغِ خودشیفته ست. اه با اون اعتماد به سقفش فکر کرده کی هست الدنگ دو قرون پول صدقه سر ارث باباش داره فکر کرده رئیس جمهوره. 

لبخندی به غر زدنم زد و گفت
_زود قضاوت نکن کوچولو اتفاقا تمام ثروتش از زحمت خودشه.خیلی هم آدم شوخ و باحالیه ولی خوب به دانشجو جماعت نباید رو بدی 

چشمکی زد که چشم غره ای بهش رفتم 
با همون خنده گفت 
_عیب نداره برو توی بوفه یه چیزی بخور منم برم تا اینا کلاسو رو سرشون نذاشتن .

سری تکون دادم. خواستم برم که صدام زد. 
برگشتم.با لبخند محوی گفت
_مواظب خودت باش. 
پلکامو روی هم گذاشتم و بی حرف ازش دور شدم.

نگاهی به کتلت سرخ شده انداختم،به جبران بار قبل این بار تمام سعیمو کردم که خوب از آب در بیاد . 
فکر کنم بهتر از بار قبل شده بود،با یاد آوری اون روز که سه قاشق فلفل به خورد مهرداد دادم لبخندی روی لبم نشست. 
همون لحظه دستی دور شکمم حلقه شد. ترسیده ماهیچه های تنم و منقبض کردم.نفس هاش به کنار گوشم خورد و صداشو زمزمه وار شنیدم 
_چی کار کردی تو ؟با دستای خوشگلت برا من غذا درست کردی؟ 

لبخندی زدم و گفتم
_فکر کنم دیگه به دست پخت من اعتماد نکنی ولی این بار سعی کردم تندش نکنم . 

منو به سمت خودش برگردوند و دستشو دور کمرم حلقه کرد .. نگاهی به موهای خیسش انداختم و گفتم
_چرا موهاتو خشک نکردی؟
_آخه دلم برات تنگ شد . 
خندیدم
_تو همین فاصله ؟ 
مثل پسر بچه های مظلوم سر تکون داد.  
روی پنجه ی پا بلند شدم و زیر گلوشو عمیق بوسیدم. 
عطر نداشت و من قسم میخورم بوی تنش از هر عطری بهتر و مست کننده تر بود .

ازش فاصله گرفتم.با لبخند بهم نگاه کرد و گفت 
_خیلی دلبری می کنی . 
ریز خندیدم و خودمو توی بغلش انداختم. 
حلقه ی دستشو تنگ تر کرد. 
با آرامش چشمامو بستم و گفتم
_دوستت دارم.
نفس عمیقی کشید و خش دار گفت
_من می میرم برات.
_هیچ وقت تنهام نذار باشه؟ 
_معلومه که تنهات نمی ذارم ترانه،هنوز نفهمیدی همه جون منی؟ 
لبخندم پررنگ تر شد… خواستم حرفی بزنم که صدای زنگ در اومد. 
متعجب از بغل مهرداد بیرون اومدم و گفتم
_منتظر کسی بودی؟ 
جواب داد 
_نه… نمی دونم کیه که نگهبان تا بالا راهش داده 
به سمت در رفت .پشت سرش رفتم و از پشت دیوار نگاه کردم. 
در رو باز کرد. با دیدن پلیس ها رنگ از رخم پرید . 
صدای جدی مهرداد رو شنیدم که گفت 
_بفرمایید. 
پلیس گفت 
_مهرداد آریا فر شما هستید ؟ 
_خودمم… امرتون؟ 
_باید با ما تشریف بیارید کلانتری ازتون به جرم آدم ربایی شکایت شده

خشکم زد،سریع یه روسری سرم انداختم و رفتم جلوی در. 
با استرس گفتم
_کی شکایت کرده؟ 
به جای مامور مهرداد جواب داد: 
_معلومه کی شکایت کرده. 
پلیس نگاهی به من انداخت و گفت
_شما ترانه زند هستین؟ 
سر تکون دادم و گفتم
_آره منم ولی با میل خودم اینجام کسی منو ندزدیده. 
_ شوهرتون از این اطلاع دارن؟ باید با ما تشریف بیارید کلانتری. 
مهرداد عصبی غرید: 
_به اون چی کار دارید؟ 
_ اگه ثابت بشه به جرم خیانت به همسر .. ایشون حق ندارن بدون اجازه ی شوهرشون تو خونه ی شما باشن.نسبتی با هم دارید؟؟ 

دو تامون ساکت شدیم.اما مهرداد با عصبانیت گفت: 
_ اون هیچ جا نمیاد اون نامردی که شکایت کرده یه لاشخوره که این دخترو تا حد مرگ زده. 

مامور با کلافگی گفت 
_همه ی اینا توی کلانتری مشخص میشه لطفا مجبورمون نکنید دستبند بهتون بزنید . 

با درموندگی نگاهی به مهرداد عصبانی انداختم و ناچارا به اتاق رفتم. داشتم مانتومو می پوشیدم که اومد .. با عصبانیت طول و عرض اتاق رو طی کردو کلافه گفت 
_من باید اینو می کشتم. 
با اینکه خودم استرس داشتم اما به سمتش رفتم و گفتم
_چیزی نمیشه مهرداد من بهشون میگم با من چیکار کرد نمی تونن به زور منو با اون بفرستن .

پوست لبش و کند و گفت 
_من حتی نمی خوام چشم اون عوضی به تو بیوفته حالیته؟به خدا از زندان نمی ترسم گه اضافه بخوره دهنشو صاف می کنم.

لبخندی زدم و گفتم
_بریم هامون . 
سری تکون داد. به کتش چنگ زد و پوشید. بی هیچ ترسی دست منو کشید و درو باز کرد
جلوی اون پلیس ها معذب بودم اما مهرداد دستمو ول نمی کرد.
پایین که رفتیم مهرداد در کمال یک دندگی با پلیس دهن به دهن گذاشتو آخر هم با قدرت کلامش پشت فرمون ماشین خودش نشست و پاشو روی گاز فشار داد .

جلوی کلانتری ماشین رو پارک کرد. تمام مدت پلیس ها پشت سرمون میومدن. پیاده شدیم… مهرداد خواست به سمتم بیاد که ناشیانه جلوتر ازش به راه افتادم مبادا باز دستمو بگیره. نمی خواستم بیشتر از این توی دردسر بیوفتیم. 

فهمید و اخم بین ابروهاش پررنگ تر شد.داخل دنبال مامور پلیس رفتیم،توی راهرو پیچید.از دور یزدان رو با سری بسته شده و صورتی کبود دیدم.هنوز زخماش خوب نشده بود. 

نتونستم جلوتر برم و همون جا خشکم زد،یاد کتکاش افتادم،یاد بچم… نفرت وجودمو پر کرد..اونم چشمش به من افتاد و بهم خیره شد… 

مهرداد با عصبانیت به سمتش رفت و بی ملاحظه داد کشید: 
_انگار کم زدمت که هنوز دمت قطع نشده.مرتیکه تو چه آدمی هستی آخه؟چه حروم زاده ای هستی؟ 

داشت بهش حمله می کرد که دو نفر جلوش و گرفتن.عصبانی تر داد زد: 
_پشیمونت می کنم عوضی.مثل سگ از گه خوریات پشیمون میشی.

یزدان بدون اینکه حرفی بزنه به من خیره شده بود و همین عصبانیت مهرداد و بیشتر تر کرد. 
همون لحظه در اتاق باز شد و پلیسی با عصبانیت گفت
_چه خبره اینجا؟ 
یکی از سربازا احترام نظامی گذاشت و گفت
_این آقا داد و هوار راه انداخته سرگرد.
سرگرد نگاهی به مهرداد انداخت و جدی گفت
_بفرمایین داخل .
رو کرد به یزدان و گفت
_شما منتظر باش. 
مهرداد نگاهی به من انداخت و با ابرو اشاره کرد که برم بیرون. سری تکون دادم،با تهدید نگاهی به یزدان انداخت و وارد اتاق شد. 
در که بسته شد بر خلاف خواسته ی مهرداد به سمت یزدان رفتم . 

نگاهی با نفرت بهش انداختم.لبخندی زد و گفت
_همسر عزیزم چطوره؟ 
عصبانی غریدم:
_ببند دهنتو یزدان،چرا این کارو می کنی؟ 
_برای پس گرفتن خانوم خوشگلم از یه دزد… 
حرفاش داشت عصبانی ترم می کرد. به زور جلوی فریادم و گرفتم و گفتم
_خفه شو…ازت متنفرم. 
لبخندی زد و گفت
_ولی من هنوز دوستت دارم عزیزم،محاله ولت کنم

خون خونمو می خورد باور نمی کردم یزدان تا این حد وقیح باشه،می گفت دوستت دارم اما من از چشماش می خوندم که دروغ میگه. توی چشماش چیزی بود که من و می ترسوند. انگار آتیش انتقام توی وجودش شعله می کشید 
اگه مجبور می شدم به خونه ی این آدم برم  قطعا این بار منو می کشت. 
انگار ترسم و فهمید که قدمی بهم نزدیک شد.بازومو گرفت و سرشو نزدیک آورد. کنار گوشم زمزمه کرد 
_هنوز خیلی کارا مونده که با هم نکردیم.من ولت نمی کنم،داغ اون استاد قلابی به دلت میمونه همسر عزیزززمم. 

لرز به تنم افتاد . ازش فاصله گرفتم و زیر نگاه سنگینش از کلانتری بیرون رفتم.توی هوای آزاد چند تا نفس عمیق کشیدم.. خدایا عاقبت چی میشد ؟ قرار بود چه اتفاقی بیوفته؟ 
روی صندلی نشستم…نمی دونم چقدر گذشت که حضور یه نفرو کنارم حس کردم. 
برگشتم.مهرداد بود که کلافگی از سر و روش می بارید . 

نگران گفتم
_چی شد ؟ 
هر دو دستش رو لای موهاش فرو برد و جواب نداد . نگران تر دستمو روی شونه ش گذاشتم و گفتم
_مهرداد با توعم چی شد ؟ 
به سمتم برگشت. با دیدن چشماش سکوت کردم.چشماش قرمز شده بود و نم اشک داشت . 
 
با صدای خش داری گفت 
_میخوان تو رو ازم بگیرن. 

رنگم پرید. با تته پته گفتم
_یعنی چی؟ 
_اون حروم لقمه گفته من با تو رابطه ی نامشروع داشتم.بهشون گفتم سگ کتکت زده اما از قبل فکرشو کرده بود .منکر نشده که کتک زده اما میگه چون فهمیدم زنم با یکی دیگه رابطه داره زدمش.اونا هم حق و به اون دادن… ولی خوب تحقیقات ادامه داره،قراره که دادگاه تشکیل بشه اما تا روز دادگاه تو نمی تونی بیای خونه ی من . 

اشکم در اومد و گفتم
_چیکار کنم؟ مهرداد من نمی خوام با یزدان برم . 
دستمو فشرد و گفت 
_نمیذارم با اون لاشخور بری ترانه،قول میدم.  





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر